اینم قسمت بیستم رمان گندم![]()
عاشقی را شرط اول ناله و فریاد نیست
تا کسی از جان شیرین نگذرد فرهاد نیست
عاشقی مقدور هر عیاش نیست
غم کشیدن صنعت نقاش نیست
به این میگن شانس
از بدو تولد موفق بودم، وگرنه پام به این دنیا نمی رسید
از همون اول کم نیاوردم، با ضربه دکتر چنان گریهای کردم که فهمید جواب «های»، «هوی» است.
هیچ وقت نگذاشتم هیچ چیز شکستم بدهد، پیدرپی شیر میخوردم و به درد دلم توجه نمی کردم!
این شد که وقتی رفتم مدرسه از همه هم سن و سالهای خودم بلندتر بودم و همه ازم حساب میبردند.
هیچ وقت درس نخوندم، هر وقت نوبت من شد که...
برم پای تخته زنگ میخورد.
هر صفحهای از کتاب را که باز می کردم، جواب سوالی بود که معلمم از من میپرسید.
این بود که سال سوم، چهارم دبیرستان که بودم، معلمم که من را نابغه میدانست منو فرستاد المپیاد ریاضی!
تو المپیاد مدال طلا بردم! آخه ورق من گم شده بود و یکی از ورقهها بی اسم بود، منم گفتم اسممو یادم رفته بنویسم!
بدون کنکور وارد دانشگاه شدم هنوز یک ترم نگذشته بود که توی راهروی دانشگاه یه دسته عینک پیدا کردم،
اومدم بشکنمش که خانمی سراسیمه خودش را به من رسوند و از این که دسته عینکش رو پیدا کرده
بودم حسابی تشکر کرد و گفت: نیازی به صاف کردنش نیست زحمت نکشید این شد که هر وقت
چیزی از زمین برمیداشتم، یهو جلوم سبز می شد و از این که گمشدهاش را پیدا کرده بودم حسابی تشکر می کرد.
بعدا توی دانشگاه پیچید: دختر رئیس دانشگاه، عاشق ناجیاش شده، تازه فهمیدم که اون دختر کیه و اون ناجی کیه!
یک روز که برای روز معلم برای یکی از استادام گل برده بودم یکی از بچهها دسته گلم رو از پنجره شوت کرد بیرون،
منم سرک کشیدم ببینم کجاست که دیدم افتاده تو بغل اون دختره!
خلاصه این شد ماجری خواستگاری ما
و الان هم استاد شمام! کسی سوالی نداره!؟
خاک درت بهشت من
مهر رخت سرشت من
راحت جان رضای تو ![]()
این دل درد آشنا دیوانه است
می روم شاید فراموشت کنم
با فراموشی هم آغوشت کنم
می روم از رفتن من شاد باش
از عذاب دیدنم آزاد باش
گرچه تو تنهاتر از ما می روی
آرزو دارم ولی عاشق شوی
آرزو دارم بفهمی درد را
تلخی برخورد های سرد را![]()
دوباره سالم خندید و جک موتورش رو خوابوند و با همدیگه کمک کردیم و بردیمش بیرون وقتی سوار شد با خنده گفت
-اگه خواستم اسممو عوض کنم به نظر شما بهتره چی بذارم
کامیار- سالم رو بردار جاش بذرا سلامت
سه تایی خندیم و سالم خداحافظی کرد و رفت تا برگشتیم تو کامیار گفت
-ابروم جلوش رفت به خدا اگه دستم به این ورپریده برسه
من کاملیا رو دیده بودم که پشت درختا واستاده و از دور ماها رو نگاه می کنه چشمم بهش بود و خندیدم کامیار برگتش و اونم دیدش دولا شد ویه سنگ ورداشت و دنبالش کرد اونم در رفت رفت طرف خونه
*********
یک نگاه با من بیا با من بمان تا دل دهی
مردم از بس شیشه صبرم زآب دیده تر کردم
نماندست سو به آنها یک نشان از مرحمت کی می دهی؟
گربدانی روزگارم بهر دستیابی به مهرت می رود
روزگارت روز و شبهایت دو دستی می دهی![]()
یه خنده ای کرد و گفت
-اگه منو به اون چیزی که گفتین قبول داشته باشین سر و پا گوشم و خوش حالم می شم
-اختیار دارین
یه لحظه ساکت شدم که یه دفعه گفت
-خب
-راستش نمی دونم چه جوری شروع کنم می خوام روحیه ی دخترا رو بیشتر و بهتر بشناسم .......
مادر فداکار
مادر من فقط یك چشم داشت. من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود
اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت
یك روز اون اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره
خیلی خجالت كشیدم. آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟
به روی خودم نیاوردم، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم و فورا از اونجا دور شدم
روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت، هووو، مامان تو فقط یك چشم داره!
فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم.
كاش زمین دهن وا میكرد و منو ، كاش مادرم یه جوری گم و گور میشد
روز بعد بهش گفتم، اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی میری ؟!!!
اون هیچ جوابی نداد....
حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم، چون خیلی عصبانی بودم.
احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت
دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم
سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم
اونجا ازدواج كردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی
از زندگی، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم
تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من
اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه هاشو
وقتی ایستاده بود دم در، بچه ها به اون خندیدند
و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا اونم بی خبر
سرش داد زدم، چطور جرات كردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟!
گم شو از اینجا! همین حالا
اون به آرامی جواب داد، اوه خیلی معذرت میخوام.
مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم، و بعد فورا رفت و از نظر ناپدید شد
یك روز، یك دعوت نامه اومد در خونه من در سنگاپور
برای شركت در جشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه
ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم
بعد از مراسم، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون البته فقط از روی كنجكاوی
همسایه ها گفتن كه اون مرده
ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم
اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن
ای عزیزترین پسر من، من همیشه به فكر تو بوده ام.
منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم
خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میای اینجا
ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تو رو ببینم
وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم
آخه میدونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی، تو یه تصادف، یك چشمت رو از دست دادی
به عنوان یك مادر، نمی تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ میشی با یك چشم
بنابراین چشم خودم رو دادم به تو
برای من اقتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینه!!
یداله خان یه سری تکون داد و حرکت کرد وقتی رسید سر کوچه برگشتم و عقب رو نگاه کردم هنوز میترا همونجا واستاده بود و مارو نگاه می کرد
وقتی یه خرده از اونجا دور شدیم به کامیار گفتم
-اینجا دیگه چه جور جایی یه
کامیار- دیگه حرف شم نزن دیدنیارو دیدیم شنیدنیا رو شنیدیم و گفتنی ارو هم گفتیم دیگه هیچی نگو
خیلی ناراحت بود منم هیچی نگفتم که یداله خان یه خنده ای کرد و گفت
-بچه های بالا شهرین هان
کامیار- نه خیر یداله خان بچه سوسول بالای شهریم حواستو بده داداش به رانندگیت
خنده از رو لب یداله خان رفت و دیگه چیزی نگفت تا رسیدیم جلو باغ و پیاده شدیم و کامیار خواست پول تاکسی رو حساب کنه که یداله خان گفت ......
تو هم دردی و هم درمان
تو هم وصلی و هم هجران
تو هم دینی و هم ایمان
تو هم جانی و هم جانان
تو آغازی و هم پایان
در این دنیای بی سامان.......
یه نگاهی به ما کردو و گفت
-درسته که این سفره یه ورق روزنامه س اما حرمتش همون حرمت سفره س دست من و شما با هم توی سفره رفته اگه قبول کنم فقط حقیقت ازم میشنفین
من و کامیار یکی یه لقمه دیگه ورداشتیم و گذاشتیم دهن مون که نصرت در نوشابه رو وا کرد و دو تا لیوان رو پر کرد و گذاشت جلوی ما کامیارم لیوان رو ورداشت وازش یه قلپ خورد و گذاشت زمین که نصرت ورش داشت و ازش خورد و گذاشت نزدیک خودش کامیار یه نگاه بهش کردو دوباره ورش داشت و یه قلپ دیگه ازش خورد و گذاشت وسط نصرت یه نگاه مهربون بهش کرد و خندید کامیارم بهش خندید انگار که دوتایی باا هم بازی می کردن یه بازی که از توش مهر و محبت و دوستی اومد بیرون
منم لیوانم رو ورداشتم و خوردم و تا گذاشتم زمین و میترا ورش داشت و اونم ازش خورد و گذاشت جلو خودش کامیار یه نگاه زیر چشمی به من کرد و ابروش رو انداخت بالا که یعنی دیگه ازش نخورم منم دست به لیوانم نزدم و یه لقمه دیگه ورداشتم و گذاشتم دهنم که نصرت گفت ........
من نیز غریبم به غریبان چه نویسم
ترسم از شمع دلم صفحه بسوزد
آخر به عزیزم چه نویسم.........
-قراره به این پسره اظهار عشق کنی
کامیار – بذار ببینم بازار طلا امروز چه جوری یه
بعد به پسره گفت
-طلا رو گرمی چند ورمیداری ؟
پسره – طلا چه ارزشی دارد ؟ جان من فدای شما باد
کامیار – اینا که تعارفه طلا رو چند ورمیداری ؟
نصرت اروم زد تو پهلوی کامیار و گفت .........
داستان داداشی
وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .
به موهای مواج و زيبای اون خيره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به اين مساله نميکرد .
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و از من خداحافظی کرد
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .
تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و از من خداحافظی کرد
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .
روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زمانی هيچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلی خوبی داشتيم " ، و از من خداحافظی کرد
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .
يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلی فرا رسيد ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلی ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشی دنيا هستی ، متشکرم و از من خداحافظی کرد
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .
نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جديدی شد. با مرد ديگه ای ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوری فکر نمی کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم"
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .
سالهای خيلی زيادی گذشت . به تابوتی نگاه ميکنم که دختری که من رو داداشی خودش ميدونست توی اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختری که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزی هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من يه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.
ای کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر می کردم و گريه !
من اگر رود شوم غرق آبی آرام
من اگر حقیرترین خادم قصر تو شوم
من اگر پیر شوم
از عمر زیاد سیر شوم
لحظه ای زعشق تو غافل نشوم
دل زمهرت نکنم
جز در قلب تو در دیگر نزنم
غیر از خیال تو به خلوت نروم
تویی آرامش من-تویی آرامش من![]()
![]()
داستان تاثیر گذار
|
شیطانی به شیطان دیگر گفت: آن مرد مقدس متواضع رانگاه کن که در جاده راه می رود. دراین فکرم که به سراغش بروم و روحش را در اختیار بگیرم... رفیقش گفت: به حرفت گوش نمی دهد...تنها به چیزهای مقدس می اندیشد. اما شیطان دیگر، بدون توجه به این حرف خود را به شکل ملک مقرب جبرئیل دراورد و در برابر مرد ظاهر شد. گفت: آمده ام به تو کمک کنم. مرد مقدس گفت: باید من را با شخص دیگری اشتباه گرفته باشی... من در زندگی ام کاری نکرده ام که سزاوار توجه یک فرشته باشم. و به راه خود ادامه داد، بی آنکه هرگز بداند از چه چیزی گریخته است.... |
-چی می گین شما ؟
کامیار – یعنی ما بریم نمایش بازی کنیم ؟»
رجب خان – بعله
کامیار – یعنی از این لباسا بپوشیم و گریم کنیم و بریم رو صحنه جلو مردم ؟
رجب خان – اره دیگه
کامیار – یعنی من و این نرسیده بشیم هنر پیشه ی تئاتر ؟
رجب خان – تئاتر همت رو که نمی خواین اجرا کنین نقشی م که ندارین یکی تون یه نیزیه دستش می گیره و یه گوشه عنی مجسمه وایمیسته اونی یکی تونم یه کلاه گیس سرش می کنه و یه دامن پاشو و یه شنل م میندازه رو دوشش و می شه دختر سلطان سه چهار تا جمله م بیشتر نباید بگه تازه اونم نگفت نگفت این رفیق تون نمایش رو می چرخونه اصلا نمایش رو سیاه می گرده و اون مه ش مزه می اد شما ها چهار دفعه می رین رو .........
من دلم تنگ است و یار دلتنگ نیست
حال دل از من نمی پرسی چرا؟
حال پرسیدن که دیگر ننگ نیست![]()