-اقا نصرت چه خبره اینجا
نصرت – اومدن دوا بگیرن
کامیار – عجب داروخانه فعالی یه
-اینا همه هروئینی ن
تا اینو گفتم همون پسره بایه دختر دیگه سرشون رو برگردوندن طرف من و پسره زیر لب گفت
-لا اله الا لله بر خر مگس معرکه........
نصرت – دهن ت رو جمع کن رامین
پسره یه نگاه به من کرد و گفت
-اخه حرفا می زنن اقا نصرت
کامیار – ببخشین اقا رامین این دوست من متوجه نشد که شما دانشجوی رشته داروسازی هستین
تا کامیار اینو گفت پسره یه قدم اومد جلو و گفت
-اولا خودت اینجا چیکار می کنی دوما که چهار روز دیگه خودتم می شی عین ما سوما که من رشته م داروسازی نبوده مهندسی پزشکی بودم
من و کامیار ساکت شدیم نصرت بهش گفت
-اینا واسه تحقیق اومدن اینجا
رامین – اِ........
دختره که بغلش واستاده بود یه نگاه به ما کرد و خیلی جدی گفت
-پس وقتی تحقیق تون تموم شد و مقاله هاتونو نوشتین لوله ش کنین و بکنین تو هرچی نابدتر اون کسی که دستورش رو بهتون داده اینطوری اثرش بیشتره
تا اینو گفت نصرت داد زد
-جمال محجوب اینو بندازینش بیرون به صادق خان م بگو به این دیگه جنس نده
تا دختره اینو شنید و زد زیر گریه که دو تا جوون قلچماق اومدن طرفش دختره خودشو انداخت رو پای نصرت و با گریه گفت
-گه خوردم نصرت خان غلط کردم آن آن
شروع کرد با کف دستش رو دهنش زدن همچین محکم می زد که گفتم الان دندوناش می شکنه زود دوئیدم جلو و دستاشو گرفتم وگفتم
-نزن خیلی خب می گم بهت جنس بدن
دختره نصرت رو ول کرد و چسبید به پای من و گفت
-الهی قربونت برم الهی درد و بلات خوره به جون من الهی ..........
-بسه دیگه بسه میگم بهت جنس بدن اما یه شرط داره
دختره – هر چی شما بگین هر چی شما دستور بدین چشم چشم
-بلند شو یه دقیقه بیا تو اتاق باهات کار دارم
تا اینو گفتم از جاش پرید و گفت
-کجا برم اقا
اتاق نصرت رو بهش نشون دادم که یه نگاه به همون پسره که اسمش رامین بود کرد و راه افتاد طرف اتاق نصرت کامیار اروم به من گفت
-چیکارش داری
-می خوام بدونم چرا به این روز افتاده
نصرت – اسمش فریباس زن این اقا رامینه
-زن و شوهرن
نصرت – اره
یه نگاه به پسره کردم و گفتم
-پس شمام بیا اقا رامین
اینو گفتم و راه افتادم طرف اتاق انقدر حالم بد بود که دلم می خواست گریه کنم همونجور که از وسط حیاط رد می شدم همه اون دخترا و پسرا بهم نگاه می کردن از خودم بدم اومد
رسیدم دم اتاق نصرت و تا رفتم تو که دیدم دختره که اسمش فریباس داره لباساشو در می اره یعنی بلوزش رو که در اورده بود زود پشتم رو کردم بهش و داد زدم و گفتم
-چیکار می کنی
فریبا – مگه شما نخواستین ...........
نخیر بپوشین لباس تونو
اینوگفتم و زود اومدم بیرون که نذارم شوهرش بیاد تو و این وضع رو ببینه تا پام رو گذاشتم بیرون کامیار اینا رسیدن دم اتاق برای اینکه یه خرده وقت رو تلف کنم به نصرت گفتم
-اقا نصرت عیبی که نداره یه دقیقه با اینا حرف بزنیم
نصرت – نه بابا چه عیبی داره
-خیلی ممنون شما که همیشه به ما لطف داشتین می گم یه سیگار بکشیم چطوره
نصرت خندید و کامیار اروم در گوش من گفت
-دادی که تو زدی به دختره صدات تا ته حیاط رفت
سرمو انداختم پایین که نصرت با خنده گفت
-پوشیدی فریبا
فریبا – اره اقا نصرت اره
دلم می خواست زمین دهن واکنه و منو بکشه تو خودش از خجالت نمی تونستم تو صورت شوهرش نگاه کنم
نصرت و رامین و کامیار رفتن تو و منم دنبال شون رفتم دختره لباساشو پوشیده بود و همون وسط واستاده بود سر و روش کثیف بود اما معلوم بود که قیافه ش بد نیس
رفتیم نشستیم و نصرت کتری رو داد به رامین و گفت
-اقا رامین بپر ابش کن بیار
رامین رفت اب بیاره که کامیار در گوشم گفت
-می دونی وقتی با این دختره رفتی رامین به نصرت چی گفت
-نه
کامیار – گفت اقا نصرت جلو من نه
فقط نگاهش کردم که گفت
-نصرتم بهش گفت اینا اهل این حرفا نیستن
-خدا لعنتت کنه کامیار به خدا قسم هر بار که می ام اینجا از خودم بدم می اد
فریبا – اقا نصرت بزرگی کن و بگو تا جنس تموم نشده مال مارو بهمون بدن
نصرت – جنس شما سرجاشه خیالت راحت باشه
فریبا – اخه خرابم باید خودمو بسازم رامین م خرابه
نصرت یه نگاهی بهش کرد و از تو جیبش دو تا بسته در اورد و داد به فریبا که از دستش قاپید و پرید و رفت بیرون
نصرت یه نگاهی بهش کرد و گفت
-رامین سال دوم بوده این سال الو
-دانشگاه
نصرت سرشو تکون داد کامیار سه تا سیگار روشن کرد و یکی یه دونه داد به ما و گفت
تا نیومدن بهت بگم نصرت جون من دیشب........
نصرت – خبر دارم مبارک تون باشه
بلند شد و دست انداخت گردن کامیار و ماچش کرد کامیارم ماچش کرد اما نصرت همونجور که دستش دور گردن کامیار بود شروع کرد به گریه کردن یه ده پونزده ثانیه گذشت اما کامیار رو ول نکرد که کامیار همونجور که بغلش کرده بود گفت
-اِ........نصرت چته گریه ت واسه چیه حالا که وقت گریه نیس هزار تا کار باهات دارم
نصتر دستاشو از گردن کامیار واکرد و صورتش رو پاک کرد و گفت
-دست تو سپردم خواهرمو همین دیگه تو می دونی و غیرت و وجدانت
کامیار یهنگاه بهش کرد و گفت
-من نمی دونم که می تونم خوشبختش بکنم یا نه اما بهت قول می دم که همه چیزایی که باعث اسایشش میشه براش فراهم کنم و بذارم درسش رو تموم کنه
خوبه
نصرت خندید و گفت
-اره برادر خوبهداشتم دوتایی شونو نگاه می کردم و مونده بودم که سرنوشت چه بازیایی داره که پرده رفت کنارو فریبا و رامین اومدن تو راستش دیگه حوصله نداشتم باهاشون حرف بزنم
نصرت کتری رو از رامین گرفت که گفتم
-اقا نصرت من دیگه کاری ندارم
نصرت – مگه نمی خواستی باهاشون حرف بزنی ؟
-چرا اما حالا دیگه نه
نصرت – حالا اگه چیزی می خوای بنپرسی بپرس ازشون
-چمی خواستم فقط بدونم چه جوری ایطوری شدن اما دیگه برام مهم نیس
نصرت – هر جور صلاح می دونی
بعد به فریبا و رامین اشاره کرد که برن رامین حرکت کرد که بره اما فریبا واستاده بود چشماش سرخ سرخ بود و پلک هاش هی می اومد رو هم
نصرت – کاری داری ؟
فریبا یه نگاهی به نصرت کرد و بعد برگشت طرف من و گفت
-یه روزی همینجوری که الان می ریم دنبال این جنس وامونده من و این رامین می رفتیم دنبال دو تا اتاق اجاره ای این جنس وامونده رو خیلی زودتر از دو تا اتاق اجاره ای پیدا کردیم یعنی این یکی هه جا بود اما اون یکی نبود
نصر – خیلی خب برو حالا
فریبا سرشو انداخت پائین و رفت پشت سرشم شوهرش رفت که نصرت گفت
-کم که می اره فریبار و یم بره تو خیابون یه تیریپ که جنس جفت شون جور می شه
دیگه حال خودمو نفهمیدم فقط گفتم
-نصرت خان نمی شه بریم یه جای دیگه با همدیگه حرف بزنیم
کامیار – چته ؟
-اصلا حالم خوب نیس
نصرت – یه لیوان اب بهت بدم بخوری ؟
-نه نه
کامیار – بیا بریم یه اب بزن به صورتت
-نه فقط از اینجا بریم
کامیار یه نگاه به نصرت کرد و اونم گاز پیک نیکی ش رو خاموش کرد و بلند شدیم
دم در کامیار یه پولی به پسر بچه هه داد و سوار شدیم و دنده عقب از اون کوچه ی مزخرف اومدیم بیرون و نصرت یه خیابون رو به کامیار نشون داد و کامیارم پیچید توش و یه بیست دقیقه نیم ساعت که رفتیم سیدیم جلو یه پارک که نصرت گفت
-بریم تو پارک ؟
-اره حداقل دیگه از این چیزا نمی بینیم
سه تایی پیاده شدیم و رفتیم تو پارک و یه خرده قدم زدیم ه کامیاربه من گفت
-چطوری ؟
-بهترم
نصرت – پس بریم اونجا بشینیم
یه جای خلوت پارک نشستیم و نصرت سه تا سیگار در اورد و روشن کرد و یکی یه دونه داد به ما و تا ازش گرفتیم گفت
-وامونده از این سیگار و پارک و کوچه شروع می شه
-چی ؟
نصرت – هروئین دیگه می گه یک برگر کند یه گله را فقط کافیه که یه رفیق ناجور بخوره به پست یه ایل جوون یکی یکی شونو عین برگ درخت می ریزه پایین همه شونم اولش با یه سئوال شروع می شه
کامیار – حتما سئوالی م هس که فعلا جواب نداره
نصرت – دم ت گرم مثل یه مسئله ای که یه دبیر یم ده به شاگرداش اگر بچه بلد باشه حل ش نه خوشحال و خندون می ره سراغ مسئله بعدی اما اگه نتونه اون و مسئله بعیدی رو بعدی رو حل کنه دیگه سراغ بقیه نیم ره دفتر و کتاب رو می بنده و پرت می کنه هی گوشه
-سئوال چیه ؟
یه پک به سیگارش زد و گفت
-سئوال اصلی همین جوونان
با دستش صد متر اون طرف تر رو نشون داد که جا به جا پسر و دختر داشتن چند تا چند تا با همدیگه راه می رفتن
نصرت – زندگی مثل یه ادرس یا نشونی یه که ادمی می خواد به مقصدش برسه اما فقط کافیه که یکی دو تا کوچه رو اشتباهی بهره یا می خوره به بن بست یا گم و گور می شه
نقشه لازمه یه نقشه ی درست و یه راهنمای سرحال و قبراق و وارد شکر خدا هیچکدوم که الان در دسترس نیس
-پس این همه جوون که به مقصد می رسن چیه ؟
نصرت – امار دستت هس ؟ خبر داری اعتیاد داره بیداد می کنه ؟
برای چی باید حتی یه جوون عملی بشه مگه اینا سرمایه های مملکت نیستن برای چی باید هروئین عین نقل و نبات تو دست و بال شون باشه شماها نمی دونین وقتی هی جوون عمل شد دیگه کاری به کار دور و ورش نداره مهم اینه که جنس ش به موقع بهش برسه
ببین جوونای قدیم تو چهل چهل و خرده ای سالگی م دنبال یه راه می گردن که مثلا چطور می شه از اره درست پول در اورد اما جموونای الان تا یه سن و سالی پیدا می کنن می رن دنبال راه خلاف رایه که بشه راحت و اسون ازش پول دراورد چرا ؟ چون مثلا قدیم یارو یه عمر کا می کرد و تو سن پنجاه سالگی وضعش خوب می شد برای پول در اوردن بد بختی کشیده بود و بعد از یه عمر کار ملا یه ماشین شیک زیر اش بود اما الن نگاه می کنی می بینی پسره هنزو پشت لس سبز نشده یه ماشین سی چهل ملیونی سواره و تو کیفش فقط چک بانکه مثل ریگم پول خرج یم کنه
-خب حتما باباش که یه عمر کرا کرده بهش داده دیگه
نصرت – دِ نه دِ اگه باباش از راه درست این پول ها رو در می ارود اینجوری نیم ریخت تو دست و بال بچه ش که نفله ش کنه معلومه پول کار نرکده داره یه زد و بند با چهار تا کله گنده می کنه و میلیار میلیارد پول در می اره اون موقع بچه ش بنز سوار می شه زانتیا سوار یم شه
جوونای دیگه م می بینن و خب می گن این راه بهتره دیگه بعد می رن سراغ باباشون که مثلا یه کارمن شریف و زحمت کشه این پول ها رو از اون می خوان و وقتی می بینن که نداره بهش می گن تو بیعرضه ای
اون موقع س که معیار ها عوض یم شه دزدی می شه عرضه داشتن زدو بند میشه ارتباط قوی
حالا پسره راه می افته دنبال ارتباطات که یه وقت می بینه افتاده تو کار خرید و فروش هروئین و مواد ببینین زندگی زمانی باری یه ادم مهم و با ارزشه که حداقل دو روز در هفته ش بهش خوش بگذره اگه قار باشه هفت روز هفته غم و غصه نداری و حسرت باشه ادم سرشو بذاره زمین و بمیره که بهتره
یه جوون الان چی داره ؟ جوون سرگرمی می خواد هیجان می خاد امنیت می خواد ارتباط با جنس مخالف می خواد
کامیار – حالا امنیت و سرگرمی رو ولش کن همین اخری رو بچسب که توش هیجانم داره
نصرت خندید و گفت
-هیجانش کجاس ؟
کامیار – وقتی یه پاترول دنبالت کرد می فهمی هیجانش کجاس
نصرت – جدا الان این جوونا چی دارن ؟
-خودتم هنوز جوونی آ
نصرت – من عملی م دیگه جوون یا اصلا ادم نیستم وقتی یه نفر افتاد تو این خط دیگه اصلا زنده نیس
یه پک دیگه به سیگارش زد و ته ش رو پرت کرد و گفت
-یه جوون باید تو خونه یه جو رو بشناسه بیرون یه جو دیگه رو باباش تو خونه یه جور بیرون یه جور دیگه تو خونه نوار و ساز و اواز بیرون سنگین و نجیب و مومن همه شم به بچه شون می گن تو مدرسه نگی که ما ماهواره داریم آ
شدیم مثل یه تیرچوبی موریونه زده ظاهرش خوبه اما وای از باطنش جلو عرق رو گرفتن می دونی تو چند تا خونه بساط عرق کشی راه افتاد؟
جلو فیلم رو گرفتن همه خونه ها شد سینما اونم با چه فیلمائی
جلو دختر و پسر رو گرفتن فحشا کشیده شد تو خونه ها وش د یه چیز یواشکی که نمی شه دیگه کنترلش کرد مرض و بیماری م که دیگه قربونش برم بیداد می کنه
بهتون گفتم که پدرای ما و پدر بزرگ هامون حداقل این مشکلات رو نداشتن الان یه پشت نیش ت بزنه یا ایدز گرفتی یا هپاتیت غفلت کنی یا دادشت عملی و دزد می شه یا خواهرت خراب اصلا یه چیزی به شما بگم از کی این همه دکتر روانشناس انقدر زیاد شد
کامیار – از وقتی که دیوونه زاید شد دیگه
نصرت – همین بیشتر مرضاشونم جوونان همه یا افسردیگ دارن یا حمالت عصبی چرا می دونی چند درصد از زن های شوهر دار حالت افسردگی دارن چرا باباتفریح نیس وضع اقتصادی خرابه شوهر تو خونه نیس مادر باید با بچه هاش اره بده تیشه بگیره شوهرشم وقتی بعد از دو شیفت سه شیفت کار کردن بر میگرده خونه که دگیه جون حرف زدن نداره نهب ه روابط زناشویی ش می رسه نه به روابط با بچه هاش فقط می شه یه ماشنی که وظیفه ش پول در اوردنه تازه اگه در بیاره اخرشم خجالت زده ی زن و بچه شه یه وقتم چشم وا می کنه که دخترش از یه طرف رفته و پسرش از طرف دیگه
-همه م که اینجوری نیستن
نصرت – اره اونا که ارتباطات قوی دارن و عرضه و شم اقتصادی
کامیار زد زر خنده
نصرت – مردمم که قربونش برم همه با فکر خودشونن هر چند اخرش ضررش به خودشون می خوره مثلا گوشت گرون می شه جای اینکه یه مدت نخرن تا ارزون بشه بیشتر می خرن و میتپونن تو فریزرشون مرغ گرون می شه همینطور شیر گرون یمش ه همینطوری اخرش این می شه که امثال ما نیم تونن در ماه یه وعده مزه ی گوشت ر بچشن
-اون سئوال که گفتی چی بود ؟
نصرت یه نگاهب همن کرد و پاکت سیگارش رو در ارود وب همون تعارف کرد که ور نداشتیم خودش یه دونه روشن کرد و گفت
-فقط کافیه وقتی یه جوون با یه رفیق ناباب بیفته ازش بپرسه اخرش که چی همین سئوال رو اگه نتونه جواب براش پیدا کنه تموم انگیزه ش رو نابود می کنه پسره یم ره تو کف ر باید با بدبختی درس بخونه ونم این درس های سخت که نصف شون بی مروده هیچ لزومی م نداره که اینار و بخونه بعدش اگه بتونه اگه بتونهاگهب تونه وارد دانشگاه بشه باید چند سال م اونجا درس بخونه وقتی م که مدرکش رو گرتف تازه می فهمه که براش کار نیس اگرم مهست حقوقی بهش می دن که پول رفت و امدشه
یارو لیسانس مکانیکه تو اژانس مسکن کار می کنه زمین شناسی خونده نوار کاست می فروشه لیسانس شیمی یه تو کتابفروشی شاگردی می کنه بابا اگهی می دن باری استخدام یه ابدارچی لیسانسهی شرکت می کنه خب دیگه انگیزه واسه یه جوون نمی مونه که خود منو نگاه کنین چی ازم مونده بابا من داشتم درس می خوندم همه ش جلو روم بود بیان به ما بگن ما جوونا رو چه جوری می خوان عملی ؟ معتاد ؟ اگه اینجوری می خوان چرا ما باید یا همه سختی بکشیم و درس بخونیم ؟ خب از همون اول بریم دنبال گرد و موارد و دوا دیگه
یه پک دیگه به سیگارش زد و گفت
-به خدا وقتی که یاد اون درس خوندن ها و سختی ها و بد بختی ها می افتم دلم وساه خودم یم سوزه دلم وساه این جوونا می سوزه
-پس چرا توام افتادی تو شون و دارین بیچاره شون می کنی ؟
نصرت – اگه خدا نکرده توام عملی بشی جواب سئوال ت رو پیدا می کنی
یه پک دیگه به سیگارش زد و گفت
-تو اسپانیا تومراسم گاوبازی اول گاوهای وحشی رو ول می دن تو کوچه ها و خیابونا گاوام یم افتن دنبال مردمو به هر کی برسن شاخش می زنن بعدشم که مراسم افتتاح شد یه نفر ماتادور می ره به جنگ گاوه و بالاخهر م یا می تادوره کشته یم شه یا گاوه اکثرابا شمشی رگاو بد بخت رو می کشن اونوشت یارو می شه قهرمان عکسش رو تو روزنامه میندازن و ازش تمجید می کنن و مهزار تا کرا دیگه وقت این مراسمم که یم شه مردم از کشورای دیگه گروه گروه یمان اسانیا واسه تماشا حالا اونا وقتی یه گاو رو می کشن می شن قهرمان اما وقتی ما اینجا مثلا جمول یه مسافر یه گوسفند رو قربونی می کنیم می شیم وحشی جرا ؟ اگه تونستین به این سئوال جواب بدین
کامیار – خب وقتی با کاتر و چاقو دختار رو می زنن وقتی با شلاق می افتن به جون جوونا تو کشورای خارج یهمچین انعکاس پیدا می کنه که اگه یه گوسفند قربونی کنیم می شیم وحشی دیگه
نصرت – اگه ما به نجابت یه پسر یا یه دختر معتقدیم باید هزینه ش رو هم بدیم منم هزینه ش رو دادم مو خواهرم رو نجیب نگه داشتم دست به هر کاری زدم تا راحت بشینه و درسش رو بخونه
سیگارش رو انداخت دور و گفت
-وقتی من و حکمت دگیه تنها شدیم دیدم اینجا دیگه جای موندن نیس محیط خراب و قاسد و افتضاحی بود تو اون خونه
یه نخرده یان در و اون در زدم و یه اتاق رو کمی بالاتر اجاره کردم و رفتیم توش دیگه تمام و کمال نون اور خونه شدم خودم باید خودم درس می خوندم و حرج تحصیل خودم بود خرج تحصیل حکمت بو خورد و خوراک مونم بود اجاره ی اتاقم بود حالا من چه جوری می تونتسم با یه کار نیمه وقت پول اینارو جور کنم ؟ مشه معادله ی صد مجهوله
افتادم تو خلاف خرید و فروش حشیش تریاک ویسکی
کامیار – حکمت می دونست ؟
نصرت خ- نه فکر می کرد یه ادم با خدا منو گذاشته سر کار و بهم خوب پول می ده مثل این قصه ها
خلاصه زندگی می گذشت هم خودم خوب درس می خوندم هم حکمت موقعی م که کار نتداشتم ی رفتم تو این پارک و اون پار ک و این چیاز رو می فروختم
یه زور تو یه پارک داشتم به یه نفر تریاک می فروختم وقتی طرف پولش رو داد و رفت منم داشتم اسکناسا رو می شمردم یه مرتبه یه دست اومد رو شونه م برق ازم پرید فکر کردم ماموری چیزیه برگشتم که دیدم یکی از استادامونه داشتم از خجالت اب می شدم که گفت اینجا چیکار می کنی ؟ گفتم استاد اومد هوا خوری هی نگاه به پولایی که تو دستم بود کرد و گفت یه دانشجو قبل از درس خوندن باید انسان باشه می دوین داری چیکار می کنی ؟ اومدم بگم که نون اور خونه م و این حرفا که نذاشت حرف بزنم و گفت کارت رو توجیه نکن هیچ دلیلی نمی شه بریا این کارا پیدا کرد سرمو انداختم پایین که گفت توان تو تو مغزته ازش استفاده کن اینو گفت و رفت
فرداش تو دانشگاه اومد سرافم و یه ادرس بهم داد و گفت برو به این بچه درس بده پولش کمه اما بامزم برات شاگرد پیدا می کنم
اقایی که شماها باشنی کار تریاک و حشیش ورو بوسیدم و گذاشتم کنار و افتادم به درس دادن به بچه های راهنمایی و دبیرستانی کم کم سه چهار تا شاگرد گرفتم و بعدشم شدن هفت هشت تا یه کارم برای حکمت پیدئا کردم با یه تولیدی قرار گذاشتم و ازش لباسای برش خورده می گرفتم و می بردم خونه طفلک حکمت این کتاب و دفتر رو میذاشت جلو ش و هی خط می خوند و می نوشت و یه درز رو چرخ می کرد پول انچنانی در نمی اومد اما می شد با حسرت زندگی کرد
درد سر تون ندم گذتش و گذتش و گذشت تا من مدرم کم رو گرتفم و واستم وارد بازار کار بشم اما کو کار ؟
دیدم فعلا همونجور به بچه ها درس بدم بهتره هم هب کار تدریس می رسیدم و هم یم گشتم دنبال یه کار اما هر جا می رفتم سوء استفاده بود تا یارو می دید که به کار و پول احتیاج دارم یه حقوقی بهم یم گفت که فقط خرج رفت و امدم می شد حالا قوز بالاقوز کجا بود اینجا که عاشق م شدم
این سال هایی که پشت سر گذاشته بود یه طرف این یکی دو ساله یه طرف یه شاگردی دشاتم که وضع شون بد نبود اسمش مریم بود دختر خوشگلی بود من می رفتم و باهاش ریاضی و شیمی کار می کردم سال اخر دبیرستان بود یه مدت که رفتم و اومد خونه شون کم کم احساس کردم که دوستش دارم هر چی به خوردم می گفتم پسر ترو چهب ه این غلطا اما دست خودم نبود تنها چیزی که یه نخرده ارومم می کرد وضع مالی مرم بود پدرش مدیر یه شرکت بود یه اپارتمان خوب بالای شهر داشتن میلیار در نبودن اما وضع شون خوب بود
هر دفعه می رفتم خونه شون ویه خرده درس رو کش می دادم و ازشون ارزون تر می گرفتم که بتونم بیشتر ببینمش دلم به همین خوش بود تا اینکه اون اتفاق افتاده
یه برا که رفتم خون شون دیدم خودش رفت برام چایی اورد هر دفعه مادرش اینکارو می کرد پرسدیم مامان اینا مگه خونه نیستن ؟ گفت نه راستش می خواستن کلاس رو کنسل کنن اماش ما که تلفن نداشتین بهتون خبر بدم گفتم خب من می رم جلسه ی بعد می ام گفتن نه نه اصلا خلاصه شروع کردیم به درس خوندن یه خرده که گذشت به هوای اینکه بهتر کتاب رو ببینه صندلی شور کمی اورد بغل من طوری که خیلی به هم نزدیک بودیم همونجور که من مسطله ها رو حل می کردم دستامون می خورد به هم و یه بار اون دستش رو می کشید کنار و یه بار من سه چهار بار که دستمون خور هب هم و اون کشید چسبید به هم قلم و خوردکار و دفتر کتاب رفت کنار یه موقع متوجه شدم که دستش تو دست مه فقط بهش گفتم مرمی می دونم کارم درست نیس اما خیلی دوستت دارم اونم گفت منم دوستت دارم گتفم چیکرا باید بکنم ؟ گفت پدر و مادرم ادمای روشنی هستن بیا خواستگاریم
انگار دنیار و بهم دادن فرداش رفتم خواستگاری رفتن خواستگاری همانا و قطع شدن کلاس همان اب پاکی رو ریختن رو دستم بیچاره ها حقم داشتن وقتی اوضاع و احوال مو فهمیدن یه نه گفتن و تمومش کردن موند این وسط دل بیچاره ی من و اون طفل معصوم مریم
روابط تلفنی شروع کشد یه زن گ می زدم و قطع می کردم و اون می فهمید که منم پشت سرش که زنگ یم زدم خودش ور می داشت و زود باهاش یه جا قارا میذاشتم و قعط می کردم صبحش جای مدرسه با هم می رفتیم بیرون و واسه خودمون نقشه می کشیدیم که چیکار کنیم اخرش به این نتیجه رسیدیم که اون دیگه درس نخونه و منم مرتب بروم با پرد و ماردش حرف بزنم کاری دیگه نیم شد کرد
اون درس رو گذاشت کنار و منم پاشنه ی در خونه شونو از جا کنم باباهه می رفت شرکت منو دم در شرکت می دید می اومد خونه منو دم در خونه شون جلو درش می دید می رفت خونه خواهرش مو تو کوچه ی خواهرش می دید خلاصه انقدر رفتم و اومدم تا چهار ماه گذشت پدر و مادرش موافقت کردن حالا دختره از درس عقب افتاده بود و شرط ازدواج مونم این بود که دختره قبول بشه
شروع کردم بهش درس دادن روزی سه چهرا ساعتب اهاش کار می کردم اونم خوب در سم یم خوند خلاصه انقدر زحت کشیدم تا زد و با معدل عالی قبول شد و یدگه پدر و ماردش حرفی نداشتن یه روز پدرش بهم گفت دیگه برو دنبال کارای عروسی قند تو دمل اب می کردن دیگه انگار داشتم رو هوا راه می رفتم شروع کردم این در و اون در زدن برای پول بانک قرض الحسنه صندوق فلان دوست اشنا اما ردیغ از ده هزار تومن پول به هر کس و ناکس رو انداختم اما چی هر کی هی بهانه می ارود هر کی هی جوری از زیرش در می رفت بالاخره وقتی کارد به استخونم رسدی هیر وز رفتم خونه ی مریم اینا زنگ زدم و خودش ایفون رو جواب داد و در رو واکرد و رتفم تو پدر و مادرش خونه نبودن نشستم و جریان رو بهش گفتم اونم خیلی نارامحت شد برگشت بهم گفت پدرم وضع ش خوبه اگه بخواد می تونه کمک مون کنه اما نمی خواد
گتفم شاید حق اب پدرته گفت نه نخودش می دوهه تو پسر خیلی خوبی هستی چند شب پیش داشت می گفت که وقتی تو با اون امکانات کم و وضع مالی خبراب هم خرج تحصیل خودت رو در می اری و هم خواهرت رو بعدشم تونستی تو دانشگاره سراسری قبول بشی و مدرک بگیری حتما پسر خوب و لایقی هستی گفتم پس چرا کمک مون نیم کنه گتف نمی دونم اما خبردارم خودش چه جوری با مامانم عروسی کرده گفتم چه جوری ؟گفت خودشم وقتی جوون بوده وضعیت ترو دشاته وقتی دیگه همه ی درها رو ش بسته می شه با مامان قار میذارن و کاری می کنن که پرد و مادر مامانم دیگه نمی تونن حرفی بزنن گتفم یعین ؟ گفت اره گفتم خب کار خوبی نکرده پدرت
یه خنده ای به من کرد و بلند شد وی هنار گذاشت و اومد بغلم نشست گفتم پدر و مادرت کجا رفتن ؟ گفت می خوای چیکار ؟ گفتم یم خوام ردونه با پدرت حرف بزنم گفت قایده نداره گفتم چرا گفت تو پدرم رو نمی شناسی اوناگه موافقت کرده ظاهری یه چون می دونه تو نمی تونی حتی خرج عروسی رو هم گیر بیار یگفتم پسر چیکرا کنم ؟ گفت همون کاری رو که پردم کرده گفتم جدی می گی ؟ گفت نه اما باید تظاهر بکنیم اونوقت دیگه نیم تونن کاری بکنن
خلاصه مدارا مونو گذاشتیم و من از خونه شون اومدب یرون درس پس فدراش که به مریم زنگ زدم باباش گوشی رو روداشت خواتم که حرف نزنم اما اسمم رو صدا کرد منم جواب دادم و بهم گفت که برم اونجا منم در جا راه افتادم و رفتم خونه شون
چشم تون روز بد نبینه تا پامو گذاشتم تو که د سه نفر ریختن سرمو و تا می خوردم کتمکم زدن انقدر مو زدن که داتشم می مردم بالاخره باباش منو از زیردست شون کشید بیرون و زنگ زدن کلانتری و مو به جزم دزدی با دستبند از تو خونه شون بردن کلانتری و انداختن زندان فدراشم یه پرونده گذشاتن زیر بغل ما و فرسادن دادگاه اونجام بهم تهمت زدن که وقتی برای درس دادن می رفتم خونه شون یه سکه ی طلا که رو میز بوده دزدیدم منم نتونستم چیزی رو ثابت کنم از شانس بدم همون موقع که تو دادگاه بودم یکی از اون بچه هایی که یه وقتی با همدیگه تو پارک حشیش و ویسکی و تریاک می فروختیم رو گرفته بودن و ارودهب ودن اونجا اون پردسگم یه اشنایی به من داد یارو پاسبانم دید و به یکی دیگه گفت و اونم رفت به رئیس دادگاره گفت دو تا چک که بهش زدن یکی دو تا مرود رو لو داد و منو صاف بردن زندان
شماها نمی دونین زندان چه جور جایی یه خدا نصیب کسی نکنه ادمو میندازن با دزد و چاقو کش و قاتل و هروئینی و خلاصه یه مشت ادم خلافکار
حالا حسبا کنین که شا نخروده و دهن سوخته خواهرم بیرون تنها خودم تو زندان دختری که دوستش دارم معلوم نیس کجا
انقدر داغون و خراب بودم که اگه یه چاقو گیمر می اومد خودموم می کشتم اینم از درست زندگی کردن
درد سرتون ندم چون بار اول م بود اما اون پسره بیه چیزایی گفته بود شیش ماه بارم بدیدن
ت همون پونزده روز الوی دوا رو دادن دستم منم که یدگه از دنیا بده بودم کشیدم
ته سیگارش رو انداخت زمین و ساکت شد یه رخده بعد گفت
-داغون شدم
-شاید اگهی ه رخده دیگه تحمل می کردی درست می شد
نصرت – از بچه گی بد بختی و نداری و فقط گرسنگی و از دست دادن خواهر و مادر و خیلی چیزای دیگه رو تحمل کردن دیگه برام جا نذاشته بود راستش اون روزی که وساه اولین بار هروئین کشیدم قبلش یه ملاقاتی داشتم بابای مریم بود اومده بود باهام حرف بزنه بهم گفت که دست ما رو خونده و مریم رو یم ارمت بیرون گفت که مریم و مادرش رو فرستاده ترکیه
وقتی اینو شیندم دیگه چیزی بارم فرق نداشت این بود که تا گذاشتن جلومو کشیدم
دوبراه ساکت شد و بعد گفت
-یه هفته بعدم باباش رضایت داد و ازادم کردن یعنی گفته بودن که اشتباه شده و سکه رو تو خونه پیدا کردن اونام ازاده م کردن
-خب ازش شکایت می کردی
نصرت – نه من چوب چیزای دیگه رو خوردم
یه سیگار دیگه روشن کردو گفت
-وقتی تو یه جایی کسی دوستت نداشت کسی نخواستت کسی به فکرت نبود ی پشت و پناه می شی می دونین یه اثر باستانی متعلق به همه ی مردمه جهانه یه دانشمند بزرگ متعلق به هه ی مردم جهانه همونجور کهکرده ی زمین مال همه مردم ندنیاس یه دانشجوئم مال همه ی مردم دنیاس حداقل مال هه ی مردم مملک ش اخرش ول م می کنن یه امان خدا شاید من می تونستم خیلی کار بکنم اما کسی زیر بال و پرم رو نگرفت
کامیار پاکت سیگارش رو در اورد و تعارفکرد وبر امون روشن کرد که نصرت یه نگاه به اون طرف پارک کرد و گفت
-نگاه کنین
برشگتیم دیدیم سه تا دختر یه گوشه ی پارک نشستن نصرت خندید و گفت
-نصفی شون متادونی ن و نصفی شون عملی دارن تزریق می کنن
-اینجا
نصرت – اره دیگه
=برای چی اصلا این کارا رو می کنن
نصرت – ببینین یه جوون حاا دختر یا پسر احتیاج به تفریح و شادی داره یه جون پیرزن با پیرمرد هفتاد هشتاد ساله نیس که بتونه شیش هفت ساعت رو یه صندلی تو بالکن بنشینه و رادیو گوش بده
نخداوند تو مغز ما یه ماده یا گذاشت که باعث شاید می شه وقتی هی جوون همه شجلو مخودش دیوارمی بینه وقتی همه شممنوعیت می بینه وقتی هزار تا وعده ی عملی نشده رو می بینه وقتی فردا صبحش رو تراک تر از شب قبلش می بینه اون وقته که افسرده می شه این افسردگی م هی اضافه می شه تا دیگه خود مغز به تنهایی نمی تونه چاره ش کنه اون موقع س که جوون پنه می بهر به قرصی شادی زا مواد مخدر حشیش
اگه مثلا برای افسردگی ش یه دکتر روانشناس م ببریش بهش چی یم ده زاناکس کلونازپامم فلوکستین
این داروها کفر می کنی چی هستین ؟ یه جورایی مثل اونای دیگه ن اکثرشونم اعتیاد اوردن به این دخترا نگاه کنین قول بهتون می دم که اکثر شون اول کار یه سری به دکتر روانشناس زدن با چهار نوع قرص و شربت شروع کردن و الان رسیدن به هروئین و تزریق واین حرفا خبر دارین که اعتیاد و مواد افتاده تو مدارس راهنمایی می فهمین چی دارم می گم خبردارین دخترای جوون جوون مون تو دبی واون طرفا چیکار می کنن به خدا اگه دیر بجنبیم دیگه نمی شه کاری کرد
-مگه چه مدته هروئینی شدن که کارشون به تزریق کشیده
نصرت – الان دیگه مثل قدیم نیس که یارو ده سال هروئین بکشه و بعدش کارش به تزریق و این حرفا برسه الان بعد از شیش ماه یه سال می رن تو کار تزریق
-خب چرا
نصرت – جنسا خوب نیس یه مدل افقانه که دست سازه یه مدل پاکستانه که لابراتواریه الان بیشترش افغانیه این همه افغانی فکر می کنی چیکار می کنن
-جریانش چه جوریه
نصرت – دو سه هزار تا استامینوفن رو پود رمی کنن و یه تفت ش می دن و می شه رنگ هروئین بعدش دیازپام و این چیزا رو هم پودر می کنن و می زنن تنگش
-خب اینکه اعتیاد اونجوری نمی اره
نصرت- یه خرده هروئینم قاطی ش می کنن دیگه دفعه اول بهت جنس خوب می دن اسیر که شدی اشغال می بندن به ناف ادم بعدش اگه ده تا بسته رو هم بکشی نشئه نمی شی دودش حیف و میلی می شه باید حتما تزریق کنی حالا اگه بهتون بگم کجاها تزریق می کنن غش می کنین
-مگه تو رگ تزریق نمی کنن ؟
-اولا که جاش تابلو می شه بعدشم چند دقعه کتزریق کردی رگ خشک می شه باید یا بزنی بغل پات که یمش ه بغل .... یا بزنی زیر ناخن
-زیر ناخت اونکه خنیلی درد داره
نصرت – ادم که خمار شد دیگه این حرفا حالی ش نیس تازه اون به کنار با یه سرنگ بیست نفر تزریق می کنن حالا حساب ایدز و چیزیا دیگه شون و بکن
یه پک به سیگارش زد و خندید و گفت
-کثافت ش حالا جای دیگه س
کامیار – کجا
نصرت – موقع خریدنش یارو دوافروشه بسته های یه سانتی رو می کنه تو ماتحتش وقتی یم ری ازش بخری پول رو بهه یک دیگه می دی و جنس رو از یکی دیگه تحویل می گیری جریان شم اینطوریه می ری جلو یارو و اونم دست می کنه از تو سوراخ یه بسته در می اره و می ده بهت و می گه بذار دهن ت اونم زود یاد بذاره دهنش
یه مرتبه حالت تهوع بهم دست داد
کامیار – دیگه چرا میذاره تو دهنش
نصرت – که اگه مامو رسید قورتش بده
کامیار – با همون کثافت و بو یبد و ......
نصرت – اره
کامیار – چه جوری اخه می تونن
نصرت – شما یه ادم هروئینی رو ندیدین وقتی بهش جنس نرسه اگه ببینین ش حتما می فهمین
-اخرش که چی ؟
نصرت – تو جوب اب مردن موقع تزریق سنکپ کردن خودکشی زندان اخرش اینه کدیگه با یان سیگار وامونده شورع می شه پسره بیا دختره سیزده چهار ده ساله شه که برای قیافه گرفتن شروع می کنه به سیگار کشیدن بعدش می شه حشیش تریاکم که گرونه و میر ه سراغ هروئین
-حالا چرا ؟
نصرت – نا امیدی از دست رفتن انگیزه نداشتن تفریح و هزار تا چیز دیگه
-اصلا چرا باید دنبال این چیزا رفت
کامیار – از خوشی زاید تقصیر مسئولین محترمه که انقدر امکانات و اسایش و ارماش و امنیت در اختیار جوونا قار دادن مجانی و بدون هیچ هزینه از دبستان گرفته تا دبیرشستان رو پشت سر یم ذازن و بعدش بدون بدون هیچگونه مشقت و استرس وارد دانشگاه می شن اونم تازه رایگان بعدم که مدرک شون رو میگیره و می بره و میذاره سر یه کرا با حقوق بسیار عالی یه مشاین هم می خره و میندازه زیر پاش خونه م که قیمت اش مفت مفته یه سال نشدهبیه خونه م می خره از شاید و نشاط و سرورم که یدگه نگو و نپسر خب معلومه که خوشی می زنه زر دل جوونا و می رن سراغ این چیاز
بعد برشگت و خیلی جدی اول به نصرت و بعد به من نگاه کرد یه دفعه سه تایی دزمی زر خننده
کامیار – به چی می خندین
نصرت – تو به چی می خندی
کایمرا – به همونی که تو می خندی
نصرت – این به چی می خنده
کامیار – به همونی که ما دو تا می خندیم
نصرت – حالا ما سه تا به چی می خندیم
کامیار – به یه چیزی گریه دار
بعد یه مرتبه سه تایی ساکت شیدم که یه خرده بعد کامیار گفت
-ولش کن داشتید می فرمودید
-بالاخره وقتی از زدندان اومدی بریون چی شد
نصرت – رفتم سراغ حکمت دیگه افتاده بود به نون خالی خوردن واقعا رفته بودن منم دیگه چیکار می تونستم بکنم یه ادمعملی دیگه تو این خط ا نیس دیگه زندگی م شده بود هروئین زندگی که نه زاش بدم یاد هر بار که می کشم به خودم و جد و ابادم لعنت می کنم که اگه دیگه برم سراغش اما تا یه خرده خمار می شم و شستم پاش
یه پل دیگه به سیگارش زده و ته سیگارش رو انداخت دورو گفت
-یه جوون تا زمانی مخیط براش امن و مطمئنه که تو دامن خونواده باشه وقتی که به هر صروت از خونواده ش فاصه رگفت این بالاها سرش می اد
وقتی مریم رو از دست دادم فقط به خاطر حکمتزنده موندم حالا فقط به خاطر اون زنده م هر وقت درستش تموم بشه و بتونه رو پای خودش واسته خومدمو راحتمی کنم
کامیار – این حرفا رو نزن من باهات کار دارم
نصرت – من روز به روز دارم داغون تر می شم دیگه هر کی منو ببینه می فهمه عملی م خود حکمت م بو برد من باعث ننگ شم من نباشم اون راحت تره
کامیار – حالا ول کن این حرفا رو راستی یه چیزی می خوساتم رازت بپرسم
نصرت برگشت تو چشماش نگاه کرد و گفت
-اختیار حکمت رو دیگه دادم دست تو جون تو و جن اون عوضش غیرت و شرفت رو که یم دونم خیلی ازش داری امانت و گرو ورداشتم دیگه هر کاری خواستی بکن
کامیار – اولا که بهت قول مردونه دادم دوما که چیز دیگه می خواستم ازت بپرسم می خوساتم بگم اگه مثلا یه روزی بفهمی خواهرت کجاس چیکار می کنی ؟
نصرت – زل زد به کامیار و یه خرده بعد گفت
-حکمت ؟
کامیار – نه عزت
نصرت – عزت که خواهرم نبود داداشم بود
من و کامیار یه نگاه به همدیگه کردمی که کامیار گفت
-مگه اسمش عزت نبود ؟
نصرت – چرا
کامیار – مگه عزت اسم دختر نیس
نصرت – هم اسم دختره هم پسر مثل نصرت حشمت
بعد خندید و گفت
-حالا اگرم بودونم کجاس دیگه کاری نی تونم براش بکنم دیگه از یه ادم عملی چی بر می اد خیلی خیلی همت کردم که تونستم حکمت ر و سرو سامون بدم اونم تازه از چه اره هایی
یه مرتبه زد تو پیشونیش و فگت
-وقتی یادش می افتم که چه کارایی کردم از خودم بدم می اد
-پس عزت پسر بوده ؟
نصرت – اره یه پسر کاکل زری اگه اونم با ما بده حداقل یه باری از رو دوش من ور نمی داشت الانن م معلم نیس شاید تا حالا چند بار از بغل همدیگه رد شده باشیم اما نه اون منو می شناسه و نه من اون رو فقط یه نشونی ازش ارم که اوم شدنی نیس که از روش بشناسمش
کامیار – چه نشونی ای ؟
نصرت – یه خال یه خال انداهز ی یه پنج تمننی زیر بغلش بود وقیت کوچیک بود هه ش دلم می خواست بهش دست بزنم و ببینم چرا زیر بغل ش سایهه تا دست می زدم زر بغلش غش غش می خندید طفل معصوم مامانم هی دعوامی کرد و می گفت پسر .........
دیگه نمی فهمیدم نصرت داره چی می گه فقط به کامیار نگاه می کردم که اونم مات شده بود به نصرت
کامیاربرگشت و یه نگاه ی به من کرد وبلند شد و یه نصرت گفت
-نصرت جون ما دیگه باید بریم
نصرت – کجا
کامیار – خیلی کارا دارم که باید بکنم می خوای برسونمت ؟
نصرت – نه می خوام یه خرده اینجاها راه برم و فکر کنم شماها برنی ماما منو بی خبر نذارین
باهاش خداحافظی کرد و تا کامیار امد خداحافظی کنه نصرت دستش رو تو دستاش نگه داشت گفت
-جون تو و جون حکمت سردمش اول به خدا و بعدشم به تو
کامیار یه سری تکون داد و پشت ش رو کرد به نصرت و رفتم منم دنبالش راه افتادم
از پارک رفتمی بیرون و سروارماشین شدیم و حرکت کردیم و یه خرده بعد اروم گفتم
-کامیار حتما اشتباهی شده
کامیار- ببین سامان نه من بچه م که دلداری م بدی و نه گندمم که غش و ضعف کنم پس هیچی نگو
دیگه هیچی نگفتم یعین چیزی نداشتم که بگم یه ساعت بعد رسیدیم جلو باغ و کامیار ماشین رو همون بیرون پارک کرد و رفتیم تو و رفتیم طرف خونه ی اقا برگ و در زدیم و رفتیم تو تا اقا بزرگ صورت کامیار رو دید ترسید و گفت
-چی شده
برگشتم کنار کامیار صروتشش مثل لبو سرخ شده بود
کامیار – اقا بزرگ من همه چیز و فهمیدم
اقا بزرگ – چی رو فهمدیدی ؟
کامیار – اون بچه ی سر راهی گندم نبوده من بودم
تا اینو گفت اقاا بزرگ یه مرتبه و ادد همونجور که چهار زانو نشسته بود شل شد و تکیهش افتاده رو پشتی فقط کامیار رو نگاه می کرد زود به اقا بزرگ گفت
-اقا بزرگ مگه اون بچه گندم نبوده ؟ بهش بگین دیگه
کامیار – عزت پسر بوده با یه خال زیر بغلش مگه نه اقا بزرگ گندم بیخودی انقدر اروم نشد شما جریان رو بهش گفتنی برایم خیلی عجیب بود که چطور گنم یه مرتبه همه چیز رو قبول کرد
بعد رفت جلو اقا بزرگ نشست و گفت
-من همیشه شما رو دوست داشتم بهتون احترام گذاشتم دلم می خواد از این به بعدم همینجور باشه فقط خودتون بهم جریان رو بگین من همون بچه م
اقا بزرگ دستش رو گرفت جلو چشمش و گریه کرد کامیار بلند شدو سر اقا بزرگ رو ماچ کرد و راه افتاد اقا بزرگم با یه صدایی که انگار ازته چاه می اومد گفت
-نرو باباجون نرو چراغ این خونه رو خاموش نکن
کامیار یه لحظه مکث کرد و دوباربه راه افتاد منم دنبالش
از خونه ی اقابزرگ اومدیم بیرون و رفتیم طرف خونه کامیار اینا که یه مرتبه گندم اومد جلومون تا کامیار چشمش بهش افتاد گفت
-حالا فهمیدی که تو همون گندمی ؟
گندم فقط نگاهش کرد
کامیار – عزت منم
دوباره راه افتاد برگشتم به گندم که مات ما رو نگاه میکرد نگاه کردم دلم می خواست موم دق و دلیم رو سر یکی خالی کنم اما چرا اون طفل معصوم تند دوئیدم پشت سر کامیار و یه خرده بعد رسیدیم جلو خونه شون واستاد و بهمن گفت
-تو نیا سامان
سرمو تکون دادم وهمونجاواستادم درست دو دقیقه بیشتر طول نکشید که صدای جیغ زن عموم و کاملیا بند شد ترسیدم اومد برم تو که کامیار اومد بیرون و مادرش و کاملیام دنبالش
زن عموم همچین خودشو می زد و موهاشو می کند که گفتم الان تموم می کنه کاملیا گریه می کرد و می گفت داداش نرو یه بار به من التماس می کرد که جلو ی کامیار رو بگیرم
مونده بودم چیکار کنم کامیار برگشت و به کاملیا نگاه کرد و اروم گفت
-تو دختر تحصیلکرده ای هستی حتما می فهمی که الان چه حالی دارم
کاملیا همونجا نشست رو زمین و زار زار گریه کرد مادرش بی حال افتاد رو زمین کامیارم راه افتاد طرف در باغ
نیم دونتسم باید به کی برسم دوئیدم پشت سر کامیار که دیدم عمه هام و اقا ی منوچهری و عباس اقا و افرین و دلارام و گندم و مامانم از یه طرف دارن می ان طرف ما
کامیار راهش رو کج کرد و رفت طرف در که مش صفر و زنش اومدن جلو و گفتن
-چی شده اقا کامیار
کامیار یه گاه بشون کرد و گفت
-انگار خونه ی مار و دزد زده برو اونجا تا من برگردم
مش صفر و زنش دوئیدنط رف خونه ی ما و ماهام رفتیم طرف در که دیدیم اقا بزر با لباس تو خونه و بدون عصا جلو در واستاد و دستاشو از همدیگه واکرد
کایمرا رسید جلو ش و واستاد و سرشو انداخت پائین که اقا بزرگ همونجور که گریه می کرد گفت
-نمیذارم بری باید از رو نعش من رد بشی بزرگت کردم از همه بیشتر دوستت داشتمالانم هی موی گندیدنت رو با صد تا اینا عوض نیم کنم نمیذارم بری
کامیار همونجور که سرش پایین بود گفت
-بذارین برم اقا بزرگ
اقا بزرگ – باید این چهل تا تیکه استخون رو بزنی و پرت کنی یه طرف تا از این در زد بشی حالا بیا بزن
کامیار سرشو بلند کرد و یه نگاه به اقا بزرگ کرد و رفت جلوتر و دست اقا بزرگ رو گرفت و ماچ کرد که اونم بغلش کرد و همونجور که گریه می کرد گفت
-نرو باباجون نرو بابا جون چشم و چراغ اینجا تویی تو بری من می میرم نرو باباجون
کامیار نازش کرد و گفت
-قربون اون موی سفیدت برم الان حالم خوب نیس بذار یه خرده تنها باشم بذار خودم و پیدا کنم
بعد اروم نشوندش رو یه سکو بغل در و تا بقیه داشتن نزدیک می شدن در رو وا کرد و رفت بیرون و منم دنبالش رفتم
سوار میاشین شیدم و همچین گاز داد ک عقب ماشین چرخید
یه لحظه بعد نه از باغ خبری بو و نه از ادماش که دنبال ماشین می دوئیدن سرمو گذاشته بودم ور دشاپورت ماشن که یه مرتبه دیدم کامیار نگه داشت و سرمو بلند کرد و گفت
-چته
-هیچی
کامیار – چرا اینطوری نفشس می کشی
-چه طوری
یه مرتبه چشمام سیاهی رفت فقط حکت مشاین رو فهمیدم و صدای بوق ش رو که انگار کایمار دستش رو گذاشته بود روش و همینجوری می زد
چند ساعت گذشت رو دیگه نفهمیدم فقط یه موقع چشمامو واکردم و دیدم کامیار بالا سرم واستاده
به حالت نیم خیز از جام پریدم که کامیار شونه هامو گرفت و دوباره خوابوندم
-چی شده ؟
کامیار – هیچی
-کجائیم
کامیار – بیمارستان
-چرا
کامیار – ضعف گرفته تت چیزی نیس
-من خوبم
کامیار – اره چیزی نیس
دیگه نتونستم خودمو نگه دارم و زدم زیر گریه با صدای بلند گریه می کردم کامیار دولا شد رو تخت و بغلم کرد و ماچم کرد و گفت
-تو چقدر خر ساده ای هستی خوشحال باش یه ارث خور ازتون کمتر شد
بلند شدم و بهش گفتم
-ارث منم مال تو هر چی قراره به من بدن مال تو
دوباره نازم کرد و گفت
-تو که فعلا چیزی نداری
-ماشینم مال تو
کامیار – خب این یه چیزی دیگه چی
محکم بغلش کردم که گفت
-تو واقعا انقدر منو دوست داشتی و من نمی دونستم
هیچی بهش نگفتم و فقط همونجور بغلش کرده بودم و گریه می کردم یه خرده که گذشت گفت
-خبه خبه
الان یکی میاد تو هردومون میریم پای سنگسار
روش رو کرد اون طرف و با دستش اشک هاشو پاک کرد و همونجور که می رفت طرف در گفت
-پاشو دیگه حالت خوب شده عجب حکایتی ها من می فهمم سر راهی م اینو باید برسونی مریض خونه
رفت حساب بیمارستان رو کرد و برگشت منم از تخت اومدم پائین دیدم موبایلم نیس
-موبایلم نیس کامیار
کامیاردست منه خاموشش کردم بریم دیگه
-کجا
کامیار – مگه قرار نبود قبل از این داستانا با همدیگه بریم شمال ؟
بهش خندیدم اونم بهم خندید و گفت
-فقط قبلش چند تا کار داریم
-چه کاری ؟
کامیار – باید تکلیف حکمت و نصرت معلوم بشه
-چرا نمیری بهشون جریان رو بگی می دونی چقدر خوشحال می شن
کامیار – نصرت اره اما حکمت نه
-چرا اون از خدا می خواد الان این عشقم عشق خواهر برادری بوده
فقط نگاهم کرد و هیچی نگفت
-پس چرا می گی نه
کامیار – تو میدونی یه پسر با نامزدش چیکارا می کنه
انگار خون تو تنم یخ بست
***********
یه ماه بعد کامیار و من از ایران خارج شدیم
قبلش کامیار کاری کرد که عموم با ازدواج کاملیا و سالم موافقت کرد نصرت همون روزی که تو پارک با ما حرف زد با امپول هوا خودکشی کرد و فقط ازش دو تا نامه موند یک برای ما و یک برای حکمت
دو ماه بعدشم اقا بزرگ مرد وبعد از چله ش شنیدم که درختای باغ رو قطح کردن که جاش یه برج بسازن
من به اسم اینکه شریک نصرت بودم برای حکمت دو تا اپارتمان خریدیم و بهش گفتم که این پولی بود که نصرت تو شرکت اورده
فقط این وسط حکمت نفهمید چرا کامیار ولش کرد
نامه ای رو که نصرت براش نوشته بود و توش جریان کارایی رو که کرده بود و اعتیادش رو گفته بود به حکمت ندادیدم و خود کشی نصرت رو یه جوری پوشوندیم که حکمت فکر کنه یه تصادف بوده
بالاخره همه یه جوری با زندگی کنار اومدن فقط می دونم که هنوز گندم منتظره
یعنی همه ی گندم ها منتظرن
این جوونا همه گندم هایین که منتظرن
حالا منتظرن که یا افت بهشون بزنه یا یکی به دادشون برسه
پایان