قسمت دهم

کامیار- پس به این قرار می شه مثلا یه دختر رو کیلویی حساب کرد حالا کیلو چند دیگه بستگی به بازار داره از کیلو یه میلیون بگیر برو بالا هرچی تغذیه ش خوب بوده باشه یعنی باباش پولدارتره دختری م که باباش پولدار باشه می کنه به عبارتی کیلویی هفت هشت میلیون تومن

-پس با این حساب وقتی می ریم خواستگاری یه یه دختر باید یه ترازوم ام با خودمون ببریم ؟

 

............
ادامه نوشته

قسمت دهم

کامیار- پس به این قرار می شه مثلا یه دختر رو کیلویی حساب کرد حالا کیلو چند دیگه بستگی به بازار داره از کیلو یه میلیون بگیر برو بالا هرچی تغذیه ش خوب بوده باشه یعنی باباش پولدارتره دختری م که باباش پولدار باشه می کنه به عبارتی کیلویی هفت هشت میلیون تومن

-پس با این حساب وقتی می ریم خواستگاری یه یه دختر باید یه ترازوم ام با خودمون ببریم ؟

 

............
ادامه نوشته

 

عشق يعني مستي و ديوانگي عشق يعني با جهان بيگانگي عشق يعني شب نخفتن تا سحر عشق

يعني سجده ها با چشم تر عشق يعني سر به دار آويختن عشق يعني اشک حسرت ريختن عشق

يعني در جهان رسوا شدن عشق يعني مست و بي پروا شدن عشق يعني سوختن يا ساختن عشق

يعني زندگي را باختن عشق يعني رازقي ، يعني نسيم عشق يعني مست گشتن از شميم عشق

يعني آفتاب بي غروب عشق يعني آسمان ، يعني فروغ عشق يعني آرزو ، يعني اميد عشق يعني

روشني ، يعني سپيدعشق يعني غوطه خوردن بين موج عشق يعني رد شدن از مرز اوج عشق يعني از

 سپيده تا سحر عشق يعني پا نهادن در خطر عشق يعني لحظه ديدار يار عشق يعني دست در دست

نگار عشق يعني عقل شد مدهوش تو عشق يعني مست در آغوش تو عشق يعني لحظه هاي بي قرار

عشق يعني صبر ، يعني انتظار عشق يعني اشتياق و اضطراب عشق يعني دلهره ، يعني شتاب عشق

 يعني اشک ، يعني عاطفه عشق يعني يادگاري خاطره


**عشق يعني لايق مريم شدن عشق يعني با خدا همدم شدن عشق يعني جام لبريز از شراب عشق

 يعني تشنگي ، يعني سراب عشق يعني خواستن ، له له زدن عشق يعني سوختن ، پر پر زدن عشق

 يعني سالهاي عمر سخت عشق يعني زهر شيرين ، بخت تلخ عشق يعني با "خدايا" ساختن عشق

 يعني چون هميشه "باختن"

دوست جونی ها رسیدیم به قسمت نهمش

زود یه تلفن زدم به کامیار موبایلش خامو ش بود یادم افتاد که موبایلش دست گندمه شماره اون یکی موبایلش رو گرفتم چند تا زنگ زد تا ورداشت

کامیار –الو بفرمائین

-الو کامیار

کامیار- زود بگو که گرفتارم پشیمون شدی می خوای بیای ادرس رو یادداشت کن سه راه امین حضور نرسده به پل امیر بهادر کوچه اعتماد السلطنه منزل اقای جی جی باجی الممالک یادداشت کردی

-لوس نشو کارت دارم ......

 

ادامه نوشته

بامبو و سرخس

روزی تصمیم گرفتم كه دیگر همه چیز را رها كنم. شغلم ‏را، دوستانم را، زندگی ام را!
به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خدا ‏صحبت كنم. به خدا گفتم: آیا می‏ توانی دلیلی برای ادامه زندگی برایم بیاوری؟
و جواب ‏او مرا شگفت زده كرد.
او گفت : آیا درخت سرخس و بامبو را می بینی؟
پاسخ دادم : بلی.
فرمود: ‏هنگامی كه درخت بامبو و سرخس راآفریدم، به خوبی ازآنها مراقبت نمودم. به آنها نور ‏و غذای كافی دادم. دیر زمانی نپایید كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمین را فرا ‏گرفت اما از بامبو خبری نبود. من از او قطع امید نكردم. در دومین سال سرخسها بیشتر ‏رشد كردند و زیبایی خیره كننده ای به زمین بخشیدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود. ‏من بامبوها را رها نكردم. در سالهای سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نكردند. اما من ‏باز از آنها قطع امید نكردم. در سال پنجم جوانه كوچكی از بامبو نمایان شد. در ‏مقایسه با سرخس كوچك و كوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بیش از 100 فوت ‏رسید. 5 سال طول كشیده بود تا ریشه ‏های بامبو به اندازه كافی قوی شوند.. ریشه هایی ‏كه بامبو را قوی می‏ ساختند و آنچه را برای زندگی به آن نیاز داشت را فراهم می ‏كرد.
‏خداوند در ادامه فرمود: آیا می‏ دانی در تمامی این سالها كه تو درگیر مبارزه با ‏سختیها و مشكلات بودی در حقیقت ریشه هایت را مستحكم می ‏ساختی. من در تمامی این مدت ‏تو را رها نكردم همانگونه كه بامبوها را رها نكردم.
‏هرگز خودت را با دیگران ‏مقایسه نكن. بامبو و سرخس دو گیاه متفاوتند اما هر دو به زیبایی جنگل كمك می كنن. ‏زمان تو نیز فرا خواهد رسید تو نیز رشد می ‏ كنی و قد می كشی!
‏از او پرسیدم : من ‏چقدر قد می‏ كشم.
‏در پاسخ از من پرسید: بامبو چقدر رشد می كند؟
جواب دادم: هر ‏چقدر كه بتواند.
 
‏گفت: تو نیز باید رشد كنی و قد بكشی، هر اندازه كه ‏بتوانی... 
 

 

من در سرای تو شوری دگر دارم

           من در پناه تو در دل چه غم دارم

                          من در سرای تو عمری ابد خواهم

                                          من در کنار تو عرش را بپیمایم

                                                            فارغ زدرد عشق من قصه ها سازم

داستان شام آخر

لئوناردو داوینچی هنگام كشیدن تابلوی شام آخر دچار مشكل بزرگی شد؛ می‌بایست نیكی را به شكل عیسی و بدی را به شكل یهودا، از یاران مسیح كه هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت كند، تصویر می‌كرد. كار را نیمه تمام رها كرد تا مدل‌های آرمانیش را پیدا كند.

روزی در یك مراسم همسرایی، تصویر كامل مسیح را در چهره یكی از آن جوانان همسرا یافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره‌اش اتودها و طرح‌هایی برداشت.

سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقریبأ تمام شده بود؛ اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نكرده بود. كاردینال مسئول كلیسا كم كم به او فشار می‌آورد كه نقاشی دیواری را زودتر تمام كند.

نقاش پس از روزها جستجو، جوان شكسته و ژنده‌پوش و مستی را در جوی آبی یافت. به زحمت از دستیارانش خواست او را تا كلیسا بیاورند، چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن نداشت.

گدا را كه درست نمی‌فهمید چه خبر است، به كلیسا آوردند؛ دستیاران سرپا نگه‌اش داشتند و در همان وضع، داوینچی از خطوط بی‌تقوایی، گناه و خودپرستی كه به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداری كرد.

وقتی كارش تمام شد، گدا، كه دیگر مستی كمی از سرش پریده بود، چشم‌هایش را باز كرد و نقاشی پیش رویش را دید و با آمیزه‌ای از شگفتی و اندوه گفت: " من این تابلو را قبلأ دیده‌ام!"

داوینچی با تعجب پرسید: "كی؟"

- سه سال قبل، پیش از آنكه همه چیزم را از دست بدهم. موقعی كه در یك گروه همسرایی آواز می‌خواندم، زندگی پر رویایی داشتم و هنرمندی از من دعوت كرد تا مدل نقاشی چهره عیسی شوم 

 

قسمت هشتم

اقا بزرگ – بسلامت

دو تایی از خونه ی اقا بزرگ اومدیم بیرون و رفتیم یه جای خلوت باغ نشستیم و به کامیار گفتم

-اگه یه دفعه خدای نکرده یه کاری بکنه چی ؟

کامیار – کی ؟ اقا بزرگه ؟

-گندم رو می گم

کامیار – اون فعلا کاری نمی کنه

-از کجا می دونی ؟

کامیار – چون منتظر توئه اون الان دلش می خواد یکی واقعا دوستش داشته باشه اون یکی م تویی............

ادامه نوشته

گر نیایی تا قیامت انتظارت می کشم

 

                                                            من عشق در نگاه پر شرابت می کشم

ناز چندین ساله ی چشم خمارت می کشم

 

                                                            تا نفس باقیست اینجا انتظارت می کشم

قسمت هفتم

می ارم ماه تو خونه می گیرم باد نشونه همه خاک زمین می شمرم دونه به دونه

اگه چشمات بگن اره هیچ کدوم کاری نداره

برگشتم بهش نگاه کردم و گفتم

-اما چه جوری

دستش رو انداخت درو گردنم و صورتم رو ماچ کرد و گفت

-بریز بیرون از چشمات این همه غصه رو امیر ارسلان که حاضره شمس وزیرم که بغل دست شه مونده دو ..........

ادامه نوشته

گفتم :توشیرین منی

                                             گفتی : و فرهادی مگر

گفتم :خرابت می شوم          

                                            گفتی : و آبادی مگر

گفتم :ندادی دل به من

                                            گفتی  : و جان دادی مگر

گفتم :زکوبت می روم

                                            گفتی :تو آزادی مگر

گفتم :فراموشم نکن

                                           گفتی : و در یادی مگر

دوستای عزیزم دوباره اومدم

اینم قسمت ششم رمان گندم

ادامه نوشته

دوست نزدیک تر از من به من است

                 وین عجب تر که من از وی دورم

                                        چه کنم با که توان گفت که او

                                                               در کنار من و من مهجورم

-تو به اینا که می گی ایمان داری یعنی داری بهم راست می گی

کامیار – چرا باید بهت دروغ بگم

گندم – بهت زیاد اعماد ندارم

برگشت طرف من و تو چشمم نگاه کرد و گفت

-سامان اینایی که بهم گفت درسته

-اره گندم جون همه ش درسته

گندم – تو تو خودت یاد گرفتی رو درخت قلب بکنی

.............
ادامه نوشته

مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد

                                                          نقش هر نغمه که زد راه به جایی دارد

عالم از ناله ی عشاق مبادا خالی

                                                          که خوش آهنگ و فرح بخش صدایی دارد

اینم قسمت چهارم رمان گندم
ادامه نوشته

در منظور موافق روی در هم / همه‌کس دوست می‌دارند و من هم


هر آنچ این‌ را بُـوَد، آن را مهیا / هر آنچ آن ‌را بُـوَد، این را مسلم


رفیق حجره و گرمابه و کوی / به صحرا با هم و در خانه بر هم


مقدم در موخر برده تا ناف / دگر بار این موخر، آن مقدم


نهند از دوستی و مهربان / چون‌آن بر ریش یک‌دیگر، که مرهم


گر این صرفه نگه ‌داری همه عمر / نه دینارت زیان باشد نه دِرهم


چون‌آن در خانه باشد کدخدا را / ز سرمایه نباشد حبه‌ای کم


من این پاکیزه‌رویان دوست دارم / اگر دشمن شوندم اهل عالم


بَدَستی را که در مشتی نگنجد / چو انگشتی فرو برده به خاتم


کـَـل یک چشم عریان اوفتاده / چو اعرابی به سر در چاه زمزم


هر آن‌کس را که یاری در کنار است / اگر هیچ‌اش نباشد، گو: مخور غم


عروسان ِ مقنع بی‌شمارند / عروسی را کنار آور معمم


که چون بیرون کنی شلوارش از پای / تو پنداری که خرواری‌ست شلغم


دگر باری چو نقب‌اش درسپوزی / عرق بر عارض‌اش آید چو شبنم


من آن تازی‌سوار پهلوان‌ام / که در زیرم بنالد رخش رستم


اگر دانی که دنیا غم نیرزد / به روی دوستان، خوش باش و خرم


نظر بر روی منظوری حرام است / که نتوان خفت بر پشت‌اش مُهندَم


حجاب نام و ننگ از پیش بردار / که محرم ک ون نپوشاند ز محرم


وصال دوستان میخ است و دیوار / حدیث دشمنان باد است و پرچم


اگر محکم ببندی بند شلوار / هنوزت عقد صحبت نیست محکم


دو دست و هر دو زانو بر زمین نه / اگر پشتی به خدمت می‌کنی خم


هر آنک از پشت آدم‌زاد، ناچار / رَوَد بر پشت فرزندان آدم


طریقت خواهی از سعدی بیاموز / ره این است ای برادر تا جهنم

 

 

دیدی آن را که تو خواندی به جهان یارترین

                                                      سینه را ساختی از عشقش سرشار ترین

آنکه می گفت منم بهر تو غمخوار ترین

                                                      چه دل آزار شد آخر  چه دل آزار ترین......

دوستای خوبم اینم قسمت سوم رمان گندم امیدوارم که خوشتون بیاد

دوستون دارم

ادامه نوشته

بر عکس عمه و شوهر عمه که قد هون نسبتا کوتاه بود گندم قد بلندی داش و خیلی م خوش اندام بود یعنی همیشه ورزش می کرد بیشترم شنا هفته ای سه روز می رفت استخر شناش خیلی عالی بود گاه گداری م که تابستون اب استخر وسط باغ رو عوض می کردیم و تا چند روزی تمیز بود و ما ها همگی می رفتیم توش شنا از همه مون بهتر شنا می کرد تازه کلاس ژ یمیناستیک م می رفت برای همین م اندام خیلی قشنگی داشت تا اون لحظه اصلا به این چیزا فکر نکرده بودم یعنی هر وقت گندم رو می دیدم فقط یه دختر عمه رو می دیدم که از بچه گی با هم ببزرگ شدیم اما نمی دونم چرا امروز دیگه دختر عمه رو نمی دیدم فقط گندم رو می دیدم یه دختر بیست و یه یاله به اسم گندم تا حالا به اسمش م اینجوری دقت نرکده بودم گندم چه اسم قشنگی

                                       

ادامه نوشته

            به نام افریدگار یکتا

فصل اول

اواخر فروردین بود یه روز جمعه تو اتاقم که پنجره ش به باغ وا می شد رو تختم دراز کشیده بودم و داشتم فکر می کردم صدای جیک جیک گنجیشکا از خواب بیدارم کرده بود هفت هشت تا گنجیشک رو شاخه ها با هم دعواشون شده بود و جیک جیک شون هوا بود رو شاخه ها این ور و اون ور می پریدن و با هم دعوا می کردن منم دراز کشده بودم و بهشون نگاه می کردم

ادامه نوشته

دوستای عزیزم از امروز میخوام رمان گندم رو براتون بزارم من خیلی خوشم اومده اومیدوارم که شما هم بپسندید

عشق يعني اينکه تو باور کني

مي تواني يک نفر را خر کني

کذب را هنگام فعل مخ زني
آنچنان گويي که خود باور کني

با دروغي جور شد گر امر خير
راست را هرگز مبادا شرکني

عشق همچون طايري توخالي است
راست گر در آن رود پنچر کني

مي شود چون موم در دستت اگر
از خودت حرف قلمبه در کني

مي تواني گر چه هستي بي سواد
شعرهاي خوشگلي از برکني:

"تن مپوشانيد از باد بهار”
نقل قول از شخص پيغمبر کني

"بر سر عشاق گو طوفان ببار”
چتري از اغراق را بر سر کني

"خيز و جهدي کن چو حافظ تا مگر”
وصف جام و باده و ساغر کني

بعد يک مقدار تمرين، کذب محض
مي شود جاري چو لب را تر کني

مي شود او عا شق تعريف هات
اندکي لب را اگر تر کني!

نزد اختر چون که بنشيني مباد
وصف چشم و ابرو ي زيور کني

پيش زيور نيز چون هستي مباد
نقل رنگ گيسوي آذر کني

روي هم رفته نبايد پيش زن
صحبت از معشوقه اي ديگر کني

از دروغت خار گل ميگردد و
مي شود تقديم يک جيگر! کني

گر پسر هستي بيابي دختري
يا اگر هم دختري، شوهر کني
- – -
اينچنين عشقي است عشق پرفروغ
زندگي روي ستونها ي دروغ…

 

داستان غم انگیز


مادر من فقط یك چشم داشت. من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود

اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت

یك روز اون اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره

خیلی خجالت كشیدم. آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟

به روی خودم نیاوردم، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم و فورا از اونجا دور شدم

روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت، هووو، مامان تو فقط یك چشم داره!

فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم.
كاش زمین دهن وا میكرد و منو ، كاش مادرم یه جوری گم و گور میشد

روز بعد بهش گفتم، اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی میری ؟!!!

اون هیچ جوابی نداد....

حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم، چون خیلی عصبانی بودم.

احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت

دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم

سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم

اونجا ازدواج كردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی

از زندگی، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم

تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من

اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه هاشو

وقتی ایستاده بود دم در، بچه ها به اون خندیدند
و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا اونم بی خبر

سرش داد زدم، چطور جرات كردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟!
گم شو از اینجا! همین حالا


اون به آرامی جواب داد، اوه خیلی معذرت میخوام.
مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم، و بعد فورا رفت و از نظر ناپدید شد

یك روز، یك دعوت نامه اومد در خونه من در سنگاپور
برای شركت در جشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه

ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم

بعد از مراسم، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون البته فقط از روی كنجكاوی

همسایه ها گفتن كه اون مرده

ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم

اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن

ای عزیزترین پسر من، من همیشه به فكر تو بوده ام.
منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم

خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میای اینجا

ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تو رو ببینم

وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم

آخه میدونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی، تو یه تصادف، یك چشمت رو از دست دادی

به عنوان یك مادر، نمی تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ میشی با یك چشم

بنابراین چشم خودم رو دادم به تو

 
برای من اقتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینه!!

 

 

 

دستان کوتاه و تاثیر گذار

موسی مندلسون، پدر بزرگ آهنگساز شهیر آلمانی، انسانی زشت و عجیب الخلقه بود. قدّی بسیار كوتاه و قوزی بد شكل بر پشت داشت. موسی روزی در هامبورگ با تاجری آشنا شد كه دختری بسیار دوست داشتنی به نام فرومتژه داشت. موسی در كمال ناامیدی، عاشق آن دختر شد، ولی فرمتژه از ظاهر و هیكل از شكل افتاده او منزجر بود. زمانی كه قرار شد موسی به شهر خود بازگردد، آخرین شجاعتش را به كار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرین فرصت برای گفتگو با او استفاده كند. دختر حقیقتاً از زیبایی به فرشته ها شباهت داشت، ولی ابداً به او نگاه نكرد و قلب موسی از اندوه به درد آمد. موسی پس از آن كه تلاش فراوان كرد تا صحبت كند، با شرمساری پرسید:
- آیا می دانید كه عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته می شود؟ دختر در حالی كه هنوز به كف اتاق نگاه می كرد گفت:
- بله، شما چه عقیده ای دارید؟ من معتقدم كه خداوند در لحظه تولد هر پسری مقرر می كند كه او با كدام دختر ازدواج كند. هنگامی كه من به دنیا آمدم، عروس آینده ام را به من نشان دادند، ولی خداوند به من گفت: همسر تو گوژپشت خواهد بود.» درست همان جا و همان موقع من از ته دل فریاد برآوردم و گفتم: اوه خداوندا! گوژپشت بودن برای یك زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده و هر چی زیبایی است به او عطا كن فرومتژه سرش را بلند كرد و خیره به او نگریست و از تصور چنین واقعه ای بر خود لرزید. او سالهای سال همسر فداكار موسی مندلسون بود

 

من پذیرفتم که عشق افسانه است این دل درد آشنا دیوانه است می روم شاید فراموشت کنم با فراموشی هم اغوشت کنم

وفت شناسی!

در مراسم تودیع پدر پابلو، کشیشی که ۳۰ سال در کلیسای شهر کوچکی خدمت کرده و بازنشسته شده بود، از یکی‌ از سیاستمداران اهل محل برای سخنرانی دعوت شده بود.

در روز موعود، مهمان سیاستمدار تاخیر داشت و بنابرین کشیش تصمیم گرفت کمی‌ برای مستمعین صحبت کند.

پشت میکروفن قرار گرفته و گفت: ۳۰ سال قبل وارد این شهر شدم.

انگار همین دیروز بود.

راستش را بخواهید، اولین کسی‌ که برای اعتراف وارد کلیسا شد، مرا به وحشت انداخت.

به دزدی هایش، باج گیری، رشوه خواری، هوس رانی‌، زنا با محارم و هر گناه دیگری که تصور کنید اعتراف کرد.

آن روز فکر کردم که جناب اسقف اعظم مرا به بدترین نقطه زمین فرستاده است ولی‌ با گذشت زمان و آشنایی با بقیه اهل محل دریافتم که در اشتباه بوده‌ام و این شهر مردمی نیک دارد.

 

در این لحظه سیاستمدار وارد کلیسا شده و از او خواستند که پشت میکروفن قرار گیرد.

در ابتدا از اینکه تاخیر داشت عذر خواهی‌ کرد و سپس گفت که به یاد دارد که زمانیکه پدر پابلو وارد شهر شد، او اولین کسی‌ بود که برای اعتراف مراجعه کرد.

 

نتیجه اخلاقی‌: وقت شناس باشید !

باید خریدارم شوی تا من خریدارت شوم

                            با جان و دل یارم شوی تا عاشق زارت شوم

                                                         من نیستم چون دیگران بازیچه بازیگران

                                                                                 اول به دست آرم تو را بعدا گرفتارت شوم