می ارم ماه تو خونه می گیرم باد نشونه همه خاک زمین می شمرم دونه به دونه
اگه چشمات بگن اره هیچ کدوم کاری نداره
برگشتم بهش نگاه کردم و گفتم
-اما چه جوری
دستش رو انداخت درو گردنم و صورتم رو ماچ کرد و گفت
-بریز بیرون از چشمات این همه غصه رو امیر ارسلان که حاضره شمس وزیرم که بغل دست شه مونده دو دست کفش و لباس اهنی که اونم می ریمم پاساژ گلستان می خریم
-اخه از کجا بیاد شروع کنیم
کامیار –اخرش چی بهت گفت که ساکت شدی
-برام شعر خوند
کامیار – پس چرا سات واستاده بودی یه بشکنی یه قری دو تا ابرویی
-حوصله ندارم کامیار
کامیار – حالا چه شعری خوند
-از حمید مصدق بود
کامیار – کدومش
-تو به من خندیدی
کامیار – خب خره از رو همین شعر می تونیم پیداش کنیم دیگه بخون ببینم تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم
کامیار – خب تا همینجا بسه باید تفسیر بشه بقیه شو خودم بلدم طبق این شعر معلومه که خیال داره بره دزدی کنه یعنی ما باید بریم دم یه باغ که سیب داره تا اومد و خواست سیب بدزده دستگیرش کنیم
پاشو باید بریم که اتفاقا قراره بیاد هیمن نزدیکی ها الان نزدیک ترین سیب بهش سیب شمرونی یه پاشو معطل نکن
بهش خندیدم
کامیار – ولی خدا به دادش برسه تموم این باغای بزرگ رو کله گنده ها دست گذاشتن روش واسه قطع کردن درختا و برج سازی اگه بفهمن یکی یه دونه سیب از تو باغ شون دزدیده تا اعدامش نکنن راحت نیم شینن
-باید دنبال دلم برم حتما پیداش می کنم
کامیار – ولی به نظر من دنبال عقلت بری بهتره ها
-نه دنبال دمل می رم و احساسم
کامیار – منم دنبال عقلم می رم و پولم فکر کنم من زود تر به نتیجه برسم
-می دونی گندم این شعرو کی خوند
کامیار – اره ده دقیقه پیش
-الان رو نمی گم که دفعه ی قبل رو می گم یادته با افرین اینا یه شب جمع شده بودیم تو باغ ؟
کامیار – ازه چه شبایی م بود
-یادته گندم یه مرتبه شروع کرد یه شعر و خوندن ؟
کامیار – نه من وقتی با افرین اینا جمع می شدیم تو باغ به شعر و این چیزا توجه نیم کردم حواسم جای دیگه بود
-گم شو همون موقع که دلارام سر بسرش گذاشت
کامیار – حالا تو بگو شاید یادم اومد
-اون شب گندم یه شعری خوند
کامیار – خب چه ربطی داره ؟
-نمی دونم
کامیار – اون شعرا رو ولش کن هر چی هس منظورش تو همین شعره
-منظورش از سیب را دزدیم چیه ؟
کامیار – حتما می خواد بگه که دستش کجه
-شوخی نکن دیگه
کامیار – سیب مظهر چیه ؟
-عشق زندگی و خیلی چیزای دیگه
کامیار – نه یه چیز دیگه م هس اگه گفتی ؟
-حوا، اره ، اره ، حوا رفته پیش دوستش حتما اسمش حواس
کامیار – ادرسش رو داری ؟
-نه
کامیار – ادرس دوستای دیگه ش رو داری
-یکی شونو اره یه بار گندم رو رسوندم دم خونه ی دوستش انگار اسمش ژاکلین بود
کامیار – پاشو بریم در خونه شون ادرس حوا رو از ژاکلین می گیریم
-پاشو معطل نکن
کامیار – بذار اول دست و صورت مونو بشوریم و یه لباس عوض کنیم بعد
دو تایی رفتیم خونه های خودمون و یه اب به صورتمون زدیم و لباسامونو عوض کردیم و زود برگشتیم کامیار ماشینش رو روشن کرد و حرکت کردیم
یه ربع بیست دقیقه بعد جلوی خونه ی دوست گندم بودیم من رفتم و زنگ خونه شونو زدم اتفاقا خود ژاکلین ایفون رو جواب داد و اومد دم در
-اتفاقی افتاده ؟
کامیار – چیز مهمی نیس گندم یه خرده با پدر و مادرش اختلاف پیدا کرده و از خونه قهر کرده احتمالا رفته خونه ی دوستش حوا خانم
ژاکلین – شما این اسم رو از کجا فهمیدین ؟
کامیار – همینجوری دیگه یعنی یه بار خیلی وقت پیش خودش به سامان گفته انگار با هم خیلی صمیمی ن
ژاکلین یه خرده فکر کرد و بعد گفت
-گندم دوستی به این اسم نداره
تا اینو ژاکلین گفت یه مرتبه من و کامیار وا دادیم تا اون لحظه خیلی خوشحال بودیم که تونستیم رد گندم رو پیدا کنمی اما وقتی ژاکلین گفت که یه همچین کسی وجود نداره دوباره غم و غصه ریخت تو دلم
کامیار – پس چرا گندم یه همچین چیزی به سامان گفته ؟
ژاکلین سرشو تکون داد که کامیار گفت
-ببینین ژاکلین خانم شاید این یه رازه بین شما و گندم و دوستاش اما فهمیدنش برای ما خیلی مهمه گندم با روحیه ی خیلی خیلی بد از خونه رفته بیرون ممکنه براش اتفاقات بدی م بیفته خواهش می کنم اگه می تونین کمک کنین
ژاکلین یه نگاهی به هر دوی ما کرد و بعد گفت
-متاسفم ما اصلا یه همچین دوستی نداریم یعنی یه همچین کسی وجود خارجی نداره
کامیار – اما ممکنه یه رمز یا یه نشونه باشه
ژاکلین سرشو انداخت پائین کامیار دست منو گرفت و در حالیکه می برد طرف ماشین به ژاکلین گفت
-یادتون باشه اگه اتفاق بدی براش بیفته شما مسئولین خداحافظ
دو تایی اروم رفتیم طرف ماشین و سوار شدیم و تا کامیار خواست که ماشین رو روشن کنه ژاکلین دوئید طرف ماشین من و کامیار زود پیاده شدیم
کامیار – می دونم براتو گفتنش سخته اما این تنها راه کمک کردن به گندمه
ژاکلین – گندم خودش گفته که حوا دوست شه ؟
-نه ژاکلین خانم ما از مفهموم یه شعر به این نتیجه رسیدیم
یه لحظه ساکت شد داشت فکر می کرد بعدش گفت
-بفرمائین تو خونه تا براتون بگم
کامیار – خیلی ممنون دیگه مزاحم نمی شیم همین جا خوبه
دوتایی از بغل ماشین اومدیم ت پیاده رو جلوی خونه ی ژاکلین اینا که یه خونه ی شیک و بزرگ بود واستادیم انگار هنوز دو دل بود که بهمون چیزی بگه یا نگه من و کامیار هیچی نگفتیم و گذاشتیم فکراشوبکنه یه خرده که گذشت گفت
-اره حق با شماهاس ممکنه مسئله خیلی مهم باشه
کامیار – چطور مگه ؟
ژاکلین – اختلافش با پدر و مادرش خیلی زیاد بوده ؟
کامیار – تفریبا
ژاکلین – خدا کنه من اشتباه کرده باشم
-ژاکلین خانم خواهش می کنم اگه چیزی می دونین زودتر بگین ما باید زودتر خودمونو به گندم برسونیم ممکنه هر لحظه از اونجایی که هس بره
ژاکلین – ببینین خوا فرد خاصی نیس یه ایده س
-ایده ؟
ژاکلین – ماها یعنی من و گندم و دوستامون خیلی در مورد این مسائل صحبت می کردیم
کامیار – چه مسئله ای ؟
ژاکلین – ادم و حوا مرد و زن ما معتقد بودیم که حوا یه مظهره یعنی این ایده ی گندم بود
-مظهر چی ؟
ژاکلین –تکامل تکامل ادم
من و کامیار فقط نگاهش کردیم که گفت
-می دونم شاید براتو خنده دار باشه اما موضوع اصلی اینه که گندم معتقد بود ادم بدون حوا یه چیز نافص بوده و با اومدن حوا کامل شده گندم معتقد بود که هر چیزی با نیمه ی دیگه ش کامل می شه وام یه نیمه ی دوم بوده نمی دونم می فهمین یا نه ؟
کامیار – مثل شب و روز خوبی و بدی زشتی و زیبایی
ژاکلین – پر و خالی تاریک و روشن
-زنده بودن و مردن
یه مرتبه تا م اینو گفتم کامیار و ژاکلین ساکت شدن یه خرده بعد ژاکلین گفت
-منم از همین می ترسم چون همیشه اخر بحث ها به همین مسئله می رسیدیم گندم همیشه می گفت اخرین مرحله تو این دنیا با مردن ادم ها کامل می شه یعنی حوا کامل کننده ی ادمه حالا تو هر مورد
-پس این شعری که برام خوند معنی ش یه پیام برای مردن بوده ؟
کامیار – با اون روحیه و اعصاب خرابی که داره ممکنه خودکشی کنه
ژاکلین – اخه چی شده ؟
کامیار – خود ماهام درست نمی دونیم فقط می دونیم با پدر و مادرش دعوای سختی کرده و از خونه زده بیرون باید هر چی زودتر پیداش کنیم
ژاکلین – یم خواین منم با هاتون بیام ؟
کامیار – نه ممنون یعنی نمی دونیم کجا بیاد بریم
ژاکلین – شماره ی منو یادداشت کنین اگه مسئله ای بود شاید بتونم بهتون کمک کنم
کامیار شماره ی ژاکلین رو یادداشت کرد و شماره ی خودشم بهش داد خداحافظی و تشکر کردیم و سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم یه خرده که رفتیم کامیار ماشین رو یه گوشه نگه داشت و دو تا سیگار ازتو پاکت در اورد و روشن شون کرد و یکی شو داد به من و گفت
-خب این از این فعلا هیچ ادرسی از گندم نداریم
-یعنی فقط می خواسته به من بگه که خیال خودکشی داره ؟
کامیار – شاید
-حالا چیکار کنیم ؟
کامیرا – تو بادل و احساست که نتونستی کاری کنی حالا بذار من با عقل و پول شاید یه کارایی کردم
-با پول چیکار می خوای بکین ؟
کامیار – تو این روز و روزگار همه به عشق و احساس پاک و این چیزا احترام میذارن اما فقط احترام اونم فقط زبونی وگرنه این چیزا الان یه قرون م ارزش نداره
-تو اشتباه می کنی
کامیار – شعار نده ثابت کن همین الان راه بیفت برو از رو اون کاغذ که مشخصات پدر و مادر گندم رو توش نوشته پیداشون کن ببینم
-خب یه خرده سخته اما ...........
کامیار – سخته ؟ بنده خدا غیر ممکنه هر جا بری همون دربون دم درشتا بفهمه جای پول تو جیبت احساس تو قلبت داری یه لقد می زنه اونجات و از در میندازدت بیرون الان یه کار کوچیک بخوای تو هر جا انجام بدی یا باید یه پارتی کت و کلفت داشته باشی یا پول فراوون تو جیبت چند وقت پیش که همین ماشینا مونو گرفته بودیم یادته ؟
-چی شو ؟
کامیار – اسم منو اشتباه نوشته بودن دیگه
-اهان
کامیار – رفتم پیش یارو و تا بهش گفتم اقا اینجا اسم من اشتباه شده یه اه جیگر سوز از ته دلش کشید کهنزدیک بود از گرماش تموم ماشینایی که اونجا بودن اتیش بگیرن
وقتی چشمش به اسم من که تو اون کاغذ غلط نوشته شده بود افتاد هی سری برام تکون داد که انگار جواب ازمایش سرطان عمه شو دیده و دیگه م نمی شه براش کاری کرد
وقتی برگشت تو چشمای من نگاه کرد یه غصه ای تو چشماش بود که انگار یه ساعت دیگه قراره خودشو و خونواده شو دسته جمعی زنده زنده بذارن تو قبر یه نچ نچی برای من کرد که .....
-اه ......... سرم رفت بگو بالاخره چی شد ؟
کامیار – هیچی تا اومد یاس و نا امیدی و ناکامی رو منتقل کنه به من من پنج تا هزاری زود تر منتقل کردم بهشانگار یه دفعه یه دریچه ی تازه ای رو به زندگی جلو چشماش وا شد دیگه از اون یاس و ناامیدی چند ثانیه قبل هیچ اثری نبود
کار تو دو دقیقه انجام شد و اسم من تصحیح شد
اومدم بهش بگم بابا جای این حرفا یه کاری بکن که حواسش پرت شد و دستش رو با سیگار اورد طرف منو سیگارش چسبدی به همون بازوم که زخم بود و پایین ترش رو سوزوند
-اخ سوختم بابا حواست کجاس ؟
کامیار – الهی من بمیرم همونجام سوخت که قبلا اوخ شده بود حالا باید بریم بیمارستان سوانح سوختگی
-سوانح سوختگی
کامیار – نه این الان هم اوخ شده هم سوخته می شه اوختگی
خندیدم و گفتم
-بابا یه کاری بکن اخه اینهمه در فواید پول گفتی حالا چیکار می تونی بکنی
کامیار – سخته ما می شه یه کارایی کرد اما حواست باشه یه کلمه در مورد کارایی که م کینم بهش چیزی نگو اسم پدر و مادرش چی بود ؟ قدرت و زیور ؟
-اره اما چرا چیزی بهش نگیم ؟
کامیار – بابا شاید فهمیدیم که مثلا مادرش فلان بوده نبایی که بریم بهش بگیم
-خب اگه بگیم چی می شه ؟
کامیار – ببینم اگه تو خودت جای اون بودی و مثلا می فهمیدی که مادرت کلفت خونه حاج اقا فلان بوده خوشحال می شدی؟
-نمی دونم یعنی اصلا هیچی بهش نگیم ؟
کامیار – این یکی م من نمی دونم فقط دعا که معلوم بشه که مادرش جینا لولو بریجیدا بوده که زیور صداش می کردن و باباشم کرک داگلاس بوده که تو خونه بهش می گفتن قدرت
دوتایی زدیم زیر خنده و کامیار ماشین رو روشن کرد و حرکت کردیم
-کسی رو می شناسی که بتونه کاری برامون بکنه ؟
کامیا ر- اره
-اینجا که داریم می ریم کجا س ؟
کامیار – صبر کن می فهمی
یه بیست دقیقه یا رانندگی کرد و بعد طرفای جردن یه گوشه پارک کرد و دوتاییپیاده شدیم و رفتیم طرف یه ساختمون خیلی شیک و با اسانسور رفتیم بالا طبقه ی دهم و رفتیم طرف یه شرکت کامیار زنگ زد و یه دختر خانم که انگار منشی شرکت بود در رو واکرد و تا کامیار رو دید سلام کرد
کامیار – خانم سلام از بنده س چطوره احوال شما ؟
خانم منشی جوابشو داد و تعارف مون کرد تو که کامیار گفت
-ایشون پسر عموی من هستن ایشونم مینو خانم منشی شرکت هستن
من سلام کردم که مینو خانم گفت
-فراموش کردین اسم اینشون رو من بگین
کامیار – اخ ببخشین ایشون بصیر هستن البته یعنی از دیشب تا حالا بصیر شدن اقای بصیر باصری
زدم تو پهلوش و گفتم
-من سامان هستم خانم خیلی خوشبختم
مینو – کامیار خان با همه شوخی دارن
کامیار – لیدا خانم کجا تشریف دارن ؟
مینو – تو دفترشون هستن
کامیار – بی زحمت یه خبر بهشون بده و بگو من اومدم
مینو ایفون رو زد و تا لیدا جواب داد گفت
-کامیار خان تشریف اوردن
لیدا – چه عجب
کامیار – عجب جمال شماس
لیدا – بفرمائین تو جناب ستاره سهیل
مینو خندید و گفت
-بفرمائین سهیل خان
کامیار – ستاره جون دنبالم بیا
یه چپ چپ بهش نگاه کردم و دنبالش رفتم که یه در رو وا کرد و رفتیم تو دفتر لیدا خانم یه اتاق خیلی بزرگ و شیک و قشنگ بود با مبل و اثاث خیلی مدرن یه میز بالای اتاق بود که لیدا داشت از پشتش می اومد طرف ما چند تا گلدون خیلی قشنگم دور و ور دفتر گذاشته بودن
لیدا – سلام معلوم هس کجایی
کامیار- دنبال مشکلات مردم
لیدا – گم شو به منم دروغ می گی
کامیار – این چه طرز حرف زدن جلو پسر عمومه اخه دختر
لیدا – اِ.ببخشین ترو خدا شما حتما سامان خان هستین
-سلام حال شما چطوره
لیدا – ممنون بفرمائین بشینین خواهش می کنم
دوتایی رفتمی رو مبل نشستیم و لیدام اومد رو یه مبل دیگه جلومون نشست و گفت
-دیروز سه دفعه بهت تلفن کردم نبودی دفعه سومم مادرت باهام دعوا کرد
کامیار – راست می گی خدا مو بکشه از دست این ننه و راحتم کنه اصلا نمی دونم چرا این ننه من انقدر کفران نعمت می کنه تو خونه م همینطوره ها هر چی م بابام بهش می گه زن انقدر حیف و میل نکن گوش نمی ده دیگه به خدا نعمت داره از خونه مون میره و جاشو نکبت می گیره شما به بزرگی خودتون ببخشین
لیدا که می خندید گفت
-موبایل تم که جواب نی داد معلوم نیست کجا بودی و چیکار می کردی
کامیار – بی باتری بمونه این موبایلم ایشاله شما خون خودتو کثیف نکن این دفعه یه کاری می کنم که هر وقت کارم داشتی در عرض دو دقیقه بهم دسترسی پیدا کنی
لیدا – موبایل ماهواره ای گرفتی
کامیار – گرفتم اما اونم به درد نمی خوره اصلا کار مخابرات که می دونی چیه از این موبایلم اون موبایلم رو می گیره و یه خانمه زود جواب می ده و می گه مشترک مورد نظر دستش بنده لطفا شماره گیری نفرمایید
لیدا – پس چه جوری باهات می شه تماس گرفت
کامیار – خیلی ساده
اینو گفت و از لای موهای سرش یه دونه مو کند و داد به لیدا و گفت
-بگیر هر وقت کارم داشتی اینو اتیش بزن در جا جلوت حاضر می شم
لیدا شروع کرد به خندیدن
کامیار – هیچی چیزای قدیمی نمی شه ما که فعلا همین طوری داریم می ریم عقب چه بهتر که در ارتباطاتم از وسایل و طرق قدیمی استفاده کنیم فقط ازت خواهش می کنم که وقتی کار واجبی باهام داشتی تماس بگیر زیادی احضارم کنی کچل می شم
لیدا – بذار بابامو صدا کنم خیلی دلش برات تنگ شده
کامیار – بگیر بشین ببینم بابامو صدا کنم یعنی چی ؟
لیدا – اخ خیلی دلش می خواست ببیندت الان تو دفتر شه
کامیار – حالا بعدا می بینمش اول بگو تو باهام چیکار داشتی که زنگ زدی ؟
لیدا – امشب خونه مون مهمونیه جشن تولدمه
کامیار – راست می گی ؟ مبارکه ایشاله
لیدا – اگه گفتی چند ساله می شم ؟
کامیار – سیزده ساله
لیدا – گم شو
کامیار- خب چهار ده ساله
لیدا – بیست و پنج ساله می شم
کامیار - داری دروغ می گی مثل سگ تو خیلی بهت بخوره هیفده ساله
لیدا دیگه مرده بود از خنده برگشت به من گفت
-سامان خان خوش به حالتون که همیشه پیش کامیار هستین
یه نگاهی به کامیار کردم و بعد گفتم
-بله واقعا مرتب از وجودش تو خونه لذت می برم یعنی همه ی اقوام لذت می برن بنده افرین خانم ..............
تا اینو گفتم کامیار زود اومد تو حرفم و گفت
-یعنی افرین خانم به شما که امشب جشن تولد تونه یه کادوی شیک و خوشگل برات می خرم که حظ کنی
بعد برگشت و یه چپ چپ به من نگاه کرد و گفت
-تو نمی دونی لیدا چه خونواده ی خوبی داره باباش که یه تیکه جواهره مامانش خانم و کد بانو از خواهرش دیگه چی برات بگم ؟ بذار ببینم اره خواهرش درست سایز توئه امشب که رفتیم اونجا می دمش بتو مال تو باشه
لیدا – گم شو کامیار
کامیار – یعنی می گم مثلا با هم اشناشون می کنم اخه این طفلک سامان داره در به دنبال یه دختر می گرده که خودشو بیچاره کنه
لیدا – چه جالب جدا می خوان ازدواج کنن ؟
کامیار – اره گول قیافه ش رو نخور این عقلش اندازه ی یه نخودچی یه
لیدا-تو یاد بگیر کامیارخان
کامیار- دیوانگی تو خونواده اینا ژنتیکه چرا من یاد بگیرم
لیدا – پس امشب حتما باید سامان خانم تشریف بیارن
-خیلی ممنون
لیدا – نه نه جدی می گم امشب حتما منتظرتون هستم یادتون نره
کامیار – میایم بابا انقدر قسم ایه نخور
لیدا – نذاری ساعت نه ده شب بیای ها
کامیار – نه ساعت 2 بعد از ظهر اونجام
بعد برگشت طرف من و گفت
-پاشو بریم که انگار نرسیده خونه باید برگردیم خدمت لیدا خانم پاشو بریم که حداقل وقت داشته باشیم یه لیف صابون به خودمون بزنیم
اینو گفت و از جاش بلند شد که بهش گفتم
-کامیار جون ما برای چی اومده بودیم اینجا
یه فکری کرد و گفت
-نمی دونم
-گندم
لیدا – گندم
کامیار – اهان یادم اومد
لیدا – گندم چیه
کامیار – هیچی بابا ننه م می خواد حلوا درست کنه به ما گفت که سر راه یه خرده ارد گندم واسه ش بخرم حالا این سامان اصرار می کنه که خود گندم رو بریم و خودمون تو خونه اردش کنیم که مطمئن تر باشه
چپ چپ نگاهش کردم که نشست و گفت
-راستی یه کاری باهات داشتم یعنی یه کاری باید برام بکنی
لیدا – چه کاری
کامیار – دنبال دو نفر می گردیم
لیدا – به بابام بگم
کامیار – اره جریان مال حدود بیست سال پیشه یکی از اقوام بهمون رو انداخته که دو نفر رو براش پیدا کنیم
لیدا – کی هستن این دو نفر
کامیار – ننه باباشن
لیدا – مگه گم شدن
کامیار – اره یعنی نه چه جوری برات بگم این یارو یه دختر بدبخت و بیچاره س هیچ کس رو تو این دنیار نداره طفل معصوم خیلی م زشته و هیچ کی نم اد در خونه شو بزنه واسه خواستگاری اینه که یاد پدر و مادرش افتاده و می خواد پیداشون کنه که شاید اونا براش یه خواستگاری چیزی جور کنن خیلی دختر بدبختیه
لیدا – تو چار دنبال کارشی
کامیار – چه جوری بگم این دختره بدبخت تو خونه ما کار می کنه ثواب داره
لیدا – خب مشخصاتش رو بده من بدم به بابام
کامیار – پیر شی ایشاله یادادشت کن نام پدر قدرت نام مادر زیور نام خانوادگی .........نوشتی
لیدا – اره
کامیرا – صادره از بخش 3 شهرستان .....شماره شناسنامه پدر ........شماره شناسنامه مادر .........
لیدا – سخته اما یه کاریش می کنم
تو همین موقع مینو برامون نسکافه اورد و بهمون تعارف کرد و رفت
کامیار – این مینو چند سال شه
لیدا – چطور مگه ؟
کامیار – می خوام بگیرمش واسه بابابزرگم
لیدا – برای پدر بزرگت ؟ پدر بزرگت چند سال شونه ؟
کامیار – سن و سالی نداره فقط تازه گیا سر افتاده و هی می گه تنهام می ترسم از راه بدر بشه تو یه ننه بزرگ خوب و سالم نداری که هیفده هیجده سالش بیشتر نباشه ؟
لیدا – گم شو کامیار
کامیار – اگه داشته باشی ما عمده می ایم خواستگاری آ
لیدا- مادربزرگ هیفده هیجده ساله ؟
کامیار – حالا تا بیست و دو سه م بود عیبی نداره من بابابزرگمو راضی می کنم
لیدا – چه خوش اشتها ؟
کامیار – پس چی فکر کردی ؟ الان انقدر وضع خرابه که دختر هیفده هیجده ساله رو می دن به مرد چهل پنجاه ساله
لیدا – تو ام که از این وضع بدت نمی اد ؟
کامیار – چرا من خوشم بیاد ؟ اونا که چهل پنچاه سال شونه باید خوش شون بیاد که می تونن یه دختر بیست و خرده ای سال کوچیکتر از خودشونو بگیرن من اگه بخوام طبق این فرمول عمل کنم باید برم دم زایشگاه واستم و تا یه دختر بچه رو دکتر سزارین کرد و به دنیا اورد و در جا عقدش کنم
لیدا که همه ش می خندید گفت
-وای که چقدر عالی می شه
کامیار – اره فقط بچه داری می افته گردنم
لیدا – عوضش بیست سال بعد کیف می کنی
کامیار – ازشانس من تا مثلا پنجاه سالم بشه یه سکته ناقص یم کنم و می افتم گوشه خونه
لیدا – بازم خوبه چون یه پرستار خوشگل داری
کامیار – به چه دردم می خوره اون پرستار خوشگل ؟ من پرستار خوشگل رو الان که سالمم لازم دارم نه وقتی افلیج شدم
لیدا – خب حالا که اینطوریه بیا با من عروسی کن
کامیار یه نگاهی بهش کرد و گفت
-دو ساعته منو به حرف کشوندی که صحبت رو برسونی به اینجا خب از همون اول اینو می گفتی
لیدا – خب حالا گفتم تو چی می گی
کامیار – نه قربونت همون برم دم زایشگاه واستم انگار بهتره
لیدا – خیلی دلت بخواد
کامیار –دلم که می خواد عقلم می گه نه
لیدا – تو اصلا عقلت کجا بود ؟
کامیار – حالا اگه امروز اومده بودم اینجا واسه خواستگاریت شده بودم انیشتن آ
لیدا – اگه می اومدی
کامیار – حالا یه دفعه م دیدی که خر شدم و اومدم
لیدا – گم شو اگه بیای معلومه عاقلی
کامیار – اگه من شوهرت بشم منو با چی می زنی
لیدا – ترو فقط باید با چماق ز که دل همه ی دخترا خنک بشه
اینو گفت و قاشقی رو که برای بهم زدن نسکافه اورده بودن پرت کرد طرف کامیار کامیارم بلند شد در رفت که من قاه قاه زدم زیر خنده
کامیار – زهر مار این خنده ی چه وقتی بود ؟ پاشو بریم دیر می شه
از جام بلند شدم و از لیدا خداحافظی کردم و تا خواستیم از در بیایم بیرون لیدا گفت
-کامیار شب دیر نیای ها بابام ناراحت می شه
کامیار – مگه امشب بابات خیالایی واسه من داره ؟
لیدا – شاید
کامیار – کور شه اون بابای هیزت که تا با اون چشماش به ادم نگاه می کنه تن و بدن ادم می لرزه
تا اینو گفت بابای لیدا در اتاق بغلی رو که دفترش بود واکرد و همونجور که داشت می اومد بیرون گفت
-صدای اشنا می اد
کامیار – وای دیوه اومد بوی ادمیزاد شنیده
اول کامیار و بعدش من سلام کردیم که با خنده گفت
-به به باد امد و بوی عنبر اورد
کامیار – دست شما درد نکنه حالا باد اومد بوی ........... بر اورد ؟
پدر لیدا – اااااااا............. دور از جون زبونم لال منظورم اینه که بوی مشک اومد چطوری شما ؟ چه عجب چشم ما به جمال شما روشن شد بابا چطورن ؟ مامان خواهرا ؟
کامیار – خیلی ممنون سلام دارن خدمت تون
پدر لیدا – کجایی شما ؟ چند وقته پیدات نیس
کامیار – گرفتارم بجون شما
پدر لیدا – خیر انشاله گرفتاری ت چیه ؟
کامیار – هیچی افتادم دنبال دخترای مردم یعنی افتادم دنبال کار و گرفتاری دخترای مردم
پدر لیدا زد زیر خنده و به لیدا که اونم از دفترش اومده بود بیرون و پیش کامیار واستاده بود گفت
کامیار جونو واسه امشب دعوت کردی ؟
لیدا – بعله
پدر لیدا – کامیار جون این دوست تون رو بهم معرفی نمی کنی ؟
کامیار – ایشون پسر عموم هستن سامان
دوباره با هم یه یه سلام و احوالپرسی کردیم که پدر لیدا گفت
-به به چه جوون شادابی یعنی چه جوونای شادابی نمی دونستم پسر عمویی به این خوبی و برازندگی داری شما نکنه بازم از این پسر عموها و پسر خاله ها داری و به ما نمی گی ؟
کامیار – نه به جون شما یعنی اگه فابریک و اکبند می خواین بینی و بین الله همین یه جفت رو داریم دست دوم سوم و کار کرده اگه بخواین بابام و عموم و شوهر عمه هامو بابابزرگم هستن
پدر لیدا خندید و زد پشت کامیار گفت
-ای شیطون امشب باید حتما ایشونم بیاری خونه ی ما
کامیار که می خندید گفت
-اوردنش با من اما دختر بهش انداختن با شما
پدر لیدا قاه قاه شروع کرد به خندیدن و گفت
-حالا کجا داری می ری ؟
کامیار – با اجازه تون یه خرده کار داریم که باید بهش برسیم
پدر لیدا – ناها بمون پیش ما
کامیار – خیلی ممنون دیگه شب خدمت می رسیم
پدر لیدا – پس زود زود بیاین منتظرم
یه خرده دیگه تعارف کردیم و بعد از شرکت شون اومدیم بیرون و سوار ماشین شدیم که به کامیار گفتم
-پدر لیدا تو ثبت کار می کنه ؟
کامیار – نه
-پس چرا اومدی پیشش
کامیار – خیلی مجماها اشناهای کت و کلفت داره دستش تو دست خیلی هاس وضعشون خیلی خوبه همین ساختمون رو که می بینی مال ایناس تازه این یه ساختمون شونه چهارده پونزده طبقه س و تو هر طبقه ده دوازده تا شرکته فقط ماهی شصت هفتاد ملیون تومن از این ساختمون می گیره حالا برو سر بقیه ش
-از کجا این پولارو می ارن ؟
کامیار – از همونجا که بقیه اوردن
-اون وقت تو ام با این جور ادما نشست برخاست داری ؟ می دونی یه لقمه نون چند تا ادم بد بخت تو سفره ی ایناس
همونجور که ماشین رو روشن می کرد گفت
-اره می دونم
-پس چرا باهاشون رفت و امد می کنی ؟
کامیار – برای اینکه اندازه ی یه سر سوزن از این لقمه نون ها رو برگردونم تو سفره ی همون ادم های بد بخت
اینو گفت و حرکت کرد
-یعنی چی؟
کامیار – یعنی اینکه وقتی تو زورت نمی رسه مال مردم رو از حلقوم این جور ادما بکشی بیرون بهتره با سیاست اینکارو بکنی
-چه جوری ؟
کامیار – هر چند وقت به چند وقت می رم پیش شونو با سیاست رو بند شون می کنم و یه پول قلنبه ازشون می گیرم واسه یه عده ادم بد بخت فعلا که اینا اینجا همه کارن با زورم که پس شون بر نمی ایم بهتره از این راه یه خرده از حق مردم رو ازشون بگیرم امشب که رفتیم اونجا بهت می گم که چه کسایی تو مهمونی ش دعوت می شن اسم شون رو بشنوی عقل از سرت می پره
-مگه کی ن که عق از سر ادم بپره اخرش اینه که پولدارن دیگه
کامیار – پولداریش که پولدارن اما خیلی هاشونو تو دورادور می شناسی یعنی اسم شونو شنیدی
-خب چه عیبی داره ؟
کامیار – عیب ش اینه که این جماعت جملات و سخنان و حرفاشون همه در مذمت اسراف و ریخت و پا و تجمل گرایی و در فواید ساده زیستن و قناعت و حجت و حیا و خویشتن داری و دوری از دزدی و مال مردم خوری و این چیزاس
-مگه این مهمونی چه جور مهمونی یه
کامیار- وقتی اومدی خودت می فهمی یعنی اگه بعدا اینارو تو خیابون ببینی و بتونی تشخیص بدی که همون مهمونای تو مهمونی ن هر چند که اینارو تو خیابون و این جور جاها نمی شه دید اصلا اینارو مردم نمی تونن ببینن از ما بهترونن
-یعنی چی
کامیار- یعنی اینکه اینا وقتی با همدیگه ن یه جورن و وقتای دیگه یه جور تو مهمونیا هر کدوم لباسا تن خودشونو زناشونو و دخترا و پسراشونه که عقل از کله ت می پره اما بیرون یه لباس ساده می پوشن و نشون می دنکه مثلا خیلی به ساده زیستن اعتقاد دارن تو مهمونی گیلاس شون یه دقیقه خالی رو میز نمی مونه و بیرون اگه دستت به دست شون بخوره سه بار ابش می کشن حالا می ای و می بینی
-نکنه خیال داری این لیدا خانم رو خواستگاری کنی
کامیار – همین لیدا خانم رو که می بینی یه ویلا داره جنوب فرانسه
-راستی باباش امروز یادش رفته بود صورتش رو اصلاح کنه ته ریش داشت
کامیار یه نگاهی به من کرد و خندید
وقتی رسیدیم خونه باغ خیلی ساکت بود ماشین رو زدیم تو گاراژ و دوتایی رفتیم طرف خونه اقا بزرگه
کامیار – انگار شهر در امن و امان است
-اره خیلی ساکته حتما بچه ها رفتن دانشگاه
کامیار- خداکنه که وقتی ما نبودیم خبری نشده باشه
رسیدیدم دم خونه اقا بزرگه که کامیار داد زد
-حاج ممصادق خان ما اومدیم
-اول در بزن کامیار
کامیار – ای به چشم
تا رسید و در رو واکرد و رفت تو منم پشت سرش رفتم و داشتم کفشامو در می اوردم که یه مرتبه کامیار داد زد و گفت
-بیخودی مدرک جرمو مخفی نکن که خودم دیدم
سرمو برگردوندم که دیدم اقا بزرگه از جلوی چهارچوب در اتاقش معلومه بیچاره یه بطری دستش بود و همونجا خشکش زده بود و داشت به کامیار نگاه می کرد
کامیار –
گر عمر سراید چه بغداد و چه بلخ
پیمانه چو پر شود چه شیرین و چه تلخ
می نوش که بعد از من و تو ماه بسی
از بلخ به غره اید از غره به بلخ
اقا بزرگه – لا اله الا الله پسر این شیشه دوامه
کامیار – اون شیشه دوای خیلی هاس
اقا بزرگه یه چپ چپ به کامیار نگاه کرد و رفت بطری رو گذاشت تو گنجه و برگشت من و کامیارم رفتیم تو اتاقش که گفت
-چه کردین
کامیار – فعلا که هیچی
اقا بزرگه – هیچ نشونه ای چیزی ازش پیدا نکردین
کامیار – فعلا نه
اقا بزرگه – خدا زلیل کنه اونی رو که این اتیش رو به پا کرد اگه بفهمم کی بوده دودمانش رو به باد می دم
کامیار – هر کی بوده الان خودش از سگ پشیمون تره ولش کنین
اقا بزرگه – می گم زنگ بزنیم کلانتری خبر بدیم
کامیار – نه لازم نیست خودمون پیداش می کنیم فقط من می خوام یه چیزی از شما بپرسم
اقا بزرگه – چی
کامیار – عمه اینا برای چی گندم رو اوردن
اقا بزرگه – چون بچه دار نمی شدن
کامیار – دوا درمون نکردن
اقا بزرگه – چرا چند سال از این دکتر به اون دکتر می کردن اما نشد هر چیم من بهشون می گفتم که بچه اوردن هزار و یک مکافات داره گوش نکردن
کامیار – عیب از کی بو د
اقا بزرگه – چه فرقی داره اینا همدیگر رو دوست داشتن و هیچ کدوم راضی نمی شدن که از اون یکی جدا شن این بود که یه همچین کاری کردن
کامیار – از کجا گندم رو اوردن شما هیچ نشونه ای چیزی ندارین به ما بدین
اقا بزرگه – من چون از اولش مخالف بودم هیچ دخالتی نکردم
کامیار – ما باید بریم از عمه اینا پرس و جو کنیم شاید ............
اقابزرگه – بیخودی زحمت نکشین اونا خودشونم نمی دونن
کامیار – مگه می شه
اقا بزرگه – قدیم یه کارگر داشتیم اسمش فاطمه خانم بود گندم رو اون براشون اورد
کامیار – حالا اون فاطمه خانم کجاست
اقا بزرگه – مرد بیچاره
بعد اقا بزرگه برگشت طرف من و گفت
-به تو چی گفت گندم
-می گفت دیگه دنبالم نگردین
اقا بزرگه – خدا این دیگه چه مصیبتی بود سرمون اومد
کامیار – درست می شه به امید خدا شما که سرد و گرم چشیده این
اقابزرگه – ادم که پیر می شه بی طاغتم می شه وقتی ادم جوونه یه خاطره از زندگی ش رو که می خواد مرور کنه شاید یه ساعت براش طول بکشه اما همین ادم وقتی که پیر شد تموم هفتاد هشتاد سال زندگی ش براش می شه مثل یه کارتون نیم ساعته این کارتون ها چیه که نشون می دن پلنگ صورتی اون موش و گربه چیه
-تام و جری اقا بزرگ
اقا بزرگ – اهان همون
کامیار – اون کارتون ها به درد نمی خورن کارتو فقط یه کارتون اونم کارتون سیندرلا من از بچه گی فقط این کارتون رو دوست داشتم و نگاه می کردم
-اره خیلی کارتو با احساسی یه
کامیار – احساس محساس رو ولش کن اون کارتون م فقط یه جا شو دوست داشتم
-حتما همون جا که فرشته هه می اد کمک سیندرلا
کامیار – نه خره اونجا که اول ارتون پرنده ها می رن سیندرلا رو از خواب بیدار می کنن و اونم می خواد دوش بگیره و بره سر نظافت خونه
-واقعا که کامیار
کامیار – خب علاقه س دیگه
اقا بزرگه یه نگاهی به کامیار کرد و گفت
-بلند شین برین به کارتون برسین
کامیار – وقت دوا خوردن تون شده ؟
اقا بزرگه – برو پسر انقدر سر به سر من نذار
من و کامیار خنده مون خوردیم و بلند شدیم که اقا بزرگه گفت
-سامان اگه دوباره گندم زنگ زد زود خودتو برسون به من می خوام دو کلمه باهاش حرف بزنم
-چشم اقا بزرگ
............