زود یه تلفن زدم به کامیار موبایلش خامو ش بود یادم افتاد که موبایلش دست گندمه شماره اون یکی موبایلش رو گرفتم چند تا زنگ زد تا ورداشت
کامیار –الو بفرمائین
-الو کامیار
کامیار- زود بگو که گرفتارم پشیمون شدی می خوای بیای ادرس رو یادداشت کن سه راه امین حضور نرسده به پل امیر بهادر کوچه اعتماد السلطنه منزل اقای جی جی باجی الممالک یادداشت کردی
-لوس نشو کارت دارم
کامیار- بیا اینجا کارت رو بگو ادرس صحیح رو یادداشت کن فرمانیه .....
-کامیار کله ت گرمه
کامیار- این چیزایی که اینجا من دیدم و شنیدم و خوردم اگه تو ام می خوردی و می دیدی و می شنیدی خیلی جاهات اتیش می گرفت گوشی گوشی
بعد انگار با یکی دیگه داشت حرف می زد
کامیار – نه حاجی جون دیگه بسه مه ترکیدم از بسکه خوردم مثل زهر مار می مونه وامونده چی هس این
-کامیار کامیار
کامیار- اِ.......زهرمار کامیار مگه نمی بینی داریم تعارف تیکه پاره می کنیم
-حواست به من هس
کامیار – گوشی گوشی
دوباره با یکی دیگه شروع کرد حرف زدن
کامیار – بابا می ام الان تو برو تو ایوون الان منم می ام ببین
از این یکی درشون برو اون ور بابات اینا واستادن ا
بلند داد زدم
-کامیار
کامیار- مرض پرده گوشم پاره شد چی می گی تو
-چه خبره اونجا صدا به صدا نمی رسه
کامیار- چیزی نیس موزیک اوردن بگو ببینم چی شده
-شماره ژاکلین رو می خواستم
کامیار- ژاکلین رو میخوای چیکار پاشو خودت تنها بیا اینجا انقدر هس که به ژاکلین نمی رسه فقط بیا
-ژاکلین رو کار دارم دیوونه
کامیار – معدنش اینجاست ا بیا از عمده فروشی خرید کن که تک فروشی اصلا به صرفه نیس
-می گی یا نه
کامیار- به درک یادداشت کن تقصیر منه که می خوام دستت رو بذارم تو دست واردکنندش بنویس بدبخت گدای یه دونه یه دونه خر ادم اگه چیزی می خواد بخره می ره از یه فروشگاه عمده فروش مصرف یه سالش رو تهیه ..........
-می گی یا اون رو سگم در بیاد
کامیار- یادداشت کن بابا گوشی گوشی
دوباره شروع کرد با یکی حرف زدن
کامیار – پسر عمومه بجون تو اسمش سامانه لیدا می شناستش نه بابا اهل این جور جاها نیس مرتاضه الانم یه بادوم خورده و چله نشسته روزی یه خرما می خوره و یه بادوم بازوش اندازه این انگشت کوچیکه منه اره اهل دهلی نوئه تو خود خود هند به دنیا اومده و تحصیلاتش رو تو یکی زا معابد چین به اتمام رسونده و برگشته دوباره هند الان سه سال و نیمه که تو یه معبد گوشه نشینی اخبیار کرده اما اراده ای داره ها هزار تا دختر یه گوشه واستاده باشن نگاشون نمی کنه الاغ تارک دنیایی که نگو
-کامیار
کامیار- اِ....داشتم بیوگرافی تو واسه این خانما می گفتم
-خجالت نمی کشی
کامیار- بده بهشون معرفی ت کردم الان همه شون دارن راه می افتن بیان زیارتت می گن ادم با این خصوصیات اخلاقی حتما معجزه هم می کنه
-می گی یا نه
کامیار- بنویس بابا دویست و ........
یادداشت کردم که گفت
-می گم بلند شو بیا اینجا هم بادوم هس هم مغز بادوم و هم ..........
تلفن رو قطع کردم و شماره ژاکلین رو گرفتم خدایی شد که خودش تلفن رو جواب داد
-الو سلام
ژاکلین – سلام بفرمائین
-من سامان هستم پسر دایی.........
ژاکلین – حالتون چطوره ؟ اتفاقا الان تو فکر تون بودم می خواستم یه زنگ بزنم به خونه ی گندم اینا که ........
-تلفن که نزدین ؟
ژاکلین – هنوز نه چطور مگه ؟
-خواهش می کنم فعلا تلفن نکنین پدر و مادرش نیم دونن که از خونه رفته
ژاکلین – متوج نمی شوم
-اخه گندم اومده بود خونه ی پدر بزرگم از اونجا گذاشته و رفته ماهام فعلا به پدر و مادرش چیزی نگفتیم که نگران نشن
ژاکلین –پس هنوز برنگشته ؟
-هنوز نه
ژاکلین – شمام پیداش نکردین ؟
-نه تا حالانتونستیم
ژاکلین – ازش خبر ندارین ؟ شاید پلیس ..........
-نه نه فعلا لزومی نداره تا حالا چند بار تلفنی باهاش حرف زدم
ژاکلین – چی می گه ؟ چرا بر نمی گرده ؟
-فعلا ناراحت و عصبانیه ببخشین مزاحمتون شدم یه سئوالی ازتون داشتم
ژاکلین – بفرمائین خواهش می کنم
-شما یادتون می اد سال اول دانشگاه رو ؟
ژاکلین – چی ش رو ؟
-همون مسئله ی خراج و اون چیزا
ژاکلین – اره چطور مگه ؟
-یادتونه یه نفر گندم اینا رو لو داده بود ؟
یه کمی مکث کرد و بعد گفت
-یادمه
-کی بود اون ؟
ژاکلین – یه دختر بود یه دانشجو
-چرا اینکارو کرد ؟
ژاکلین – یه دختری بود که بدون کنکور وارد دانشگاه شده بود هر خبری تو دانشگاه می شد گزارش می داد ماهام بعدا فهمیدیم
-چه جور دختری بود ؟
ژاکلین – از همین دخترا دیگه می دونین که ؟ ظاهرش یه جور بود و باطنش یه جور دیگه اشنای تمام پسرای دانشگاه
-متوجه م اسمش چی بود ؟
ژاکلین – چطور مگه ؟
-فکر می کنم البته این فقط یه فکره شادی رفته باشه سراغ اون
ژاکلین – سراغ اون برای چی ؟
-شاید برای انتقام
یه کمی سکوت کرد و بعد گفت
-می دونین پشت اون تو دانشگاه خیلی گرم بود خبرچین بود دیگه
-الان کجاس ؟ هنوزم همونطوره ؟
ژاکلین – اره فکر می کنم البته یه خرده خودشو جمع و جور کرده
-می تونین اسم و ادرسش رو بهم بدین ؟
ژاکلین – خودم ندارم اما سعی می کنم براتون پیداش کنم
-خیلی خیلی ممنون ژاکلین خانم
ژاکلین – پیداش که کرم بهتون زنگ می زنم
-شماره ی منو دارین ؟
ژاکلین – دارم اما اگه دوباره بگین بهتره
شماره ی موبایلم رو بهش دادم و ازش خداحافظی کردم دوباره رو تخت دراز کشیدم و همونجور که چشمم به شعر رو دیوار بود رفتم تو فکر
برام خیلی عجیب بود که چرا همه چی یه مرتبه اینجوری شد ؟ دلم می خواست می دونستم کحه الان گندم کجاس و داره چیکار می کنه ؟ دلم می خواست که این مسئله زود تر حل بشه و گندم برگرده خونه ولی چه جوری حل بشه ؟ وقتی پدر و مادرش در و مادرش نیستن چه جوری حل بشه ؟ مگه اینکه گندم بتونه با وضع فعلی ش خودشو وفق بده خدا کنه ژاکلین زود تر زنگ بزنه اگه بتونم به موقع خودمو برسونم بهش چقدر خوب می شه اما از کجا معلوم که درست حدس زده باشم ؟ شاید اشتباه کرده باشم اگه یه همچین فکر تو کله ش نباشه چی ؟
تو همین فکرا بودم که از بیرون پنجره صدا شنیدم بلند شدم و تو باغ رو نگاه کردم که دیدم عمه و شوهر عمه م دارن می ان طرف خونه ی ما خودمو زود کشیدم کنار دمل نمی خواست باهاشون روبرو بشم از یه طرف دلم براشون می سوخت و از طرف دیگه جرات روبرو شدن باهاشونو نداشتم
یه خرده که گذشت صدای زنگ خونه موناومد مادرم در رو براشون وا کرد و یه کمی بعد منو صدا کرد بلند شدم و از اتاقم رفتم بیرون بیچاره ها تا منو دیدن انگار خدا دنیا رو بهشون داده یه خرده از دست گندم عصبانی شدم که در مورد این پدر و مادر اونجوری قضاوت می کنه درسته که پدر و مادر واقعی ش نبودن اما شاید بیشتر از پدر و مادر واقعی شدوستش داشتن
سلام کردم و رفتم جلو که یه مرتبه عمه م اومد جلو و منو بغل کرد و زد زیر گریه همچین گریه می کرد که منم گریه م گرفت چشمای شوهر عمه م که سرخ سرخ بود اون بیچاره م انگار همهش در حال گریه بود
خلاصه یه خرده که اروم تر شدن همگی نشستیم و مادرم برامون چایی اورد و عمه م گفت
-چطوره بچه م ؟
-چی بگم عمه جون ؟ حال جسمانی ش خوبه اما روحی ش .........
دوباره دوتایی شروع به گریه کردن مادرمم گریه ش گرفت اروم بهش اشاره کردم که جلوی اینا خودشو نگه داره
دوباره یه خرده که گذشت عمه م گفت
-عمه جون ترو جون مادرت یه کاری بکن که ماها یه دقیقه ببینیمش فقط یه دقیقه
-عمه جون اگه اینکارو نکنین بهتره چشمش به شماها که می افته حالش بد تر می شه
عمه – اخ چرا ؟ اخه چرا ؟
-خب فعلا که اینطوریه
فقط نگاهش کردم که گفت
-عیبی نداره اون خوب و خوش باشه ما راضی هستیم اما فقط دلم از این می سوزه که ........
شوهر عمه م رفت تو حرفش و گفت
-خانم صبر داشته باش به امید خدا همه چی درست می شه
-راست می گن عمه جون شما فقط یه کمی صبر کنین و تنهاش بذارین خودش با مسئله کنار می ا د
عمه در حالیکه همینجور اشک از چشماش می اومد پایین گفت
-اخه تو نمی دونی ماهام داریم چه می کشیم تو این یکی دو روزه مردم و زنده شدم اخه برم به کی بگم ؟ به کی بگم که چی می کشم ؟ به کی بگم که بفهمه ؟
سرمو انداختم پائین و مادرم بلند شد و رفت بغلش کرد و شروع کرد باهاش حرف زدن و ارومش کردن دیگه نتونستم اونجا بمونم بلند شدم و از خونه مون اومدم بیرونهوای تو باغ عالی بود چقدر دلم یم خواست کههمین الان تو این باغ به این قشنگی و هوای به این لطیفی با گندم قدم می زدم کاشکی اینطوری نشده بود
یه نیم ساعتی قدم زدم و فکر کردم که موبایلم زنگ زد زود جواب دادم
-الو بفرمائین
ژاکلین- سلام سامان خان منم ژاکلین
-سلام حال تون چطوره ؟ شما رو هم انداختیم تو زحمت
ژاکلین - -این حرفا چیه ؟خوشحال می شم اگه بتونم کمکی بکنم گندم بهترین دوست منه نمی دونم چرا اصلا نیومده اینجا پیش من
-روحیه ش اصلا مناسب نیس
ژاکلین – خدا کنه همه چی زودتر درست بشه
-اون دختر خانم رو پیدا کردین
ژاکلین – اره اگه جاشو عوض نکرده باشه ادرسش رو یادداشت کنین ولنجک........
-یعنی ممکنه که از اینجا رفته باشه
ژاکلین – تا پارسال که همینجا بود
-چه جور دختریه
خندید و گفت
-حالا خودتون برین می فهمین به ظاهرش نگاه نکنین با پسرا ملایم تر از دختراس
-خدا کنه به موقع برسم البته اگه درست حدس زده باشم
ژاکلین – منو بی خبر نذارین اصلا می خواین منم باهاتون بیام
-نه ممنون تا همینجاشم خیلی کمک کردین و خیلی بهتون زحمت دادیم ممنونم اگه تنهایی برم فکر کنم بهتر باشه
ژاکلین – در هر صورت هر لحظه که به من احتیاجی بود خوشحال می شم که بتونم کاری انجام بدم
-ممنون فعلا خدانگهدار
ژاکلین – خداحافظ موفق باشین
-ممنون
تلفن رو قطع کردم و رفتم طرف گاراژ و ماشینم رو روشن کردم و راه افتادم نیم ساعت طول کشید تا رسیدم به خونه شون تا ماشین رو پارک کردم و پیاده شدم متوجه دشم که جلوی همون خونه که ژاکلین ادرسش رو بهم داده بود شلوغه کمی رفتم جلوتر یه عده زن و مرد جلوی در خونه واستاده بودن و با همدیگه حرف می زدن انگار اتفاقی افتاده بود کمی ترسیدم
بالاخره رفتم جلو و سلام کردم همه برگشتن و زل زدن به من از یکی شون پرسیدم
-ببخشین منزل خانم سمیه .........همینجاس
تا اینو گفتم یه دختر بیست و یکی دو ساله که چارد مشکی سرش بود یه قدم اومد جلو و گفت
-چیکارشون دارین
-با خودشون کار دارم
یه نگاه به من کرد و کمی رفت تو فکر و بعد با احتیاط پرسید
-می شه بپرسم با ایشون چیکار دارین
-مسئله خصوصی یه باید به خودشون بگم
احساس کردم که شک کرده یا شایدم ترسیده ترس و عصبانیت تو چشماش معلوم بود با حالت تردید گفت
-شما رو به جا نمی ارم
-خودتون هستین خانم سمیه ........
برگشت طرف همسایه هاش و انگار کمی دلش قرص شد و بعد دوباره منو نگاه کرد و گفت
-بله خودمم
اروم بهش گفتم
-من پسردایی گندم هستم
تا اینو گفتم یه ان احساس کردم که خیلی عصباین شد اما یه لحظه بعد دوباره حالت صورتش عوض شد دیگه از اون عصبانیت یه لحظه پیش خبری نبود یه مرتبه طوری که من جا خوردم بلند گفت
-اهان از انجمن تشریف اوردین بفرمائین بفرمایئن تو خواهش می کنم همه جزوه ها و مقالات تایپ شده حاضره بفرمائین
فهمیدم که داره جلو همسایه هاش نقش بازی می کنه هیچی نگفتم که زا همسایه هاش عذر خواهی کرد و یه تعارف به من کرد و خودش جلو جلو دفت تو خونه و منم دنبالش راه افتادم
زا حیاط گذشتیم و از پله ها رفتیم بالا و جلو یه اپارتمان واستادیم با کلیدش در اپارتمان رو واکرد و بعد برگشت طرف منو گفت
-از چیزای عجیب و غریب که شوکه نمی شین
فقط نگاهش کردم که خندید و در اپارتمان رو وا کرد و رفت تو و کنار در واستاد و به من تعارف کرد
اروم رفتم تو اپارتمانش راستش یه لحظه ترسیدم فکر کردم نکنه یه مرتبه یه وصله ای چیزی به من بچسبونه
تو همین فکر بودم که گفت
-انگار انتظار یه همچین چیزی رو داشتین
بازم با تعجب به شنگاه کردم که با چشماش دیوارای اپارتمانش رو بهم نشون داد تازه متوجه وضع تو خونه شدم با زنگ قرمز رو تموم دیوار چیزی نوشته بودن خائن ادم فروش خیانتکار چابلوس .....
یه ان ماتم برد برگشتم بهش نگاه کردم که خندید و چادرش رو از سرش ورداشت و انداخت رو یه مبل و گفت
-بفرمایئن بشینین الان چایی براتون دم می کنم
با تعجب نگاهش کردم همونجور که می خندید رفت طرف اشپزخونه منم دوباره مشعول خوندن نوشته های رو دیوار شدم اینجا خونه یه دختر .......است اینجا ارامگاه یه ..........است اینجا.........
اصلا نیم تونستم این چیزایی رو که می بینم باور کنم که از تو اشپزخونه گفت
-شاهکار دختر عمه تونه
-گندم
سمیه – اره گندم
-اومده بود اینجا
سمیه – درست نیم ساعت بل از شما
-الان کجاس
سمیه – نقاشی ش که تموم شد رفت چایی م نخورد
با یه سبد کوچیک میوه زا تو اشپزخونه اومد بیرون برگشتم طرفش کهیه چیزی بهش بگم که گفت
-شما کدوم پسردایی ش هستین شنیده بودم دو تا پسر دایی خوش تیپ و خوش قیافه داره
-من سامان هستم اینا چیه رو دیوار
سمیه – گندم اومد اینجا و اومد تو خیلی خونسرد و راحت اول یه خنده تحویلم داد و بعد زا تو کیفش یه اسپری در اورد و با همون لبخند اینا رو رو دیوارا نوشت و دوباره یه لبخند دیگه بهم زد و گفت که رو دیورا تو کوچه م چند تا یادگاری برام نوشته بعدشم یه بای بای باهام کرد و رفت
-به همین سادگی
سمیه – از اینم ساده تر
-وشمام هیچی بهش نگفتین
رفت رو یه مبل نشست و به منم اشاره کرد که کنارش بشینم منم رو یه مبل اون طرف تر نشستم خندید و گفت
-یه چیزی روی وجدانم سنگینی می کرد با این کارش هم خودشو راحت کرد هم منو
-پس قبول دارین که تو اون جریان ........
نذاشت حرفتم تموم بشه و گفت
-از اون جریان خیلی گذشته
-چار اون کارو کردین
سمیه – به یه همچین کاری احتیاج داشتم تا مشکلم حل بشه
-حل شد
سمیه – شد
-به چه قیمت
سمیه – به هر قیمت هدف وسیله رو توجیه می کنه
فقط نگاهش کردم که بازم بهم خندید و زا جاش بلند شد و گفت
-برم براتون چایی بیارم
-زحمت نکشین
سمیه – راستی نسکافه م هس میل دارین
-نه همون چایی خوبه
رفت طرف اشپز خونه منم شروع کردم به خوندن نوشته ها که درشت و بزرگ روی دیوار نشوته شده بود
مرگ بر خود فروش از بوی گندتون همه جا متعفن ششده shits boo زا اشپزخونه با یه سینی چایی اومد بیرون و وقتی دید من دارمنوشته ها ور می خونم گتف
-خیلی با ذوق و سلیقه م هس
اومد جلوم و بهم چایی تعارف کرد و بعد ور مبل کنار من نشست و فنجن دیگه چایی رو ورداشت و سینی رو گذاشت رو میز و گفت
-سامان
نگاهش کردم که گفت
-یه بار جلوی دانشگاه دیدم تون اومده بودین دنبال گندم
-احتمالا
سمیه – شما باهاش نبودین
-کی
سمیه – وقتی اومد اینجا
-نه
سمیه – پس از کجا فهمیدین که اومده اینجا
-حدس زدم
سمیه – براش اتفاق بدی افتاده
-تقریبا
سمیه – ادرس منو از کجا پیدا کردین
-از یکی از دوستاش
یه خرده از فنجونش خورد که پرسیدم
-شما اینجا تنها زندگی یم کنین
سمیه – اره خونواده م شهرستانن
-اپارتمان شیکی دارین مال خودتونه
سمیه – نه اجاره س
-حتما باید خیلی اجاره ش زیاد باشه
سمیه – شما مجردین
سرمو تکون دادم که خندید
-شما چی
سمیه – تنهای تنها
-چرا ازدواج نمی کنین
یه چنگ تو موهاش زد و تکیه ش رو داد به مبل و گفت
-تحصیل
-فقط همین
خندید و گفت
-شاید تحصیل یه بهانه باشه راستش هنوز موقعیت برای ازدواج ندارم یعنی بالاخره یه دختر باری ازدواج احتیاج به چیزایی داره
دور و ورم رو نگاه کردم و گفتم
-اگه منظورتون جهیزیه س که شما دارین
سمیه – اره اما یه پسر در حالت نرمال و در این شرایط نیم تونه اقدام به ازدواج کنه
-چرا ؟
سمیه – خب هزینه ی زندگی مسکن تحصیل و خیلی چیزای دیگه
-شما که ظاهرا مشکل مادی ندارنی براتون از شهرستان پول می فرستن ؟
سمیه – نه وضع اقتصادی خونواده زیاد خوب نیس
-خودتون شاغل هستین ؟
خندید یه نگاه بهش کردم که گفت
-شما چی
-تو کارخونه ی پدرم کار می کنم
سمیه – پدر تون کارخونه دارن ؟
-نه کارخونه مال پدر بزرگمه
سمیه – همونکه تو اون جریان پارتی بازی کرد ؟
سرمو تکون دادم و چایی م رو خوردم و از جام بلند شدم و گفتم
-شما متوجه نشدین گندم کجا رفت ؟
سمیه – نه چیزی نگفت
-یه اشاره به دیوارا کردم و گفتم
-به خاطر اینا ازتون معذرت می خوام اگه اجازه بدین هزینه رنگ و ............
سمیه – اصلا حق م بود
نگاهش کردم و گفتم
-با این ایده و طرز فکر اصلا باورم نمی شه که یه روزی شما یه همچین کاری کرده باشین
خندید و گفت
-هدف وسیله رو توجیه می کنه
بازم نگاهش کردم دختر عجیبی بود تازه متوجه ی صورتش شدم یه چهره ی ظریف با چشمایی کنجکاو سرمو براش تکون دادم و گفتم
-از پذیرایی تون ممنون اگه اجازه بدین مرخص می شم ؟
سمیه – هنوز میوه نخوردین
-باشه دفعه دیگه
خندید واز روی میز بغل تلفن یه کاغذ ورداشت و یه چیزی روش نوشت و گرفت طرف من و گفت
-شماره موبایلمه اگه کاری داشتین راحت می تونین پیدام کنین
یه نگاه به کاغذ و یه نگاه به خودش کردم دوباره خندید و با حرکت سرش موهاش رو ریخ عقب و گفت
-وقتش مهم نیس کارای زیادی از من بر می اد
شماره رو ازش گرفتم و یه خداحافظی زیر لب کردم و از خونه ش اومدم بیرون
حیاط رو رد کردم و رفتم تو کوچه و به دیوار نگاه کردم نیم ساعت پیش که رسیدم اینجا متوجه ی نوشته ها نشده بودم یعنی نخوندم شون فکر می کردم از این شعار هاس که به در و دیوار می نویسن
دنبال بوی گند رو بگیرین و بیائین _________>
علامت فلش تا بغل در خونه کشیده شده بود
رفتم طرف ماشین م و وقتی داشتم سوار می شدم برگشتم طرف خونه ی سمیه رو نگاه کردم دوباره اومده بود دم در و داشت با همسایه ها حرف می زد چادرش رو دوباره سرش کرده بود داشت از دو تا خانم دیگه می پرسید که اونا دیدن کی این چیزا رو رو دیوار نوشته یا نه
نگاهش کردم که برگشت طرف من و بهم خندید و یه دستی یواش برام تکون داد بهش خندیدم و سوار ماشین شدم و حرکت کردم
********************
اون شب تا ساعت 1 بعد از نصفه شب بیدار موندم اما نه گندم تلفن زد و نه کامیار برگشت خونه موبایل هر دو شونم خاموش بود جراتم نکم که برم پیش اقا بزرگ نیم دونستم چی باید بهش بگم
فردا صبحش اقا بزرگ مش صفر رو فرستاد دنبالم بلند شدم و دست و صورتم رو شستم و رفتم خونه ش خیلی عصبانی و ناراحت بود همه ش سراغ کامیار و گندم رو می گرفت یه ساعت براش حرف زدم تا اروم شد فکر می کرد کامیار داره دنبال گندم می گرده
از خونه ی اقا بزرگ اومدم بیرون و رفتم تو کوچه یه نیم ساعتی اونجا قدم زدم و یه سیگار کشیدم و چند بار شماره ی موبایل هر دوشونو گرفتم اما بازم هیچکدوم جواب ندادن از دست کامیار حسابی عصبانی بودم تو این موقعیت م دست از کاراش ورنمی داشت
تا برگشتم تو باغ کاملیا رو دیدم که برام دست تکون داد و اومد طرفم صبر کردم تا رسید
کاملیا – سلام سامان
-سلام چطوری چرا دانشگاه نرفتی ؟
کاملیا – امروز کلاس ندارم
-کامیار هنوز بر نگشته ؟
کاملیا – نه بابام تا حالا سه مرتبه از کار خونه تلفن کرده و سراغش رو گرفته خودمونم خیلی نگرانیم
-دل تون شور نزنه جاش راحته
کاملیا – تو می دونی کجاس ؟
-رفته بود یه پارتی انچنانی
کاملیا – پس چرا بر نمی گرده ؟
-داداشت رو هنوز نشناختی ؟ نمی دونی چه جونوری یه ؟
خندید و گفت
-به خدا مامه داداشم
-مگه اینکه دستم به این ماه نرسه
تا اینو گفتم صدای بوق ماشینش از بیرون اومد من و کاملیا دوئیدیم طرف در باغ شاید من بیشتر از کاملیا از اومدن کامیار خوشحال شده بودم
تا رفتیم بیرون دیدیم که با ماشینش اومده جلو گاراژ و داره بوغ می زنه که مش صفر در رو براش واکنه رفتیم جلو و تا چشمش به ما افتاد اشاره کرد که در گاراژرو براش واکنیم کاملیا اومده بره که دستش رو گرفتم و رفتم جلو ماشین و بهش اشاره کردم که بیاد پائین و خودش در رو واکنه سرشو از پنجره کرد بیرون و گفت
-در رو واکن دیگه
-کجا بودی تا حالا ؟ خجالت نیم کشی ؟ از دیشب تا حالا منتظرتم صد بار بهت زنگ زدم
کامیار – حالا در رو وا کن
-بیا پائین خودت وا کن
تا اینو گفتم گفت
-دیشب از چه ساعتی منتظر من بودی ؟
-از هفت هشت
کامیار – خب پس دوران انتظارت هنوز سر نیومده من رفتم جای دیشبی م
اینو گفت و سرشو کرد تو ماشین و گذاشت دنده عقب فکر کردم شوخی می کنه اما دیدم راستی استی داره می ره
-اِ.............. صبر کن خودتو لوس نکن
دوباره سرشو از ماشین کرد بیرون و گفت
-در گاراژ رو وا می کنی یا برم ؟
-خیلی خب بیا تو
کامیار – افرین معلومه انتظارت سر اومده
رفتم در رو براش وا کردم کاملیا واستاده بود و بهمون می خندید ماشین رو ارود تو گاراژو پیاده شد و دستاشو واکرد و گفت
-این منم که دوران انتظار رو به پایان رسوندم بیائین ماچم کنین که اومد
-زهر مار مرده شور خودت و اومدنت رو ببرن
کاملیا خندید و دوئید طرفش و ماچش کرد و گفت
-اخه داداش یه خبری چیزی دل مون هزار راه رفت
کامیار – از دیشب تا حالا یه لنگه پا دنبال کار این دختره بودم
-غلط کردی
کامیار – می گم به جون تو یه لنگه پا ...........
-ازه یه لنگه پا دنبال کثافتکاریت بودی
کامیار – به مرگ تو اگه دیشب یه چیز کثیف اونجا بوده باشه فقط من یه لنگه پا دنبال کارا بودم
کاملیا – داداش بابا تا حالا سه باز زنگ زده مامانم خیلی دلواپسه همهش می گن کامیار بی خبر جایی نمی مونه
کامیار – ازه ولی دیشب یه لنگه پا بودم
-خب حداقل موبایلت رو روشن میذاشتی
کامیار – ازه اما دیشب کارم رق می کرد گفتم که یه لنگه پا دنبال کار این دختره بودم
-اقا بزرگ انقدر از دستت عصبانیه که نگو
کامیار – چی بهش گفتی ؟
-چی بگم اخه ؟ بگم رفته دنبال الواطی ش؟
کامیار – خب می گفتی یه لنگه پا...........
-اِه............. زهر مار و یه لنگه پا
کامیار – تو که باور نمی کنی منم دیگه هیچی نمی گم
-حالا بیا بریم پیش اقا بزرگ
کامیا ر- بریم بابا
دو تابب از کاملیا خداافظی کردیم و رفتیم طرف خونه ی اقا بزرگه تا در خونه رو وا کردیم و چشمش به کامیار افتاد شروع کرد باهاش دعوا کردن که کامیار معطل نکرد و گفت
-واقعا که حاج ممصادق الهی این جفت قلمای پام بشکنه که دیگه دنبال کار مردم نرم الهی این زبون مو مار بگزه که دیگه نتونه واسه کمک به مردم تکون بخوره تقصیر خودمه دل نیس که وامونده اگه یه ساعت طاقت می اورد الان این همه دعوا مرافعه رو نمی شنیدم
اقا بزرگه که یه خرده اروم شده وبد گفت
-کجا بودی دیشب تا حالا ؟
کامیار – هیچی یه لنگه پا دنبال کار این دخترا
اقا بزرگه – دخترا ؟
کامیار – چه می دونم دختره گندم رو می گم
اقا بزرگه – پیداش کردی ؟
کامیار- نه اما نزدیکش شدم
اقا بزرگه – دیشب کجا بوده ؟ پیش کی بوده ؟
کامیار – جاش امن و امان بوده پیش یکی از دوستاش
اقا بزرگه – حالا کجاس ؟ چرا نمی رین دنبالش ؟
کامیرا – بابا دندون رو جیگر بذارین الان که دیگه اونجا نیس ورپریده عین ملخ جا عوض می کنه تا به دو متری ش می رسیم می جه یه ور دیگه حالا شما خودتونو ناراحت نکنین امروز فردا دیگه کت بسته تحویلش می دیم
خلاصه یه نیم ساعت دیگه با اقا بزرگه حرف زدیم تا اروم شد و من و کامیار ازش خداحافظی کردیم و اومدیم بیرون و تا رسیدیم تو باغ بهش گفتم
-راست گفتی جای گندم رو پیدا کردی ؟
کامیار – من تو راست دون تو خندیدم من دیشب کجا بودم گندم دیشب کجا بوده ؟ حالا تو بگو ببینم چیکار می کردی ؟
جریان رو براش گفتم که گفت
-چه یاغی ای شده دختره چه شکلی بود ؟ اسمش چی بود ؟ سمیه ؟
-اره تو دیشب چیکارا کردی ؟
کامیار – واله جات خالی میوه و شیرینی و دسر و چایی و مایی و بقهی ی مخلقات خلاصه با برو بچه ها خیلی خوش گذشت حیف شد نیومدی
-اینار ور نم یگم که
کامیار – اخه اونایی رو که تو می خوای بدونی نمی تونم بگم زشته
-زهر مار می گم در مورد خونواده ی گندم چیکار کردی ؟
کامیار – اهان هیچی یه ادرس ازشون پیدا کردم یه پسر دارن هم سن و سال ما شاید یه خرده بزرگتر ادرسش رو پیدا کردم
-خب کجاس ؟
کامیار – تو یه تئاتر طرف ...... کار می کنه هم تئاتر اونجا و هم سینما
-تو تئاتر چی کار می کنه ؟
کامیار – تئاتر بازی می کنه
-اخه پسره کی هس
کامیار- به احتمال قوی برادر گندمه
-راست می گی
کامیار- اره ببینم گندم چیا رو دیوار دختره نوشته بود
-هر چی دلت بخواد
کامیار- دختره همینطوری گتف که هر وقت خواستی بهش زنگ بزنی
-اره
کامیار- منم می شناخت
-اره
کامیار- بده من یه زنگ بهش بزنم
-لوس نشو گندم رو چیکار کنیم
کامیار- چیکار می تونیم بکنیم ولش کن فعلا تا خودش با خودش کنار بیاد
اینو که گفت خیلی ناراحت شدم رفتم رو یه نیمکت باغ نشستم و سرمو گرفتم تو دستم نمی دونستم دیگه چیکار باید بکنیم خیلی دلم گرفته بود یه دفعه زدم زیر گریه اصلا دست خودم نبود نمی دونستم از عشق گندم بود یا از فشارهایی کهاین چندوقته بهم اومده نمی دونم چار گریه کردم اما دذلم می خواست که گریه کنم
کامیار- ولی به جون تو چه شبی بود چه ادم خوش مشربی یه این بابای لیدا کاشکی توام می اومدی چقدر سراغتو گرفتن نپرسیدی چرا هی می گم یه لنگه پا
سرمو بلند نکردم و همونجور نشستم دلم می خواست تنها باشم کامیار اومد بغلم نشست و گفت
-چه خونه و زندگی ای دارن تموم ظرف و ظروف شون نقره و طلاس دختراشونو که نگاه می کنی انگار تو اروپایی گوش می دی چی می گم
سرمو تکون دادم
-چته سرت درد می کنه
با سرم جواب منفری دادم
-پس چته سرتو بلند کن ببینم
به زور سرمو بلند کرد و تا دید گریه می کنم یه مرتبه هول دش و گفت
-چی شده می گم چته
-هیچی بابا
کامیار – واسه چی گریه می کنی
-خودمم نمی دونم
کامیار- واسه گندم گریه می کنی
-نمی دونم شاید واسه گندم شاید واسه شانس خودم شایدم واسه تو
کامیار- برای من
سرمو تکون دادم
کامیار – چرا برای من نکنه قراره بلا ملایی سر من بیاد
-نه دیشب خیلی دلم برات تنگ شده بود دلم می خواست پیشم بودی و با هم می رفتیم خونه اون دختره
کامیار- الهی جیگرم تخته مرده شور خونه بیاد پایین به جون تو اگه می دونستم دیشب همه شونو ول می کردم می اومدم یعنی به جون بابام می خواستم بیام اما یان ذلیل مرده ها یه لنگه کفش مو ورداشتن قایم کردن واسه همین می گفتم دیشب تا حالا یه لنگه پا بودم تازه صبحی م به زور ازشون گرفتم و اومدم الهی کامیار بمیره که تو دلت براش تنگ شده کاشکی خبر مرگم این وامونده موبایلمو قایم کرده بودم ا جونم مرگ شده ها ورش داشتن قایمش کردن که کسی بهم زنگ نزنه
شروع کرد تند تند با دستاش اشک هامو پاک کردن همونجورم حرف می زد
کامیار – این یکی دو شبه زیادی بهت فشار اومده هی بهت گفتم بیا بریم نیومید حداقل یه باید به کله ت می خورد حالا دیگه گریه نکن منم غصه می خورم ول کن بالاخره هر چی بخواد بشه می شه تقصیر من و تو که نبوده اخه
-دلم از این می سوزه که یه روزم از عاشق شدنم نگذشته بود که اینطوری شد حتی نتونستم باهاش حرف بزنم
کامیرا – همنیه دیگه ادمیزاد اینطوریه اگه اون چیزایی رو که دوست داره از جلو دستش وردارن بدتر می هش اون وقته که حرص ادمو می گیره
-یعنی دیشب کجا بوده کجا خوابیده
کامیار- بچه که نیس دفعه اول شم که نبوده از خونه رفته بیرون ناسلامتی دانشجوی این مملکته حتما خونه یکی از دوستاش بوده
-اخه کدوم دوستش
کامیار – صد تا دوست و رفیق داره
-شانس رو ببین ترو خدا درست باید اتفاق برای اون دختری بیفته که من عاشقش شدم
کامیار- تقصیر خودته
-من چه تقصیری دارم
کامیار- بابا جون این همه دختر تو این باغ بود می رفتی جلو پنجره یکی دیگه شون دزدکی دید می زدی حالا گندم نشد جو جو نشد بلغور بلغور نشد ماش شکر خدا همهم شون خاصیت دارن
-ول کن حوصله ندارم
کامیار- اگه دیشب با من می اومدی بهت می گفتم بیست تا دختر اونجا بود یکی از یکی خوشگل تر هر کدوم رو که انتخاب می کردی بابا ننه شون از خدا می خواستن
-من تو عشق معامله نمی کنم
کامیار – پاشو برو گم شو این حرفا دیگه تو این دوره زمونه خریدار نداره الان دارن رو جون مردم معامله می کنن
-اونی که این کارا رو می کنه ادم نیس
کامیار- اره ادم نیس اما فعلا هس و خیلی کارام می کنه ما مردمم کمکش می کنیم
-هیچکس به یه همچین ادمی کمک نمی کنه
کامیار – چار می کنه گوشت گرون می شه همه هول می زنیم و بیشتر می خریم مرغ گرون می شه همینطور شیر گرون می شه همینطور میوه گرون می شه همینطور
-اینا چه ربطی به عشق داره
کامیار- چار ربط نداره خب معشوقم باید گوشت و مرغ و شیر و میوه بخوره که جون بگیره و خوشگل و ترگل ورگل بشه دیگه
-برو بابا
کامیار – عجب خری یه ها تو تا حالا دیدی که مثلا یه دختر شیش ماه گوشت و مرغ و میوه و شیرو این چیزا نخورده و خوشگل باشه صورتش می شه عین کاغذ مچاله شده اون وقت فکر می کنی تا از در خونه اش اومد بیرون صد تا عاشق دلخسته پیدا می کنه عشق مستقیما با گوشت و مرغ و لبنیات نسبت داره این گرسنه های افریقا رو ببین تا حالا شنیدی یه دختر ازاین افریقائیای گرسنه بره تو هالیوود این دخترای گرسنه ی افریقایی رو اگه بخوای تبدیل شون کنی به یه چیز به درد بخور که مثلا بشه عاشق شون شد اول باید گوشت و مرغ و ماهی و میوه بخوردشون بدی تا بتونن رو پاشون واستن
-خیلی خب بابا خیلی خب ...........