خلاصه یه ربع بیست دقیقه طول کشید تا حال عمه جا اومد و شروع کرد به گریه کردن اروم اروم تو بغل اون یکی عمه م گریه می کرد که شوهر عمه م گفت

-عمو ترو خدا رحم دغاشته باش ببین چه حال و روزی داریم ترو جون پدر و مادرت بگو الان کجاس

کامیار-چشم می گم اما نباید چشمش به هیچکدوم از شماها بیفته شوهر عمه م که گریه می کرد گفت

-چشم چشم فقط بگو کجاس

کامیار-خونه اقا بزرگه الانم با هزار مکافات خوابوندیمش

شوهر عمه م –اخه چه ش شده؟چیکار می کرد؟چی می گفت؟

کامیار –هیچی شده یه دیوونه کامل جز من و سامان به هیچکس اعتماد نداره نمی خواد هیچکس رو ببینه

شوهر عمه – بذار من یه دقیقه برم پیش ش

کامیار- اصلا شماها رو که هیچی به شماها می گه بچه دزد با بدبختی برش گردوندیم اینجا دقیقه به دقیقه حالت عصبی پیدا می کنه و حالش بد می شه ما به هر جون کندنی بود ارومش کردیم تا فردا ببریمش پیش یه روانپزشکی چیزی که با قرص و دوا ارومش کنه تا بعد ببینیم چی می شه هر چی بهتون می گم انگار حالی تون نمی شه وضعش خرابه کل سیستم عصبی ش ریخته بهم ولش کنین دیگه پدرشو در اوردین این دختر از خانمی و قشنگی تو این باغ تک بود داشت واسه خودش زندگی شو می رکد کاری م به کار کسی نداشت یه دفعه باید یه ادم دیوونه یه همچین بلایی سرش بیاره

دوباره همه ساکت شدن و فقط عمه و اقای منوچهری گریه می کردن از گریه اونا مادر کامیارم به گریه افتاد

یه ده دقیقه ای که گذشت کامیار به اقای منوچهری گفت

-حالا این جریان واقعی یه

اقای منوچهری سرشو بلند کرد و یه نگاه به کامیار انداخت و دوباره شروع کرد به گریه کردن که مادر کامیرا گفت

-بچه فقط اون نیس که ادم زاییده باشه بچه اونه که ادم براش خون دل خورده باشه و بزرگش کرده باشه ادم نه ماه سختی می کشه و یه بچه می زاد اما تا بچه به دنیا می اد تازه اول بدبختی و سختی شه یه بچه تا به سن و سال شماها برسه پدر و مادر بیچاره می شن اونم تازه تواین روز و روزگار وگرنه هر ننه قمری می تونه بچه پس بندازه بچه درست کردن که کاری نداره اصل کار بزرگ کردن و به سرانجام رسوندن بچه س

کامیار – در هر صورت هیچ کس نباید دور ور خونه اقا بزرگ پیداش بشه اگه چشم گندم به یه کدوم از شماها بیفته از این خونه فرار می کنه اون وقت دیگه خودتون باید برین دنبالش تا اینجاشو ما رسوندیم با هر بدبختی بود اوردیمش اینجا و ساکتش کردیم اگه طوری بشه خودتون مسئولین

عباس اقا – عمو اقا بزرگ چی فرمودن

کامیار – در مورد چی

عباس اقا – در مورد این جریان دیگه

کامیار – اهان عرضم به خدمتتون که اقا بزرگ مثل شیر زخمی ن قسم خورده اگه بفهمه که یان کار کار کی بوده کل اون خوهنواده رو از ارث محروم می کنه گفت حاضره تموم ثروتش رو نون بخره بده سگ بخوره اما به اون کسی که اینکار و کرده یه قرون م نرسه حالا فعلا پاشین برین سر خونه زندگی تون تا اقا بزرگه این طرفا پیداش نشده

اینو که کامیار گفت رنگ از صورت عباس اقا پرید و زود گفت

-کامیار جون راست می گه پاشین بریم که الان همه مون به استراحت احتیاج داریم

خودشم اول از همه بلند شد و خداحافظی کرد و رفت پشت سر شم عمه بزرگم بلند شد و رفت پیش مارد گندم و بهش اصرار کرد که شب پیش ش بمونه که قبول نکرد اونم خداحافظی کرد و یه خرده بهش دلداری داد و با افرین و دلارام رفتن مادر کامیار اومد پیش عمه کوچیکم و بغلش کردو ماچش کردو گفت

-به خدا اگه دو سه روز صبر کنی همه چیز درست می شه فقط یه خرده دندون روی جیگر بذار کاری که نباید بشه شده خرابترش نکن منم امشب می ام پیشت که تنها نباشی ادم تنها همنشین فکر و خیاله پاشو بریم

بعد به مادر منم گفت

-شما م بیا امشب خیلی حرفا هس که باید به هم بگیم

اینو گفت و زیر بغل عمه کوچیکم رو گرفت و بلندش کرد مادرمم رفت کمکش و سه تایی رفتن تو خونه اقا ی منوچهری هم با پدرم و عموم رفتن خونه ی ما موندیم من و کامیار و کاملیا و کتایون

کتایون – داداش گندم راست راستی سر راهیه

کامیار یه نگاهی به کتایون کرد و بعد رفت جلوش و نشست رو زمین که هم قد کتایون بشه بعد بازو های کتایون رو گرفت تو دستش و گفت

-تو که دختر به این خوشگلی هستی چار لب و دهن به این قشنگی و زبون به این قندی رو با این حرفا کثیف می کنی

کتایون – اخه اینا می گفتن

کامیار – اونا غلط کردن

کتایون – اصلا داداش یه بچه که سر راهیه یعنی چی ؟

کامیار – یعنی اینکه یه طفل معصومی به هزار دلیل نتونسته به حقش برسه به همون حقی که تو بهش رسیدی

کتایون – چه حقی ؟

کامیار – حق داشت پدر و مادر یعنی پدر و مادرت مال خودتن ولی این بچه ای رو که می گی پدر و مادرش مال خودش نبودن حالا یا مردن یا دوستش نداشتن و دادنش به یکی دیگه

کتایون –حالا گندم چی می شه ؟

کامیار – هیچی مثل سابق مگه چیزی فرق کرده گندم همون گندمی که تا حالا بوده با یه کلمه حرف مفت که نباید زندگی یه ادم خراب بشه

کتایون – پس هیچی نمی شه ؟

کامیار – نه که نمی شه ببین عزیزم مثلا تو الان این زنجیر طلای خوشگل رو انداختی گردنت خیلی م دوستش داری حالا اگه بهت بگن این زنجیر اونجایی که تو خریدیش ساخته نشده برات فرقی می داره  ؟

کتایون – نه

کامیار – چرا ؟

کتایون – خب چون دوستش دارم

کامیار – افرین مهم همینه که ادما همدیگرو دوست داشته باشن دیگه مهم نیس که کی ن و از کجا اومدن مهم اینه که ادما ادم باشن همین

تو همین موقع کتایون پاشو نشون کامیار داد و گفت

-ببین داداش یه دونه از همون زنجیر ام که خیلی دوستش دارم به پام بستم

کامیار – تو به گور پدرت خندیدی پدر سوخته از الان راه قرتی بازی رو یار گرفتی ؟ برو درش بیار ببینم

کتایون – داداش این به پام باشه که طوری نمی شه شما که انقدر قشنگ قشنگ حرف می زنی چرا دهنت رو با این حرفا زشت می کنی ؟

کامیار – نگاه کن یه الف بچه چه جوری منو خر می کنه کاملیا خانم مچ پا تو نشون بده ببینم شمما که خلخال به پات نیست ؟

کاملیا خندید و گفت

-از ترس شما نه داداش

کامیار یه نگاهی بهش کرد و بعد دست منو گرفت و همونجور که با خودش می برد طرف باغ گفت

-حالا اگه دوست داشتی یه زنجیرم تو به پات ببندی ببند این چیزا دلیل بدی ادما نیس

یه خرده که ازشون دور شدیم برگشت و دوباره گفت

-یه دستی م تو اون صورتت ببر اینجوری که خواستگار برات پیدا نمی شه

کتایون – داداش کاملیا همینجوری شم خوشگله

کامیار – اره اما ارایش مال زن و دختره دیگه

کاملیا و کتایون زدن زیر خنده و کامیارم دست منو کشید که دوباره فریادم رفت هوا

کامیار – اّ.........  بابا جمع کن این بازوی بیصاحاب مونده ت رو همه ش ولوئه این وسط

همونجور که با همدیگه می رفتیم گفتم

-چطور یه دفعه ذهن ت انقدر روشن شد ؟

کامیار – اخه طفل معصوم دانشجوئه دیگه از ترس منم دست به صورتش نمی زنه یعنی ترس که نه احترام میذاره وگرنه دخترای امروزه دیگه دختر دیروزی نیستن که با ترس و کتک و این چیزا بشه باهاشون رفتار کرد یعنی این چیزا دیگه دوره ش گذشته همون موقع هام خیلی کار اشتباهی بوده زن م مثلمرد حق زندگی داره چطور تو دوست داری مثلا فلان لباس رو بپوشی و فلان مدل موهاتو درست کنی ؟ خب اونم همین حق رو داره دیگه تازه یه ارایش کردن تو دنیای امروز که دیگه این حرفا رو نداره این ابر قدرتا سرمونو با این چیزا گرم کردن و خودشون دنیا رو چاپیدن

-ولی کار خوبی کردی

کامیار – اره جلو دوستاش خجالت می کشه بعدشم نجابت یه شاخه از انسانیته با این چیزام ادم نانجیب نمی شه

-نه می گن مثلا مرد تحریک نشه

کامیار – اولا مرد جلو خودشو بگیره که بیخودی با هر چیزی تحریک نشه در ثانی مرد اگه مثل تو بیحال و شل و ول باشه تموم دخترابی شوهر می مونن که بالاخره باید یه جوری تحریکش کرد که بیاد و زن بگیره دیگه

-حالا کجا داری می ری ؟

کامیار – بیا کاری ت نباشه می دونی به چی فکر می کردم ؟

-به گندم

کامیار – غیر از اون

-نمی دونم

کامیار – داشتم فکر می کردم که تا همین چند سال پیش وقتی بچه بودیم یادمه مثلا هر کی می خواست یه لباسشویی یا چرخ گوشت یا هر چی بخره همه بهش می گفتن هر مارکی می خوای بخری بخر ژاپنی نخر می دونی چرا ؟ چون جنس ژاپنی دو دفعه که کار می کرد خراب می شد حالا تو این چند ساله ببین ژاپن کجا رسیده تکنو لوژیش دنیا رو داره فتح می کنه همین ترکیه تا چند سال پیش ایرانیا که می رفتن از المان و اون طرفا ماشین می اوردن به ترکیه که می رسیدن شیشه های ماشین رو می کشیدن بالا و از لای شیشه بسته های سیگار و شکلات براشون مینداختن بیرون که کاری به کارشون نداشته باشن یعنی ببین چقدر وحش بودن حالا برو نگاه شون کن راه دور چرا بریم ؟ همین دبی تا چند سال پیش چی بود حالا چی شده ؟ عربایی که دست چپ و راست شونو نمی شناختن شدن مرکز تجارت جهانی برو ببین دبی چه خبره

همین مالزی سنگاپور و هزار تا جای دیگه انقدر پیشرفت کردن که دهن ادم وامی مونه می دونی چرا ؟ چون خودشونو اسیر خرافات نکردن خرافات رو گذاشتن کنار عقیده های شخصی رو گذاشتن کنار سلیقه ها شونو که صد هزار نوع بود گذاشتن کنار و چسبیدن به حقیقت و وافعیت و منطق

ماها می دونی اشکالمون چیه اینه که همش تو گذشته ایم ای وقتی بابامون پاشو می ذاشت تو خونه صدا از صدا در نمی اومد ای وقتی بابامون کمر بند رو می کشید سوراخ موش می شد یه میلیون تومن ای اگه بابامون می گفت ماست سیاهه ما همه می گفتیم بله ماست سیاهه ای اگه بابامون نصف شب می گفت الان وسط ظهره همه می گفتیم بله شما درست می گین ای اگه بابامون .......

-بسته بابا سرمو بردی

کامیار – به جون تو راست می گم همش تو گذشته و قدیم و روزگاران سپری شده ایم بابا زمونه عوض شده یه وقتی یه نامه از اینجا تا کرج رو یه ماه طول می کشید تا بره الان با اینترنت یه نامه رو توچند ثانیه می فرستیم اون ور دنیا اگه قراره عقاید و ایده هامون مال دوره ی قدیم باشه باید تموم این چیزا رو از تو مملکت بریزیم بیرون و بعد ایده هامون و پیاده کنیم نمیشه که مثلا کامپیوتر جلورومون باشه اما مثلا به مردم بگیم با چرتکه کار بکنن نمی شه خودمون با هلی کوپتر بریم این و ر اون ور اونوقت به مردم بگیم با شتر برن مسافرت نمی شه تا خودمون یه خرده فشار خونمون افتاد پایین با بهترین قرص ها و دواهای خارجی ببریمش بالا و به مردم بگیم هر وقت مریض شدن شیر خشت و ترنجبین بخورن بابا تا یه قرص انتی بیوتیک کشف بشه یا درست بشه چندین سال پژوهش لازمه اوناییم که پژوهش می کنن خرج دارن شیکم دارن لباس می خوان حقوق می خوان اینا رو باید کی بده یا رو ده بیست سال خرج و مخارج می کنه تا یه چیزی رو کشف و اختراع کنه اونوقت ما می خوایم از اختراعش برای اسایش خودمون استفاده کنیم و صنار سه شاهی بذارین کف دستش هزینه ی این پژوهش آ با این صنار سه شاهی جور نمی شه که نمی شه

-چرا داد می زنی مگه من اینا رو گفتم

کامیار – نه اما می گم که تو یه وقت از این چیزا نگی زشته واله همین الان اگه یه بنده خدا واکسن کزاز رو کشف نکرده بود تو نمی تونستی تا یه خرده دستت اوخ شد یا امپول بزنی که کزاز نگیری بعدشم تو حق نداری چیزی رو که یکی دیگه اختراع کرده اسمش رو عوض کنی شما حق نداری به کامپیوتر بگی رایانه مگه این خارجی ها اسم حافظ و سعدی ما رو عوض می کنن تو خوشت می اد مثلا به حافظ ما بگن هاری تو خوشت می اد به سعدی ما بگن سندی خب اونام خوششون نمی اد ما رو چیزایی که از کشور اونا اومد بیرون اسم بذاریم

-سخنرانیت تموم شد

کامیار – نه ته ش مونده

-خوب تمومش کن

کامیار – من از مسئولین که این موقعیت رو برای من فراهم کردن که بتونم با شما صحبت کنم کمال تشکر رو دارم و فقط خواهش می کنم که تو این چند تا شبکه ی تلوزیونی بیشتر برامون بحث و گفتو گو و میز گرد و مباحثه و مثاحبه ترتیب بدن که ما اگاه تر بشیم و انقدر هم برنامه های متنوع و سرگرم کننده پخش نکن که ما از علم و دانش و اگاهی غافل نشیم چه خبره اخه مگه مردم چقدر خوشی و تفریح و سرگرمی لازم دارن واله به کی به کی قسم که یه دفعه خوشی می زنه زیر دلشونا

در هر صورت من بازم از مسئولین سپاس گزاری می کنم اصلا ما ها همه از مسئولین ممنوع و متشکر و سپاس گزاریم در واقع ما باید یه وکالت بلاعزل بدیم که مادام العمر سپاسگذار باشیم که خیال همه راحت بشه

-اه.......بابا رسیدیم دم خونه افرین اینا اومدیم اینجا چی کار؟

کامیار- تو رو خدا بذرا من دو تا دیگه تشکر از مسئولین بکنم که اگه یه وقت یادم رفت کفران نعمت نکرده باشم

-خودتو لوس نکن می دونی ساعت چنده نزدیک صبحه

کامیار- چه شب پر ماجرایی بیا بریم تا بهت بگم

دوتایی رفتیم طرف پنجره اتاق دلارام که این طرف خونه ی عمه اینا بود چراغش روشن بود کامیار اروم دلارام رو صدا کرد یه خورده بعد دلارام پنجره رو وا کرد و سرشو کرد بیرون که ماها رو دید

دلارام – سلام شماها نرفتین پیش گندم ؟

کامیار- نه هنوز افرین کجاست

دلارام – رفت گرفت خوابید

کامیار – تو چرا نخوابیدی

دلارام – خوابم نمی اد

کامیار – حق داری واله

یک دفعه دلارام هول شد که کامیار گفت

-وجدانت عذابت می ده هان

دلارام – برای چی

کامیار – به خاطر کاری که کردی

مدلارام – کدوم کار

کامیار – پست سریع و اکسپرس نامه

دلارام – کدوم نامه به خدا کار من نبوده

کامیار یه خنده ای کرد و اروم گفت

-چرا کار خودت بوده

دلارام – برای چی این حرف رو می زنی

کامیار- باری اینکه مطمئن ام که کار تو بوده

دلارام – نصفه شبی اومدین اینجا که این چیزا رو به من بگین خدا حافظ

اومد پنجره رو ببنده که کامیار بازم اروم گفت

-باشه برو بگیر بخواب منم این کاغذ رو می دم به اقا بزرگ دیگه اون خودش می دونه که چیکار کنه

تا کامیار اینو گفت دلارام خشکش زد

کامیار – چی شد دلارام خانم

دلارام – هیچی مگه کاغذ پیش توئه

کامیار- اره پیش منه

دلارام اب دهنش رو قورت داد و ساکت به کامیار نگاه کرد که کامیار گفت

-اگه به اقا بزرگه بگم که کار تو بوده می دونی فردا صبح اولین کاری که می کنه چیه ؟

دلارام بازم هیچی نگفت

کامیار – یه تلفن می زنه به دفتر خونه و می گه که با دفتر و دستک شون بیان اینجا و در جا خونواده ی شمارو از ارث محروم می کنه

دلارام – خونواده ی مارو برای چی ؟

کامیار – یعنی می گی این کار تو نبوده

دلارام – نه به خدا نه به جون مامان

کامیار – باشه حتما تو راست می گی اما من فقط اومده بودم که بپرسم چرا این کار رو کردی برام خیلی مهم بود که بدونم تو این موضوع رو از کجا فهمیدی همین حالا می رم پیش اقا بزرگه و نامه رو می دم بهش تا خودش تکلیف همه رو روشن کنه ولی بدون که با ما دو تا بهتر می شه راه اومد تا با اقا بزرگه حالا برو بگیر راحت بخواب شب بخیر خانم مارپل

اینو گفت و دست منو گرفت که مثلا بریم تا حرکت کردیم یه دفعه دلارام گفت

-صبر کنید

کامیار – پشیمون شدی

دلارم – نه یعنی کارت دارم

کامیار – چی کار داری بگو که اقا بزرگه در انتظاره

دلارام – نمی شه بیاین تو حرف بزنیم این جا خوب نیست یه دفعه یکی پیداش می شه

کامیار – نه همین جا خوبه

دلارام یه خرده ساکت شد و مثل اینکه تصمیمش رو گرفته باشه گفت

-شماها از من چی می خواین

کامیار – هیچی فقط بگو چرا این کارو کردی

دلارام – تو اخه از کجا انقدر مطمئن ای که می گی

کامیار – به چند دلیل اول این که کاغذ بوی عطر تو رو می داد

دلارام – شاید یکی دیگه م از اون عطر زده باشه شاید اصلا بوی عطر خود گندم باشه

کامیار – دیگه من بعد زا چهل سال گدایی که شب جمعه یادم نمی ره عطر عطر توئه دوم اینکه انقدر عجله کردی که حداقل نامه رو تو یه کاغذ معمولی ننوشتی این کاغذ مال سالنامه ایه که عمو از کارخونه اورده به هر خونواده ام یکی داده برو مال خودتو وردار بیار ببینم تا کامیار اینو گفت یه مرتبه دلارام زد زیر گریه و دسته کامیار رو گرفت و با التماس گفت

-تو رو خدا به کسی نگو کامیار من اشتباه کردم خودمم مثل سگ پشیمونم نمی دونم چرا این کار و کردم اون لحظه انقدر عصباین بودم که نیم فهمیدم دارم چی کار می کنم اصلا همه ش تقصیر بابام بود به جون مامان انقدر داغونم که حال خودمو نیم فهمم جون کتایون به کسی چیزی نگو

کامیار – اخه تو چار این کارو کردی اگه افرین می کرد خب یه چیزی اما تو چار اصلا چه جوری جریان رو فهمیدی

دلارام که اشک هاشو پاک می کرد و یه لحظه ساکت شد و بعد گفت

-بعد از مهمونی دیشب وقتی اقا بزرگه اومد و با همه دعوا کرد و ماها اومدیم خونه بابا و مامان دیر تر برگشتن من دیدم افرین خیلی ناراحته پرسیدم چی شده که گفت سامان عاشق گندم شده گفتم از کجا می دونی گفت کامیار گفته بعدش تموم حرفای ترو برام گفت تو هیمن موقع بابا و مامانم برگشتن خونه بابام خیلی عصباین بود انگار افابزرگه رو گندم خبر کرده بود نیم دونم بابام از کجا فهمیده بود تا رسد خونه پرید به مامان مامان به زور بردش تو اتاق خواب منم یواشکی رفتم پشت در که اونا رو شنیدم

کامیار – چی شنیدی

دلارام – بابام داشت با مامانم دعوا می کرد و در مورد گندم یه چیزایی رو گفت

کامیار – چی می گفت

دلارام – می گفت بچه سر راهی واسه ما ادم شده

کامیار – خب

دلارام – می گفت به اون خواهرت بگو که اون ورقه رو که توش اسم ننه باباشو نوشتن در بیاره بهش نشون بده که بفهمه کیه می گفت حالا واسه ما اسم سانی مانتال براش گذاشتن جاشه برم یواشکی در گوشش بگم اسمش عزت کچله به به چه اسمی

کامار – اینارو بابات گفت

دلارام سروش تکون داد

کامیار- مامانت چی گفت

دلارام – هی می خواست ساکتش کنه همه ش می گفت یواش عباس بچه ها می شنون

دوباره زد زیر گریه و گفت

-منم اون لحظه به قدری عسبانی بودم که دیگه نفهمیدم دارم چیکار می کنم

کامیار – تو فکر نکردی داری چه بلایی سر این دختر می اری

دلارام – یه خدا اصلا دست خودم نبود اون لحظه ازش متنفر بودم اگه همون موقع جلوم بود حتما می کشتمش

کامیار- اخه چرا

دلارام ساکت شد و فقط گریه می کرد کامیار دست شو کشید و دوباره گفت

-چار

دلارام – چون سامان عاشقش شده بود

اینو گفت و سرشو انداخت پائین کامیار یه خرده مکث کرد و بعد اروم گفت

-تو سامان رو دوست داری

یه دفعه گریه دلارام بیشتر شد و یه خرده بعد پنجره رو محکم بست من و کامیار همینطوری مات به همدیگه نگاه کردیم اصلا این چیزایی رو که اخر گفت انگار از یه فاصله دور می شنیدم برام باور کردنی نبود هیچ فکر نمی کردم که دلارام عاشق من باشه اونم انقدر زیاد که به خاطر من یه همچین کاری بکنه اصلا نمی دونستم که باید تو اون لحظه چه عکس العملی نشون بدم باید باهاش صحبت می کدرم و ارومش می کردم یا باهاش دعوا می کردم که چرا یه همچین کاری کرده چطور تا حالا متوجه نشده بودم که دلارام منو دوست داره

برگشتم به کامیار نگاه کردم اونم مات داشت منو نگاه می کرد دلارامم پنجره رو بسته بود اما همون پشت تکیه شو داده بود به پنجره و داشت گریه می کرد کامیار یه خرده صبر کرد و بعد چند تا تقه زد به شیشه که دلارام زود پنجره رو وا کرد

کامیار – بیا بگیر این همون نامه س

دلارام اشک هاشو پاک کرد و نامه رو گرفت و گفت

-بهکسی چیزی نمی گی

کامیار – نه برو بسوزونش که دست کسی نیفته

دلارام نامه رو وا کرد و یه نگاهی بهش کرد و یه لبخند زد و گفت

-بهم کلک زدی کاغذش کاغذ معمولیه کاغذ سالنامه نیس

کامیار – تو کلک خوردی چون ترسیده بودی هول ورت داشت که نکنه حواست پرت شده باشه و واقعا تو کاغذ سالنامه نوشته باشی

دلارام – چار اینکار رو می کنی

کامیار – چه کاری

دلارام – همینکه یان نامه رو دادی به من ه

کامیار – عشق مقدسه احترام داره الانم دیگه فرقی نیم کنه که کی اینکارو کرده مهم ضربه ای که به اون دختر بیچاره خورده اگرم معلوم بشه کار تو بوده دیگه چیزی عوض نیم شه اما فقط این وسط تو می مونی و وجدانت خداحافظ

دست منو کشید و دوتایی راه افتادیم که بریم لحظه اخر برگشتم و بهش نگاه کردم همونجوری تو چهارچوب پنجره واستاده بود و منو نگاه می کرد برگشتم طرفش و سرمو انداختم پائین و گفتم

-منو ببخش دلارام شاید اگه زودتر متوجه می شدم یا اگه خودت زودتر بهم گفته بودی الان وضع فرق می کرد

دلارام – چی رو بهت می گفتم

-همین مسئله رو

دلارام – می اومدم بهت چی می گفتم بهت می گفتم که دوستت دارم

-خب اره چه عیبی داشت

دلارام – هیچ فکر کردی که یه دختر ایرانی با این تربیت هیچوقت نمی تونه یه همچین چیزی به یه پسر بگه تو اصلا می دونی که تو این چند ساله چه حرفهایی بوده که می خواستم بهت بگم اما نتونستم ما دخترا همیشه باید احساس رو تو دلمون خفه کنیم تنها جایی که تونستیم حرف دلمون رو بزنیم تو دفتر خاطاتمونه حتی تو خودتم یه همچین چیزی رو از یه دختر ایرونی نمی تونی قبول کنی چون تربیت تو تم همینجوریه اگه یه روز می اومدم بهت می گفتم که سامان دوستت دارم بلافاصله از من بدت می اومد پیش خودت می گفتی چه دختر جلف و بی حیایی یه درسته

-نمی دونم شاید

سرمو بلند کردم و تو چشماش نگاه کردم اونم تو چشمام نگاه کرد انگار دلارام رو تازه شناختم و دیدم دختر خوشگلی بود با موهای مشکی بلند و چشمای سیاه و وحشی ابروهای قشنگ و بلند

دیگه صبر نکردم یه خداحافظ زیر لب گتفم و راه افتادم طرف کامیار که دو سه قدم اون طرف تر واستاده بود داشت ماهارو نگاه می کرد

دوتایی چند قدم اره رفتمی و رسیدیم به درختا و رفتیم وسط شون اونجا دیگه تاریک بود و زا دور چیزی معلوم نبود دوباره واستادم و برگشتم به پنجره اتاق دلارام نگاه کردم هنوز همونطور واستاده بود و تو تاریکی رو نگاه می کرد

کامیار دستمو گرفت و یه خرده برد جلو تر و رو یه نیمکت نشوند خودشم بغلم نشست و گفت

-می دونی امشب به چه نتیجه ای رسیدم

-در مورد ماجراهای امشب

کامیار – اره

-چه نتیجه ای

کامیار – اینکه شیربرنج تو این فصل چه بازار داغی پیدا می کنه

-گم شو

کامیار – به جون تو راست می گم تو خودتم اصلا فکرشو می کردی انقدر کشته و مرده داشته باشی از بس که جلوی اینا ادا اطوار در می اری دخترای مردم رو هوایی کردی

-من ادا اطوار در می ارم یا تو

کامیار – اگه من در می ارم پس چار اینا عاشق تو شدن

-به جون تو خودمم نمی دونم امروز چار همچین شدم همه رو یه جور دیگه می بینم همین الان که داشتم به دلارام نگاه می کردم انگار برای اولین باره که دیدمش چه چشمای قشنگی داره موها شچقدر قشنگه گندمم همینطور امروز صبح که دفتم دم خونه شون و از پنجهر نگاهش کردم انگار دفعه اول بود که چشمم بهش می افته اونم خیلی خوشگله چه اندام قشنگی داره چه موهای...........

کامیار – بی شرف تو امروز صبح چی خوردی که یهویی انقدر چشمات واشده

-به جون تو خودمم موندم

کامیار – اهان بلوغ دیررسه یا در خلسه عرفانی چشم بصیرتت وا شده

-شوخی نکن دارم جدی می گم

کامیار – پاشم تا زوده برم که داری به منم با یه چشم دیگه نگاه می کنی فقط جون مادرت اگه چشم زیباشناستمنم یه جور دیگه می بینه زودتر به خودم بگو که تا یه گند دیگه در نیومده و یه شر دیگه به پا نشده دو تایی دست همدیگرو بگیریم و مثل دو تا پرنده پرواز کنیم و این باغ و ادماش رو ول کنیم و بریم اتفاقا باید خودم زودتر یه فکری به حال خودم بکنم با این بازار داغی که تو پیدا کردی دیر بجنبم این دخرای ورپریده ترو از چنگم در می ارن پاشو پرواز کنیم بریم که الان سر و کله افرینم پیدا می شه

-باز شوخی ت شروع شد

تو همین موقع سرو کله مش صفر زا لای درختا پیدا شد و یه چوش کلفت و بنلد دستش گرفته بود و داشت می اومد طرف ما اروم به کامیار گفتم

-ساعت چنده

کامیار – چطور مگه تازه اول شبه

-چنده ساعت

کامیار – سه و نیم بعد از نصفه شب

-همونه که مش صفر داره با چماغ می اد سراغ مون فکر کرده دزد اومده تو باغ

کامیار همونجور که نشسته بود برگشت طرف مش صفر و یه نگاهی بهش کرد و گفت

-مش صفر سحر خیز شدی

مش صفر – اِ........شمائین اقا فکر کردم دور از جون دور از جون دزد اومده تو باغ

کامیار -  خالی نبند مش صفر تو اگه فکر می کردی ماها دزدیم پاتو این طرفا نمی ذاشتی از دور ماهارو دیدی و گفتی برم و خودی نشون بدم

مش صفر – اقا شما چار امروز پیله کردی به ما

کامیار – بیا حالا بشین یه سیگار بکش و بعدش برو به همه بگو دو تا دزد تو باغ بود تا منو دیدن فرار کردن

مش صفر همون جا جلوی نیمکت ما نشست رو زمین و کامیار سه تا سیگار در اورد و روشن کرد و یه کی یه دونه داد به ما

مش صفر – اگه اقا بزرگ بفهمن سیگار یم کشین محشر به پا می کنن

کامیار – باز ما رو تهدید کردی مش صفر می رم وافور و منقل و تریاکت رو از گوشه باغ در می ارم و می برم میذارم جلو حاج ممصادق ا

مش صفر یه نگاهی به کامیار کرد و گفت

-اقا شما این چیزا رو از کجا می فهمین

کامیار – کلاغه برام خبر می اره

مش صفر – اقا یه دفعه کلاقه نره چیزی به اقا بزرگ بگه

کامیار – نترس نمی گه حالا بگو ببینم تو از این جریان چی می دونی

مش صفر – من روحم م از این جریان خبر نداشته

کامیار – چاخان نکن مش صفر تو یه عمره تو این جایی مگه می شه این چیزا رو ندونی

مش صفر – به کی قسم بخورم که باور کنین ما اقا فقط به کارای اقا بزرگ و باغ می رسیم به یان چیزا کاری نداریم

-مش صفر شما چند سالتونه

مش صفر – اقا سامان چطور یاد سن و سال ما افتادی

کامیار – مش صفر زود بلند شو در رو این از جمعه صبح چشماش واشده و زیبایی های درونی ادما رو می بینه تو ام که معلومه جوونی هات بر و رویی داشتی فکر کنم چشمش تو رو گرفته پاشو تا گند بالا نیومده برو خونه

مش صفر – استغفرله اقا

-گم شو کامیار

مش صفر – اقا شصت بالا داریم

-پس زیاد پیر و شکسته نشدی

کامیرا – مش صفر تا فرصت هس فرار کن داره دیگه دیر می شه ها

-کامیار خجالت بکش

کامیار – تو خجالت بکش این پیرمرد شصت و خرده ای سال شه از این یکی دست وردار تو یه روزه چه ت شده سوپرمن شم به پیرزنا کار نداره چه برسه به یه پیر مرد قاغده سن و سال مش صفر

-می ذاری یه چیزی از این مش صفر بپرسم یا نه

کامیار – نه که نمی ذارم این پیرمرد حم پدری برای من داره از این یکی دست وردار

من و مش صفر زدیم زیر خنده که گفتم

-          به جون تو کارش دارم

کامیار – بی خود کردی حداقل اینو ول کن برو سراغ عباس اقا هم جوون تره و هم برو رو دارتر

مش صفر – اقا کامیار بازگذاشته به شوخی پاشم برم که دو سه ساعت دیگه افتاب می اد بالا

اینو گفت و سیگارش ور خاموش کرد و از جاش بلند شد و گفت

-شمام پاشین برین بخوابین این وقت شب خبو نیس ادم زیر درختا بشینه

کامیار – اتفاقا این وقت شب بهترین وقته که ادم زیر درختا بشینه منتها نه با تو و این سمامان برو بگیر بخواب

مش صفر خندید و خداحافظی کرد و رتف که کامیار به من گفت

-پاشیم ماهام بریم دیگه

-می دونی چی دلم می خواد

کامیار- نه

-دلم می خواد بدونم الان دلارام چیکرا داره می کنه

کامیار به تو چه مربوطه

-اخه دلم براش سوخت کاشکی زودتر بهم گفته بود

کامیار – ببینم مگه دل تو هواپیماس که هر کی زودتر رزرو شکنه می تونه بیاد توش بشینه

-نه یعنی انکه اگه زودتر گفته بود کار به اینجاها نمی کشید

کامیار – پاشو بریم که دیگه داری چرت و پرت می گی

-کامیار یعین این جریان بالاخره چی می شه

کامیار – ببین حالا خودت کرم داری من هی می خوام بلند شم برم بخوابم تو نمی ذاری

-کجا بری بخواب یباید دوتایی بریم خونه اقا بزرگه

کامیرا – من سی سال نمی ام اونجا اونم چه شبی شبی که تو چشمات وا شده

-لوس نشو پاشو بریم

کامیار – برو گم شو من بیست و خرده ای سال با ابرو زندگی کردم امکان نداره یه شبه تموم انی سابقه رو خراب نم

-باز شروع کردی

کامیار – برادر چه توقع بیجایی از من داری من اهل ش نیستم یکی دیگه رو وردار برو

-پاشو بریم به جون تو صبح بیدار نمی شیم ا

کامیار – می ام اما به شرطی که من پیش اقا بزرگ بخوابم و تو ام بری تو یه اتاق دیگه بخوابی

-من رفتم خداحافظ

کامیار – اِ........خره باز جازدی تو الان باید با خشونت مچ دستای منو بگیری و با خودت ببری صبر کن ببینم

فصل سوم

اون شب من و کامیار رفتیم خونه ی اقا بزرگ خوابیدیم گندم همونجا که بود هنوز خواب بود اقا بزرگه یه پتو کشیده بو روش و یه متکم گذاشته بود زیر سرش من و کامیار که رسیدیم اقا بزرگه هنوز بیدار بود و داشت فکر می کرد ماهام رفتیم طبقه ی بالا و خوابیدیم

ساعت حدود 7صبح بود که دیدم یکی داره تکونم می ده چشمامو که وا کردم کامیار رو دیدم

کامیار – پاشو

-چی شده ؟

کامیار – چیزی نشده

-پس چی

کامیار – می گم پاشو دیگه دیر می شه

از جام بلند شدم و گفتم

-گندم هنوز خوابه ؟

کامیار – هول نکن اما گندم گذاشته رفته

-رفته ؟ کجا ؟

کامیار – نمی دونیم

از جام پریدم و رفتم طرف پله ها و رفتم طبقه ی پایین اقا بزرگه تو اتاقش نشسته بود و رفته بود تو فکر جای گندم خالی بود

-رفته

اقا بزرگ – صبح زود انگار بلند شده و رفته

-ببخشین سلام حواسم پرت بود

اقا بزرگه – سلام بابا جون حالا خودتو ناراحت نکن

-شما متوجه نشدین

اقا بزرگه – م دیشب تا نزدیک 5 صبح بیدار بودم چشمم که گرم شد یه وقت فهمیدم که رفته وامونده نمی دونم چرا هیچی نفهمیدم خوابه و مرگ دیگه

کامیار – حالا شمام خودتونو ناراحت نکننی اتفاقی یه که افتاده

اقا بزرگه – پیری و هزار و یک درد بی درمون

-اخه کجا رفته حالا چه جوری پیداش کنیم

کامیار – بالاخره یه جوری می شه دیگه

-اخه یه دختر تک و تنها بی پول

یه مرتبه کامیار یه فکری کرد و دوئید طبقه بالا و یه خرده بعد برگشت و گفت

-زیادم بی پول نیس

-چطور

کامیار – عابر کارت و موبایل مو با خودش برده

اقا بزرگه – خب خدا رو شکر یه زنگ زود بهش بزن

کامیار تلفن اقا بزرگه رو ورداشت و شما ره موبایلش رو گرفت ویه خرده بعد انگار موبایلش جواب داد که شورع کرد به حرف زدن

ما فقط صدای کامیار رو می شنیدیم

-الو گندم

- تو کجایی الان

- مگه قرار نشد که با همیدگه بریم دنبال شون ما که گفتیم باهات می ائیم

- خب باید صبح می شد که بریم یا نه نصف شبی که پدر و مادر تو خیابونا نریخته بریم پیداشون کنیم

- باشه باشه شماره کارتم رو بهت می دم اما اون موبایل رو چار ورداشتی

-گوش کن اون موبایل عصای دست مه روزی ده بیست نفر با من کار دارن اخه

-دِ اونایی که به من زنگ می زنن اگه صدای یه دختر رو بشنون باهام قهر می کنن حداقل بیا موبایل این مرتیکه سامان رو ببر که از وقتی که از مخابرات بهش دادنش یه دونه صدای ظریف توش ثبت نشده همه ش صداهای کلفت کلفت توش پخش شده موبایلش از اون موبایلای خرکی اندازه یه پاره اجر موبایل من کوچولو و ظریفه مثل همون صدا ها کهتوش پخش می شه

- اره اینجاس مواظب باش عابرکارتم رو گم نکنی رمزش چهار تا صفره

-گوشی رو نیگه دار

تلفن رو داد به من و گفت

-می خواد با تو حرف بزنه ترو خدا یه کاری بکن اون موبایل رو پس ده

-اِ......

گوشی ور ازش گرفتم

-الو گندم

سلام

-سلام حالت خوبه

خوبم

-چرا اینکارو کردی چرا صبر نکردی

باید می رفتم سامان

-خب با هم می رفتیم

نه این مسئله مربوط به شماها نیس که باها شدرگیر بشین

-تو الان کجایی

یه جا تو این شهر غبار گرفته

-بگو کجای تا ده دقیقه دیگه خودمو بهت می رسونم

برو دنبال زندگی ت سامان

-این حرفا چیه

خیلی حرفا داشتم که بهت بزنم فکر می کردم که با همدیگه خوشبخت می شیم

-حالا که طوری نشده

دیگه می خواستی چطور بشه

-ازت خواهش می خکنم گندم برگرد

نیم تونم سامان بفهم

-من پیدات می کنم شده تموم این شهر رو بگردم می گردم و پیدات می کنم

این موبایل یه شارژ بیشتر نداره سامان وقت رو تلف نکن

-من پیدات می کنم

می خوام ازت بشنوم هر چند که فکر نکنم بتونی بگی

-تو هنوز منو نشناختی

سخت تر از قلب کندن رو درخته اونجا حداقل تنهایی اما الان اقا بزرگم حتما اونجاس

-دوستت دارم گندم پیداتم می کنم حالا هر جوری که باشه

وقتی اینو بهش گفتم یه لحظه ساکت شد و بعد گفت

-باید ثابت کنی که دوستم داری فقط م یه شارژ موبایل فرصت داری

-دنبال دلم می ام حتمام پیدات می کنم مهم نیس چقدر بگردم

یه لحظه دوباره ساکت شد و بعد گفت

تو به من خندیدی

و نمی دانستی

من چه دلهره از باغچه همسایه

سیب را دزدیدم

باغبان زا پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب الود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز

سالها هست که در گوش من ارام ارام

خش خش گام تو تکرار کنان

می دهد ازارم

و من اندیشه کنان

غرق این پندارم

که چار

خانه کوچک ما

سیب نداشت

دیگه صدایی نشنیدم

-الو گندم گندم

بلفن رو قطع کرده بود یه خرده دیگه صبر کدرم و بعد گوشی تلفن رو اروم گذاشتم سر جاش سرمو انداختم پایین اقا بزرگه و کامیارم نه چیزی گفتن و نه چیزی پرسیدن منم اروم از خونه رفتم بیرون و رو پله های تو ایوون نشستم

یه خرده بعد کامیارم اومد و پیشم نشست و اروم گتف

-واقعا دوستش داری

-اره

کامیار – یعین مطمئنی تحت تاثیر جو به وجود اومده قرار نگرفتی

-اره همون لحظه که بی اختیار کشیده شدم طرف اتاقش عاشقش شدم

الانم هر جوری باشه برش می گردونم خونه

کامیار خندید و گفت

-کوه میذارم رو دوشم رخت هر جنگ می پوشم موج از دریا می گیرم شیره سنگ می دوشم

...............