بر عکس عمه و شوهر عمه که قد هون نسبتا کوتاه بود گندم قد بلندی داش و خیلی م خوش اندام بود یعنی همیشه ورزش می کرد بیشترم شنا هفته ای سه روز می رفت استخر شناش خیلی عالی بود گاه گداری م که تابستون اب استخر وسط باغ رو عوض می کردیم و تا چند روزی تمیز بود و ما ها همگی می رفتیم توش شنا از همه مون بهتر شنا می کرد تازه کلاس ژ یمیناستیک م می رفت برای همین م اندام خیلی قشنگی داشت تا اون لحظه اصلا به این چیزا فکر نکرده بودم یعنی هر وقت گندم رو می دیدم فقط یه دختر عمه رو می دیدم که از بچه گی با هم ببزرگ شدیم اما نمی دونم چرا امروز دیگه دختر عمه رو نمی دیدم فقط گندم رو می دیدم یه دختر بیست و یه یاله به اسم گندم تا حالا به اسمش م اینجوری دقت نرکده بودم گندم چه اسم قشنگی

سعی کردم که چهره ش رو تو دهنم مجسم کنم اما انگار همه چیز از یادم رفته بود انگار تموم خاطراتم پاک شده یود و برای اولین بار بود که داشتم این دنختر رو می دیدم

چچشم و ابروش چه رنگی بودت ؟ صورتش چه جوری بوتد ؟ قشنگ بود یا نه ؟ فقط این یادم اومد که هر جا که مادرم اینا جمع می شدن صحبت از این بود که گندم از همه ی دختر عمه هام و دخترای فامیل خوشگل تره دلم می خواست همین الان برگده طرف من که خداقل یه بار صورتش رو ببینم درست مثل انیکه برای اولین باره که یه این دنختر بر خوردم هر چی به ذهنم فشار می اوردم که حداقل یه خرده از صورتش یادم بیاد نمی شد یه دفعه از خودم خحالت کشیدم واستاده بودم پشت پنجره اش و داشتم دزدکی نگاهش می کردم خدا خدا کردم که کسی منو ندیده باشه اومدم همونجوری که اومده بودم برگردم که پام رفت رو یه تیکه جوب و قرچی صدا داد در جا خشکم زد یه دفعه از صدای چوب گندم برگشت طیرف پنجره دیگه نتونستم از جام تکون بخورم اهر لحظه منتظر بودم که یا جیغ بنه و یا با عصبانیت با هام برخورد کنه قدرت هیچ کاری نداشتم حتی نمی تونستم حرف بزنم اونم انگار همینجوری شده بود فقط همونجوری که شونه تو دستش بود و دستش وسط هوا مونده بود داشت منو نگاه می کرد حتی اونم مثل مجسمه ها واستاده بودیم و همیدیگه رو نگاه می کردمی نمی دونم چقدر طول کشید که یه دفعه از پشت سرم صدای کامیار اومد

کامیار – سامان سامان

تا صدای کامیار بلند شد و بی اختیار دوئیدم و از جلو در خونه شون اومدم بیرون و خواستم برم طرف خونه مون که رفتم تو شیکم کامیار اونقدر هول شده بودم کهنمی دونستم باید چی بگم و چیکار کنم ؟ قلبم مثل چی می زد تموم تنم داغ شده بود کامیار داشت نگاهم می کرد که بیشتر هول شدم و زود گفت

-اومدم ساکم رو بذارم

کامیار یه نگاهی به ساک که هنوز تو دستم بود کرد و اروم گفت

-ساک رو بذاری خونه ی عمع اینا ؟

-نه نه خونه خودمون

کامیار – ا............  شما ها اسباب کشی کردین اومدین خونه ی عمع اینا ؟ کی ؟ چطور انقدر بی خبر ؟ حداقل می گفتین ما هام می اومدیم کم

فقط نگاهش کردم که گفت

-حالا گیرم به سلامتی و مبارکی اسباب کشی کردین و تقییر مکان دادین اولا که منزل نو مبارک ایشاله که براتو اومد داشته باشه ولی چرا هنوز ساک دست ته ؟

یه نگاه به ساک کردم و گفتم

-الان میذارمش

کامیار – ببین می گم ادرس خونه جدید تونو به منم بده یه وقت باهات کار داشتم دیگه نرم خونه قبلی تون راستی ببینم خونه ی جدید رو با وسای خریدین ؟

-کدوم وسایل رو؟ اصلا چی می گی تو ؟

کامیار – می خوام بدونم دختر عمع مونم رو خونه بود که شما معامله ش کردین ؟

-باز شورع کردی ؟

کامیار – مرتیکه من شروع کردم یا تو ؟ از پیش من رفتی که ساک وامونده ت رو بذاری و بیا ی نیم ساعته منو کشتی وسط باغ رفتم دم خونه تون مادرت می گه از وقتی با تو رفته دیگه برنگشته خونه اومدم اینجا که می بینم شما هراسون داری می دوئی و فرار می کنی حالا من شروع کردم ؟ کجا بودی ؟

-هیچی به جون تو

کامیار – به جون دو تا عمع هات راستش رو بگو اینجا چمیکار می کردی ؟

را افتادم طررف خونه خودمون که کامیار دنبالم دوئد و دستمو گرفت و گفت

-اومده بودی اینجما و زده بودی به گندمزار عمع ؟ بالا خره فصل درو و خرمن کوبی رسد ؟

-چی ؟

کامیار – رفته بودی گندم درو کنی ؟ پس داس ت کو ؟

-گم شو شکر خدا همه می دونن که من اهل این چیزا نیستم

کامیار – چیه ؟ می ترسی صدامونو گندم خانم بشنوه ؟

-چرا داد می زنی پسر ؟ بیا بریم این ور تا بهت بگم

کامیرا – افرین چشم اگه قراره راستش رو بهم بگی هر جایی بخوای باهات می ام بیا بریم پسر خوب و راستگو و درستکار و درست کردار و صادق که الحق به همون بابا بزرگت رفتی حاج ممصادق صداقت پیشه ی صدوق زاده ی مصدق نیای صدق کیا دو تایی با هم رفتیم بیست متر اون طرف تر و رو یه نیمکت نشستیم کمی اروم شده بودم کامیار دو تا سیگار از تو جیبش در اورد و روشن کرد و یکی شو داد به من و گفت

-ببین اروم و شمرده هر اتفاقی که افتاده برام بگو هر چی جزئیات رو بهتر بگی بار گناهات سبکتر می شه و وجدانت اسوده تر بگو پسر عمو جون بگو عزیزم بگو و خودت رو خالی کن می دونم الان چه حالی داری تحت فشاری بریز بیرون و خودتو راحت کن

-گم شو

کامیار – نمی خوای بگی ؟

-چیزی نیست که بگم

کامیار – ببین می دونی که من رو ای چیزا حساسم تا نفهمم تو کجا بودی که انقدر رنگ و روت پریده و هول شدی ول کن نیستم اگه با زبون خوش گفتی که هیچی اگه نگفتی همین الان می رم تحقیقات محل اونوقت گندش در می اد ها خودت مثل ادم برام همه رو بگو

-به جون تو کامیار اصلا دست خودم نبود

کامیرا – کاملا احساست رو درک می کنم منو شریک درد خودت بدون این کارا اصلا دست خودم ادم نیس

-به جون تو اصلا نقهمیدم چی شد که اینکارو کردم

کامیار -  اصلا خودتو ناراحت نکن من خودم حاضرم برات شهادت بدم که تو در اون لحظه هیچ اختیار ی از خودت نداشتی دیگه هر کی ندونه من می دونم تو چه ببویی هستی احتمالا یکی تحریکت کرده

-اره بجون تو ولی تو از کجا می دونی ؟

کامیار – دفعه ی اولم که نیس تجربه دارم دیگه

-ببین انگار یکی بزور منو می کشوند اونجا

کامسار – خب خیلی خوبه این اگه شکایتی چچیزی کردن می شه گفت که یه نقر ترو بزور وادار به این کار کرده جرم می اد پایین

-چه جرمی می اد پائین ؟ مگه این کار جرمه ؟

کامیار – بابا حالا که اینجا خودمونیم و کس دیگه ای نیست این کار جرمه دیگه

-نخیر هیچ جرم نیست ممکن کار بدی باشه اما جرم نیست

کامیار – ببینم تو مطمئنی ؟

-اره که مطمئنم هیچ قنونی نمی گه که این کار جرمه

کامیار – جون من راست می گی

-اره به جون تو

کامیار – ببینم می تونی دقیقا بگی که طبق کدوم بند یا تبصره یا ماده از قانون که جرم نبودن این کار رو تایید می کنه

-اصلا تو هیچ قانونی مسئله نیومده که بخواد جرم باشه یا نه

کامیار – ترو خدا ؟ پس من بی خودی اینقدر تا حالا می ترسیدم ؟

-اگه فکر می کنی که من دارم بهت دروغ می گم برو از یه وکیل بپرس

کامیار- نه من حرف تو رو قبول دارم تو ادمی نیستی که بی خودی چیزی رو بگی از اون گذشته تو هم رفیقمی و هم پسر عموم دیگه دلت واسه من از وکیل که بیشتر می سوزه مگه نه

-خب اره معلومه

کامیار – اصلا من تا حالا از تو دروغ نشنیدم که این دومیش باشه

-من اصلا از دروغ بدم می اد

کامیار- می دونم می شناسمت

-اما کامیار برای اینکه بهت دروغ نگفته باشم ته دلم یه خرده می ترسم

کامیار- ترس واسه چی ؟حالام که دیگه قانون پشت مونه

-اخه می ترسم یه یکی دیده باشتم

کامیار- اِ.......مگه کسی اون جا بود؟

-نه فکر نکنم

کامیار- خب اول حواست رو جمع می کردی و این ور و اون ور رو نگاه می کردی بعد

-نگاه کردم کسی نبود اما .............

کامیار – وسواسی شدی به دلت بد نیار

-اگه کسی دیده باشه چی ؟

کامیرا – خب اونوقت یه شاهدم هس کار یه خرده مشکل می شه البته تو این روز و روزگار میشه شاهدم با پول خرید پس پول برای چی خوبه واسه همین وقتا دیگه اما من یه چیزی برام خیلی عجیبه هر چی م ی می خوام به خودم بقبولونم نمی تونم

-چی رو ؟

کامیار – اینکه تو این بیست بیست و پنج دقیقه تو چه جوری از پیش من رفتی و اومدی اینجا و محل رو بررسی کرد و کشیشک طرف رو کشیدی و بی سر و صدا کار تو کردی تو صحنه رو هم پاک سازی کردی و اومدی بیرون

بجون تو هر ی بخ خودم قشار می ارم که اینو بقهمم نمی تونم

-خب کارینداشت که

کامیار – واسه من که خیلی عجیبه من با تموم زرنگی م تو کمتر از یکی دو ساعت نمی تونم تموم این کارایی که تو در عرض بیست دقیق4ه کردی یکنم

واقعا عجیبه جدا حیرت اوره اونم از ادمی مثل تو انقدر شل و وارفته جدا باید بهت تبریک گفت منو باش تبریک چیه ؟ باید بهت نشان افتخار داد

-گم شو تو ام دیگه اینم کاره که ادم انقدر طولش بده ؟

کامیار – همین کاری که کردی و تو قانونم نوشته که جرم نیس دیگه

-همین که رفتم دزدکی از پنجره گندم و نگاه کردم

یه ان ساکت شد و یه خرده منو نگاه کرد و بعد گت

-تو از پیش من اومدی اینجا و فقط دزدکی از پنجره گندم رو نگاه می کنی ؟

-خب اره

کامیار – بر گم شو داری سر به سرم میذاری

-نه بجون تو

کامسار – یعنی تو از وقتی که از من جدا شدی فقط انقدر رسیدی که بیای اینجا و بری پشت پنجره و دزدکی گندم رو نگاه کنی ؟

-اره

کامیار – تو کتاب قانونم هی می گشتی که بفهمی این نگاهی که دزدکی کردی جرمه یا جرم نیست ؟

-اره دیگه

کامیار – پس انقدر ترس ت واسه چی بود ؟

-برای همین که یه نفر یه دفعه منو ندیده باشه

همینطوری مات منو نگاه کرد و یه خرده بعد گفت

-خاک بر سرت کنن سامان تو دو ساعته وقت منو تلف کردی واسه یه نگاه دزدکی ؟

-یه نگاه کمه نبود

یع دفعه خندید و گفت

کامیار – خب اینو بگو دیگه پس یه نگاه کوچولو نبوده ؟ ای شیطون حالا زودتر بگو دیگه یچ بوده

-یکی دو دقیقه همین جوری واستاده بودم و نگاهش می کردم

خنده از رو لبش رفت و دوباره مات شد بهم و یه خرده بعد گفت

-یکی دو دقیقه فقط نگاهش می کردی ؟

-اره

کامیار – چیز عجیبی توش دیده بودی که بهش مات شده بودی ؟

-یعنی چه چیز عجیبی ؟

کامیار – مثلا لباس تنش نبود و این چیزا

-نه لباس تنش بود یه شلوار جین و یه تی شرت خیلی م بهش می اومد

کامیار – خب تو پس چی رو واستاده بودی و نگاه می کردی ؟

-خود گندم رو دیگه

کامیار – بذار ببینم خوب حالیم شده بیا نه تو یکی دو دقیقه پشت پنجره ی عمع اینا واستاده بودی و فقط گندم رو نگاه می کردی درسته ؟

-اره

کامیار – فقط م همین ؟

-اره

کامیار – بعد گندم چیکار می کرد ؟

-اولش متوجه نبود بعد من از خودم خجالت کشیدم و اومدم برم که یه چوب خشک زیر پپام صدا کرد و متوجه شد سرشو برگردون طررف منو و اونم نگاهم کرد بعد همینجوری دوتاییی همدیگرو نگاه کردیم بعدی ه دفعمه صدای تو بلند شد و منم ترسیدم و فرار کردم

کامیار – یعنی در وافع من بی موفع سر رسیدم

-اره بابا دیگه

کامیار– یعنی در واقع می شه گفت که من مزاحم نگاه کردنتو شدم

-اره نمی شد یه خرده دیرتر می اومدی

کامیار- چار می شد الانم که طوری نشده می شه جبران کرد

-جون من چه طوری

کامیار- تو یه دقیقه همین جا بشین تا من برگردم

-باشه اما زود بیا

کامیار- یه دقیقه ای می ام

از روی نیمکت بلند شد و رفت یه خرده جلوتر و از پای یه درخت یه قلوه سنگ ورداشت و اومد طرف من که فهمیدم چه خیالی داره و در رفتم طرف خونه مون اونم دنبالم کرد حالا من هی می دوئیدم و اونم پشت سرم

-چار همچین می کنی دیوونه

کامیار- صبر کن وقتی با این قلوه سنگ زدم سرتو شیکوندم می فهمی چار همچین می کنم دو ساعته منو نشوندی اونجا و دلمو خوش کردی که چی که رفتی دزدکی یه نگاه به گندم کردی من تا سر ترو نشکونم این جیگرم خنک نمی شه واستا وگرنه بگیرمت زنده ت نمیذارم

همونجور که می خندیدم و می دوئیدم گفتم

-سنگ رو بذار تا واستم

کامیار – واستا پدرسگ دوونه خل شل و ول می گم واستا به خدا داشت جدی می گتف انقدر از دستم عصبانی بود که اگه بهم می رسید یه بلایی سرم می اورد

-کامیار بجون تو یه اتفاق بدی می افته ها از این شوخیا نکن

کامیار – یه اتفاق بد می افته بدبخت اگه دستم بهت برسه که زندت نمی ذارم واستا می گم

می خندیدم و می دوئیدم رسدیم وسط باغ که از سرو صدای ما افرین و دلارام دو تا دخترای اون یکی عمه م پیداشون شد و همونطوری واستادن و مات به ما دو تا نگاه کردن زود رفتم طرف شون و واستادم تا کامیار اونا رو دید سنگ رو انداخت زمین و اونم واستادو از همونجا گفت

-سامان جون بسه دیگه خسته شدم اصلا تو بردی

بعد اروم اومد جلو و تا به افرین و دلارام رسید گفت

-به به این غنچه های گل سرخ کی واشدن که من نفهمیدم

هر دو خندیدن و بهش سلام کردن

کامیار – سلام به روی ماه تون کجا این وقت صبحی

افرین – داریم می ریم یه گوشه باغ درس بخونیم

کامیار- افرین به شماها من همیشه گفتم که تو زندگی هیچی مثل درس نیس افرین حالا می خواین چی بخونین

دلارام – ادبیات

کامیار – به به فصل بهارو باغ پر از گل و درس ادبیات چقدر شاعرانه

افرین – شماها داشتین چیکار می کردین ؟

کامیار – داشتیم هفت سنگ بازی می کردمی یعنی فعلا داشتیم با یه سنگش بازی می کردیم حالا دیگه ولش کن

افرین – نه بیاین با هم بازی کنیم ماهام هفت سنگ خیلی دوست داریم

کامیار – اِ ........بازی چیه گم شه هفت سنگ

دلارام –خیلی خوبه که

کامیار – اصلام خوب نیس چیه اون بازی پر سرو صدا

افرین – پس چیکار کنیم ؟

کامیار همونجور که وسط افرین و دلارام واستاده بود دست شونو گرفت و اروم اروم با خودش بردشون و گفت

-می ریم زیر درختای گوجه یه پتو پهن می کنیم و می شینیم بعدش یه خرده ادبیات می خونیم و یه خرده گوجه می خوریم یه گوجه هاییی به درختاس انقدر با دستش یه چیزی اندازه یه پرتقال رو نشون داد و گتف

-بعدش خودم براتون هم از ادبیات معاصر می گم و هم از ادبیات کلاسیک اصلا خودتون هم حالی تون نشه

دلارام –ادبیات عربم بلدی کامیار

کامیار – اونو که فوت ابم از کجاش می خوای برات بگم ادبیات عراق رو می خوای یا شام رو عرب رو بگم یا عجم رو اصلا براتون از همون عربستان شروع می کنم می گم تا نزدیکیای لبنان خوبه

افرین و دلارام همونجور که می خندیدن باهاش می رفتن که کامیار برگشت طرف منو گفت

-شازده پسر اگه نمی دونی بدون از پنجره نگاه کدرن تو خونه مردم خودش یه نوع جرمه برو یه فکر دیگه ای واسه خودت بکن

بعد دوباره راه افتادن که دلارام گفت

-مگه سامان نمی اد

کامیار – نه اون فقط ادبیات کهن رو بلده هنوز داره نثر هفتصد سال پیش رو بررسی می کنه حالا خیل مونده تا به درس ما برسه بعدشم اون تا چند دقیقه دیگه باید یه درس دیگه رو شروع کنه

افرین و دلارام زدن زیر خنده و رفتم واستاده بودم و نگاه شون می دم که کم کم رفتن طرف اخر باغ و پشت درختا گم شدن اومدم دو تا فحش به اون کامیار بدم که منو تنها گذاشت که از پشت صدای پا شنیدم تا برگشتم دیدم گندم داره می اد طرفتم نفسم بند اومداومدم از این ور برم طرف خونه مون که دیدم خیلی بد می شه همه ش می ترسیدم که جریان نیم ساعت پی شرو به روم بیاره نمی دونستم چی جوابشو بدم ازش خجالت می کشیدم

یه خرده بعد رسید بهم و سلام کرد

-سلام

گندم – کامیار اینا کجا رفتن چار صبر نکردن منم بیام منو که دید

تازه فهمیدم منظور کامیار که گفت تا چند دقیقه دیگه باید یه درس دیگه رو شروع کنه چیه

-رفتن درس بخونن

گندم – درس بخونن

-نه گوجه بخورن

گندم – گوجه بخورن این وقت صبح

-نمی دونم رفتن هم درس بخونن هم گوجه بخورن

گندم – چار تو باهاشون نرفتی

شونه ها مو انداختم بالا که پشتش رو بهم کرد و رفت طرف یه بوته گل رز همون لباس تنش بوده که دیدم موهاش خرمایی خشرنگ بود تا نزدیک شونه ش حرکاتش خیلی ظریف بود وقتی از کنارم رد شد یه عطر خوشبویی به مشامم خورد که یه حال عجیبی بهم دست داد

دولا شد و یه گل سرخ کند و برگشت طرف من و گفت

-انگار امشب خونه کامیار اینا دعوت شدیم مامانش همین الان تلفن کرد خونه مون

سرمو تکون دادم

گندم – خیلی پسر بانمک و بامزه ایه نه

-اره خیلی

گندم – تمام دوستام عاشق شن همه ش به من می گن که یه روز باهاش اشناشون کنم

یه دفعه تو دلم نسبت به کامیار احساس حسادت کردم

گندم – هر جا یی پا میذاره همه رو شاد می کنه و می خندونه افرین و دلارامم عاشقه ش البته افرین بیشتر یعنی یه خیالایی م براش داره

سرمو دوباره تکون دادم احساس که توم ایجاد شده بود قوی تر شده از خودم متنفر شدم یه دفعه صورت کامیار رو تو ذهنم مجسم کردم تا چهره ش جلو نظرم اومد هم ی اون احساس از بین رفت یه حال خوبی تو خودم دیدم

کامیار از برادر برای من برادر تر بود برای همین م گفت

-کامیار واقعا خوش تیپ و خوش قیافه س تا حالا دختری رو ندیدم که کامیرا رو دیده باشه و عاشقش نشده باشه

گندم – اما یه خرده شیطونه

-نه کامیار خیلی پس خوبیه اگه بشناسیش می فهمی من چی می گم دلی که کامیرا داره هیچکس نداره این پسر انقدر با معرفت و خوبه که من افتخار می کنم که باهاش قامیلم

گندم – انگار خیلی دوستش داری ؟

-خیلی تو نمی دونی اون چه جور ادمی یه یه انسان واقعی نگاه به این  شوخی هاش نکن تو تموم زندگی م کسی رو مثل کامیار ندیدم وافعا با گذشت و فداکاره

گندم – یعنی انقدر دوستش داری که تو ام براش همینجوری باشی ؟

-اره

یه خده نگاهم کرد و گفت

-خوش به حالتون چقدر خوبه که دو نفر با هم اینجوری باشن

-مرسی

گندم – راستی حال اقا بزرگه جطوره ؟

-خوبه

گندم – شماها هر روز می بینین ش ؟

-تقریبا

رفت نشست رو یه نیمکت که یه خرده اون طرف تر بود منم همونجا واستاده بودم و نگاهش می کردم چطور تا حالا متوجه نشده بودم که گندم انقدر خوشگل و قشنگه

گندم – چزا واستادی ؟

-چیکار کنم ؟

گندم – خب بیا بشین

-کار دارم باید برم

شونه هاشو انداخت بالا منم زیرلب یه خداحافظی کردم و از اون ور رفتم طرف خونه مون یه خرده که راه رفتم برگشتم و نگاهش کردم اونم بلند شده بود و داشت می رفت طرف خونه شون سرم رو انداختم پائین و رفتم و تا رسیدم به خونه دیگه در نزدم که از تو زاهرو وارد خونه بشم از همون پنجره ی اتاقم پریدم تو و خودمو انداختم رو تخت نمی دونستم باید چیکار کنم احساس کردم که گندمم از کامیار خوشش اومده باشه چی ؟ اگر اینطوری باشه حتما به خاطر من صداشو در نمی اره و هیچی نمی گه حتما همینطوره من کامیار رو می شناسم اگه بقهمه من از چیزی خوشم می اد امکان نداره طرف اون چیز بره همیشه همین کار رو کرده

بلند شدم و یه نوار گذاشتم و دوباره دراز کشیدم رو تخت انقدر از خودم بدم اومده وبد که نگو چرا باید حتی برای یه ثانیه م که شده یه همچین احساسی نسبت به کامیار پیدا کنم دیگه اصلا نمی خواستم به گندم فکر کنم کامیار برام خیلی عزیز بود در تموم مدت عمرم برام مثل یه پناه گاه بود چندین بار به خاطر اشتباهاتی که من کرده بودم اون تنبیه شده بود وقتی خیلی کوچیک بودیم و من با توپ یه شیشه رو شیکنده بودم و فرار کرده بودم اون جریا رو گردن گرفته بود و کتک خورده بود وقتی از درخت زردالو رفته بودم بالا و شاخه ش شیکسته بود اون گردن گرفته بود و تنبیه شده بود حالا ممکنه که این خاطرات خیلی بی اهمیت باشه اما در زمان خودش وقتی کوچیک بودی و هر کدوم از این کارا رو می کردیم و قرار می شد که تنبیه مون کنن وافعا برامون وحشتناک بود

یه دفعه انگار که تو خواب از یه جای بلند افتاده باشم پائین دلم یه جوری شد و یه احساس خیلی خیلی عجیب توم ایجاد شد یادم اتفاد که کلاس دوم راهنمایی بودیم یه روز که برف اومده وبد کامیار با گوله برف زده بود تو صورت دختر همسایه مو نو و فرار کرده بود پدر و مادرش اومدن در خونه مون شکایت کامیا ر که اصلا گم شده بود اقا بزرگه وقتی جریان رو شنید خیلی عصبانی شد و برای اینکه دیگه کامیار از این کارا نکنه و مثلا تربیت ش کرده باشه یه ترکه از دخت کند و گذاشت بالی برف می خواست وقتی کامیار برگشت حسابی کتکش بزنه اون روز وقتی فهمیدم که قراره چه بلیی سر کامیار بیاد براش خیلی نگران شدم اخخه اقا بزرگه هیچ وقت کسی رو تنبیه نمی کرد اما وقتی می کرد بد جوری می کرد

یادمه خیلی محکم ررفتم و جلو اقا بزرگه واستادم و گفت اقا بزرگ گوله برف رو من زدم حالا که یادش می افتم چقدر خنده م می گیره

اون روز اقا بزرگه یه نگاهی به من کرد که هیچ وقت یادم نمیره نگاهی همراه با تعجب و نا باوری

ترکه رو از توی برف در اورد و به من گفت که دستامو بیارم بالا من هم همین کار رو کردم اما چقدر ترسیده بودم خدا می دونه خلاصه همون جور که دستام بالا بود اقا بزرگه که تو چشما و صورتش هم مهربونی بود و هم عصبانیت اروم بهم گفت می دونم کار تو نبوده اما حالا که بخاطر رفیقت می خوای فداکاری کنی مردونه وفاداری کن

چهار تا ترکه گذاشت کف دست من هر کدوم رو که بلند می کرد جاش خون از دستم می زد بیرون

ترکه ها رو خودم و با اینکه از ترس بغض تو گلوم جمع شده بود و از درد می خواستم نعره بزنم نه گریه کردم نه نعره زدم و نه دستم کشیدم عقب

وقتی تنبه تموم شد اشک تو چشماش جمع شده بود و یه نگاهی به من کرد و یه لبخندی بهم زد و رفت حالا چقدر سرزنش از همه شنیدم بماند یه ساعت بعدش که کامیار برگشت خونه و جریا رو فهمید دوئید خونه ی ما پیش من دستامو گرفت و نگاه کرد و گفت چرا این کارو کردی ؟ چرا نگفتی که کار من بوده ؟ بهش گفت به خاطر گوله برف که نبود سر چیز دیگه بود

وقتی اینو بهش گفت یه خنده ای کرد و یه دفعه اشک از چشماش اومد پائین و گفت پپه تو هیچ وقت نمی تونی یه دروغ حسابی بگی بعد یه دفعه دولا شد و کف دستامو ماچ رکد

اون لحظه چنان احساسی داشتم که حاضر نبودم با دنیا عوضش کنم حاضر بودم صد تا ترکه ی دیگه بخورم اما این احساس رو داشته بامش

یاد اوری این خاطرات برام خیلی قشنگ بود یه دفعه دلم برای کامیار تنگ شد اومدم بلند شم برم ته باغ که دیدم گندم پشت پنجره واستاده و منو نگاه می کنه در جا خشکم زد

-اینجا چیکار می کنی ؟

بدون حرف یه پاکت رو گرفت جلوم

-این چه ؟

گندم – تو فرازنه رو می شناسی

-نه

گندم – هموون دوستم که باباش دکتره

-نه نمی شناسم

گندم – همونکه اکثرا می اومد اینجا خونه ی ما

-اهان خب

گندم – این نامه رو اون داده

-برای بچی ؟

گندم – بگیر بخونش خودت می فهمی

نامه رو از گرفت و گفتم

-توش چی نوشته ؟

گندم – یه شعر

-شعر ؟

سرشو تکون داد

-ریا چی شعر

گدم – با شعر راحت تر می شه حرف زد

-چه حرفی

گندم – حرفای قشنگ از زندگی عشق

-عشق ؟ به من ؟

گندم – اره ......... اولش نیم خواستم بهت بدمش اما دیدم اینکار درست نیس اگه ازش گرفتم باید بدمش به تو خیلی وقته که ازم اینو خواسته یعنی قبلش شماره تلفنت رو ازم گرف اما چند بار که بهت زنگ زده روش نشده باهات حرف بزنه و تلفن رو قطع کرده اینه که این دفعه برات نامه نوشه

-پس خجالتی م هس

گندم – شاید

نامه رو برگردوندم بهش و گفتم

-من از این کنارا خوشم نمی اد تو ام  اشتباه کردی که اینکارو قبول کردی بگیر

یه نگاهی بهم کرد و نامه رو گرفت و گفت

-برام خیلی عجیبه

-چی ؟

گندم – تو این دور زمونه و یه همچین پسر ی

-خب هر کس یه جوره دیگه تازه فرزانه م مثل دخترای دیگه نیس مگه نگفتی خجالت کشیده که تلفنی باهام حرفر بزنه ؟ پس اونم با جو خودش همرا ه نیس

یه دفعه زد زیر خنده

-خنده ت برای چیه ؟

گندم – هیچی

-اگه نگی جدا ناراحت می شم

گندم – ناراحت نشو بهت می گم می دونی چرا اینکارو کرده ؟

نگاهش کردم

گندم – اخه خبرداره کهتو چه جور اخلاقی داری بریا همینم این کلک رو زد که مثلا تو فکر کنی که اون دخترمحبوب و خجالتی یه

اینو گفت و دوباره شروع کرد یه خندیدن وقتی می خندید و سرش رو می گرفت بالا و موهاش می ریخت عقب به قدری خوشگل تر می شد که اصلا دلم نمی خواست چشم ازش وردارم اما یه دفعه به خودم اومدم و اخمهامو کردم تو هم و گفت

-خب دیگه برو

یه دفعه خنده ش قطع شد و صورتش گل انداخت و گفت

-خداحافظ

تا برگشت که بره گفتم

-از این به بعدم اینجوری نیا پشت پنجره اتاقم

واستاد و یه نگاهی بهم کرد و گفت

-این به اون در

بعد خندید و رفرت

دوباره رفتم رو تختم و دراز کشدیم نوار تموم شده بود اماحوصله نداشتم بلند شم و اون طرف شرو بذارم چشمامو بستم و به جیک جیک گنجشکا گوش کردم اما وقتی کامیار نبود انگار هیچی قشنگ نبود گاهی ادم طوری از کسی مهربونی و صفا و دوستی و محبت می بینه که یدگه نمی تونه دل ازش بکنه تموم بد های دنیا رو به خوبی اون می بخشه تموم زشتی های دنیارو به قشنگی اون در می کنه از تموم دورنگی ادما به خاطر یگرنگی اون می گذره به خاطر همینم می شه که اون ادم براش دیگه فقط یه دوست یا یه فامیل نیس براش می شه ایده ال براش می شه یه سمبل

چشمامو بسته بودم و داشتم به این چیزا فکر می کردم و لذت می بردم که احساس کردم یه سایه افتاده رو صورتم تا چشمامو وا کردم دیدم کامیار جلو پنجره واستاده و داره منو نگاه می کنه بهش خندیدم که گفت

-مادر برات بمیره کسی نبود یه دقیقه بیاد پیش تو بخوابه که تنها نباشی

-گم شو یکی می شنوه زشته

کامیار – غصه نخوری آ الان خودم می ام پیشت می خوابم

با خنده از جام بلند شدم و از پیجره پریدم بیرون و گفتم

-گوجه ها تو نو خوردین

کامیار – نه به جون تو اصلا وقت نشد انقدر این دو تا طفل معصوم تو ادبیات ضعف داشتن که وقت نشد طرف گوجه م بریم همه ش داشتم ور ضعفشون کار می کردم که یه خرده تقویت بشه یعنی می دونی پایه ضعیفه اصلا به ادبیات اینگلیس و فرانسه نرسیدیم که تو همون ادبیات عرب موندیم انقدر پدر سگ گسترده س که نمی شه ردش کرد

-حالا بالاخره ضعف شون جبران شد

کامیار- کمتر از پنج جلسه امکان نداره بشه کاری براشون کرد اگه یکی بودن با یکی دو جلسه سر و ته قضیه رو هم می اوردم اما وامونده دوتان و هر دو شونم تشنه فراگیری همون پنج جلسه خوب گفتم

خنده م گرفت و یه دفعه صورتش رو ماچ کردم که گفت

-بی شرف رذل بی حیا این چه کاری بود که کردی وحشی حداقل اول ازم اجازه بگیر

-خب حالا اجازه می دی

کامیار – گم شو برو ته صف مرتیکه تاتار حالا این ماچ واسه چی بود

-واسه دلتنگی

کامیار – خدا عوضش رو برات تو بهشت حواله حوری ها بکنه خیلی ممنون راستی کلاس تو چه جوری گذشت راندمان داشت

-اره یعنی نه ولش کن اصلا

کامیار – چه کلاس مبهمی رو گذروندی اره نه ولش کن دیگه چه جور جوابی یه

-اخه منکه خیالی ندارم براش

کامیار – پس دو ساعت پیش پشت پنجره ش چیکار می کردی داشتی میزان جرم دزدکی نگاه کردن ور طبق قانون اساسی می سنجیدی

-نه خودمم نمی دونم همین جوری رفتم اونجا

کامیار – بچه جون همین گندم رو بچسب که از هر نظر برای تو خوبه بالاخره که باید سر و سامون بگیری چه کسی بهتر از گندم هم خوشگله و هم دیده شناخته ترو هم که دوست داره دیگه چی می خوای

-تو از کجا می دونی

کامیار – خبرا تو این باغ زود پخش می شه اینا درد و دلشون پیش همدیگه س

-راست می گی

کامیار – بجون تو امروز داشت دلارام می گفت

خندیدم و گفتم

-حتما وقتی داشتی زندگینامه هشام عرب رو براشون می گفتی

کامیار – نه موقعی که داشتم زندگینامه قطام عرب رو براشون بازسازی می کردم بیا بریم واستادی چرت و پرت می گی

دوتایی با خنده و شوخی راه افتادیم طرف گاراژ که ماشینامون اون تو بود دیگه دلم راحت شده بود همه ش از کامیار در مورد گندم می پرسیدم دلم می خواست مطمئن بشم که چشم کامیار دنبالش نیس

وقتی دو تایی سوار ماشنی کامیار شدیم ازش پرسیدم

-کامیار تو هیچکدوم از دختر عمه ها رو دوتس نداری

کامیار – نه

-پس تو کی رو دوست داری

کامیار – من تو رو دوست دارم که فکر نمی کنم بابات بذاره با هم عروسی کنیم

-گم شو حالا وقت شوخی کردنه

کامیار – پس وقث شوخی کردن کی یه تو یه ساعتی واسه من معلوم کن که من شوخی کنم ساعت 2 تا 4 خوبه

-دارم جدی باهات حرف می زنم

کامیار – اصلا من ادمم که تو یخوای باهام جدی صحبت کنی تو تا حالا یه کلمه حرف حسابی از دهن من شنیدی

-برو بابا نخواستیم روشن کن بریم حالا کجا می خوای بریم

کامیار – وقتی جایی قراره با من بیای سوال نکن بذرا بریم اگه بد بود اون وقت اعتراض کن

ماشین ور روشن کرد و از گاراژ اومدیم بیرون وقتی مش صفر داشت رد گاراگژ رو پشت سرمون می بست کامیار بهش گفت

-های مش صفر

مش صفر – بله اقا

کامیار – اگه کسی پرسید این دو تا کجا رفتن چی می گی

مش صفر که می خندید گفت

-چی باید بگم اقا

کامیار – می گی اقا کامیار و اقا سامان تا از گاراژ اومدن بیورن یه پیرزن رو دیدن که یه عالمه بار دست شه اونام سوارش کردن و بردن که برسونن ش  خونه ش ملتفت شدی

مش صفر – بله اقا

کامیار – افرین یادت ره که جاسوسی بی جاسوسی

مش صفر – اخه اقا ما سخته مونه که دروغ بگیم

کامیار – چه طور موقعی که زنبیل کلفت این خونه بغلی رو براش تا توی خونه شون می بری و به کوکب خانم می گی پاهام درد می کنه و جون دو تا قدم راه رفتن رو ندارم سختت نیس که دروغ بگی

مش صفر که یه دفعه رنگش پرید گفت

-اِ.......چرا داد می زنی اقا کامیار

کامیار – خب جوابمو بده دیگه

مش صفر – ترو خدا داد نزن الان این ضعیفه می شنوه و یه الم شنگه به پا می کنه چشم چشم هر چی شما بگین منم همونو می گم خوبه

کامیار – افرین حالا دیدی دروغ گفتن زیادم سخت نیس

اینو گفت و پاشو گذاشت رو گاز و حرکت کردیم

-کامیار تو این چیزا رو از کجا می فهمی

کامیار – تو این باغ اگه یه نفر اب بخوره این خبرش به من می رسه

-غلط کردی خیلی چیزام هس که ازش بی خبری

کامیار – چه چیزایی مثلا اون نامه که گندم داد بهت

-اِ ........ تو از کجا می دونی

کامیار – حالا خودت مثل ادم جریان رو بارم تعریف کن ببینم جریان اون نامه چی بود

خندیدم و جریان نامه رو بهش گفتم که گفت

-خب خره چار نامه رو بهش پس دادی

-از این کارا بدم می اد

کامیار – جدی یعنی از این کارا زا طریق نامه بدت می اد از طریق دیگه بی میل نیستی

-گم شو بالاخره کجا داریم می ریم

کامیار – بشین و حرف نزن الان دیگه می رسیم

*********

تقریبا نزدیک ساعت 8 شب بود که برگشتیم خونه و مستقیم رفتیم خونه کامیار اینا نزدیک خونه شون که رسیدیم صدای نوار و کف زدن رو شنیدیم معلوم شد که همه مهمونا اونجا جمع ن در ور وا کردیم و رفتیم تو و از راهرو که رد شدیم رسیدیم به مهمون خونه که مادر کامیار اومد جلو و یه خرده باهامون دعوا کرد و بعد هول مون داد طرف مهمون خونه تا در مهمونخونه ور وا کردیم یه دفعه همه ساکت شدن و برگشتن طرف ما و چپ چپ بهمون نگاه کردن که کامیار و من سلام کردیم

همه یه سری بهمون تکون دادن که کاملیا خواهر کامیار از جاش بلند شد و اومد طرف ما و تا رسید یه سلامی کرد و اروم گفت

-دادش حواست باشه اوضاع خرابه

اینو گفت و رفت اروم به کامیار گفتم

-هر بهت می گم بلند شو کامیار هر می گی زوده دیدی حالا الان یه چیزی بهمون می گن اینا

کامیار یه نگاهی به من کرد و گفت

-بیا بریم نترس

دو تایی راه افتادیم وسط مهمون خونه که تا به مبل ها رسیدیم پدر کامیار که خیلی عصبانی بود گفت

-معلوم هست تا حالا کجایی

کامیار همون جور که رو یه مبل می نشست خیلی اروم گفت

-معلومش که معلومه باید مواظب مهمونی یه شما باشم که لو نره

یه دفعه گوشای همه تیز شد عباس اقا شوهر عمه بزرگم که دبیر بازنشسته بود گفت

-کامیار خان لو نره یعنی چی

کامیار – یعنی اینکه دایی جان ناپلئون خبردار نشه که اینجا مهمونی گرفتن و اونو دعوت نکردن

یه دفعه همه با هم گفتن

-دایی جان ناپلئون

کامیار خیلی اروم یه خیار ورداشت با یه زیر دستی و گذاشت رو پاش و گفت

-حاج ممصادق رو می گم اقا بزرگ رو که می شناسین

تا اینو گتف همه از جاشون نیم خیز شدن که بنلد شن

کامیار – نترسین نترسین درسته دیر اومدیم اما با هر بدبختی بود درستش کردیم

همه یه نفسی کشیدن و دوباره نشستن و عباس اقا در حالی که یه چاقو گرفته بود جلو کامیار با خنده گفت

-بگیر کامیار جون پوست بکن گلوت تازه بشه ببینم جریان اقا بزرگ چیه عزیزم

کامیار چاقو رو ازش گرفت و گفت

-ما تقریبا یه ساعت پیش رسیدیم خونه تا پامونو گذاشتیم تو باغ که حاج ممصادق خان صدامون کرد

اینو گتف و شروع کرد به پوس کندن خیار حالا اینا که دور تا دور کامیار نشسته بودن دل تو دل شون نبود و کامیارم داشت اروم اروم خیار پوست می کند خونه های ماها همه دو طبقه اجری بود و خیلی خیلی قدیمی اتاقای بزرگ با سقف های بلند و گچ کاری شده

مهمونخونه یه سالن خیلی بزرگ بود که از دو قسمت تشکیل شده بود یه قسمت این طرف و یه قسمت اون طرف و وسطش مثل یه پارتیشن نرده های اهنی خیلی قشنگی بود که تقریبا دو قسمت رو از هم جدا می کرد اما از هر طرف می شد طرف دیگر و دید بین این نرده ها رو هم از این گیاه های رونده پیچیده بودن که سالن رو خیلی قشنگ کرده بود

خونه ی اونای دیگه م همین طور بود همه دو طبقه مثل هم واقعا قشنگ بودن هر کدوم یه گوشه این باغ بزرگ و با صفا و پرگل و گیاه و درخت اما من نمی دونستم که اینا چار می خوان یه کاری بکنن که اقا بزرگ همه ور بفروشه

خلاصه همونجور که کامیار خیارش رو پوست می کند و همه منتظر بودن که بقیه ماجرا رو بفهمن پدرم بلند شد و یه نمکدون از رو میز ورداشت و رفت طرف کامیار و داد بهش و بعد با خنده گفت

-عمو جون اقا بزرگه چیکارتون داشتن

کامیار نمکدون رو از پدرم گرفت و با خنده گفت

-با ما کار نداشتن با شماها کار داشتن

یه دفعه رنگ از صورت پدرم پرید و اروم برگشت سر جاش

اونجایی که ماها بودیم این قسمت مهمونخونه بود که مثلا بزرگترا نشسته بودن و جوون های فامیمل رفته بودن اون یکی قسمت همیشه همینطور بود وقتی یه مهمونی می گرفتن بزرگترا این طرف می شستن و ماهام می رفتیم اون طرف نرده ها

عموم که پدر کامیار باشه وقتی اینو شنید گفت

-با ما کار داشتن یعنی چی درست حرف بزن ببینم .........