فصل اول
اواخر فروردین بود یه روز جمعه تو اتاقم که پنجره ش به باغ وا می شد رو تختم دراز کشیده بودم و داشتم فکر می کردم صدای جیک جیک گنجیشکا از خواب بیدارم کرده بود هفت هشت تا گنجیشک رو شاخه ها با هم دعواشون شده بود و جیک جیک شون هوا بود رو شاخه ها این ور و اون ور می پریدن و با هم دعوا می کردن منم دراز کشده بودم و بهشون نگاه می کردم
خونه ی ما یه خونه ی قدیمی اجری دو طبقه بود گوشه ی یه باغ خیلی خیلی بزرگ یه باغ حدود بیست هزار متر
یه گوشه ش خونه ی ما بود و سه گوشه ی دیگه ش خونه ی عموم و دو تا عمه هام
وسط این باغ بزرگم یه خونه ی قدیمی دیگه بود که از بقیه ی خونه ها بزرگتر بود که پدر بزرگم توش زندگی می کرد یه پدر بزرگ پیر و اخمو اما با یه قلب پاک و مهربون یه پدر بزرگ پر جذبه که همه تو خونه ازش حساب می بردن و تا اسم اقا بزرگ می اومد نفس همه تو سینه حبس می شد
اتاق من طبقه ی پائین بود که با باغ همسطح بود و به پنجره ی چهار لنگه ی بزرگ داشت
تموم این باغ پر بود از درخت و گل و گیله و سبزه و چمن هر جا شو که نگاه می کردی یا یه بوته نسترن بود یا گل سرخ و یا درخت مو
دور تا دور شمشاد درختای چنار و کاج و سرو قدیمی و بزرگ دیوارهای بلند که بالا شون اجر های ایستاده ی مثلثی شکل داشت که قدیم بهشون کلاغ پر می گفتن از درش که وارد می شدی اول یه هشتی بود که تموم دیوار هاش از سنگ بود اونم سنگ قدیم ی وقتی از هشتی وارد باغ می شدی انگار وارد یه دنیای دیگه می شدی یه دنیایی خیلی قدیمی که با دنیای بیرون صد سال فرق داشت
تموم خونه ها و باغ به صورت قدیمی قدیمی حفظ شده بود و پدر بزرگم با اصرار جلوی دست خوردنش رو گرفته بود
این باغ و خونه ها از پدرش بهش ارث رسیده بود که اونم همونجور حفظش کرده بود
تو این باغ بزگ فقط سه نقر بودن که دل شون می خواست این مجموعه به همین صورت بمونه و دست نخوره اولیش پدر بزرگم بود و دو تای دیگه م من و کامیار
کامیار پسر عموم بود که از من بزرگتر بود من پسر تک خونواده بودم اما کامیار دو تا خواهر کوچیکتر از خودشم داشت یکی شون تازه رفته بود دانشگاه و اون یکی م کلاس اول دبستان بود اسم کی شون کتایون بو دو اون یکی کاملیا
عمه هام از پدر و عموم یکی دو سال کوچیکتر بودن و یکی شون یه دختر داشت و اون یکی دو تا شوهر عمه هام هر دو شون کارمند بازنشسته بودن و از صبح که چشم وا می کردن راه می افتادن تو باغ و زمین رو متر می کردن وبرای تقسیم کردن و ساختنش نقشه می کشیدن و مرتب زیر گوش پدر و عموم می خوندن که باید زودتر این باغ رو تیکه تیکه کرد و ساخت
خلاصه همه با هم متحد شده بودن علیه این باغ بزرگ و قشنگ
زن ها و دختر های خونواده م همینطور همه ش غر می زدن که این باغ و خونه های قدیمی به چه درد می خوره و ادم جلو دوستاش خجالت می کشه و جرات نمی کنه یه نقر رو دعوت کنه اینجا و خلاصه از این حرفا البته این صحبت ها فقط بین خودشون بود و تا وقتی که پدر بزرگ تو جمع نبود اما تا پدر بزرگم وارد می شد همه ماست ها رو کیسه می کردن و جلوش جیک نمی زدن
پدر بزرگم خیلی پولدار بود دو تا کار خونه و یه پاساژ و چند تا خونه ی قدیمی دیگه تو چند جای شهر و هفت هشت تا باغ بزرگ تو شمال که تو یکی ش یه ویلای بزرگ ساخته بود داشت
این فامیل همگی سعی می کردن که هر طوری هس خودشونو تو دل پدر بزرگم جا کنن چون تموم این ملک و املاک و ثروت فقط به نام خود پدر بزرگم بود همه این درو اون در میز که شاید از این نمد یه کلاهی واسه خودشون جور کنن اما پدر بزرگم زرنگ تر از این حرفا بود
از بین تموم این چند تا خونواده فقط عاشق منو کامیار بود یعنی اول کامیار بعدش من برای هر کردوم از ماهام یکی یه ماشین خریده بود که قیمت هر کدوم پنجاه شصت میلیون بود خیلی م اصرار داشت که من و کامیار با دختر عمه ها مون عروسی کنیم
سه چهار سالی بود که دانشگاه مون رو تموم کرده بودیم و مثلا هر کدوم تو یکی از کارخونه های پدربزرگم پیش پدرامون کار می کردیم البته اگه بخوام درست بگم اگه کار می کردیم هفته ای دو سه روز بیشتر نبود چون کامیار هر جوری که بود از زیر کار در می رفت تو منم که دنبالش بودم تو این فامیل همه فکر می کردن که پدربزرگ مالش به جونش بسته س اما اینطوری نبود واقعا دست خیر داشت و کمک هایی که می کرد همیشه از طریق من و کامیار بود و ما ازش خبر داشتیم اما بهمون گفته بود که به هیچکس نگیم یه اخلاق بخصوصی داشت کمتر از خونه ش بیرون می اومد و وقتی م می اومد فقط تو باغ بود و با باغبونا به باغ می رسید هیچکسم حق نداشت که همینجوری وارد خونه ش بشه
تنها من و کامیار بودیم که اجازه داشتیم هر وقت خواستیم بریم خونه ش بقیه باید در می زدن اگه جواب می داد میتونستن وارد بشن اگه نه که باید برمی گشتن و یه وقتی دیگه می اومدن
خلاصه اون روز صبح تو رختخواب دراز کشیده بودم و داشتم گنجیشکارو نگاه می کردم که از پشت پنجره صدای کامیار اومد
-سحرم دولت بیدار به بالین امد گفت بر خیز که ان خسرو شیرین امد
زود چشمامو بستم که یعنی خوابم حس کردم که اومده جلو پنجره واستاده و دارمه منو نگاه می کنه یه خرده صبر کرد و بعدش گفت
-اخیش مثل فرشته های معصوم خوابیده دلم نمی اد بیدارش کنم وگرنه بهش می گفتم من رفتم شمال خداحافظ
زود از جام پریدم و گفتم
-اومدم
کامیار – خواب بودی هان ؟
-خواب و بیدار بودم
کامیار – اره جون عمه ت
-جدی می خوای بری شمال ؟
کامیار – اره
-الان همه ش بارونه ها
کامیار – چه بهتر
-همین الان می خوای بریم ؟
کامیار – اومدم ببینم اگه می ای برم یه ساک وردارم و بریم
-من هنوز صبحونه نخوردم
کامیار-عجله نکن باید اول یه سر برم سراغ دایی جان ناپلئون
-کی ؟
کامیار – اقا بزرگ
-اگه اقا بزرگ بقهمه بهش می گی دایی جان ناپلئون
کامیار – پاشو راه بیفت
-صبحونه نخوردم که
کامیار – بپر یه لقمه غازی کن و بیا
تا اومدم یه چیزی بگم که صدای یه جیغ از ته باغ اومد
-کی بود ؟
کامیار – صدا صدای افرین بود حتما یه پدر سوخته ای یه قورباغه انداخته تو اتاقش و ترسوندتش
-قورباغه انداختی تو اتاقش ؟
کامیار – چرا من ؟
-اخه اینجا وقتی هر دختری با یه لبخند و عشوه می گه پدر سوخته منظورش تویی ؟
کامیار – دستت درد نکنه بعد از یه عمر پسر عمویی حالا من شدم پدر سوخته ؟
-خب اره دیگه
کامیار – پاشو کاراتو بکن بریم و انقدر به مردم بهتون نا حق نزن
یه دفعه صدای یه جیغ دیگه از یه طرف دبگه باغ اومد
-این یکی کی بود ؟
کامیار – چطور تو صدا ها رو تشخیص نمی دی ؟ این صدای دلارام بود دیگه حتما یه پدر سوخته ی دیگه م یه قورباغه ی دیگه انداخته تو تختخوابش
-تو این همه قورباغه از کجا پیدا می کنی ؟
کامیار – بابا می گه تو پاشو راه بیفت دیگه
بلند شدم و رفتم جلو پنجره و بهش گفتم
-پیش افا بزرگ می خوای بری چیکار ؟
کامیار – براش خبر دارم
-چه خبری ؟
کامیار – دیشب ساعت دو دوو نیم بود که رفتم پشت در اتاق بابا اینا واستادم ببینم چه خبره
-مگه تو می ری پشت در اتاق شون گوش وا می ایستی ؟
کامیار-خب اره مگه تو نمی ری ؟
-معلو مه که نه اینکار خیلی بده
کامیار –اتفاقا خیلی م خوبه یه بار برو ببین چه کیفی داره من هر وقت بی خواب می شم می رم پشت در اتاق شون گوش وامی ایستم یه تئاتری که نگو
-واقعا که بی فرهنگی
کامیار – اتفاقا تئاترش اقتصادی اجتماعی فرهنگی سیاستی هنری یه اولش بابام شروع می کنه و می گه ثری به جون تو وضع اقتصادی مردم خیلی خرابه ها بعضی از این جماعت به نون شب شونم محتاجن
این از اقتصادی اجتماعی ش بعد مامانم میگه خدارو شکر که ما دست مون به دهن مون می رسه
بعد بابام میگه میدونی ثریا اشکال از فرهنگ مونه تا فرهنگ مون درست نشه هیچ کاری نمی شه کرد
تا اینجاش اقتصادی اجتماعی فرهنگی بعد مامانم می گه اخه فرهنگ مردم رو چه جوری می شه درست کرد حسنعلی خان ؟بابام می گه باید روش کار کرد یعنی باید دولت سیاست ش رو عوض کنه تا فرهنگ مردم جا بیفته به جون تو اگه این مملکت رو یه شب بدن دست من صبح بهشون مملکتی تحویل بدم که حظ کنن باید از زیر درست کرد و رفت بالا
اینم از سیاسی ش حا لا در مدتی که بابام داره رو مسائل اقتصادی اجتماعی فرهنگی کار می کنه یه صدایی م می اد انگار دارن لباساشونو در می ارن که بگیرن بخوابن بعد چراغ خاموش می شه و بابام می گه به جون ثریا اگه میکل انژالان زنده بود وتو رو می دید یه مجسمه از سنگ مرمر می تراشید که .......
دلمو گرفته بودم و می خندیدم و همونجور که اشک از چشمام می اومد گفتم
-خیلی خوب بسه دیگه نمی خوام این چیز ها رو بشنوم
کامیار – دیگه چیزی نمونده که بشنوی همه رو شنیدی که خلاصه اینم از قسمت هنری جلسه
-بالاخره پیش اقا بزرگ می خوای بری چیکار ؟
کامیار – اخه دیشب بی خوابی زده بود به سرم بلند شدم اومدم این جا دیدم چراغت خاموشه و خوابیدی یکی دو بار اروم صدا ت کردم دیدم راست راستی خوابی رفتم دم خونه ی عمه اینا ببینم افرین یا دلارام بیدارن یا نه اونا هم خواب بودن برگشتم تو خونه و رفتم پشت در اتاق باباینا
-خب
کامیار – اولش مثل همیشه با بحث اقتصادی شروع شد و بعدش اجتماعی و بابام یه گریز دو دقیقه ای زد به فرهنگی و یه نشست نیم دقیقه ای تو میز گرد سیاسی و همونجور که داشت می رفت رو معضلات هنری کار کنه به مامانم گفت که فردا شب یعنی امشب بدون انیکه اقا بزرگه خبر دار بشه همه ی فامیل رو جمع کنه خونه ی ما که در مورد فروش باغ صحبت کنن
-خب بعدش ؟
کامیار – همین دیگه
-دیگه چی شد ؟ یعنی بعدش چی شد ؟
کامیار – بعدش دیگه زهر مار شد درد به جون گرفته تو که می گفتی این کارا بد و زشته ؟
-ا........ گم شو بگو دیگه
کامیار – بعدش دیگه بابام زد به سبک میکل انژ و لئونارد داوینچی و از اون ور یه راست رفت طرف پیکاسو اخرشم داشت در مورد سبک کمال الملک تحقیق می کرد که من دیگه خوابم گرفت و رفتم تو اتاقم و نفهمیدم کار به کجا ها کشید
-جون من یه بارم منو ببر به این بحث گوش بدم
کامیار – بد بخت برو به میز گرد ننه بابای خودت گوش بده خب اونام حتما یه همچین نشست هایی دارن دیگه این همه راه می خوای بیا ی که سخنرانی بابای منو گوش بدی ؟ خب دو قدم برو و بشین پای نطق بابای خودت
داشتیم دو تایی می خندیدیم که از پشت کامیار صدای افرین دختر عمه م اومد
-کامیار
کامیار – سلام افرین خانم حالت چطوره ؟
افرین – ممنون خوبم
کامیار – چطور صبح به این زودی اومدی این طرفا ؟ با سامان کار داری ؟
افرین یه نگاهی به من کرد و سلام کرد که جوابش رو دادم و گفت
-نه با تو کار دارم
کامیار – جونم بگو
افرین – اومدم قورباغه تو بهت پس بدم
کامیار – کدوم قورباغه م رو ؟
افرین – همونکه انداختی تو اتاقم شوخی قشنگی نبود خیلی ترسیدم
کامیار – تو از دیو یه سرم نمی ترسی چه برسه به یه قورباغه بعدشم من انیکارو نکردم
افرین – پس کی کرده ؟
کامیار – خب معلومه خود قورباغه هه
افرین – اخه قورباغه هه همینجوری خودش از پنجره می پره می اد تو تختخواب من ؟
کامیار – پس من همینجوری از پنجره می پرم می ام تو تختخواب تتو ؟ خب قورباغه هه می پره دیگه ؟ حالا زبون بسته رو چیکارش کردی ؟
افرین – بابام گرفت و انداختش تو یه شیشه
کامیار –ا.......... گناه داره زبون بسته
افرین که می خندید گفت
-حق شه تا اون باشه دیگه بی اجازه نیاد تو اتاق دختر خانما
کامیار – هر کی بی اجازه بیاد تو اتاق شما می گیرین ش و میندازین ش تو شیشه ؟
افرین که با خنده داشت می رفت گفت
-هر کی رو که نه در هر صورت اگه قرباغه ت رو خواستی بیا بگیرش
کامیار – من اصلا طاقت تو شیشه موندن رو ندارم خیلی ممنون
افرین از همون درو گفت
-شیشه اندازه ی تو ندام نترس
کامیار – وا خدا بدو حاک تو گورم کنن که شیشه اندازه ی من پیدا نمی شه خیر نبینن این شیشه سازا که شیشه اندازه ی من نمی سازن
اینا رو می گفت و افرین رو که داشت می خندید و می رفت نگاه می کرد منم بهش می خندیدم توی این قامیل همه از زبون کامیار می ترسیدن و حریفش نیم شدن
کامیار – نو به نون شون نرسه این شیشه بر ها رو که سایز منو ندارن تو روحش سگ ..........اگه کسی بیاد تو اتاق تو دنبال قورباغه که تو ام با دو تا عشوه بکنی ش تو شیشه
بعد برگشت طرف من و یه نگاه بهم کرد و گفت
-به چی می خنید ؟
-به تو
کامیار – پسر برو کاراتو بکن بریم تا اون یکی نیومده بگه یه مارمولک اندختی توختخوابم
-تو این همه جک و جونور رو از کجا پنیدا می کنی و میندازی به جون اینا ؟
کامیار – جدی باور کردی که اینا کا منه ؟
-پس کار منه ؟
کامیار – نه من یکی که رو تو قسم یم خورم که این کارا کار تو نیس تو اگه از این عرضه ها داشتی دلم نمی سوخت اما کار منم نیس
-پس این قورباغه و مارمولک ها خودشون می پرن می رن تو تختخواب اینا ؟
کامیار – والا اگه دو تا از این عشوه هایی که اینا می ان منم بیام از فدا شبش هر چی گربه و موش و سوسک و خرچوسونه س بند می کنن بهم و می ان تو رختخوابم بدو کاراتو بکن ظهر شد
****************
تند لباسمو پوشیدم و رفتم تو اشپزخونه و یه سلام به پدر و مادرم که دشات صبحونه می خوردن کردم و یه لقمه گذاشتم دهن م و ازشون خداحافظی کردم و گفتم دارم می رم شمال پدرمم یه خرده غر غر کرد و منم زود از خونه اومدم بیرون و با کامیار راه اتفادیم طرف وسط باغ که خخونه ی پدر بزرگم بود
خونه ی پدر بزرگ که همه جز کامیار بهش اقا بزرگه می گفتیم یه خونهی قدیمی دو طبقه بود وسط باغ که جچلوش یه حوض قدیمی و بزرگ مثل استخر داشت شام و ناهار و نظافت این خونه م بع عهده زن مش صفر باغبون مون بود که تا ما ها چشم وا کرده بودیم دیده بودیم شون
تو خونه ی اقا بزرگه فقط چیزای قدیمی بود و کتاب از در و دیوار بالا می رفت خودش تو یکی از اتاقا که تقریبا به تموم باغ مشرف بود و دید داشت می نشست و کتاب می خوند دور تا دورشم کتاب بود و دقتر و قم خط و ربط وقشنگی م داشت یه سماور قدیمی م بغل دستش از صبح تا شب قل قل می کرد و یه قوری ناصرالدین شاهی م روش بود با بهترین چایی که همه تو فامیل ارزوی خوردنش رو داشت و بهش نمی رسیدن اخه معلوم نبود که تو چایی ش چه عطری می ریزه که انقدر خوش طعم می شه به هیچکس م چایی تعرف نمی کرد جر کامیار و من فقط وقتی ماها می رفتیم اونجا بهمون چایی می داد یعنی کامیار که تا می رسید و می رفت سر سماور و واسه خودش چایی می ریخت
خلاصه دو تایی رفتیم طرف خونه ی اقا بزرگه از خونه ی ما تا وسط باغ که خونه ی اقا بزرگه بود تقریبا هفتاد هشتاد قدمی می شد همه مش مدرخت و گل و گیاه وقتی م که مش صفر باغ رو اب می داد که دیگه محشر بمود یه بویی بلند می شد که ادم رو گیج می کرد بوید خاک خیس شده و عطر گل ها و سربزه و چمن تموم هوا رو پر می کرد من و کامیار عاشق این باغ بودیم واسه همین م رفته بودیم تو جبهه ی اقا ببزرگه و نمی داشتیم که باغ دست بخوره مخصوصا درختای میوه ش که وقتی شکوفه می کردن از عطر شون ادم گیج می شد و وقتی م می وه می دادن که دیگه هیچی
چند دقیقه بعد رسیدیدم جلو خونه شو ازپله ها رفتیم بالا تو ایوون و از همونجا کامیار داد زود اقابزرگه رو صدا کرد عادتش همین بود
کامیار – حاج ممصادق حاج ممصادق
بعد در رو وا کرد و رفت تو تا اقا بزرگه چشمش به ما دو تا افتاد به کامیار گفت
-پسر تو یاد نگرفتی اول یه در بزنی بعد بیا تو ؟ شاید من لخت باشم
کامیار – چه بهتر من تو این قامیل همه رو لخت دیدم جز شما
اقا بزرگه که داشت می خندید گفت
-زهر مار کجا دوباره دو تایی راه اتفادین ؟
کامیار – داریم می ریم دانشگاه
اقابزرگه – افرین افرین از درس غافل نشین که.........
یه دفعه مکثی کرد و گفت
-امروز که جمعه س بعدشم کره خر شماها که سه چهار ساله دانشگاه تون تموم شده
سه تایی زدیم زی خنده و کامیار رفت طرف سماور اقا بزرگه سر جای همیشگی ش نشسته بود و یه کتاب کهنه و قدیمی که ورق هاش زرد شده وبد دستش بود و داشت می خونه
کامیار استکانش رو ورداشت و براش یه چایی ریخت و همونجرو که میذاشت جلوش گفت
-حاج ممصادق انقدر کتاب می خونی خسته نمی شی ؟ نکنه از اون عکسای بدبد گذاشتی لای این کتابا و یواشکی دید می زنی ؟ اینکارا از شما قبیحه ها اون دنیا پات می نویسن ها خلاصه بهت گفته بامش نگی بهم نگفتی جای انیکه می شینی تنهایی این عکسارو نگاه می کنی یه روز پاشو با هم بریم واقعی شو بهت نشون بدم حظ کنی
اقا بزرگه که می خندید گفت
-لا ل نشی تو پسر
کامیار دو تا چایی م برای خودش و من ریخت و نشستیم بغل اقا بزرگه که گفت
-باز چیکار کردی که جیغ این دخترا رو در اوردی :؟
کامیار – جیغ شون از شاید و خوشحالی بود ذوق کرده بودن
اقا بزرگه – من نمی دونم تو به کی رفتی ؟ نه بابات اینطوری بوده نه عموت
این سامانم بچه س دیگه اروم ساکت نجیب
کامیار – تره به تخمش می ره حسنی به بابابزرگش
اقا بزرگه –خدانکنه تو به من رفته باش
کامیار –حاج ممصادق دو سه تا پرونده از شما دستم رسیده که تو پره تشویقی یه مال دوره جوونی شماس حالا دوست درای یکی دو نمونه از شاهکار ها تو رو کنم ؟
اقا بزرگه – لا اله الا الله اصلا شما دو تا صبح به این زودی کجا راه افتادین ؟
-مسافریم شمال
اقابزگه – شمال ؟
کامیار – با اجازه تون اومدیم دست بود و خداحافظی
اقا بزرگه یه نگاهی به ما کرد و لبخنیدی زد و گفت
-جوونی جوونی جوونی
اینو گفت و کتابش رو ورداشت و عینکش رو زد و گفت
-گوش بدین این شعر رو براتون بخونم ببینین چقدر قشنگه
وا عظان کاین جوه در محرا و منب رم کننن
چون به خلوت می روند ان کار دیگر می کنن
مشکلی دارم ز دانشمن مجلس باز پرس
تو به فرمایان چرا خود توبه کمتر می کنن
گوئیا باور نم دارن روز داوری
کاین همه قلب و دغل در کار داور می کنن
کامیار – به به به به حاج ممصادق از اون عکسا شم بهمون نشون بده که معنی شعرو کامل بفهمیم
اقا بزگه – پسر یه دقیقه زبون به کام بگیر یه چیزی یاد بگیری و بفهمی و دستگیرت بهش
کامیار که چایی ش تموم شده بود همونجور که داشت یه چایی دیگه برای خودش می ریخت گفت
-حالا شما یه دقیقه گوش کن ببین چی می گم که خیلی چیزای دیگه دستگیرت بشه و بفهمی تو این خونه زی گوش ت چه خبره
اقا بزرگه اخمهاش رفت تو هم و کتابش رو گذاشت زمین و عینکش رو ورداشت و گفت
-چه خبر شده مگه ؟
کامیار – قراره امشب همه جمع شن خونه ی ما که در مورد فروش باغ صحبت کنن و یه کلکی سوار کنن گفتن که یه جوری جمع بشن که شما خبردار نشین
اقا بزرگه یه فکر کرد مو سرش رو تکون داد و گفت
-که اینطور
دوباره یه خرده فکر کرد و گفت
-شماها چی ؟ شماهام دل تون می خواد این باغ و خونه ها همینجوری دست نخورده بمونن ؟
کامیار – خب معلومه حیف از این باغ نیس ؟ این دختا الان هر کردوم ارزش چند تا ادمو دارن الان هر کردوم چند ساله شونه ؟ سی سال چهل سال چنجاه سال شادیم بیشتر بخدا اسم فروش باغ می ادم من تنم میلرزه وقتی فکر می کنم ممکنه یه روز یکی این درختارو قطع کنه قلبم تیر می کشه
اقا بزرگه – دختای باغ رو خیلی دوست داری ؟
کامیار – خیلی
اقا بزرگه – افرین می دونی هر کدوم از این درختا چقدر هوا رو تمیز می کنه ؟» میدونی طبیعت یعنی چی ؟ می دونی جون ادما بسته به جون طبیعته ؟ می دونی .........
کامیار – من به اوناش کار ندارم فقط اینو می دونم که اگه این دختا نباشن من یه دقیقه م تو این باغ نمی مونم
اقا بزرگه – افرین پس خوب فهمیدی
کامیار – پس چی اگه ای درختا نباشن ادم وقتی با یکی می ره ته باغ چه جوری قایم بشه ؟ من از بچه گی با دختر عمه هام می رفتیم پشت این درختا قایم می شدیم و انقدر بازی های خوب خوب می کردیم که نگو
اقا بزرگه یه نگاهی به کامیار کرد و گفت
-توف به تو بیاد پدر سوخته تو از روی من خجالت نمی کشی
کامیار – مگه بازی کردن خجالت داره یه قل دو قل جمجک برگ خزون لیلی حوضک
اقا بزرگه – اهان نه اینا عیبی نداره
کامیار – اره کوچیک بودیم می رفتیم پشت درختها از این بازی هامی کردیم
اقا بزرگه – خیلی از این بازی ها خاطره داری نه ؟
کامیار – اره مخصوصا بعد از این بازی ها که خسته می شدیم زن و شوهر بازی می کردیم اونش خیلی خاطره انگیز بود
من مرده بودم از خنده اقا بزرگه یه نگاهی بهش کرد و گفت
-الان که دیگه از این بازی ها نمی کنین
کامیار – نه بابا دیگه
اقا بزرگه – خب الحمدلله
کامیار- اره بابا کی دیگه حوصله داره جمجمک برگ خزون و یه قل دو قل و لی لی حوضک با زی کنه همون عروس دوماد بازی از همه بهتره
اقا بزرگه – ذلیل بشی پسر اخه تو چرا اینجوری در اومدی
کامیار – ا مگه خودتون همیشه نمی گین ماها باید با دختر عمه هامون عروسی کنیم
اقا بزرگه – خب اره اما منظورم عروسی واقعیه
کامیار – منم واقعی واقعی بازی می کنم دیگه
اقا بزرگه – تو غلط می کنی پدر سوخته
کامیار – یعنی شما می گین تمرین نکرده بریم زن بگیریم
اقا بزرگه – این چیز ها تمرین نمی خواد
کامیار – اتفاقا این چیز ها تمرین می خواد ادم باید قبل از عروسی اخلاق همدیگر رو بفهمه مثلا من می شم داماد افرین می شه عروس من شب خسته و مرده از سر کار می ام و مثلا افرین در خونه رو برام وا می کنه خب باید قبلا تمرین کنم که بدونم این جور وقتها چی باید به زنم بگم دیگه
اقا بزرگه یه نگاهی بهش کرد و بعد رو کرد به منو گفت
-تو هم از این بازی هامی کنی ؟
کامیار –نه با با این طفلک تو بازی همیشه می شه ساغ دوش من
اقا بزرگه – همین فردا می دم همه ی دختهارو قطع کنن که دیگه از این بازی ها نکنین فعلا هم لازم نکرده برین شمال
کامیار – نریم شمال ؟
اقا بزرگه – نه مگه نمی گی امشب جلسه س خونه تون
کامیار – چرا
اقا بزرگه – پس شما دو تا باید حتما تو این جلسه باشین حالا هم بلند شین برین پی کارتون که کار دارم
من و کامیار چایی مون رو خورده نخورده بلند شدیم و خداحافظی کردیم که دم در کامیار برگشت و بهش گفت
-حاج ممصادق راست که اگه تو این دنیا کار بدی بکنی تموم تن و بدن مون باید اون دنیا جواب بدن
اقا بزرگه – اره بابا جون اون دنیا تک تک اعضای بدنمون رو مواخذه و ..........
بعد یه نگاهی از زیر عینکش به کامیار کرد و گفت
-واسه چی می پرسی
کامیار – می خوام بگم که حواستون باشه که یه جفت چشم تا یه اندازه می تونن سوال جواب پس بدن انقدر از این عکس مکسای بد نذار اون لای کتاب و نگاه کن
اینو گفت و در رفت رفت بیرون تا من اومدم برم بیرون که لنگه کفش اقا بزرگه جای کامیار خورد تو سر من
اقا بزرگه – اخ پسر برو کنار دیگه طوریت شد
-نه اقا بزرگ طوریم نشد خداحافظ
کامیار بیرون داشت می خندید
-خجالت بکش کامیار
کامیار- چرا
-این حرفها چیه به اقا بزرگه می زنی
کامیار – به جون تو عکس می ذاره لای کتاباش و هی نگاه می کنه
-دوروغ می گی
کامیار- می گم به جون تو
-از اون عکس ها
کامیار- نه فکر کنم عکس مامان بزرگه س اخه این دو تا همدیگه رو خیلی دوست داشتند
-حالا چی کار می کنیم
کامیار- چی رو
-شمال رو دیگه
کامیار – بذار امشب بگذره بعد می ریم شاید فردا رفتیم
-پس بذار برم ساکم رو بذارم خونه
کامیار – فعلا بیا بریم یه سر خونه ی ما ببینیم چه خبره
-تو مطمئنی جلسه امشبه
کامیار – بیا بریم خونه ما معلوم می شه
دو تایی راه افتادیم طرف خونه ی کامیار اینا از وسط باغ که رد می شدیم گوجه سبزا که به درخت بود ادم و وسوسه می کرد عطر شکوفه ی درختا ی گیلاس و زرد الو همه جا پیچیده بود
-واقعا حیفه این باغ دست بخوره
کامیار – نمی ذارم کسی دست بهش بزنه خیالت راحت باشه
دوتایی از وسط درختا و گل ها رد می شدیم و فقط بهشون نگاه می کردیم از هر جای این باغ خاطره داشتیم هم من هم کامیار
خلاصه یه خرده بعد رسیدیم دم خونه ی کامیار اینا که یه گوشه ی دیگه باغ بود و دوتایی رفتیم تو که دیدیم خواهر کوچیکه کامیار که اسمش کتایون بود داره گریه می کنه
کامیار- چته باز شیونت هواس بچه
کتایون – درسام مونده داداش
کامیار – تو امسال چندمی
کتایون – اول داداش
کامیار – اول دانشگاه
کتایون – نه داداش اول دبستان
کامیار – تو اول دبستانی این بابای ما سر پیری تو رو پس نمی انداخت نمی شد کو اون یکی مون
کتایون – کی داداش
کامیار – مگه ننه بابامون سه تا بچه ندارن
کتایون – چرا داداش
کامیار – خب یکی که منم یکی هم تویی اون یکی مون کو
کتایون – کاملیا رو می گی
کامیار – مگه تو کاملیا نیستی
کتایون که دیگه گریه ش یادش رفته بود و داشت می خندید گفت
-نه داداش من کتایونم
کامیار – خب ولش کن حالا من چیکار باید برات بکنم
کتایون – یه خرده کمکم کنید
کامیار – می خوای جات برم مدرسه
کتایون غش و ریسه رفت و گفت
-خانم معلم مون تو کلاس راتون نمی ده
کامیار- خانم معلم تون پیره یا جوون
کتایون- جوون جوونه انقدر هم خوشگله که نگو
کامیار- باشه از فردا نمی خواد تو بری مدرسه من خودم جات می رم فعلا کار دارم باشه از فردا کلاس رو شروع می کنم
کتایون که از خنده اشک از چشماش می اومد گفت
-داداش هیچکی بهم دیکته نمی گه
کامیار- چه بهتر برو خدا رو شکر کن حالام که اموزش و پرورش یه کار خوب کرده و دیکته رو از برنامه تحصیلی حذف کرده تو ناراحتی
کتایون- تو خونه رو می گم داداش
کامیار – اهان خب حالا من چی کار کنم
کتایون- اگه دیکته ننویسم فردا خانم معلمم دعوام می کنه
کامیار- تو مطمئنی خانم معلم ت جوونه و خوشگل
کتایون- اره داداش
کامیار – خب پس عیبی نداره میگه چوب معلم گله –هر کی نخوره خله
کتایون – تورو خدا داداش یه دیکته بهم بگو
کامیار- برو کتابت رو وا کن از روش بنویس
کتایون- با تعجب گفت از رو کتاب دیکته بنویسم
کامیار- خب اره مگه چیه تازه همش هم بیست می شی من که بچه بودم ها تموم دیکته هام رو از رو کتاب می نوشتم تازه همون سال اول هم تو دانشگاه قبول شدم
زدم تو پهلوش و گفتم
-اینا چیه یاد بچه می دی داری بد اموزی می کنی
کامیار- تو بی خودی جوش نزن این بچه رو که می بینی از صبح تا شب انقدر از تو ماهواره چیزای خوب خوب یاد می گیره که دو تا چیز بدم من یادش بدم توش اثری نداره
بعد داد زد
-کاملیا کاملیا
کتایون – خونه نیستش با دوستش رفته بیرون
کامیار – عجب شری گیر کرده ا ؟ بیار اون کتابت رو ببینم
کتایون زود کتابش رو داد دست کامیل و خودش دفترش رو وا کرد و اماده ی نوشتن شد
کامیار – بهت دیکته می گم اما تند تند بنویسی ها
کتایون – چشم داداش
من و کامیارم همونجا جلوی کتایون رو دو تا مبل نشستیم که کامیار گفت
-یه دقیقه ای دیکته شو می گم و می ریم حالا بذار دیکته تموم شه بهت می گم چه برنامه ای واسه خودمون جور کدم
همونجور که داشت اینارو به من می گفت کتاب کتایون رو واکرد و تا یه نگاه بهش انداخت گفت
-ا..... اینارو چرا سروته چاپ کردن ؟
دوباره کتایون غش کرد از خنده و گفت
-داداش کتاب رو سر و ته گرفتین
کامیار – ا........ خب بنویس از کجاش بگم ؟
کتایون – از همه جاش همه جاشو خوندیم
کامیار – خب بنویس مامان بادام دارن نهنه ننویس ننویس بنویس مامان ارزوی بادام دارد
-چرا چرت و پرت می گی پسر ؟
کامیار – اخه بادوم انقدر گرون شده که فقط می شه مامان ارزوش رو داشته باشه
من و کتایون مرده بودیم از خنده
کامیار – بنویس بابا نان داد نه نه اینم ننویس بنویس بابا و مامان هر دو نان داد اخه حقوق بابا به نان نرسید مامان هم مجبوری رفت سر کار کمک بابا کرد تا بابا نان داد
-بابا زودتر بگو تموم شه دیگه
کامیار – خب بنویس سارا و دارا با هم به مدرسه می روند نه نه ننویس ننویس سارا و دارا غلط می کنن با هم به مدرسه بروند بنویس سارا و دارا هر کدام تنهایی به مدرسه می روند اگرم تو راه همدیگرو دیدن نه به هم سلام می کنن و نه چیزی سارا از این ور خیابون به مدرسه می رود و دارا از اون ور خیابون
من و کتایون دل مونو گرفته بودیم و فقط می خندیدیم
کامیار – نوشتی ؟ خب بنویس سارا و دارا دوسشتان خوبی برای همدیگر هستند نه نه اینم ننویس سارا و دارا خیل یبیجا کردن که اصالا اسم همدیگر و ببرن چه برسه به دوستی اینا چیه یاد این بچه ها می دن
-بابا بگو بریم دیر شد
کامیار – بچه بنویس زودتر دیگه اهان این خوبه بنویس سارا و دارا در خانه به مادرشان کمک می کنند نوشتی ؟ خب بنویس سارا و دارا در روزهای تعطیل با هم به گردش می روند نه نه نه نه زبونم لال زبونم لال خدایا توبه توبه نمی دونم کی به این سارا و دارا اجازه داده که با هم از این کارا بکنن ؟ همین کارا رو می کنن که به درس و مشق شون نیم رسن دیگه زمان ما یه اکتر بود و یه زهرا کاری م با کار همدیگه نداشتن و از صبح تا شب تو خونه بودن و درس م یخوندن از گردش مردشم خبری نبود انگار یه اشتباهی تو سیستم اموزش شده الگو تو کتاب قارسی اول دبستان اصفللا ولش کن دیگه م حق نداری این طرفای کتاب رو بخونی لای اینجاها رو واکنی پدرت رو در می ارم بذار از این طرف بهت دیکته بگم اهان بنویس ان مرد امد
بعد با خنده برگشت طرف منو نگاه کرد و گفت
-مگه دیگه مردی م مونده که بیاد ؟
-بابا کلک ش رو بکن بریم دیگه کامیار – بنویس ان مرد داس دارد نه نه چی داری می نویسی الان می ریزن اینجا و همه موو نو می گیرن ان مرد اصلا ایرانی نیس یه افغانی است که اینجا کار می کند تو پول هایش را می فرستد افغانستان البته حلا که پتول افغانستان شده دلار ان مرد بیل و کلنگ ش را ور می دارد و می رود افغانستان هر بیا که به زمین بزند ده دلار می گیرد که اگر یک ماه انجا کا کند می تواند یه اپارتمان در اینجا بخرد
-کامیار ظهر شد اخه
کامیار – می چیکار کنم ؟ تقصیر ای وامونده س کتاب فارسی نیس که مجله ی جوانان رو ورداشت دادن دست بچه جای کتاب فارسی اصلا این کتاب چرا انقدرکهنه س ؟ مال چه تاریخی یه ؟
صفحه ی اول کتاب رو واکرد و یه نگاهی انداخت و گفت
-اتیش بجون گرفته این که مال سال پنجاه و چهراره اینو از کجا اوردی ؟
کتایون که می خندید گفت
-از تو چمدون بابا پیداش کردم
کامیار – پس چرا دادیش که من بهت دیکته بگم ب؟ اینکه مال شما ها نیس ؟
کتایون – می دونم داداش اما این درساش بهتر چاپ شده
کامیار – ور پریده چاپش بهتره یا قرطی بازیش ؟ ترو خدا نگاه کن این یه الف بچه چطور نیم ساعت دو تا ادم بزرگ رو مچل کرده ؟
-بالا خره هر چی باشه خواهر توئه دیگه
کامیار – بلند شو دختر برو کتاب خودتو بیار ببینم
تا کتایون که همه ش می خنیدید از جاش بلند شد مادر کامیارم اومد تو اتاق دوتایی بهش سلام کمردمی که گفت
-دارین چیکار می کنین ؟
کامیار – بابا بگیر یه دیکته به این بچه بگو اخه ما کار داریم باید بریم کارخونه دیر شد
مادر کامیار با دست زد تو صورتش و اومد جلو و گفت
-وای خدا مرگم بده بلند شین شماها برین من خودم بهش دیکته می گم
تا ما بلند شدیم مادرش یه فکر کرد و گفت
-کامیار امروز که جمعه س
کامیار – کار جمعه و شنبه نداره ما رفتیم خداحافظ
تا اومدیم را بیفتیم مادرش گفت
-حداقل بگو ظهر ناهار چی درست کنم به خدا دیگه عقلم به هیچی نمی رسه
کامیار – خورشت بادمجون درست کن
مادر کامیار – پریروز خودیم که
کامیار – فسنجون جون درست کن
مادر کامیار – بابات دوست نداره
کامیار – خوب حلیم بادمجون درست کن
مادر کامیار – ا........... بادمجون ندارم تو چرا بند کردی به غذاهایی که اخرش جون داره ؟
کامیار طبع من انیطوریه فقط اینجو غذاها رو دوست دارم
مادر کامیار – یع غذای دیگه نمی تونی بگی ؟
کامیار – چرا کوفته دست به گردن
مامانش همونجوری مات شد بهش من و کتایون غش کردیم از خنده دست شو کشیدم و بردمش بیرون که مامانش گفت
-شب جایی نرین ا مهمون داریم
دوتایی از خونه ی کامیاراینا اومدیم بیرون و رفتیم طرف باغ
-خب حالا چیکار کنیم ؟
کامیار – چی رو ؟
-الان رو دیگه تا شب که مهمونیه چیکار کنیم ؟
کامیا ر- بپر ساکت رو بذار خونه و بیا تا بهت بگم تا منو داری غم نداشته باش برو زود برگرد
راه افتادم طرف خونه مون اما نمی دونم چرا عوض اینکه از وسط باغ برم که نزدیکتره بی اختیار رفتم طرف خونه ی عمه کوچیکم که ازو گوشه از باغ بود که گوشه ی روبروش خونه ی ما بود
ختا وسطای راه که رفتم پشیمون شدم و اومدم از همون جا میون بر بزنم طرف خونه ی خودمون اما نمی دونم چرا پام پیش نمی رفت
خونه شون دیده می شد و طبقه ی اول که هم کف باغ بود پت شمشادا اتاق گندم بود گندم
چند بار این اسم رو تو دمل گفت هر بارم که می گفتم یه جوری می شدم
اومدم از همونجا برگردم و برم خونه مون اما یه چیزی نمیذاشت انگاریکی منو داشت به زور می برد طرف خونه ی گندم اینا
ما بچمه های قامیل تو خونه ها اتاق هایی رو واسه خودمون ورداشته بودیم که همه شون هم کف باغ بودن و یه پنجره بزرگ داشت که تو باغ وا می شد یعنی اولش تموم دختر عمه هام اتاق های طبقه یبالا رو برای خودشون ورداشته بودن اما از بس کامیار از اب و هوای اتاق طبقه ی پائین براشون حرف زد و ازش تعریف کرد همه شون اتاقاشونو عوض کردن انگار خیلی م از این کار راضی بودن
خلاصه راه افتادم طرف خونه شون و یه خرده بعد رسیدم پشت شمشادا از بالا شون که چیزی دیده نمی شد یه خرده با دست لاشون رو واکردم نمی دونم چرا اینکار رو کردم اما دست خودم نبود بی اختیار کشدیه شده بودتم اونجا و خودم نمی دنستم دنبال چی اومدم از الی شمشادام چیزی معلوم نبمود
یع دفعه از خودم خجالت کشیدم و راه افتنادم که برم خونه ی خودمون اما دو قدم بیشتر نرفته بودم که یه دفعه صدای گندم رو از تو اتاقش شنیدم داشت اواز می خوند دیگه پاهام حرکت نکرد نمی تونستم قدرم از قدم ور دارم هر چی سعی می کردم که از جلو خونه شون در بشم نمی تونستم تا حالا سابقه نداشت که به همچین احساسی داشته باشم نمی دونم امروز چه م شده بود
بالا خره نتونستم جلو خودمو بگیرم برگشتم و شمشادا رو دور زدم و از روبروی خونه شون رفتم جو سعی می کردم اروم اروم برم که صدای پام بلند نشه
در خونه شون بسته بود و کسی م جلو پنجره ها نبود منم یواش رفتم طرف اتاق گندم دو قدم بشتر تا پنجره ی اتاقش فاصله نداشتم هم دلم می خواست برم جلو و هم دلم نمی خواس برم با خودم گفتم نکنه لباس تن ش نباشه اگه اینجوری یه دفعه برم جیغ بکشه چی می شه ؟ اصلا اگه جیغ م نکشه خودم چی ؟ خودم از خودم خمجالت نمی کشم ؟ از انسانیت و جوونمردی بدوره که یه همچین کناری بکنم از اون گذشته من اصلا ادمی نبودم که اهل ای کارا باشم حالا اگه کامیار رو بگی یه چیزی ول یمن تا حالا از این کارا نرکده بودم راستش خیلیم می ترسیدم بر عکس کامیار که اصلا ترس حالی ش نبود من خیلی از ابروریزی می ترسیدم
توهمین فکرا بودم که دیدم جلو پنجره ی اتاق گندم واستادم و دارم بهش نگاه می کنم جلوی اینه واستاده بود و پشتش به من بود داش مو هاشو شونه می رکرد و اواز می خوند تازگی موهاشو کوتاه کرده بود از این مدلای جدید که دخترا موهاشونو تا سرشون شونه می زنن خوشبختانه لباس تن ش بود یه شلوا جین پوشیده بود با یه تی شرت خوشرنگ ..............