-تو به اینا که می گی ایمان داری یعنی داری بهم راست می گی
کامیار – چرا باید بهت دروغ بگم
گندم – بهت زیاد اعماد ندارم
برگشت طرف من و تو چشمم نگاه کرد و گفت
-سامان اینایی که بهم گفت درسته
-اره گندم جون همه ش درسته
گندم – تو تو خودت یاد گرفتی رو درخت قلب بکنی
-نه
گندم – چرا
-چون به این کار اعتقاد نداشتم همین امشب قبل از دعوای شماها به کامیار گفته بودم که جای من دو تا قلب رو درخت بکنه
گندم – چرا
-چون تو ازم خواسته بودی با اینکه یه این کار اعتقاد ندشاتم به خاطر تو از کامیار خواستم که این کارو بکنه
گندم – می خواستی برای خودم و خودت قلب بکنی
-من نه کامیار قرار بود بکنه
گندم – بالا خره کند
-نه میخواست بکنه که زا طرف خونه شما سرو صدا بلند شد
کامیار – بابا انقدر بکن بکن نکنین الان یکی بشنوه اخه چی فکر می کنه
تا کامیار اینو گتف گندم خندید و بهم گتف
-چون دوستم داشتی می خواستی اینکارو بکنی
-اره
گندم – الان چی
-الان م برام همون طوره مثل قبل از این جریان
گندم – هیچ فرقی برات نکردم منن دیگه دختر عمه ت نیستم ا
- اون وقت شم به چشم یه دختر عمه بهت نگاه نکردم من همین مروز صبح بی اختیار کشیده شدم طرف خونه شما اونجا اومدنم به خاطر عمه نبود به خاطر توبود تو برای من همون دختری گندم نه عزت یا هر چیز دیگه ای که باشه
گندم- چرا عزت نه
کامیار-به خاطر اینکه سامان ترو با نام گندم باور کرده نه عزت
نگاهم کرد و خندید یه دفعه چشمش افتاد به بازوم و گفت
-بازوت چی شده
بعد یه لحظه مکث کرد و یه دفعه صورتش ور گرفت تو دستاش و شروع کرد به گریه کردن رفتم جلوش و روسریش رو که از سرش افتاده بود درست کردم و بهش گفتم
-گریه نکن دیگه چیزی نشده که
سرش رو بلند کرد و گفت
-بخدا دست خودم نبود اصلا نفهمیدم چی شد
-خودتو ناراحت نکن همه چیز درست میشه
نازش کردم و اشک هاش رو از روی صورتش پاک کردم یه دفعه دستم رو گرفت و ماچ کرد و گفت
-بگو به خدا دوستم داری
-به خدا دوستت دارم گندم
یه دفعه حالتش عوض شد دوباره مثل نیم ساعت پیش شد رنگش پرید و نفساش کوتاه کوتاه شد دستاش شروع کرد به لرزیدن ترسدوباره نشست تو چشماش همچین نفس نفس می زد که انگار یه کیلو متر راه رو دویده دستاشو گرفتم تو دستم اما اروم نمی شد
-گندم گندم اروم باش
گندم – ترو خدا تنهام نذارین می ترسم کجا برم الان کجا برم هیچکسو ندارم هیچکسو ندارم خدایا چیکار کنم خدایا چیکرا کنم
تند تند اینارو می گفت و می لرزید بای ه دستش بلوز منو گرفته بود و بایه دستش بلوز کامیارو مثل بچه ای که مثلا پدر و مادرش می خوان تو تاریکی ولش کنن و برن چشبیده بود به من و کامیار و ول مون نمی کرد
-گندم جون اروم باش داری خودتو داغون می کنی
-باشه باشه هر کاری بگی می کنم فقط شماها نرین
-ماجایی نیم ریم هر جا خواستیم بریم با هم می ریم
اصلا اروم نیم شد همچین می لرزید که از لرزش دستاش من و کامیارم داشتیم می لرزیدیم
کامیار اروم بلوزش رو از تو چنگ گندم در اورد و رفت طرف ماشین تا اینکار و کرد گندم با اون یکی دستش م چنگ زد به بازوی من درست همنجا که زخمی بود درد تو دلم پیچید اما به روم نیاوردم همچین منو گرفته بود که تکون نمی تونستم بخورم دو دستی چسبیده بود به منو و هی به کامیار می گفت
-نرو کثافت مگه به تو نمی گم نرو
-گندم اروم باش
گندم –داره می ره حمال
-نه نمی ره هیچ کدوم از ما جایی نمی ریم اروم باش
گندم- بگو برگرده بگو برگرده
-کامیار کجا داری می ری اخه
کامیار- جایی نمی رم گندم جون شماهام بیاین اینجا بیاین دم ماشین
یه دفعه گندم همونجور که چنگ زده بود به بازو و لباسای من حرکت کرد به طرف ماشین و منم با خودش کشوند ازدرد داشتم می مردم اما صدام در نمی اومد تا ومد از روی جدول لبه ی خیابون رد بشه پاش گرفت به جدل و افتاد و منم با یه دست سالم و یه دست زخمی به زور رو هوا گرفتمش نزدیک بود جفت مون با سر بخوریم زمین اما هر جوری بود نگه ش داشتم کامیار پرید طرف مون که با عصبانیت سرش داد کشیدم و گفتم
-اخه کجا داری می ری ؟
کامیار – بیاین شماها بشنین تو ماشین
دو تایی بردیم و نشوندیمش رو صندلی عقب ماشن اما مگه منو ول می کرد
گندم – توام بشین سامان توام بشین
-باشه گندم جون منم می شینم نترس
دو تایی نشستیم تو ماشین و کامیار رفت و در صندوق عقب ماشین رو وا کرد یه خرده بعد بست و برگشت و نشست پشت ماشن و هی قوطی نوشابه انرژی زا داد به من و گفت
یه قلپ بده بهش بخوره توش عرق نعناع م هس خیلی مقویه
یه نگاهی به بطی کردم و گفتم
-اذیت نیم شه ؟
کامیا ر – از اینی که هس بد تر نمی شه بده بهش
در بطری رو واکردم و گرفتم جلو گندم و گفتم
بیا گندم جون یه خرده بخور
صورتش رو اورد جلو منظورش این بود که من با دست خودم بهش بدم بخوره
دستاشو از بازو و بلوز من ول نمی کرد دو دستی منو چسبیده بود طفل معصوم فکر می کرد اگه یه لحظه منو ول کنه فرار می کنیم بغض گلومو گرفت بود برگشتم و یه نگاهی به کامیار کردم که دیدم وضع اونم بد تر از منه بهم اشاره کرد که منم بطری رو بردم جلو و گذاشتم به لب ش اوم یه قلپ خورد و تا مزه اش رو فهمید سرشو کشید کنار و گفت
-این چیه ؟این چیه؟
چیزی نیست گندم جون نتزس
گندم –من نمیخورم
دامیار-بخور ارومت میکنه
گندم-نه نمی خورم
کامیار-ببین منم میخورم
"بطری رو از من گرفت و دو تا قلپ خورد و دوباره داد دست من وگفت "
-توام بگیر زهرمار کن دیگه
الان؟
کامیار-نه خیر اجازه بدین نیم ساعت دیگه بریم لب رودخونه و کنار چمن ها بعد خب الان دیگه
ازش گرفتم و دو تا قلپ م من خوردم راست می گفت کامیار وافعا بهش احتیاج داشتم
تا ته معده م رو سوزوند کامیار از تو داشپورت یه بسته شکلات در اورد و وازش کرد و یه دونه داد به من و یه دونم خودش خورد و بقیه ش رو گرفت به طرف گندم و گفت
-دیدی ماهام خوردیم ؟ حالا تو بخور
بطری رو گرفتم جلو دهن ش و اونم دو تا قلپ خورد و یه مرتبه سرش رو تکون داد
گندم – خیلی بد مزه س
کامیار – دوا تلخه دیگه بیا یه دونه شکلات بذار دهن ت
شکلات رو گرفت جلوش اما بازم دستاشو از من ول نمی کرد خودم یه دونه شکلات ورداشتم و گذاشتم دهنش وقتی خورد حالت صورتش که از مزه ی تلخ تو هم رفته بود درست شد
کامیار – یه خورده دیگه م بهش بده
یه قلپ دیگه م با یه شکلات بهش دادم و کامیار ماشین رو روشن کرد تا صدای ماشین بلند ش گندم محکمتر منو چسبید و به کامیار گفت
-کجا می خوای بریم ؟
کامیار – هیچ جا نترس
-کامیار بریم یه بیمارستانی چیزی
گندم – من بیمارستان نمی ام من بیمارستان نمی ام
-گندم جون می خوایم یه قرصی چیزی برات بگیریم که اروم بشی
یه دعفه شروع کرد به داد زدن و گفت
-کثافتا می خواین یه جوری از شرم راحت بشین ؟
-نه گندم جون
گندم – من جایی نمی ام می فهمین
کامیار – باشه داد نزن هیچ جا نمی ریم ان ان
اینو گفت و ماشین ور خاموش کرد تا ماشین خاموش شد یه خدره اروم تر شد
کامیاردو تا سیگار در اورد و روشن کرد و یکی ش رو داد به من و گفت
-بگیر وضع تو انگار از اینم بدتره
سیگار رو ازش گرفتم و یه پک زدم و یه خرده اروم شدم و برگشتم به گندم نگاه کردم که با اون چشمای ترس خورده ش یه دقیقه منو نگاه می کرد و یه دقیقه کامیار رو همچین دو دستی منو گرفته بود که انگار دزد گرفته
کامیار – گندم جون اون بازوش رو وفل کن زخیم اون اخه
بهش اشاره کردم که کاریش نداشته باشه هر چند که گندم به این چیاز گوش نمی کرد یعنی اصلا تو یه حال و هوای دیگه بود
خلاصه انقدر طول کشید که سیگارمون تموم شد سیگار که تموم شد دستای گندمم شل شد انگار بهش اثر کرده بود لرزش دستاش کم کم افتاد و بازو و بلوزم رو ول کرد که من یه نفس بلند کشیدم و بازوم رو نگاه کردم دوباره از زخمم خون زده بود بیرون و از پانسمانم رد شده بود
تازه انگار گندم به خودش اومده بود یه نگاهی به دستش که خون خالی بود کرد و دوباره زد زیر گریه
کامیار – ببینم زخمتو حتما بخیه هاش واشده
-نه چیزی نیس چند تا دستمال بده دستش خونی شد
کامیار چند تا دستمال کاغذی از جلو ماشین در اورد و داد به من و منم دست گندم رو گرفتم مو شروع کردم به پاک کردن خون کف دستش و اروم اروم بهش گفتم
-اخه چرا داری خودتو داغون می کنی ؟ اروم باش عزیزم طوری نشده به خدا
کامیار – ببین گندم جون اگه تو اینکارا رو بکنی به هیچ نتیجه ای نمی رسی هیچکس م به حرفات گوش نمی کنه باید خودتو کنترل کنی
با یه دستمال اشک هاشو از تو صورتش پاک کردم برگشت و یه نگاه به من و بعدش به کامیار کرد و گفت
-دست خودم نیست به خدا یه مرتبه اینجوری می شم
کامیار – حالا که ارومی ؟ اره فقط یه خرده از اون بده بخورم
بطری رو از رو صندلی ورداشتم و دادم بهش یه خرده دیگه خورد و کامیارم یه شکلات داد بهش و گفت
-حالا میذاری ماشین رو روشن کنم
گندم – کجا می خوای بری ؟
کامیار – خونه
یه تبسم کرد و گفت
-کدوم خونه ؟
کامیار – خونه ی خودمون خونه ی من خونه ی تو خونه ی سمان حرفام یادت رفت ؟
برگشت و ماشین رو روشن کرد و حرکت کردیم و چند دقیقه بعد جلوی گاراژ خونه واستاد و تا خواست پیاده بشه که مش صفر در گاراژرو وا کرد و در حالیکه تو صورتش غم و غصه معلوم بود اومد جلو و سلام کرد و یه نگاهی تو ماشین انداخت و وقتی دید که گندمم تو ماشین یه مرتبه دستاشو بلند کرد طرف اسمونها گفت
-الهی شکرت
کامیار –چی شده مش صفر ؟
مش صفر – اقا چرا تلفن تون رو خاموش کردین ؟جون به سر شد این پیر مرد
کامیار- پیرمرد کیه؟
مش صفر- افا بزرگ رو میگم
کامیار-اون که همیشه میگه سی ویکی دو سالم بیشتر نیست
مش صفر-ا....اقا کامیار سر به سرم نذار حال و حوصله ندارم
کامیار-اهالی باغ کجان؟
مش صفر- جلو خونه ی خانم کوجیک جمع شدن هر کدوم یه تلفن دستشون و دارن به شما زنگ می زنن
کامیار- های مش صفر شتر دیدی ندیدی آ
مش صفر-یعنی به بقیه نگم که گندم خانم رو برگردوندین خونه؟
کاامیار- افرین
مش صفر- اما به اقا بزرگ نمی تونم دروغ بگم
کامیار- خودمون داریم می ریم اونجا فقط فعلا تو به بقیه چیزی نگو برو کنار ببینم
حرکت کرد و رفتیم تو گاراژو پیاده شدیم
کامیار- سامان یواشکی طوری که کسی نفهمه گندم رو وردار ببر خونه اقا بزرگ
یه دفعه گندم بازوی من و دست کامیار رو گرفت و گفت
-من فقط به شماها اعتماد دارم به خاطر شماها برگشتم اینجا
کامیار – خیلی ممنون که به ماها اعتماد کردی اما جون هر کسی که دوست داری بازوی این بچه رو ول کن پاره پاره ش کردی از بس چنگ زدی به بازوش
یه دفعه گندم متوجه شد که بازم بازوی زخمی منو گرفت تند ول کرد و گفت
-ببخشید ببخشید
-چیزی نیس عیبی نداره حالا فقط زود بیا تاکسی متوجه ی اومدن ما نشده
کامیار – برین زودتر از همین در عقب گاراژبرین لای شمشادا برین طرف خونه ی اقا بزرگ کسی نمی بیند تون
دست گندم رو گرفتم و از در پشتی گاراژ رفتیم تو باغ و از لای شمشادا که مثل یه راهرو بود رفتیم طرف خونه ی اقا بزرگ و از پله ها رفتیم بالا و اروم چند تا تقه زدم به در و رفتیم تو تا چشم اقا بزرگ به ما ها افتاد و پرید جلو و گندم رو بغل کرد و زد زیر گریه تا حالا گریه ی اقا بزرگ رو ندیده بودم گندمم شروع کرد به گریه کردن زار زار گریه می کرد مونده بودم چیکار کنم همینجوری همدیگرو بغل کرده بودن و گریه می کردن
پریدم از تو خونه بیرون و از بالای ایوون کامیار رو که داشت می رفت طرف خونه ی عمه اینا صدا کردم و بهش اشاره کردم که تند بیاد
از وسط راه دوئید طرف منو تا رسید گفتم
-کجا داری می ری ؟
کامیار – می رم این دختر عمه ها مو یه خرده دلداری بدم
-عجب ادم وقت نشناسی هستی ا الان که گندم اینطوری شده وقت این کاراس ؟
کامیار – خب اینم دخرت عمه مه اونام دختر عمه مم استثناء که نباید قائل شد
-بیا تو ببین چه خبره دو تایی همینجوری دارن گریه می کنن
کامیار – بریم ببینیم
دو تایی رفتیم تو خونه و تا کامیار اقا بزرگ و گندم رو دید که دارن گریه می کنن با یه حالت دعوا بهشون گفت
-خبه خبه این لوس بازیا چیه در می ارین ؟ برین یه گوشه بشینین ببینم
اقا بزرگ تا چشمش به کامیار افتاد گفت
-کجا بودین تا حالا ؟ دلم هزار راه رفت
کامیار- اینم جای دستت درد نکنه س حاج ممصادق خان ؟ پدرمون در اومده تا این دختره رو اوردیم اینجا
اقا بزرگ – دست تو چطوره پسر ؟
-خوبه اقا بزرگ
اقا بزرگ – در رو ببندین و بیاین تو به کسی که چیزی نگفتین ؟
کامیار – نه به مش صفرم گفتم به کسی چیزی نگه
اقا بزرگ – خوب کردبن بیاین بشینین
همگی رفتیم و نشستیم و کامیار برامون چایی ریخت و یکی یه استکان گذاشت جلومون و گفت
-بخور دختر عمه جون انی چایی نصیب هر کسی نمی شه
گندم – کامیار ازت خواهش می کنم دیگه به من نگو دختر عمه
اقا بزرگ – برای چی عزیزم ؟
گندم – برای اینکه من دختر عمه ی اینا نیستم نوه ی شمام نیستم اصلا هیچکس نیستم یه دختر سر راهی م می فهمین سر راهی یعنی چی ؟
اقا بزرگ – این حرفا چیه می زنی ؟ به خدا ..............
گندم – ترو خدا دیگه لا پوشونی نکنین دیگه هر کی ندونه شما که می دونین یعنی شما بهتر از هر کس می دونین اینا بدون اجازه ی شما اب نمی خورن پس شما بهتر از همه این جریان رو می دونستین
اقا بزرگ لبش رو گاز گرفت و سرش رو انداخت پائین
کامیار – ترو خدا اروم باش گندم جون چشم دیگه بهت دختر عمه نمی گم فقط حالا که ارومی به ما بگو جریان چی بود تو این موضوع رو از کجا فهمیدی
گندم به مخده تکیه داد و چشماشو بست و هیچی نگفت
-ببین گندم جون اگه به ما نگی که موضوع حل نمی شه
یه دفعه سرم داد کشید و گفت
-چه موضوعی قراره حل بشه ؟ شماها چی رو می خواین حل کنین ؟ این یکی دیگه چیزی نیس که بشه با پول و قدرت و پارتی بازی اقا بزرگ حلش کرد
کامیار – تو فقط بگو چه جوری یه همچین چیزی رو فهمیدی عصبانی م نشو
-اصلا شاید همه ش دروغ باشه گندم
گندم – خواهش می کنم سامان انقدر دلداری احمقانه به من نده
-اخه شاید تو اشتباه ...........
گندم – بس کن سامان احمق خودتی
-باشه من احمق اما نباید ما بفهمیم که جریان چیه ؟
گندم – خفه شو دیگه
اینو که گفت ساکت شدم که کامیار استکان چایی ش رو گذاشت تو نعلبکی و گفت
-گندم خانم حداقل حرمت بازوی زخمی ش رو نگه دار
گندم – توام خفه شو
کامیار – از اینکه من و سامان خفه شیم حرفی نیس باشه خفه می شیم اما اگه الان دو سه ساعته که دنبال شمائیم و هر چی گفتی حرفی نزدیم و هر کاری کردی هیچی نگفتیم فقط به خاطر کمک به توئه دیگه قرار نیس که هر چی از دهنت در می اد بارومون کنی ناسلامتی تو دنختر تحصیلکرده ی این مملکتی اگه تو ام چشماتو ببنید و دهنت رو واکنی چه فرقی بین تو و یه ادم بی سواده ؟ حداقل دو نفر رو بریا دخودت نگه دار
تا کامیار اینارو گفت یه دفعه گندم زد زیر گریه و همونجور که گریه می کرد گفت
-منو از چی می ترسونی ؟ از تنهایی ؟ از بی کسی ؟ فکر می کنی مثلا الان که داری بهم کمک می کنی می تونی غلطی برام بکین ؟ فکر می کنی الان که شما دو نفر رو برای خودم نگه داشتم پشتم گرمه و تنها نیستم ؟ بدبخت من الان از هر بی کسی و بی کس ترم شماهام برای من غریبه من شماها رو از خودم نمی دونم که
بلند شو گم شو حمال اصلا خودم می رم
این و گفت و بلند شد که بره یه دقعه همه ی ما ریختیم و گرفتیمش و کامیار گفت
-بابا گه خوردیم ما غلط کردیم به خدا اصلا من و سامان از تو خواهش می کنیم که تعارف رو کنار بذاری ویه خرده راحت تر با ما صحبت کنی چیه مثل این ادما که تازه به همدیگه رسیدن لفظ قلم حرف می زنی ؟ حمال و احمق و کثافت چیه؟ اینا رو که به ما می گی احساس می کنیم با هم غریبه ایم به مادرمون یه چیزی بگو به خواهرمون یه چیزی بگو به بابامون دو سه تا بگو خلاصه یه کاری بکن که با هم ندار بشیم و احساس غریبگی نکنیم
یه دفعه اروم شد و دوباره تکیش رو داد به مخده ودستاشو گرفت جلو صورتش وفقظ گریه کرد ماهام ولش کردیم و از دور و برش اومدیم کنار و گذاشتیم یه خرده گریه کنه تا اروم تر شه
یه خرده که گذشت از تو شلوارش یه کاغذ در اورد و انداخت رو زمین من و کامیار اقا بزرگ یه نگاهی به همدیگه کردیم و تا من خواستم کاغذ رو ور دارم کامیار بهم اشاره کرد که بشینم و دست بهش نزنم
دو سه دقیقه طول کشید تا خود گندم به حرف اومد و گفت
دیشب که از سامان جدا شدم حوصله اینکه برم خونه رو نداشتم برای همینم رفتم تو باغ قدم زدم نمی دنم چقدر طول کشید بعدش رفتم طرف خونه مون و رو پله های جلوی در نشستم یه نیم ساعتیم اونجا بودم بعدش رفتم خونه
یه خرده مکث کرد و بعد گفت
اونا تو اتاق خودشون بودن
اقا بزرگ-اونا کی ن؟
کامیار-به ننه باباش می گه اونا اسم جدید براشون گذاشته
گندم برگشت یه نگاهی به کامیار کرد که زود کامیار گفت
-گندم جون تو زحمت نکش الان خودم می گم حمال شوخی نکن خونه ؟
گندم سرش رو انداخت پایین و یه خرده بعد گفت
-وقتی رفتیم تو اتاقم دیدم این کاغذ افتاده کف اتاق شروع کرد دورسرم چرخیدن سرم گیج رفت و وسط اتاق خوردم زمین
نمی دونم چقدر گذشت مه یه خرده بهتر شدم اومدم کاغذ رو پاره کنم اما نتونستم دلم نمی خواست چیزایی رو که توش نوشته شده بود با ورکنم اما ازشم نمی تونستم بگذرم
بلند شدم و دوباره خوندمش بعدش یواش از اتاق رفتم بیرون ورفتم سر کمد ......
دوباره مکث کرد و یه خرده بعد گفت
-رفتم شر کمد اون می دونستم که یه چمدون داره که همه کاغذ و سند و چیزی مهمش رو میذاره اون تو رفتم سر کمد و چمدون رو در اوردم و وازش کردم یکی یکی کاغذا رو در اوردم که چشمم افتاد به یه پاکت کهنه که درش رو چسب زده بود و دورش نخ بسته بود وازش کردم که اون کاغذ رو پیدا کردم دیگه بقیه ش رو نفهمیدم چی شد انگار همونجا نشسته بودم و جیغ می کشیدم
اینارو که گفت ساکت شد کامیار اروم کاغذ رو ورداشت و یه نگاهی بهش کرد و یه مرتبه از جاش بلند شد و رفت طرف در منم با اینکه جا خورده بودم تند بلند شدم و رفتم دنبالش که یه دفعه گندم مثل برق از جاش پرید و اومد طرف ما دو قدم که ورداشت پاش لیز خورد و خورد زمین و دوباره از جاش بلند شد و رسید به ما و چنگ زد به بلوز من و کامیار و همونجور که نفس نفس می زد تند تند گفت
-نرین نرین نرین
-کجا می ری کامیار چی شده
کامیار-گندم جون تو برو پیش اقا بزرگ تا ما برگردیم
گندم که دوباره حالش بد شده بود محکم تر چسبید به ما و با گریه و داد و فریاد گفت
-نمی خوام نمی خوام
-خیلی خب خیلی خب گندم نمی ریم اروم باش
دوباره شروع کرد به لرزیدن همچین نفس نفس می زد و می لرزید که اقا بزرگ ترسید و پرید طرف گندم و بغلش کرد اما گندم اعتنایی بهش نیم کرد و فقط چسبیده بود به من و کامیار
اقا بزرگه – یه کاری بکنین زنگ بزنین به یه دکتری چیزی این الان پس می افته
کامیار – نترسین چیزی نیس این تا حالا دو سه بار اینطوری شده
اقا بزرگ – پس چیکرا کنیم
کامیار – از اون شیشه عصره خرما و عسل و مغز گردو که تو دولابچه گذاشتی باید دو تا قاشق بهش بدی بخوره تا اروم بشه
اقا بزرگ یه نگاهی به کامیار کرد و بعد انگار خودشم یه چیزایی به عقلش رسیده باشه پرید طرف ما و تا خواست بریزه تو استکان که کامیار بطری رو زا دستش گرفت و گفت
-زحمت نکش حاج ممصادق این با بطری می خوره
بعد بطری رو گرفت جلو دهن گندم که اونم همونجور که بلوز ما رو تو چنگش گرفته بود دو تا قلپ ازش خورد
کامیار – اقا بزرگ حداقل یه چیزی بیار که پشتش بذاره دهنش
اقا بزرگ دوئید و رفت و از تو گنجه یه خرده نخودچی و توت خشک ورداشت اورد و با دستای خودش ریخت تو دهن گندم
دوبراه همگی برگشتیم و سرجامون نشستیم یعنی گندم نیم ذاشت که از جامون تکون بخوریم اعتمادش از همه قطع شده بود و فقط به ما دو تا اطمینان داشت با چشمای ترس خورده ش یه دقیقه به من نگاه می کرد و یه دقیقه به کامیار درست مثل اینکه یه نفر دو تا دزد رو گرفته باشه اونم من و کامیار رو گرفته بود و نمی ذاشت جایی بریم ماهام ساکت نشسته بودیم و اونم سط مون یه دستش به بلوز من بود و یه دستش به بلوز کامیار اقا بزرگم اون طرف تر نشسته بود و مات بهاین صحنه نگاه می کرد ادم گریه ش می گرفت دختری که تا چند ساعت پیش یه دختر سرزنده و شاد و سالم بود تو چند ساعت چقدر داغون شده بود دختری که شاید صبح همین امروز مثل خود من عاشق شده بود
یه ده دقیقه ای گذشت تا حالش کمی بهتر شد و دستاشون زا بلوز ما ول کرد و تکیه ش رو داد به مخده کامیار اروم به اقا بزرگه گفت
-حاج ممصادق دیازپامی چیزی تو خونه داری
اقا بزرگه – اره یعین بدیم بهش بخوره
کامیار – اره دیگه
اقا بزرگه – بهرت نیس صبر کنیم تا صبح یه دکتری چیزی
کامیار – این باید الان بگیره بخوابه شما اون قرص رو بده کای ت نباشه
اقا بزرگه بلند شد و رفت س رگنجه ش و یه خرده بعد با یه دونه قرص و یه لیوان اب برگشت و به کامیار گفت
-ده میلی یه نصفش کنم
کامیار – نه بابا همون خوبه
اقا بزرگه یه سری تکون داد و رفت و نشست جلوی گندم و خواست قرص رو بذاره دهنش که گندم یه مرتبه سرشو کشید کنار و با عصبانیت گفت
-این چیه
کامیرا – چیزی نیس گندم جون قرصه ارومت می کنه
قرص رو زا اقا بزرگ کگرفتم و بردم جلو دهنش یه نگاه تو چشمای من کرد و بعد دهنش رو وا کرد و منم گذاشتم رو زبونش و لیوان اب رو دادم بهش خورد و دوباره تکیه ش رو داد به مخده و چشماغشو بست دیگه ماهام با همیدگه حرفی نزدیم هر کدوم دفته بودیم تو خودمون و فکر می رکدیم منکه دلم می خواست زودتر گندم خوابش ببره تا بتونم با کمیرا حرف بزنم و بفهمم شکش به کی رفته که یه مرتبه از جاش بلند شد و می خواست بره بیرون می دونستم که حتما یه چیزایی فهمیده برگشتم به اقا بزرگ نگاه کردم انم داشت به کامیار نگاه می کرد فکر کنم اونم تو همین فکر بود اونم دلش می خواست بدونه که کدوم ادم بی رحمی این کاغذ رو انداخته تو اتاق گندم اخه کی دلش می اد که با یه دختر به این قشنگی یه همچین عملی بکنه
برگشتم به صورت گندم نگاه کردم واقعا حیف از این دختر تا قبل از این جریان چه قکرایی با خودم می کردم چقدر خوشحال بودم اون چند دقیقه ای که تو رختخوابم دراز کشیده بودم و فکر می کردم داشتم برای اینده مون نقشه می کشیدم می خواستم به کامیار بگم که با پدر و مادرم صحتب کنه اگه بشه بریم خواستگاری گندم
تو رویام خودمو با لباس دامادی می دیدم و اونو با لباس عروس چقدرم بهش می اومد که عروس بهش چقدر تو لباس عروسی خوشگل می شد حیف حیف اخه کدوم بی شرفی یه همچین کار کثیفی کرده ؟ اخه چرا ؟ این دختر که ازارش به کسی نرسیده اصلا کاری به کار کسی نداشته که یعنی کی باهاش اینقدر نفعی از این جریان می برده ؟ اصلا چرا باید گندم دختر عمه م نباشه ؟ یعنی خودشون بچه دار نمی شدن ؟ تو اون کاغذ چی نوشته شده بود ؟ خط کی بود ؟ انقدر این جریان سرع اتفاق افتاده بود که وقت فکر کردن به این چیزا رو پیدا نکرده بودم و حالا تموم این سوال ها یه مرتبه اومده بود تو ذهنم
کامیار – سامان سامان
چشمامو وا کردم
کامیار – خوابی ؟
-چی شده ؟
کامیار – هیس بلند شو
برگشتم به صورت گندم نگاه کردم اروم خوابیده بود طفل معصوم پای چشماش کبود شده بود
-خوابش برده
کامیار – اره بلند شو دیگه
-اول بذار گندم رو درست بخوابونیم بعد
کامیار – نمی خواد اینو الان دست بهش بزنیم بیدار می شه ولش کن
-پس یه پتویی چیزی بندازیم روش سردش می شه
کامیار – اقا بزرگ میندازه پاشو بریم
بلند شدم و با کامیار از تو اتاق رفتیم بیرون اقا بزرگ بیرون تو راهرو واستاده بود تا دیدمش گفتم
-اقا بزرگ یه پتو بندازین رو گندم سرما می خوره
یه سری تکون داد و بعد به کامیار گفت
-حالا می خوای چیکار کنی ؟
کامیار – اول بریم به عمه اینا خبر بدیم که دل شون شور نزنه بعدشم خدمت نویسنده ی این نامه برسم
-مگه می دونی که نامه رو نوشته ؟ اصلا کو اون کاغذش ؟
کامیار کاغذ رو داد بهم وازش کردم یه دستخط کج و معوج بود توش فقط نوشته بود تو یه بچه ی سر راهی هستی همین
برگشتم به کامیار نگاه کردم و گفتم
-اخه اینو کی نوشته ؟
کامیار – نفهمیدی ؟
از کجا بفهمم ؟
کامیار – بوش کن
-چیکار کنم ؟
کامیار – بو کن کاغذ رو بو کن عطرش برات اشنا نیس ؟
کاغذ رو بو کردم راست می گفت ازش بوی عطر می اومد اما خیلی کم
-شاید عطر گندمباشه اما نه گندم یه عطر دیگه می زنه نمی دونم
کامیار کاغذ رو ازم گرفت و گفت
-من صاحاب این عطر رو می شناسم بیا بریم
بعد برگشت طرف اقا بزرگ و گفت
-این چه داستانیه اقا بزرگ ؟
اقا بزرگ یه مرتبه سرمون داد کشید و گفت
-من نمی دونم برین از خودشون بپرسین
دوتایی سرمونو انداختیم پایین و از خونه ی اقا بزگه اومدیم بیرون که گفت
-اهای جایی نرین زود ترم برگردین این بچه اگه بلند شه و شماها رو نبینه هول می کنه
کامیار یه چشم گفت و بازوی منو گرفت که یه داد کشیدم
-کامیار – اَه ........... توام با این بازوت همه ش وسط دست و پاس
-کامیار این عطر کیه ؟
کامیار – فعلا بیا تا بهت بگم خودمم مطمئن نیستم
دو تایی راه افتادیم طرف خونه ی عمه م همونجور که راه می رفتیم بهش گفتم
-تو شک ت به کی می ره ؟
کامیار – همین چند ساعت پیش بعد دعوایی که اقا بزرگه با عممه اینا کرد افرین اومد پیش من مثلا اومده بود با هام حرف بزنه
-در مورد چی ؟
کامیار – باغ می خواست خرم کنه که برم تو جبه ی اونا و یه کاری کنم که اقا بزرگ راضی بشه باغ رو بفروشیم
-خب
کامیار – داشت برام صغری کبری می چیند
-که چی ؟
کامیار – می گفت اگه این باغ فروش بهر پول می اد دست مامانم و می تونیم باهاش چند تا اپارتمان شیک و ویلا و چی وچی و چی بخریم بعد شم تکلیف ماهام روشن می شه
-تکلیف چی ؟
کامیار – منم ازش همینو پرسیدم که گفت تکلیف من و تو دیگه
-یعنی تکلیف تو و من ؟
واستاد و یه نگاهی به من کرد و گفت
-سامان به خدا همچین می زنم تو این بازوت که نعره ت هفت اسمون بره ها
-واسه چی ؟
کامیار – می گم تکلیف من و افرین معلوم بشه اونوقت می گی تکلیف تو و من ؟
-خب اخه جمله ت یه جوری بود فکر کردم یه نقشه هایی برای من و تو کشیدن
کامیار – بابا این حرفا چیه می زنی ؟ الان همه فکر می کنن بین من و تو یه خبرایی هس
-اخ تو گفتی تکلیف من و تو منم فکر کردم می خوان یه کاری برای من و تو بکنن
کامیار – بابا انقدر من و تو من و تو نکن می ان می گیرن سنگسار مون می کنن آ
-اِ ....... گم شو
راه افتادیم
کامیار – اره خلاصه می گفت اگه اینجا فروخته بشه تکلیف من و توام روشن
-ببین بازم همونطوری گفتی
کامیار – چیی رو ؟
-گفتی تکلیف من و تو روشن می شه
دوباره واستاد و گفت
-ببین سامان جون اگه نظری چیبزی به من داری بهت بگم که همهش خیال خام ؟ من از اوناش نیستم که تا یه گوشه ی باغ میون درختا کسی گیرم بیاره هول بشم و خودمو ول بدم تو بغلش دارم بهت می گم که فکرای بیخودی نکنی
-گم شو کامیار الان وقت شوخی یه
کامیار- حالا اگه چشمت بین این همه دختر منو گرفته حداقل اول به خودم بگو که تا زوده یه خاکی تو سر خودمون بکنیم
-اصلا با تو نمی شه حرف زد بیا بریم
کامیار – خیلی خب قهر نکن می گم
-زود بگو رسیدیم
کامیار- ببنی الان می خوام نقل قول کنم از طرف افرین اگه وسطش گفتم من و تو منظورم از تو تو نیستی ا یعنی تکلیف من و تو این وسط روشن نخواهد شد که نخواهد شد به چند دلیل اول اینکه من هنوز سن و سالی ندارم دهنم هنوز بوی شیر می ده بعدشم من از مردای دست و پا چلفتی و شیربرنج مثل خوشم نمی اد مرد مورد علاقه من ترجیحا بیاد یه خرده هیز و یه کمی م بی حیا باشه فهمیدی یا نه پس اگه وسط حرفم گفتم من و تو به دلت صابون نزن و اون دندونای صاحب مرده تم واسه تن و بدن من تیز نکمن مرتیکه کوفتی
-کامیار الان گندم بیدار می شه ها ترو خدا زود تر بگو
کامیار – هیچی بابا بهم گفت که اگه برم خواستگاریش زنم می شه
-همینطوری رک بهت گفت
کامیار- نه مستقیما نگفت ولی منظورش همین بود
-اخه دقیقا چی گفت
کامیار – می گفت پدر و مادرش منتظرن که تکلیف باغ روشن بشه و بعدش دست ماها ور بذارن تو دست همدیگه
اصلا حواسم جمع و جور نبود بی اختیار گفتم
-دست ماها ور
کامیار – بی شرف پست منو تو این تاریکی اوردی زیر درختا و هی این حرفا رو بهم می زنی که تحریک بشم الان جیغ می کشم که اهل محل بریزن سرت و تیکه تیکه ت کنن
-اِ.......کامیار خجالت بکش صدات می ره اون طرف
کامیار- جلو تر بیای جیغ می کشم
خنده ام گرفته بود رفته بود پشت یه درخت واستاده بود مثل این دخترای بی پناه و صداشو نازک کرده بود و هی چرت و پرت می گفت
-کامیار به جون تو زشته الان صداتو می شنون
کامیار – مطمئن باش قبل زا اینکه دستت به من برسه خودمو کشتم
-واقعا که لوسی کامیار من رفتم
کامیار – خاک بر سر شیر برنج ت کنن وقتی من این حرفا رو یم زنم تو نباید بترسی و در بری باید بیای جلو
-بیام جلو که داد بزنی
کامیار – خره من وانمود می کنم که می خوام داد بزنم مطمئن باش هر قدم که تو بیار جلو تر صدای منم می اد پایین تر
-تو بالاخره با این شوخی هات یه بلایی سر ما می اری من رفتم
کامیار – اگه بری جیغ می کشم
-به درک هر غلطی می خوای بکنی بکن
کامیار- خره نرو شب به این خوبی مهتاب به این قشنگی درختا به این گنده گی فصل بهار به این طراوت حداقل بیا یه فیلم هندی بازی کنیم
-بیا بریم دیر شد الان گندم بیدار می شه ها خوبه حالا اقا بزرگه بهت سفارش کرده ها
از پشت درخت اومد بیرون و گفت
-اخه تو بد حرف می زنی منم که حواس حسابی برام نمونده
کامیار – بابا می گفت که پدر و مادرش م یخوان افرین رو بدن به من و دلارام رو به تو فهمیدی حالا
-جون من راست می گی
کامیار – اره به جون تو
-اون وقت تو چیکار کردی
کامیار – هیچی از دستش در رفتم و پریدم پشت یه درخت و براش ایچی که دانا ایچی کی دانا رو خوندم
-اِ .............. لوس نشو بگو چی بهش گفتی
کامیار – اب پاکیر رو ریختم رو دستش بهش گفتم که سامان عاشق گندم شده و منم که خیال زن گرفتن ندارم
-همینجوری زک بهش گفتی ؟
کامیار – همینطوری که نه تو که منو می شناسی هیچ وقت خانما رو از خودم نمی رنجونم در مورد تو و گندم همینجوری بهش گفتم اما در مورد خودم با دست پیش کشیدم و با پا پس زدم
-مرده شور ترو ببرن کامیار
کامیار – اخ من چه می دونستم این دختره از این راز با خبره ؟ اصلا من فکر شم نیم کردم که مثلا گندم بچه ی عمه اینا نیس
-حالا بیا زود تر بریم و برگردیم الان بیدار می شه ها
دو تایی راه افتادیم و رفتیم طرف خونه ی عمه اینا یه خرده که رفتیم از دور چراغاشون معلوم شد همه جلوی خونه عمه اینا جمع شده بودن و حرف می زدن پدر و مادر من و کامیار و خواهراش و اون یکی عمه م و عبلس اقا و افرین و دلارام خلاصه همه اونجا بودن همونجور که از لای درختا می رفتیم جلو یه مرتبه چشم کاملیا افتاد به ما تا ما رو دید یه جیغ کشید و داد زد و دوئید طرف ما و تا رسید و گفت
-داداش گندم کو
کامیار – تو اسیاب داره ارد می شه
کاملیا – ترو خدا کجاس داداش ؟
کامیار – راستش رو بهت گفتم کمکم داره ارد می شه
تقریبا دیگه همه جمع شده بودن دو ر و ورما و فقط چشم شون به دهن ما بود
کامیار راه افتاد طرف خونه ی عمه اینا و رو یه نیمکت نشست چشمای عمه کوچیکم از گریه باد کرده بود و مث خون قرمز شده بود شوهر عمه مم حال و روز درستی نداشت دم به ساعت گریه ش می گرفت و یه هق هق می کرد و دو تا می زد تو پیشونی ش و ساکت می شد و دو سه دقیقه بعد دوباره همین کارو می کرد
کامیار ساکت به همه نگاه می کرد و هیچی نمی گفت اونام جرات سوال کردن رو نداشتن یه خرده که گذشت اقای منوچهری با حالت التماس به کامیار گفت
-عمو ترو خدا بهمون بگو الان کجاس ببین دارم پس یم افتم دلم داره از حلق م می اد بیرون
یه دفعه زد زیر گریه و گفت
-یه عمر جون گندم تا به این سن و سال رسوندمش که اینطوری بشه ؟ داره جیگرم اتیش می گیره الو گرفتم خدا
دوباره زد تو پیشونی ش و ساکت شد فقط اروم شونه هاش تکون می خورد معلوم بود که داره گریه می کنه برگشتم به عمه م نگاه کردم تموم صورتش رو با ناخن هاش تراشیده بود انگار وقتی ما نبودیم انقدر گریه و زاری کرده بود و خودشو زده بود که الان دیگه جون به تنش نمونده بود اومدم به کامیار اشاره کنم که جیریان رو بگه و یه خرده خیال شو نو راحت کنه که خودش شروع کرد و اروم گفت
-فعلا جاش اّمن اما اگه ما یه خرده دیر تر رسیده بودیم حتما یه بلایی سر خودش اورده بود دیگه از اون گندم خبری نیس الان فقط اردش مونده
مادرم اروم اومد جلوی من واستاد و به بازوم نگاه کرد رنگش مثل گچ دیوار شده بود صورتش رو ماچ کردم که کامیار گفت
-اگه سامان به موقع نپریده بود جلو اون کارد اشپزخونه الان شیکم گندم رو پاره پوره کرده بود جون گندم رو این بچه نجات داد
چشمم افتاد به چشم پدرم یه احساس افتخار و سربلندی رو تو چشماش دیدم دست مادرم رو گرفتم و بردم طرف نیمکت و نشوندمش پیش کامیار و خودمم رفتم بغل کامیار واستادم که خودشو کشید کنار و جا داد من بشینم و گفت
-اون کسی که یه همچین چیزی به این دختر گفته باید خجالت بکشه از خودش باید شرم کنه ادم در حق دشمن شم یه همچین کاری نمی کنه هر چند که ما دیگه ادم نیستیم فقط دلم می خواد برین و یه نظر اون دختر رو ببینین تو این چند ساعت داغون شده شده مثل یه دیوونه
صدای هق هق شوهر عمه بلند تر شد کامیار برگشت یه نگاهی بهش کرد و گفت
-می خوام از اون کسی که یه همچین چیزی به گندم گفته بپرسم که از این جریان چی گیرش اومد؟ چه کینه ای از این طفل معصوم تو دلش بود که اینطوری ازش انتقام گرفت ؟ اخه به ماهام می گن فامیل ؟ اخه به ماهام می گن قوم و خویش ؟واله صد رحمت به غریبه
یه دفغه غمه م بی حال شد و خورد زمین همه پریدن طرفش و یکی شروع کرد شونه هاشو مالیدن ویکی دستاشو ماساژ دادن و بکی می زد تو صورتش و یکی م با لیوان به زور می خواست اب بریزه تو دهنش من و کامیار فقط نگاه می کردیم هر کی با داد و فریاد یه چیزی می گفت و یه تجویزی براش می کرد می گفت گلاب بیاریم یکی می گفت دندوناش کلید شده یکی میگفت هول کرده یکی می گفت شوکه شده
........