کامیار – بهتر نیس که جای این همه جون کندن و تفسیر های مختلف رو بررسی کردن و اخرش به یه نتیجه ی نیم بند غیر مستقیم رسیدن اون زبون صاحب مرده ت رو یه تکون بدی و حرفت رو مستقیم بزنی ؟

-اِ ........ گوش کن حالا می دونی ازم چی خواسته ؟

کامیار – یه جو عرضه

-یه قلب یعنی دو تا قلب

کامیار – واسه ادم مریض دنبال قلب می گرده ؟

-نه بهم گفته تا یاد نگیرم رو تنه ی درخت قلب بکشم باهام حرف نیم زنه

یه نگاهی به من کرد و گفت

-چه شرایط سهلی کاشکی از این شرطا از من می خواستن به جون تو دقیقه ای دو تا قلب منبت کاری شده تحویل شون می دادم حالا چی شد که یه همچین چیزی ازت خواست ؟

-همه ش تقصیر توئه دیگه از تو مهمونی همه رو ورداشتی بردی زیر یه درخت و خاطرات ده پونزده سال پیش ت رو نشون بدی ؟

کامیار – خاطرات من به شما ها چیکار داره ؟

-هیچی دیگه ازم پرسید تا حالا قلب رو درخت کشیدی؟ منم گفتم نه گفت اصلا تا حالا عاشق شدی ؟ منم یه فکری کردم و گفتم نمی دونم بعد گفتم یه دختری بود که تو راه مدرسه می دیدمش شاید عاشق اون شده باشم تا اینو گفتم عصبانی شد و گفت حتما براش رو تنه ی درخت قلبم کندی ؟ منم گفتم رو کاغذ سفیدم بلد نیستم قلب بکشم چه برسه رو درخت اونم گفت تا یاد نگرفتی نیا طرف من

کامیار – خب کار بدی کردی از حرف رو بهش زدی

-کدوم حرف رو ؟

کامیار – همون که بهش گفتی شاید عاق شده باشی به دخترا که نباید از این چیزا گفت خره هر وقت یه دختر با ناز و ادا ازت پرسید عزیزم تا حالا عاشق شدی با مثل نواز ضبط شده فقط بگی نه تو اولین و اخرین عشق منی اگه بازم گفت عزیزم وافعا از هیچ دختری خوشت نیومده ؟ دوباره باید بگی نه تو اولین و اخرین عشق منی اگه یه دختر گفت عزیزم اگه کسی تو زندگی ت بوده به من بگو بازم بلافاصله می گی نه تو اولین و اخرین عشق منی

-حالا باید چیکار کنم ؟

کامیار – چی رو ؟

-قلبا رو دیگه

کامیار- چاقو داری ؟

-تو اتاقم دارم

کامیار – بپر ور دار بیار

رفتم طرف خونه مون و از پنجره رفتم تو و یه چاقوی کوچولو ورداشتم و برگشتم پیش کامیار که گفت

-بیا همین درخت خوبه یاله بکن معطل نکن

-بی تربیت

کامیار – قلبا رو می  گم

رفتم جلو درخت و با چاقو شروع کردم به کندکاری که یه خرده بعد کامیار یه نگاه بهش کرد و گفت

-مرده شور اون عشق ت رو با این قلب کشیدنت رو ببره اینم قلبه کشیدی ؟

ببینم تو تا حالا یه قلب دیدی که مکعب مستطیل باشه ؟

یه نگاهی به قلبی که کشیده بودم کردم و گفت

-اخه این کارا یعنی چی ؟

کامیار – با احساس بکش الاغ داری این قلب رو بریا دختری که دوستش داری می کشی واسه معلم ت که نمی کشی نمره بهت بده نیگاه کن خیال می کنه سر جلسه ی امتحان علوم نشسته واسه قلبش بطن و دهلیزب چپ و راست رو کشیده خب یه بارکی سرخرگ ائورت و ساهرگ ششی رو هم بکش که نمره رو کاما لگبذب

-اخه تا حالا از این کارا نکردم اونم تو تاریکی

کامیار – بد بخت این کارا رو فقط باید تو تاریکی کرد روز روشن که نمی شه بری وسط باغ جلوی بابا و ننهی دختر براش قلب بکشی

-جون من کامیار بیا تو جای من بکش

کامیار – به به تقلب انم اول عشق و عاشقی ؟ بد بخت تقلب رو بگیرن دیگه تجدیدی م نداره ؟ یه ضرب ردی

-اخه من بلد نیستم

کامیار – می خواستی اون موقع ها جای درست خوندن بیا ی از این کارا بکنی که حالا دنبال تقلب و این چیزیا نباشی

-جن سامان یه دونه برام بکش

کامیار – بده به من اون چاقو رو بد بخت خر الاغ گاو نفهم برو کنار ببینم

چاقو رو ازم گرفت و گفت

-اگه یه دفعه فردا خانم معلم گفت بیا جلو روی خودم بکش چه غلطی می کنی ؟ گیرم ای دفعه من برات کشیدم

-بابا اخه من اصلا تو این خط ها نیستم خودم که نیستم هیچی بابامم نبوده

کامیار – بابای تو تو این خط ا نبوده ؟ پس بیا از این درختا بریم بالا تا بهت نشون بدم

-غلط کردی اصلا بابام تو این برنامه ها نیس گاهی وقتا که مثلا سرشام یا ناهار نشستیم و می خواد منو نصیحت کنه از پاکی دوران جوونی ش برام می گه و مامان مم تصدیق می کنه

کامیار – همون فقط مامانت باید تصدیق کنه اتفاقا چند وقت پیش بالای یهدرخت دو تا قلب پیدا کردم که مهر و امضای بابای تو پاش بود عجیب اینکه قلبارو هم وارونه کشیده حالا نمی دونم موقع کشیدن به دخت اویزونش کرده بودن یا خودش انحرافی چیزی داشته

-اِ ..... این چرت و پر تا چیه یم گی ؟ دو تا قلب بکش کار رو تموم کن دیگه

کامیار – مگه به این شلی هاس ؟

-خیلی خب شل که نیس هیچی خیلی م کار سختیه حالا می کشی ؟

کامیار – اول بگو ببینم چه نوغ قلبی می خوای ؟

-از همین قلبا دیگه دو تا بکش بره پی کارش دیگه

کامیرا – اولا که اگه این قلبا رو بکشی دیگه نمی ره پی کارش تازه اول شه یعنی به محض اینکه دست صاحب قلب دوم رو بیگری و بیاری اینجا و قلبا رو بهش نشون بدی تازه بد بختی ت شروع می شه عین یه سند محضری یه دیگه نمیشه زد زیرش چون به ثبت رسیده دیگه باید ارو زندگی ت رو بذاری کنار و هرس هی موقع باید صبح به صبح بیای و رگ های منتهی به قلب رو خوب پاک کنی و تو شو سمباده بزبنی که یه وقت رگ بسته نشه و عشق سنکوپ کنه باید مرتب امپر خونش رو چک کنی که کم نباشه اگه یه دفعه دیدی خون ش کمه و زود باید از تو جیگرت خون بریزی توش که یه دفعه قلبا گیز پاژ نکنن فشار خون ساعت به ساعت میزان ضربان دقیقه به دقیقه شمارش تعدا گلبول قرمز ثانیه به ثانیه

-بده به من اون چاقورو اصلا نمی خواد بکشی

کامیار – تقصی منه که دارم راهنمایی ت می کنم

-من که فقط می خوام دو تا قلب بکشم خودتو بگو که چه جوری به این همه قلب می رسی ؟

کامیار – من تموم قلبایی رو که کشیدم کنترات دادم به بیمارستا که خودشون کارشو بکنن

-بابا بکش بریم ساعت 1بعد از نصفه شبه

کامیار – خب حالا چه قلبی می خوای ؟

-مگه چند نوع قلب داریم ؟

کامیار – خیلی قلب با دیواره ی نازک قلب با دیوارهی  کلفت قلب با دریچه ی میترال گشاد قلب با دریچه ی میترال تنگ قلب چروکیده قلب صاف و اتو خورده قلب چاک چاک قلب سالم

پسر کجای کاری ؟ هر کدوم از انیا نشون دهنده ی یه نوع عشقه قلب سنگدل داریم با عشق خاموش شده قلب نازک با عشق بی دوام

اصلا تو نوع عشق ت رو بگو من خودم اتوماتیک برات می کشم

عشق اتشین می خوای یا عشق به خاکستر نشسته ؟ عشق تند می خوای یا عشق اروم ؟ عشق خونین می خوای یا عشق ملایم ؟

-بابا دیر شد

کامیار – من که منتظر تو ام ؟ بگو بکشم دیگه

-دو تا قلب بکش که مبلغ عشق باشه همین

کامیار – قلب تبلیغتی می خوای ؟ بگیر برادر این چاقو رو من کار تبلیغاتی نمی کنم سفارشت ر ببر جای دیگه بده

اومدم یه چیزی بهش بگم که یه مرتبه از ته باغ از خونه ی گندم اینا سر و صدا بلند شد

دو تایی یه خرده گوش دادیم که کامیار گفت

-دارن تاتر اقتصادی فرهنگی اجتماعی سیاسی بازی می کنن یا دعواس ؟

-انگار دعواس

کامیار-خونه ی عمه اینا از این خبرا نبود که بیا بریم ببینیم چی شد

-من نمی ام زشته توام نرو به ما چه مربوطه حتما یه اختلاف خونوادگیه

کامیار-تو این باغ هر اتفافی بیفته به من مربوطه تو میخوای نیایی نیا من که رفتم

-اِ......صبر کن اومدم

(دو تایی از لای درختا اروم اروم رفتیم طرف خونه ی گندم اینا و تا رسیدیم که صدای شیکستن یه شیشه بلند شد و پشت سرش یه شیشه ی دیگه

دو تایی رفتیم پشت شمشادای جلو خونه شون قایم شدیم که صدای گندم بلند شد )

-دزد دروغگو ها چطوری دلتون اومذ ؟چرا؟چرا؟چرا؟

اینارو می گفت وجیغ می کشید و گریه می کرد همجنین نعره می کشید و حرف می زد که ما یه ان فکر کردیم که خونشون دزد اومده

گندم-چرا اینکارو کردین ؟چرا؟

گندم اینارو با گریه وداد وجیغ می گفت و عمهم و شوهر عمهم هی اروم قربون صدقش می رفتند

-گندم –حابلا من چیکار کنم؟تکلیف من چیه؟دزد

من و کامیا ریه نگاهی به هم کردیم کخ یه دفعه شیشه ی پنجره شکست و یه صندلی از تو خونه افتاد بیرون

 

 

کامیار-تو که می خواستی قلب بکشی خب خب خبر مرگت یه خرده زودتر اقدام می کردی که این دختره رو انقدر نچزونیش

-حالا وقت شوخی یه؟بذار ببینمسر چی اینطوری دعواشون شده

کامیار-این هر جی هست یه دعوای معمولی نیس می گم بیا بریم تو

-اخه یعنی درسته که ما دخالت کنیم؟

کامیار-یعنی همینجوری همین گوشه بشینیم؟

-نمی دونم

"یه لحظه صداها قطع شد و یه دفعه صدای شیون و گریه و زاری عمه م و شوهر عمه م بلند شد وبازم صدای شکستن لیوان و بشقاب و این چیزا اومد

کامیار – تو نمی ای نیا منکه رفتم تو

اینو گفت و پرید و از رو شمشادا زد شد و رفت پشت در خونه ی گندم اینا و شروع کرد به در زدن و عمع و شوهر عمه م رو صدا کردن

کامیار – عمه اقای منوچهری گندم

کامیار بلند بلند صداشون می کرد و محکم می کوبید به در که یه دفعه صدای اقای منوچهری بلند شد

-کامیار بیا تو کمک کمک

تا کامیار صدای اقای منوچهری رو شنید دیگه معطل نکرد و از اون طرف از پنجره ای که شیشه ش شکسته بود پرید تو خونه و منم دنبالش تا رسیدیم تو خونه دیدیم تموم اسباب و اثاثیه شکسته و درب و داغون شده و عمه م یه گوشه غش کرده و اتاده دوئیدم طرف اشپزخونه که سر و صدای گندم و اقای منوچهری از اونجا می اومد تا رسیدیم دیدیم اقای منوچهری با گندم گلاویز شده یعنی اقای منوچهری چاقوی اشپزخونه رو ورداشته و انگار می خواد گندم رو بکشه و گندم دستای اقای منوچهری رو گرفته و داره از خودش دفاع می کنه

یه ان هر دومون خشک مون زد که با فریاد اقای منوچهری یه تکون خوردیم

اقای منوچهری- چرا واستادین ؟ بیاین کمک دیگه

اینو که گفت دو تا یی پریدیم طرف شون کامیرا رفت طرف اقای منوچهری و منم رفتم طرف گندم که کامیرا به حالت فریاد گفت

-بیایم کمک که دختره رو با چاقو بکشی ؟

اقای منوچهری که هم داشت گریه می کرد و هم فریاد می کشید گفت

-داره خودشو می کشه داره خودشو می کشه

یه ان تازه ما متوجه شدیم که چاقو دست گندمه اما دیگه دیر شده بود چون کامیار دستای اقای منوچهری رو از دستای گندم جدا کرده بود و منم حواسم به اقای منوچهری بود فقط خدا رحم کرد که من و کامیار هر دو با هم در یک لحظه پریدیم طرف گندم که چاقو رو برده بالا و داشت می اورد پایین طرف شکمش دقیقا در لحظه یا دستای ما رسید به گندم که چاقو اومد پائین و لبه ش گرفت به بازوی من

یه دفعه خون مثل فواره پاشید رو هوا

کامیار – کشتی سامان رو بی انصاف

اینو گفت و چاقو رو از تو دستای گندم کشید بیرون و اومد طرف من

کامیار – کجات خورد ؟

-مواظب اون باش

کامیار – می گم کجات خورد ؟

-بازومه چیزی نیس

برگشتم و به گندم که مات شده بود به بازوی من نگاه کردم از بازوم همینجوری داشت خون می رفت اونم دستاشو گرفته بود جلو دهن ش و فقط به بازوی من نگاه می کرد

کامیار پرید و یه دستمال ورداشت و پیچید دور بازوی من و محکم گره زد و بعد برگشت طرف اقای منوچهری و گندم و با فریاد گفت

-این چه بساطی درست کردین ؟

اقای منوچهری دستش رو گذاشت رو قلبش و نشست رو یه صندلی و تا اومد حرف بزنه که گندم از تو اشپزخونه فرار کرد بیرون

اقای منوچهری م که اینو دید با حلت نیمه غش فقط گفت

-بگیرینش نذارین بره می خواد یه بلایی سر خودش بیاره بگیرینش

اینو که گفت دوئیدم دنبال گندم یه دستم به بازوم بود و می دوئیدم دنبالش

کامیارم دنبال من می دوئید تا رسید بهم بازوم رو گرفت و گفت

-بیا بریم بیمارستان

-گندم بریم دنبال گندم

کامیار – ولش کن پدر سگ چاقو کش رو الان باید به این زخم برسیم

-نه تو بیا کاریت نباشه

کامیار – خونریزی داره الاغ

-چیزی نیس بیا بهت می گم

دو تا یی زدیم از خونه بیرون تا رفتیم تو باغ دیدیم همه ی اهل خونه ها با لباس خواب دارن می ان طرف خونه ی گندم اینا تا مار و دیدن یعنی وضع منو با اون لباس خونی و بازوی بسته دیدن یه جیغ کشیدن

کامیار  که زیر بغل منو گرفته بود و دتایی داشتیم می دوئیدیم تا اونا رو دید نتونست خودشو نگه داره و گفت

-وای خدای مهربون چقدر ادم با لباس خواب چه صحنه ی هیجان انگیزی

حیف که وقت ندارم و گرنه ............

خنده م گرفته بود از حرفاش

-حالام ول نیم کنی ؟ بدو

کامیار – وقت رو که تلف نکردم در حال دوئیدن گفتم حیف بود سر راه یه نگاهی م به اینا نکنم

دوتایی همونطور که می دوئیدیم زدیم زیر خنده که یه دغعه از یه طرف دیگه باغ چشم مادرم اتاد به من و تا درد لباسم خونی غش کرد

کامیار – چه حادثه ی شومی ؟ فقط سه تا مجروح داشتیم

-بدو کامیارکجا رفت گندم ؟

کامیار – اوناهاش داره می ره از باغ بیرون

-تو بدو ماشینو بیار

کامیرا رفت طرف گاراژ و منم از در باغ رفتم بیرون و دوئیدم دنبال گندم

وسط خیابون رسیدم بهش و مچ دستش رو گرفتم و کشیدم

-واستا ببینم

گندم – ولم کن

-می گم واستا

تا خواست دستشو از تو دستم در بیاره که مچ دستش رو یه فشار دادم که از درد جیغ کشید و نشست رو زمین

-چرا همچین می کنی دختر ؟ این چه دیوونه بازیه ؟

گندم که داشت گریه می کرد اروم گفت

-ولم کن سامان بذار برم

-اخه چرا ؟ کجا بری ؟

گندم – نمی دونم تو فقط بذار برم خواهش می کنم سامان

-یعنی چی ؟ اخه چی شده ؟

گندم – فقط بذار برم

-چرا ابروریزی می کین ؟ پاشو ببینم

بلند شد واستاد و یه نگاهی تو چشمام کرد و بعد یه نگاهی به بازوم کرد و دوباره زد زیر گریه تو همین موقع کامیارم با ماشینش رسید و جلومون ترمز کرد و اومد پائین و گفت

-دختره ی دیوونه ببین چه بلایی سر این بچه اوردی

-ولش کن کامیار

کامیار – سوارشین ببینم

گندم – من نمی ام

کامیار – می گم سوارشو دختر الان زخم این بچه ناسور می شه

در عقب ماشین رو واکرد و گندم رو نشوندیم تو ماشین و کامیار پرید پشت فرمون و منم اون طرف سوار شدم که مش صفر رسید بهمون و گفت

-چی شده اقا ؟ کجا می رین ؟

کامیار – مش صفر این دفعه واقعا داریم می ریم که کمک کنیم خداحافظ

اینو گفت و با سرعت حرکت کرد ده دقیقه ی بعد جلو بیمارستان زد رو ترمز و پیاده شد منم از اون ور پیاده شدم و در عقب ماشین رو وا کردم و دست گندم رو گرفتم و خواستم پیاده ش کنم که گفت

-ولم کن سامان شما برین من همینجا هستم

-نمی شه توام باید بیای

کامیار – با زبون خوش بیا پائین اگه یه مو از سر این بچه کم بشه من می دونم و شماها بیا پایین بهت می گم

خلاصه سه تایی راه افتادیم طرف اورژانس بیمارستان و رفتیم تو تا یه پرستار چشمش به لباس من افتاد دوئید جلو و منو برد تو بخش جراحی و پانسمان و دکرت رو خبر کرد تا دکرت برسه پرستار با کامیرا لباس منو در اوردن که پرستاره گفت

-چی شده این ؟

کامیار- هیچچی بابا بازیم می کردیم سر اسباب بازی رفت تو بازوی این

پرستار – بازی ؟ این وقت شب ؟

کامیار – بازی وقت و بی وقت نداره که ادم بازیش که گرفت باید بازی کنه

پرستاره خنده ای کرد و شروع کرد به شستن بازوم کامیار یه نگاهی به من کرد و یه دستی به موهام کشید و گفت

-درد داره ؟

-نه

کامیار – بمیرم برات که چقدر خر مظلومی

بعد یه سقلمه زد به گندم که پهلوی ما واستاده وبد و داشت به من نگاه می کرد و گفت

-بازوی بچه قلوه ن شده می بینی ؟

گندم دوباره زد زیرگریه به کامیار اشاره کردم که کاریش نداشته باشه تو همین موقع دکتر اومد و سلام کرد و ماهام جوابش رو دادیم و یه نگاهی به زخم من کرد و گفت

-پرستار گفت بازی می کردین سر اسباب بازی رفته تو بازوی این اقا درسته ؟

کامیار – اره دکتر جون سرش وامونده خیلی تیز بود

دکتر خنده ای کرد و گفت

حتما اسباب بازی خطر ناکی بوده

کامیار – بعله

دکتر –حالا اسبابا بازی چی بوده ؟

کامیار – کارد اشپرخونه

دکرت – کی باهاش بازی می کرده ؟

کامیار – یه لات چاقو کش بی تجربه ی تازه کار

دکتر – اما از این تازه کارا

کامیار – که هر چی می کشیم از دست اینا می کشیم دکتر جون کارت رو بکن بچه از دست رفت

دکرت – نگران نباشین چیز مهمی نیس

کامیار – می خوام جاش رو بازوش نمونه دکتر جون

دکتر – نمی مونه عمقی فرو رفته خود زخم کوچیکه

کامیار برگشت یه نگاه به گندم کرد و گفت

-پس دکتر جون انگار خدا رحم کرده اگه این زخم طرف سینه بود

دکتر – اگه بود دیگه کاری از دست کسی بر نمی اومد

کامیار – تف به گور پدر هر چی چاقو کش ناشی

خلاصه دکتر شروع کرد به بخیه زدن بازوم و وقتی تموم شد پانسمان کرد و برام یه نسخه نوشت و داد دست کامیار و رفت اومدم از تخت بیام پائین که نذاشت و گفت

-یه دقیقه صبر کن من این دستورالعمل دواها رو از این خانم پرستار بگیرم و بیام

-دستورش رو که دکتر تو نسخه نوشته حتما

کامیار – باشه یه بار دیگه بپرسیم ضرر نداره که

-خب برو از خود دکرت بپرس

کامیار – دکتر سرش شلوغه مزاحمش نشم بهتره همین خانم پرستار می گه می ره پی کارش دیگه تو یه دقیقه بخواب تا من برگردم

داشت اینارو می گفت که همون خانم پرستار اومد طرف ما و تا رسید گفت

-شکر خدا به خیر گذشت

کامیار – اره الحمدلله خدا خیلی بهش رحم کرد ببخشین خانم پرستار این نسخه رو کجا بیاد بپیچم ؟

پرستار – هر داروخانه که باشه

کامیار – اخه ما تو این محله غریبیم نمی شه شما یه تک پا لطف کنین و بیاین به ما دواخونه رو نشون بدین ؟

پرستار – اخه من الان شیفت م

کامیار – خب ماها صبر می کینم هر وقت شیف تون تموم شد تشریف بیارین

پرستار – پس مریض تون چی می شه ؟

کامیرا – گور بابای مریض مونم کرده فعلا که حالش خوبه

خنده م گرفت خانم پرستارم خندید و گفت

-اخه شیفت من صبح ساعت 9 تموم می شه

کامیار – خب بشه دیگه چیزی به صبح نمونده که الان ساعت 2 بعد از نصفه شبه تا چم بهم ببزنیم شده 9 صبح این یه خرده رو هم صبر می کنیم چه عیبی داره ؟

اومدم یه چیزی بهش بگم و از جام بلند شم که به زور منو خوابوند رو تخت و گفت

-بخواب تو مجروحی مثلا

-بذار بریم خونه اخه

کامیار – می دونی چقدر خون ازت رفته ؟ بخواب بذار مغز استخونت حداقل نیم لیتر خون تولید کنه بچه

-مغز ایتخون من تولید کنه یا مال تو ؟

کامیار – ببخشین خان پرستار این جراحت ش عقونی شده داره هذیون می گه می دونین حالا که فکر می کنم می بینم یه نفر باید تا چند وقت از این مجروح پرستاری کنه چه کسی م بهتر از شما ؟ اجازه می دین ادرس بدم خدمت تون تشریف بیارین منزل و زیر بال و پر ما رو بگیرین ؟

تو همین موقع نگهببان بیبمارستان اومد تو قسمت اورژانس و بلند گفت

-ببخشین اقا این بنز جدیده مال شماس ؟

کامیار – با اجازه تون امری بود ؟

نگهبان – لطفا تشریف بیارین جابجاش کنین ماشین می خواد از تو پارک بیاد بیرون

تا اینو گفت از جام بلند شدم و گفتم

-برو حساب بیمارستان رو بکن بریم خونه دیر شد

مجبوری رفت طرف صندوق و منم از پرستار که می خندید تشکر کردم و با گندم راه افتادیم طرف در که یه خرده بعدم کامیرا اومد و سه تایی از بمارستان رفتیم بیرون و سوار ماشین شدیم و راه اتادیم یه خرده که رفتیم به گندم گفتم

-چی بود جریان ؟

کامیار – چیزی نبود یه دعوای ساده ی خونوادگی بود که منجر به یه قتل و یه نقص عضو شد

-بذار ببینم چی شده کامیار

گندم سرش رو برگردوند طرف شیشه و یه خرده بیرو رو نگاه کرد و بعد گفت

-سیگار دارین ؟

من و کامیار یه دفعه برگشتمی طرفش

کامیار – سیگار نداریم اما منقل با زغال خوب موجوده بیارم خدمت تون ؟

یه خرده ساکت شد و بعد گفت

-طرف خونه نرین من دیگه اونجا نمی ام

-اخه برای چی ؟

بازم هیچی نگفت کامیارم بهم اشاره کرد که ولش کنم منم دیگه چیزی نگفتم

چند دقیقه بعد رسیدیم در باغ و واستادیم که یه دفعه گفت

-حمال مگه بهت نگفتم اینجا نیا

من و کامیار شوکه شدمی تا حالا سابقه نداشت گندم باکسی اینطوری حرف بزنه اصلا شخصیت گندم اینطوری نبود

کامیار – به من می گی حمال ؟

گندم – به جفت تون می گم

کامیار – تو غلط می کنی برو پایین ببین ممرده شور تو و اون ننه و بابات رو ببرن با این بچه تربیت کردن شون

تا اینو گفت گندم در ماشین رو وا کرد و پیاده شد منم پیاده شدم تا خواست بره اون طرف خیابون رسیدم بهشت و دستشر و گرفتم و گفتم

-این چه طرز حرف زدنه گندم ؟ از تو بعیده

گندم – توام برو بمیر

یه نگاهی بهش کردم و گفتم

-تو همون گندمی ؟

گندم – ولم کن می گم ولم کن

-ول ت کنم کجا بری ؟

گندم – به تو مربوط نیس

-داری عصبانی م می کنی ا

گندم – عصبانی شی چه غلطی می کنی ؟

-تو چرا اینطوری شدی ؟

گندم – به تو چه ؟

-بیا بریم خونه زشته ابرو جلو همسایه ها برامون نذاشتی تو

گندم – من اصلا ابرو ندارم

-یه بار دیگه این مزخرفا از دهن ت در بیاد هر چی دیدی از چشم خودت دیدی فهمیدی ؟

گندم – گم شو کثافت

تا یانو گفت همچین بازوش رو فشار دادم که جیغ کشید و نشست رو زمین یه لحظه به خودم اومدم و بهش گفتم

-بلند شو بریم تو اگه مشکلی برات پیش اومده با زبون خوش بگو تا یه فکری براش بکنیم پاشو بریم

بلند شد و همونجور که با دست دیگه ش بازوش رو گرفته بود گفت

-احمق دستم شیکست

-تقصیر خودته بیا بریم تو

گندم – اگه نذاری برم جیغ می کشم

-داری دیگه از شور بردش می کنی بیا بریم

اینو گفتم و دستش رو کشیدم ببرم خونه که شروع کرد جیغ کشیدن و کمک خواست منم یه سیلی محکم زدم تو صورتش کامیارم از ماشین پرید پایین

اصلا مونده بودیم این گندم که هیچوقت کوچکترین حرف بدی از دهن ش بیرون نمی اومد چرا اینطوری شده

کامیار یه اشاره بهم کرد که جلو خودمو بگیرم اونقدر عصبانی بودم که نفهمیدم چیکار کردم اصا دست خودم نبود از دست خودم عصبانی بودم

برگشتم به گندم که صورتش رو تو دستاش گرفته بود و اروم گریه می کرد نگاه کردم از خودم بدم اومد

کامیار دو تا سیگار روشن کرد و یکی ش رو داد به من تکیه م رو دادم به ماشین و چشمامو بستم نیم دونم چقدر به همون حالت موندم که کامیار بازوم رو گرفت چشمامو واکردم بهم اشاره کرد که برم طرف گندم

برگشتم و خونه های روبرو رو نگاه کردم یکی دو تا پنجره وا شده بود و چند تا از همسایه ها داشت ماها رو نگاه می کردن سیگارم رو انداختم زمین و رفتم طرف که همونجوری واستاده بود اروم نازش کردم یه دفعه صورتش رو برگردوند طرف من اونقدر تو چشماش کینه ونفرت بود که یه ان جا خوردم

گندم – چیه ؟ بازم  می خوای بزنی ؟ بیا بزن

-معذرت می خوام گندم اصلا دست خودم نبود

اشک هاشو پاک کرد اومد یه چیزی بهم بگه که یه دفعه چشمش افتادبه بازوم که پانسمان شده بد حرفش رو خورد و حالت صورتش عوض شد دیگه از اون نفرت و کینه ی یه خرده پیش تو صورتش خبری نبود دستش رو گرفتم و گفتم

-اگه دلت نمی خواد بریم خونه خب نمی ریم بگو کجا می خوای بریم

گندم – برام فرقی نمی کنه

-پس بیا سوار ماشین شو

در ماشن رو براش واکردم و نشست تو و منم رفتم جلو نشستم

کامیار – من برم یه سر خونه بزنم و بیام جایی نرین ا

ده دقیقه بعد برگشت و موبایل منو بهم داد و نشست پشت فرمون و گفت

-کجا دلت می خواد بریم گندم ؟

یه نگاهی بهش کردم قیافه ش خیلی عوض شده بود یه اشاره بهش کردم که سرش رو برام تکون داد و ماشین رو روشن کرد و راه اتاد پیچید تو کوچه پس کوچه و بعدش یه گوشه واستاد و برگشت طرف گندم و گفت

-اینو کی بتو گفته ؟

گندم سرشو انداخت پایین و هیچی نگفت

-چی شده کامیار؟ چی رو کی به گندم گفته ؟

کامیار – یه کثافت اشغالی به گندم گفته که بچه ی عمه انیا نیس

-یعنی چی بچه ی عمه اینا نیس ؟

کامیار یه نگاه چپ چپ به من کرد که تازه متوجه ی منظورش شدم و برگشتم و به گندم نگاه کردم همونجور تو چشمای من نگاه کرد و گوله گوله اشک از چشماش اومد پائین بی صدای بی صدا اشک از چشماش می اومد پائین حتی یه مژه م نیم زد فقط تند تند قطره اشک بود که از چشماش می ریخت رو صورتش داشتم دق می کردم

-یعین چی این حرفا ؟ این مسخره بازیاچیه ؟ کدوم کثافتی یه همچین حرفی زده ؟ تو چرا باور کردی ؟ چقدر ساده ای تو اینا همهش دروغه کی اینارو به تو گفته ؟ برگرد خونه ببینم کامیار این دری وریا چیه دیگه

تا اینارو گفتم گندم اروم دستش رو برد زیر بوزش و یه کاغذ زرد کهنه رو در اورد و گرفت جلو من چشمم تو چشماش بود اما دستم رفت طرف کاغذ

ازش گرفتم اما هنوز داشتم به چشماش که یه برق عجیب و غریب توش پیدا شده بود نگاه می کردم یه حالت عجیبی پیدا کردهب ود یه حالت ترسناک

کامیار کاغذ رو از دستم گرفت و از ماشین پیاده شد و رفت جلوی چراغای ماشن و وازش کرد منم پیاده شدم و رفتم پیشش

تو کاغذ نوشته شده بود اینجانب قدرت . ....... فرزند خود عزت را واگذار کردم سرپرستی نامبرده از این به بعد با خانواده ی...... است و اینجانب هیچگونه حقی نسبت به بچه ندارم

بعد نوشته و امضاء و اثر انگشت

سر مو از رو کاغذ بلند کردم و به کامیار که داشت از تو پاکت سیگارش دو تا سیگار در می اورد نگاه کردم و گفتم

-این یعنی چی ؟ انیکه دلیل ..........

نذاشت حرفم رو تموم کنم و سیگار رو روشن کرد و داد دست من و گفت

-شلوغش نکن سامان

-این حرفا که درست نیس کامیار ؟ مگه نه ؟

فندکش رو زد و سیگار خودشم روشن کرد و یه پک محکم زد و دودش رو تو سینه ش نگه داشت دلم می خواست همین الان با منطق همیشگی ش ثابت کنه که همه ی این حرفا دروغه دلم می خاست با اون ارامش مطمئن ش بهم نشون بده که اینا همه ش دروغه دلم می خواست همین الان شوخی رو شروع کنه و همه مو نو بخندونه و بهمون بگه که همه ی این حرفا دروغه اما فقط جلو ماشین واتاده بود و سیگارش رو می کشد وقتی دید دارم نگاهش می کنم گفت

-سیگارت رو بکش واسه سرطان خوبه

یه ان احساسا کردم که بازوم درد می کنه تا الان متوجه دردش نشده بودم خواستم برم یه گوشه بشینم که اروم بهم گفت

-مواظب رفتارت باش سامان گندم داره نگاه مون می کنه عکس العمل بدی نشون ندی

-کامیار یعنی اینا همه راسته ؟

کامیار – نمی دونم اما وقتی یه خرده پیش رفتم خونه عمه و اقای منوچهری خیلی ترسیده بودن

-خب یعنی چی ؟

کامیار – یعنی اینکه یه چیزا یی حتما هس

-یعنی گندم دختر اونا نیس ؟

کامیرا – مگه برای تو فرقی می کنه ؟

-نه

برگشت تو ماشینن رو نگاه کرد و گفت

-اما برای اون طفل معصوم خیلی مفرق می کنه بیخود نیس که یه دفعه داغون شده

-حالا باید چیکار کننیم ؟

کامیار – هیچی خیلی از کار ها است که فقط زمان انجامش می ده فعلا بیا بریم پیشش اون الان خیلی به کمک احتیاج داره

-به کمک ما ؟

کامیار – نه به کمک خدا بیا بریم تو

سیگارامونو انداختیم دور و رفتیم تو ماشین گندم فقط به دهن ما نگاه می کرد یه خرده سکوت کردیم و کامیار گفت

-ببین گندم جون یه ورق کاغذ چیزی رو نشون نمی ده ..........

گندم – خودشون گفتن

-خود کیا گفت

گندم – مامانم و ...............

یه دفعه حرفش رو خرد و گفت

-اونا

کامیار – اونا کین ؟

گندم – همون دوتا

-کدوم دوتا ؟

گندم – دیگه نمی تونم بگم مامان و بابام چون اونا پدر و مادر من نیستن

من و کامیار یه نگاهی به همدیگه کردیم که کامیار گفت

-یعنی اونا صدات کردن و گفت که تو بچه ی ما نیستی ؟ و بعد ش هم این رو دادن دستت

یه دفعه زد زیر گریه همچین گریه می کرد که تموم بدن ما می لرزید یه گریه ای که ادم فکر نمی کرد اصلا تمومی داشته باشه اما یه دفعه قطع شد اصلا حالت طبیعی نداشت شروع کرد اشک هاشو پاک کردن و خندیدن و گفت

-بچه ها ببخشین اگه حرف بدی بهتون زدم اصلا دست خودم نیست نمی دونم چه جوری براتون بگم مثل اینکه رو هوام انگار از یه جای بلندی ولم کردن پایین نمی دونم چی باید بگم نمی دونم چیکار باید بکنم شماها کمکم می کنین مگه نه هر چند که پسر دایی هام نیستین اما بالاخره یه موقع که با هم دیگه هم بازی بودیم دیگه مگه نه این همه سال با هم بودیم دیگه وسطی بازی می کردیم  آ با هم استخر می رفتیم با هم گرگم به هوا بازی می کردیم یادتونه که اره اره امروز صبح یادته سامان اومده بودی پشت پنجره اتاقم داشتی نگاهم می کردی یادته

یه دفعه جیغ کشید و گفت

-یادته کثافت یا نه

از همون صندلی جلو که نشسته بودم دستش ور گرفتم و گفتم

-معلومه که یادمه این حرفا......

گندم – امشب م یادته دوتایی داشتیم حرف می زدیم اره اره

-اونم یادمه چار باید یدم نباشه اخرشم بهم گفتی شیر برنج شل

گندم – غلط کردم غلط کردم دیگه نمی گم دیگه نمی گم

داشت مثل بید می لرزید نفساش به شماره افتاده بود اصلا صدا درست از تو گلوش در نمی اومد دست منو وسط دستشا محکم گرفته بود و ول نمی کرد همچین دستش می لرزید که اصلا نمی تونستم نگه ش دارم بریده بریده حرف می زد و رنگش شده بود مثل گچ دیوار انگار که یه روح دیده باشه داشت از ترس سکته می کرد

-چیزی نیس گندم طوری نشده به خدا الان ما می ریم ....

گندم – نه نرین ترو خدا ترو خدا من هیچ جایی رو ندارم برم کجا بمر چیکار کنم ترو خدا تنهام نذارین

-گندم گندم

یه دفعه کامیار سرم داد کشید و گفت

-بلند شو برو پیشش دیگه الاغ

بعدشم از ماشین پیاده شد و در ماشین رو محکم کوبید بهم منم از لای صندلی پریدم و رفتم عقب

فصل دوم

چند دقیقه بعد کامیار در مماشین رو وا کرد و گفت

-خیلی خب بسه دیگه چه خبره بابا گفتم فقط یه خرده دلداریش بده

دیگه گندم نسبتا اروم شده بود تا کامیار سوار ماشین شد گفت

-اروم شدی دختر عمه جون

گندم – منکه دیگه دختر عمه شماها نیستم

کامیار – این حرفا چیه نا سلامتی ماها ادمیم اینکه نمی شه یه دفعه یه تیکه کاغذ بدن دست ادم و بعدش همه چی باطل بشه و یه عده یه مرتبه با هم غریبه و نامحرم بشن بابا این کاغذا رو ما خودمون درست کردیم این قوانین و قاعده رو خودمون ساختیم قرار نیس که همین کاغذا که درست شده دست خودمونن پدر خودمون رو در بیارن ماها به خدا همه مون یکی هستیم ریشه همه مون از یه جاس فقط تو بازی روزگار وقتی یارکشی می کردیم هر کدوم می رفتیم تو یه دسته با هم رقابت می کردیم همدیگرو می زدمی با همدیگه بد می شدیم اما بازی که تموم می شد دسته ها بهم می خورد و دوباره همه با هم خوب می شدیم و دوباره می شدیم پسردایی و پسر عمو و دختر عمه همدیگه اگه قرار باشه که یه برگ کاغذ یه دفعه این طوری همه چیزو خراب کنه که دیگه سنگ رو سنگ بند نیم شه اگه مثلا فردا پس فردا از تو صندوقچه بابای من یه تیکه کاغذ پیدا بشه و معلوم کنه مثلا من مسلمون نبودم و یه دین دیگه داشتم باید شماها بریزین سر من و تیکه تیکه م کنین اگه پس فردا مامانم بغچه ش رو واکنه و یه بنچاق در بیاره و به من بگه که مثلا جای اقا بزرگه استالین بابا بزرگ من بوده و تو شوغ پلوغی انقلاب روسیه منو اوردن ایران دیگه من می شم یه روس کمونیست اگه یه قفته دیگه عمه بزرگه منو صدا کنهی ه گوشه و بگه عمه جون بگیر این شجهر نامه مال توئه منم ببینم که راست می گه و اسم و فامیل و مشخصات من خورده تو یه ورق پاره پوره و نشون می ده که من یکی زا نوادگان اتیلام باید بگیرن منو اعدام کنن

گندم – اگه یه همچین چیزی بشه تو دیگه می تونی بگی یه روس یا یه هون هستی

کامیار – اما واقعا یه روس یا یکی از مردم قبایل هون که نیستم یه ایرانیم

هر کسی همونی که پرورش داده شده بذار برات بهتر بگم اگه همنی فردا دانشمندا بخوان اسم موجودات ور عوض کنن و مثلا به ما ادما بگن گاو و به گاوا بگن ادم ماها همه گاو می شیم و از همون موقع باید شیرمونو بدوشن تو الن خبر داری که بین ما ایرانیا چقدرمون از نوادگان عربائیم خودمونم خبر نداریم اون وقتی که فربا حمله کردن به ایران و زن ها و دخترای ایرانی رو به اسارت بردن تو عربستان و کنیزشون کردن و ازشون بچه دار شدن و به خاطر ابرو ریزی زدن زیرش و بچه ها رو به امان خدا ول کردن اون بچه ها چی شدن هیچی اونام رفتن زن گرفتن و شوهر کردن بچه دار شدن و بچه هاشونم همین کارو کردن تا رسیده به امروز اگه یکی راه بیفته و تحقیق کنه یه دفعه دیدی همین سامان مظلوم و ساکت از خاندان عبیداله بن زیاده پس بگیریم همین الان بکشیمش قبل از حمله اعراب به ایران همه اجداد ما زرتشتی بودن ماهام بچه های همونائیم اما همه مون مسلمون شدیم خب حالا عربا بیان و بگن نخیر شماها هیچکدوم مسلمون نیستین اینکه نمی هش ادما همونن که خودشون می خوان باشن باور ادماس که می سازدشون

گندم سرشو گرفت تو دستش و یه خرده بعد گفت

-بریم بیرون حالت خفگی دارم

سه تایی زا ماشین اومدیم پائین و رفتمی تو پیاده رو و گندم به یه درخت تکیه داد و گفت

-خواهش می کنم یه سیگار بهم بدین

کامیار پاکت سیگارش رو در اورد و گرفت جلوش و یکی ورداشت و کامیار برشا روشن کرد چند تا پک که زد به سرفه افتاد و سگار ور انداخت دور و گفت

-تا حالا فکر می کردم که سیگار ادم رو اروم می کنه

کامیرا – چیزی که ادم رو اروم می کنه عقل ادمه

گندم – شماها اگه جای من بودین چیکرا می کردین

کامیار – نمی دونم اما حداقل سعی می ردم که خوب فکر کنم

گندم – خبو فرک کردن یعنی چی یعنی اینکه تموم این اتفاقایی رو که افتاده فراموش کنم و اصلا دیگه بهش فکر نکنم یعین انگار نه انگار که چیزی شده

کامیار – نه تو دیگه نمی تونی چیزی رو فراموش کنی الان دیگه یه سوال پیش اومده یه سوالی که باید براش جواب پیدا کرد حرفی که نباید گفته می شده گفته شده حالا دیگه اگه خودتم بخوای دیگه نمی تونی دنبالش نباشی

گندم- پس چیکار باید بکنم

کامیار- باید وقتی به جواب رسیدی قبولش کنی مثل بعضیا نباشی که وقتی جواب ور فهمیدن و براشون مسلم شد که جواب درسته بازم قبولش نمی کنن و دنبال یه جوابی می گردن که باب طبع شون باشه حالا مهم نیس که درست باشه یا نه براشون مهم اینه که خودشون اونو بپسندن

گندم – بهمن بگین الان رو باید چیکار کنم من الان نمی دونم چیکار باید کرد

کامیار – هیچی مگه تو گناهی کردی که باید حتما کاری بکنی تو فعلا بیشتر از هر چیزی به استارحت و ارامش احتیاج داری

گندم – استراحت و ارامش تو کجا

کامیار – خونه خودت

گندم – اوجا که دیگه خونه من نیس

کامیار – اتفاقا تو الان بیشتر از هر کسی تو اون خونه سهم داری اگه مسئله حقیقت داشته باشه و تو بچه اونا نباشی اونا باید جواب خیلی چیزا رو بهت پس بدن یه خونواده ازت گرفتن بیاد جاش یه خونواده خیلی بهتری بهت داده باشن واین حق توئه حق تم باید تمام و کمال بگیری

یه لحظه به کامیار نگاه کرد و بعد گفت ..........