اقا بزرگ – بسلامت

دو تایی از خونه ی اقا بزرگ اومدیم بیرون و رفتیم یه جای خلوت باغ نشستیم و به کامیار گفتم

-اگه یه دفعه خدای نکرده یه کاری بکنه چی ؟

کامیار – کی ؟ اقا بزرگه ؟

-گندم رو می گم

کامیار – اون فعلا کاری نمی کنه

-از کجا می دونی ؟

کامیار – چون منتظر توئه اون الان دلش می خواد یکی واقعا دوستش داشته باشه اون یکی م تویی

-منم که خیلی دوستش دارم

کامیار – می دونم الاغ یعنی می دونم عزیزم چقدر خوبه که تو انقدر با احساسی

یه چپ چ بهش نگاه کردم و گفتم

-می دونی داشتم به چی فکر یم کردم ؟

کامیار – به چی ؟

-می گم بریم مخابرات از اونجا یه زنگ بزنیم به گندم شاید بتونن ردش رو پیدا کنن

کامیار – فعلا زوده

-بذار یه زنگ بهش بزنم شاید جواب بده

کامیار – خب بزن

موبایلمو در اوردم و شماره ی موبایل کامیار رو گرفتم و تا دو تا زنگ زد گندم جواب داد

-الو گندم

گندم – سلام زود دل ت برام تنگ شد

-دل من همیشه تنگه

کامیار – خب بده یه شماره گشادتر شو بگیر

برگشتم و یه چپ چپ نگاهش کردم

گندم – کامیاره ؟

-اره

گندم – بهش بگو لیدا و میترا و هستی به موبایلش زنگ زدن

-کامیار گندم می گه لیدا و میترا و هستی بهت زنگ زدن

کامیار – اِ اِ اِ اِ ..............  چیز بدی که بهشون نگفته ؟

گندم – بهش بگو بهشون گفتم خودش باهاشون تماس می گیره

کامیار – اِ ........بیخود گفته بده من اون تلفن رو ببینم

-اِ ....... چرا همچین می کنی ؟

کامیار – بابا این ننه باباشو گم کرده من که نباید این دخترا رو گم کنم

-خب بهشون زنگ بزن

کامیار – دِ نمی شه ارتباط بعضی هاشون یه طرفه س یعن اونا فقط شماره ی منو دارن

-کامیار – بابا بگو اون موبایل وامونده رو بده به یه آژانسی چیزی بیاره بده به من زندگیم داره از دستم می ره ها اون وقت منم سر میذارم به بیابون آ

راه افتادم رفتم اون طرف تر

گندم – چی مگه کامیار ؟

-نگران ایناس که بهش زنگ می زنن

گندم – حق داره پنج دقیقه به پنج دقیقه یکی زنگ می زنه و کامیارو می خواد

-سیر مونی نداره دیوونه

گندم – سامان من موبایل رو خاموش می کنم

-نه نکن ترو خدا نکن

گندم – پس دیگه بهم زنگ نزن

-اخه چه جوری پیدات کنم ؟

یه لحظه ساکت شد و بعد گفت

-عشق کوتاهی بود به کوتاهی صبح تا شب

-می شه طولانی تر بشه

گندم – که چی بشه ؟ یه عشق ترحم زده ؟

-نه به خدا اینطوری نیس تو باید به من فرصت بدی

گندم – که چیکار کنی ؟

-که نشون بدم چقدر دوستت دارم

کامیار – بابا موبایل من بهم بدین بعدش هر چی خواستین به همدیگه نشون بدین

-اِ ........ کامیار بذار ببینم چی می گه

گندم – چی می گه کامیار

-موبایلش رو می خواد

گندم – گاهی وقتا حتی یه جمله می تونه زندگی ادمو از این رو به اون رو کنه

-گندم خواهش می کنم برگرد

گندم – حیف بود اینطوری بهش

-حداقل بگو کجایی

گندم – دل من می سوزد

که قناری ها را پر بستند

که پر پاک پرستو ها را بشکستند

                                                        و کبوتر ها را

                                                                    آه کبوتر ها را ..............

دل من در دل شب

خواب پروانه شدن می بیند

مهر در صبحدمان داس بدست

                                                      خر من خواب مرا می چیند

-گندم بخدا این زندگی فقط یه بازیه مثل یه شوخی لوس

گندم – وای باران باران

شیشه ی پنجره را بارن شست

                                 از دل من اما

                                             چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟

اسمان سرب رنگ ............

من درون فقس سرد اتاقم دلتنگ

                                     می پرد مرغ نگاهم تا دور

وای باران

          باران

                       پر مرغان نگاهم را شست

-گندم گندم

تلفن رو قطع کرده بود یه خرده مکث کردم و بعد موبایلمو گذاشتم سر جاش که کامیار گفت

-به جون تو همه ش خدا خدا می کنم که زودتر پیداش کنیم

-توام دلت بارش می سوزه

کامیار – نه دمل واسه موبایلم می سوزه می خوام زودتر پیداش کنیم و موبایلمو ازش بگیرم و بعدش هر جا خواست بره بره

-تو مثلا ادمی ؟

کامیار – نمی دونم اما موبایلمو لازم دارم به خدا

-واقعا که کامیار

-حالا چی می گفت

-بازم شعر خوند

کامیار – ترو خدا شانس منو ببین این دختره تا وقتی ننه باباش معلوم بودن یه خط شعرم بلند نبود آ تا از خونه قهر کرد رفت شد حافظ تمام اشعار بیخود نیس که می گن هر کی از خونه ننه باباش قهر کنه استعدادش شکوفا می شه ای خدا کجا برم دنبال این گیس بریده بگردم ؟ وای که الان چند نفر بهم زنگ می زنن و تا صدای این دختره رو می شنون ناراحت می شن و دیگه بهم زنگ نمی زنن

-کامیار جدا نا امیدم کردی ازت بیشتر از اینا انتظار داشتم

کامیار – چه انتظاری داشتی ؟

-اینکه کمک کنی گندم رو پیداش کنیم

کامیار – مگه اینکه من این گندم رو پیدا نکنم به جون تو اگه دستم به ی هخوشه ش برسه دونه دونه می کنم شونو می دم اسیابان ارد شون کنه

-دیگه باهام حرف نزن

کامیار – اِ ی بابا حال بید ناز این یکی رو بکشیم خب بگو ببینم چه شعری خوند ؟

-از بس حرف زدی یادم رفت

کامیار – به به عاشق رو ببین ترو خدا دو خط شعر نمی تونه حفظ کنه

-اخه تو حواس نمیذاری واسه ادم

کامیار – حالا خودتو ناراحت نکن من چند تا شعر می خونم شاید فهمیدم کدوم شعر بوده

-اخه بین این همه شعر ؟

کامیرا بالاخره باید یه کرای کرد دیگه بین این نبود

دختر محلمون توی شهر ما تکه

                 مهربون و شیرینه اما سراپاکلکه

-نه از این شعرا نبود

کامیار – ببین این یکی نبود ؟

بلا شیطون خودم – دشمن جون خودم – قربون خوشگلیات – دل داغون خودم – دل داغون خودم

-اِ ............ اهنگ که برام نمی خوند از این شعرای شاعرا می خوند

کامیار – اهان ببین این نبود ؟

چنین است رسم سرای درشت

             گهی پشت به زین و گهی زنی به پشت

-نه بابا نه

کامیار – این چی؟

چو فردا براید بلند افتاب

           من و گرز و میدان و افراسیاب

-مگه می خواد بره جنگ که این شعرا رو بخونه

کامیار – خب خب ببین این یکی نبود ؟

نابرده رنج گنج میسر نمی شود

             مزد ان گرفت جان برارد که کارکرد

-گم شو حالا وقت شوخی یه ؟

کامیار – دارم جدی می گم اینو گوش کن

دستم بگرفت و پا به پا برد                                 تا شیوه ی رفتن اموخت

لبخند نهاد بر لب ..........

-اِ .......... بذار داره یادم یم اد

کامیار – خب خب

-اهان گوش کن

دل من می سوزد

که قناری ها را پر بستند

همینو فقط یادم مونده

کامیار – بد بخت اگه عاشقی حداق برو چهار خط شعر حفظ ن که اینطوری مثل خرتو گل نمونی

-بی تربیت

کامیار – این شعر مال حمید مصدقه

 که پر پاک پرستو ها را بشکستند

                                   و کبوتر ها را

                                               آنه کبوتر ها را..........

و چه امید عظیمی به عبث انجامید

-اره اره خودشه

کامیار رفت تو فکر و یه خترده بعد گفت

-غلط  نکرده باشم این رفته ویلای کرج

-باغ کرج ؟

کامیار- اره یادته یه پرنده هه رو پیدا کردیم که بالش شیکسته بود ؟

-ای وای چرا به عقل خود نرسید ؟

کامیار – تو عقل داری که چیزی بهش برسه

-تو این شعرا رو از کجا بلدی ؟

کامیار – خر اینا ابزار کار منه

-بدو سوار شیم بریم تا از اونجا نرفته

دو تایی دوئیدیم طرف گاراژ و سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم راه شلوغ بود و یه ساعت و نیم طول کشید که رسیدیم تو جاده کرج و جلوی باغ اقا بزرگ واستادیم کامیار چند تا بوق زد و یه خرده بعد نگهبان باغ اومد دم در و تا من و کامیار رو دید با تعجب در رو وا کرد ماهام پیاده شدیم و ررفتیم جول و سلام و علیک کردیم که گفت

-اقا امروز تشریف می ارن ؟

کامیار – چطور مگه عباس اقا

عباس اقا – اخه گندم خانمم اینجا بودن

-گندم ؟ گی ؟

کامیار اروم دستمو فشار داد که یعنی مواظب باشم و چیزی به عباس اقا نگم بعد خودش اروم گفت

-عباس اقا گندم الان اینجاس

عباس اقا – نه اقا یه ربع بیست دقیقه پیش رفتن

کامیار – با چمی اومده بود ؟

عباس اقا – انگار آژانس بود

-کامیار بیا بریم شیاد تو راه بهش برسیم

کامیار – فیده نداره

بع برگشت طرف عباس اقا و گفت

-واقعا یه ربع بیست دقیقه س که رفته ؟

عباس اقا – شاید نیم ساعت ،در رو واکنم اقا

کامیار – نه عباس اقا کار داریم راستی گندم خانم اینجا اومده وبد چیکار ؟ یعنی چیکار می کرد اینجا ؟

عباس اقا – واله تقریبا دو ساعت پیش رسید اینجا بوق زدن و من در رو وا کردم آژانسه دم در واستاد و گندم خانم اومد تو خواستم در ویلا رو وا کنم که نذاشت رفت دم رود خونه و رو صندلی نشست تا چایی حاضر شد و براش بردم یه بیست دقیقه ای طول کشید راستش خودمم هی خرده ای ترسیدم

کامیار – واسه چی ؟

عباس اقا – اخ گندم خانم یه جورایی بود

کامیار – چه جوری

عباس اقا – واله چی بگم اقا

کامیار – راحت باش حرفت رو بزن

عباس اقا – خیلی ناراحت بودن اقا منم خود به خدائی ش ترسیدم اخه همینجوری نشسته بود و رود خونه رو نیگاه می کرد منم چایی ر که واسه شون بردم رفتم یه چچند متر اون طرف تر نشستم گفتم نکنه دور از جون دور از جون خیالاتی به سرش باشه ادم دیگه جوونی و هزار تا خیال گفتم نکنه هی مرتبه خودشونو پرت نن تو رود خونه

کامیار – خب بعدش ؟

عباس اقا – هیچی دیگه اقا چایی رو که اصلا دست نزد فقط وقتی دید که من اونجاها می پلکم بهم گفت برم سر کارم منم رفتم اون طرف تر و بیل رو ورداشتم و الکی شروع کردم پای درختا رو بیل زدن می خواستم نزدیکش باشم که اگه خانم خدا نکرده خواست کاری بکنه بتونم خودمو بهش برسونم خلاصه هی من یه بیل می زدم و یه نیگاه به خانم یم کردم هی یه بیل می زدم و یه نیگاه به خانم یم کردم

گندم خانمم همونجوری زل زده بود به رود خونه چشم از اب ور نمی داشت حالا من هی بل می زنم و حواسم به خانمه

یه هفت هشت ده تا بیل که پای درختا زدم یه مرتبه گندم خانم از جاش بلند شد و یه نیگاه به من کرد منم تند تند شروع کردم به بیل زدن

وقتی دید من حواسم به کار خودمه و دارم تند تند بیل می زنم دوباره نشست سر جاش منم یه خورده اومدم جلوتر بیل زدم گفتم نزدیکش باشم که اگه زبونم لال خیالاتی داشت بتونم بهش برسم

یه ده دقیقه دوباره ما بیل زدیم خانم همینطور چشمش به رود خونه بود یه خرده کمر راست کردم و گفتم خانم چایی تون یخ کرد

یه نیگاه به من کرد و یه نیگاه به چایی منم برای اینکه نشون بدم سرم به کار خودمه دوباره شروع کردم پای درخا رو بیل زدن انگار نه انگار که حواسم به خانمه یه ده دقیقه ای که بیل زدم

کامیار – اِ .......... عباس اقا با این بیلایی که تو زدی باغ اقا بزرگ رو که زیرو رو کردی

عباس اقا – اقا من مثلا داشتم بیل می زدم راست راستکی که بیل نیم زدم این نک بیل رو مینداختم زر خاک و دوباره درش می اوردم یعنی با تک بیل خاک رو مالش می دادم ورز می دادم خاک رو اقا بزرگ می دونن ما اینجا گاه گاهی خاک رو ورز می دیم که خاکنفس بکشه این بیل رو که می مالونی به خاک خستگی خاک در می ره و نفس می کشه و ........

کامیار – به نظر شم  ما م یتونیم از هور مون برای بهره وری بیشتر در کشاورزی استفاده کنیم؟

عباس اقا مات به کامیار نگاه کرد که کامیار گفت

-بابا من گفتم جریا گندم خانم رو تتعریف کن داری واسه من اصول و مبانی کشاورزی و خاک شناسی رو بیان می کنی ؟ بگو ببینمگندم بالا خره چیکار کرد حتما یه بیل م دادی دست گندم خانم که دم بده به خاک

 

عباس اقا – نه اقا دور از جون اصلا گندم خانم کجا بتونه یه بیل بزنه این بیل جون فیل می خواد تا یه کوت خاک رو زیر و رو بکنه اونم این بیل

کامیار – عباس اقا الهی درد و بلای این بل ت بخوره تو کاسه سر من اصا امسال این بیل با این قد و قواره ش چه بیل رزش ایه اصلا این بل ت کجاس ما همین الان بریم یه نشان لیاقت بزنیم به سینه ش ؟ بابا ول مون می کنی با این بیل ت یا نه ؟

عباس اقا – چشم اقا

کامیار – حالا بگو ببینم بالاخره چی شد ؟

عباس اقا – خانمو بگم دیگه ؟

کامیار – نه سرگذشت بیل ت رو اول برامو تموم کن بعد برس به خانم

عباس اقا زد زیر خنده منم خندیدم که عباس اقا گفت

-واله خانم که دید ما داریم همینجوری بیل ..........

یه مرتبه حرف شو خورد بیچاره که کامیار گفت

-بخدا اگه یه بار دیگه اسم این وامونده رو ببری در جا مصادره ش می کنم و میذارمش تو ماشین و می برمش تهران اونوقت دیگه به جشنواره م نمی رسه که بتونی عرضه ش کنی

دوباره عباس اقا خندید و گفت

-چشم اقا عرضم به حضو تون که خانم گوشی ش رو از تو کیف ش در اورد و یه تیلیفون کرد منم اروم اروم خودمو کشیدم طرفش و گوشامو تیز کردم فقط اینو شیندم که حرف حرف بارون و مرغ و فقس و شستن و این چیزا س حالا چی بود جریان من نفهمیدم

کامیار – اونارو خودمون می دونمی داشت با سامان صحبت می کرد

عباس اقا – سامان خان چیز شستنی دارین بدین به ما می شوریم براتون به خانم چیکار دارین ؟ طفلک خیلی ناراحت بود اخه دختر شهری که جون شست و شو و رفت و روب رو نداره اینا کار دختر دهاتی یه

من و کامیار خندیدیم و بهش نگاه کردیم که گفت

-عرضم خدمت تون که بعدش خانم از تو کیفش یه چیزی در اورد که مثل چاقو بود یه خرده بهش نیگاه کرد و بعد برگشت به من نیگاه کرد منم شروع کردم تند تند چیز زدن

کامیار – تند تند چی زدن ؟

عباس اقا – همون چیز دیگه

کامیار – چی ؟

عباس اقا – همونکه شما گفتین اسمش رو نبرم

کامیار – اهان بیل

عباس اقا- اقا شما که خودتون اسمشو بردین

کامیار – اخه من اسمشو بدون تعصب وعِرقِ ملی می برم اما تو همچین از این بیل ت یاد می کنی که انگار تا حالا سه تا اسکار گرفته

عباس اقا – اقا اسکار گرفتن با این بیل که کاری نداره مثل اب خوردنه ما تا حالا با این بیل چهار پنج تا مار کشتیم که این اسکارا پیش شون مثل بچه مارمولک می مونن

کامیار – عباس اقا مگه تو این باغ اسکارم رفت و امد داره ؟

عباس اقا – اره اقا ولی کم ن زبون بسته ها بی ازارم هستن از تو سوراخ راه اب می  ان توباغ

من و کامیارم زدیم زیر خنده که کامیار گفت

-عباس اقا اسکارای اینجا چه رنگی ن ؟

عباس اقا – حنایی ن اقا یعنی پشت شون حنایی و زیر شیکم شون خال خال قهوه ای خیلی هوشیارن پدر سگا اما ازار به درختا نمی رسونن

کامیار –برو این بیل ت رو بیار ما یه نظر دیگه ببینیمش یعنی با این چیزا که گفتی نظرم در موردش عو شد برو بیارش شیاد بتونیم سال دیگه با این تیز هوشان بفرستیمش المپیاد ریاضی حالا چند متری هس ؟

عباس اقا – نزدیک دو متری می شه

کامیار – قد و قامتش که خوبه استقامتش چطوره ؟

-بابا کامیار کار داریم انگارا ؟ ببین گندم چ یشد بالاخره

کامیار – گندم رو ولش کن فعلا سر نوشت این بیل واجب تره یادم باشه برگشتیم تهران در مورد این بیل استثنایی با اقا بزرگ صحبت کنم نباید انقدر راحت ازش بگذریم

-واقعا که لوسی کامیار

کامیار – مگه نمی بینی عباس اقا در موردش چه چیزایی تعریف می کنه ؟

ببینم عباس اقا تا حالا تو جشنواره ی انتخاب ملکه زیبایی شرکتش دادی ؟

عباس اقا گیج و مات کامیار رو نگاه می کرد

کامیار – یه جشنواره ی دیگه م هس که همزمان با انتخاب دختر شایسته برگزار می شه اسمش انتخاب بیل شایسته در دستان پر قدرت و هنرمند ایرانیه می گم ببر اسمشو بنویس یه امید خدا که اول می شه و یه بورسیه بهش می دن و می فرستنش خارج واسه ادامه تحصیل چشم به هم بزنی مدرکش رو گرفته و برگشته ایران و می شه عصای روزگار پیری ت

-کامیار ول می کنی یا نه ؟

کامیار – خب خب

-عباس اقا اون چیزی که گندم خانم از تو کیفش در اورد چی بود

عباس اقا – واله انگار سنجاق سر بود اما نه قلم تراش بود ولی نه خدایا انگار پیچ گوشتی بود

کامیار – نه خدا یا نه خدایا ، انگار گزلیک بود اما نه انگار اره برقی بود

-کامیار بذار حرف بزنه اخه

کامیار –خب حالا هر چی بود باهاش چیکار کرد؟

عباس اقا – هیچی گذاشت تو کیفش

کامیار یه نگاه یه عباس اقا کرد و گفت

-عباس اقا شوخی ت گرفته ؟ نیم ساعته تمام وسایل جعبه ابزار رو اسم بردی و بعش می گی گذاشت تو کیفش

عباس اقا – اخه یه خرده بعد دوباره از تو کیف درش اورد

کامیار – خب ؟

عباس اقا- بعدش رفت طرف ته باغ و شروع کرد تنه ی یه درخت رو زخمی کردن

من و کامیار یه نگاه به همدیگه کردیم و بعد کامیار در حالی که دست عباس اقا رو گرفت و دنبال خودش کشید بهش گفت

-زود اون درخت رو نشون بده که بستیگی مستقیم با ادامه ی حیات بیل هوشمندت داره

دوتایی با عباس اقا که حسابی گیج شده بود رفتیم تو باغ و عباس اقا بردمون دم یه درخت و یه جاشو بهمون نشون داد راست می گفت گندم سعی کرده بود یه قلب تیر خورده رو تنه ی درخت بکنه

عباس اقا – اقا این یعنی چی ؟ گندم خانم چه ش  شده ؟

کامیار- چیزی نیس عباس اقا . داره واسه دانشگاه ش تحقیق می کنه

بعد بهش گفت

-عباس اقا چایی ت تیاره ؟

عباس اقا – الان حاضرش می کنم اقا کاری نداره که

اینو گفت و رفت طرف خونه ش وقتی دو تایی تنها شدیم به کامیار گفتم

-یعین این همه راه رو اومده که این قلب رو رو درخت بکنه ؟

کامیار – داره دنبال خاطراتش  می گرده

-یعنی چی ؟

کامیار – یعنی از زمانی که فهمیده عمه اینا پدر و مادر واقعی ش نیستن دلش نیم خواد زمان براش جلو بره می خواد تو گذشته بمونه برای همین دنبال خاطراتش می گرده شاید م به پیدا کردنش چیزی نمونده باشه

-چطور ؟

کامیار – اخه تو اکثر خاطراتش ماهام شرکت داشتیم مثل همون روزی که اینجا بودیم و پرنده  رو پیدا کردیم فعلا بیا بریم تا ببینیم خدا چی می خواد

دوتایی رفتیم طرف در باغ که عباس اقا رسید بهمون و گفت

-کجا اقا ؟ چایی گذاشتم

کامیار از تو جیب ش چند تا اسکناس هزار تومنی در اورد و گذاشت تو دست عباس اقا و گفت

-عجله داریم عباس اقا باشه واسه ی دفعه ی بعد جون تو و جون اون بیل هوشمند دفعه ی دیگه که اومدیم یه عکس یادگاری باهاش میندازم فقط ترو خدا زیاد ازش کار نکش

رفتیم سوار ماشین بشیم که عباس اقا اومد جلو تر و گفت

 -اقا کامیار اگه می شه به اقا نگین اینجا از سوراخ راه اب از این اسکارا می ان تو باغ ما خودمون می کشیم شون

کامیار خندید و در حالی که ماشین رو روشن می کرد گفت

-عباس اقا اونایی رو که می گی موش ن اسکار یه جایزه س

اینو گفت و پاشو گذاشت رو گاز و حرکت کردیم

فصل چهارم

اون روز وقتی رسیدیم خونه انقدر دوتایی خسته بودیم که یه راست رفتیم تو خونه هامونو خوابیدیم منکه باری ناهارم بیدار نشدم

ساعت خدود شیش و نیم هفت بود که کامیار اومد پشت پنجره م و صدام کرد

کامیار – از حال رفتی ؟

بلند شدم تو جام نشستم

-اره خیلی خسته بودم

کامیار – پاشو بریم

-کجا

کامیار – جشن تولد لیدا دیگه

-اصلا حوصله شو ندارم

کامیار – پاشو بریم حوصله ت می اد سر جاش

-نه تو برو

کامیار – بیا زود بر می گردیم

-نه ممکنه گندم زنگ بزنه

کامیار – حالا گیرم گندم زنگ بزنه به تو چه مربوطه ؟ مگه تو اسیابانی ؟ برن ننه و باباش فکرش باشن

-ترو خدا سر به سرم نذار حوصله ندارم

-جدی نیم ای ؟ خوش میگذره ها

-نه تو بو

کامیار – ناهار خوردی

-نه

کامیار – حداقل بلند شو برو یه چیزی بخور اهای زن عمو زن عمو

شروع کرد ماردم رو صدا کردن که در اتاقم واشد و مادرم اومد تو و نرسیده شروع کرد به غر غر کردن

کامیار – این ضعف می کنه ها صبحونه م نخورده

مادرم همونجور که غر غر می کرد رفت طرف اشپزخونه که کامیار بهم گفت

-حواست باشه به کسی نگفتیم گندم فرار کرده اقا بزرگ گفت به همه بگیم گندم اونجاس ولی نمی خواد کسی رو ببینه حالا پاشو برو یه چیزی بخور منم شب زود بر می گردم فعلا خداحافظ

اینو گفت و رفت منم بلند شدم و یه ابی به صورتم زدم و رفتم تو اشپزخونه مادرم هنوز داشت غر می زد یه غر می زد و یه سئوال در مورد بازوم می کرد و یه سئوال در مورد گندم

تند ناهارم رو که از ظهر برام کنار گذاشته بود خوردم و برگشتم تو اتاقم و موبایلم رو ورداشتم و شماره ی موبایل کامیار که دست گندم بود گرفتم خاموش بود چند بار گرفتم اما هر دفعه گفت که موبایل خاموشه

گرفتم  نشستم رو مبل م و رفتم تو فکر هر چی فکر می کردم کمتر می فهمیدم بالاخهر بلند شدم و رفتم یه دوش بگیرم که اعصابم کمی اروم بشه

یه بیست دقیقه ای تو حموم بودم و بعد ش اومدم بیرون و لباسامو پوشیدم و رفتم تو باغ یه خرده ای تنهایی قدرم زدم که یه مرتبه افرین از پشت شمشادا پیچید جلوم جا خوردم

افرین – سلام

-سلام

افرین – تنهایی ؟

-آره .........

افرین – کامیار کجاس ؟

-رفته بیرون

افرین – کجا ؟

-همیشه کجا می ره ؟

یه لحظه مکث کرد و بعد گفت

-گندم چطوره ؟

-همونجوری

افرین – اروم تر نشده ؟

-اروم شده اما خیلی غمگین

افرین – حق داره دلارام کار خیلی بدی کرد اما باید بدونی که همه ش از عشق بود

فقط بهش نگاه کردم

افرین – تو می دونی عشق چیه ؟

-نمی دونم

افرین – من می دونم خیلی دردناکه

-تا حالا فکر می کردم که شیرین و باشکوهه

افرین – اره اما اگه دو طرفه باشه می تونم یه سئوالی ازت بکنم ؟

-اره اما خواهش می کنم سئوالی نکن که نتونم جواب بدم

یه نگاهی به من کردو بعد بازوم رو گرفت و گفت

-قدم بزنیم ؟

دوتایی اروم راه افتادیم

افرین – تو تا حالا عاشق شدی ؟

دوباره نگاهش کردم و گفتم

-خودت حتما بهتر می دونی ؟

افرین – مطمئنی که این عشقه ؟

-نه

افرین – پس چی ؟

-ببین افرین ، من شاید فقط احساس عشق کرده باشم

افرین –یعنی ..................؟

-یعنی اینکه برای به جود اومدن این کلمه و به وقوع پیوستن ش خیلی از مسائل منطقی و غیرمنطقی بیاد دخالت داشته باشن

افرین – مثلا ساخته شدن یه ماشین

بعد خندید

-اره یه ماشین م با عشق ساخته می شه با عششق سازنده ش

افرین – تو همه چیز و با فرمول های ریاضی و فیزیک و شیمی می سنجی ؟

-هر چیزی فرمول خودشو داره

افرین – عشق م فرمول داره ؟

-اره اما فرمول خودشه

افرین – مسئله جالب شد می شه بگی فرمولش چیه ؟ شاید در کار کمک کنه

رسیدیم زیر یه درخت بید همونجا واستادم و نگاهی کردم هنوز بازوم تو دستش بود

-ببین افرین این چیزی نیس که من بگم و توام یاد بگیری و در مورد خودت اجراش کنی

افرین – خب نگو فقط رو تخته سیاه بنویس ش

-تخته سیاه این کلاس چشمای سی که دوستش داری

یه نگاه با تعجب به من کرد و گفت

-اصلا فکر نمی کردم که این پسر ساکت و محجوب یه همچین احساساتی داشته باشه بیاد ترو بهتر شناخت

اینو گفت و بازوم رو کیم محکمتر تو دستش گرفت اروم خودمو کمی کشیدم کنار

-تو خودت چی ؟ تو چه جوری عشق رو فهمیدی ؟

افرین – با حس کردنش حسی از میون صد هزار تا حس

-با چه رنگی ؟

افرین – سرح مثل یه گل رز

-چه عطری ؟

افرین – عطر غم

-حتما م با طم گس تنهایی

افرین – شاید

-و حتما تموم اینام تو کامیار جمع شده ؟

هیچی نگفت و فقط نگاهم کرد

-تردید داری ؟

افرین – کامیار چی می گه ؟

-قرار شد سئوالی نکین  که نتونم جوابشو بدم

افرین – تو ام هی همچین سئوالی از من کردی

-ولی تو خودتی که ازت پرسیدم و می تونی جواب بدی

افرین – این بستگی داره به کامیار

-یعنی اگه کامیار ترو دوست داشته باشه توام دوستش داری

اروم دستش رو از بازوم جدا کردم و گفتم

-این عشق نیس یه معادله س یه موازنه تو دنبال یه عشق نیستی تو دنبال یه شوهری این منطق عشقه

اینو گفتم و راه افتادم برم که گفت

-خارج از منطق ش چیه ؟

برگشتم و نگاهش کردم

-حسی با تمام حس ها زنگی با تمام رنگ ها عطری با تمام عطر ها و طعمی با تمام طعم ه نه گس نه شیرین نه تلخ نه ترش همه با هم و در کنار هم اگه اینطوری بهش نگاه کنی و بفهمی ش هیچ موقع هیچ کدومش دل رو نمی زنه هر لحظه یه کدومش رو درک می کنی

افرین – تمام اینا با هم و همیشه شاد ؟

-تمامش با هم شاید و غم جزء ایناس

افرین – واقعا فکر می کنی اینطوریه ؟

-من اینطوری دیدمش

اینو گفتم و اره افتادم طرف خونه مون که وسط راه موبایلم زنگ زد زود روشنش کردم

-الو

گندم – همه ی عمر دیر بودیم دیر دیدیم دیر شیندیم دیر گفتیم و دیر فهمیدیم

-و امروز دیر امدیم

گندم – شاید م هرگز نیامدیم

-برای توام قلب کشیدن رو درخت سخته ؟

یه لحظه مکث کرد و بعد گفت

-پس دیر امدیم

-جواب ندادی

گندم – شیاد دستام تمرین ندارن

-دلت چی ؟

گندم – اون داره تمرین می کنه

-تنهایی ؟

گندم – اگه بتونه

یه خرده ساکت شد و بعد گفت

-زود باش سامان داره زمان میگذره

-چه جوری با کدوم انصاف تو ؟ اگه خودت جای من بودی می تونستی ؟

گندم – ای فریاد ها از عشقه

-نه از عصبانیته

گندم – فقط ؟

-و چیز های دیگه

گندم – که عشق م یکی از اون چیز هاس ؟

-اره اره اره

گندم – پس زودتر بیا نذار به دیر ها برسیم

-به کدوم نشونی ؟ به نشونی یه عشق یه روزه ؟

ساکت شد

-تو باید برگردی گندم

گندم – به کجا

-پیش ادمایی که دوستت دارن ادمایی که میون شون جات خالیه ادمایی که ترو می خوان

دوباره یه خرده ساکت شد و بعد گفت

-تو باید برم گردونی امانه پیش اون ادما

-مگه این ادما چی ن ؟ اینا که همه ترو دوست دارن تو نمی دونی مادر و پدرت چه حالی دارن تو .....

نذاشت حرفم تموم بشه و گفت

وقتی که سیم حکم کند، زرخدا شود .

وقتعی دروغ ، داور هر ماجرا شود

وقتی هوا ، هوای تنفس ، هوای زیست

                                      سر پوش مرگ ، بر سر صد ها صدا شود

وقتی در انتظار یکی پاره استخوان

هنگامه ز جنبش دم ها به پا شود

وقتی به بوید سفره ی همسایه ، مغز و عقل

                                        بی اختیار معده شود ، اشتها شود

وقتی که سوسمار صفت پیش افتاب

یک رنگ ، رنگها شود و رنگها شود

وقتی که دامن شرف و نطفه گیر شرم

                                       رجاله خیز گردد و پتیاره زا شود

بگذار در بزرگ یاین منجلاب یاس

دنیای من بخ کوچیک انزوا شود

یه لحظه دیگه ساکت شد و بعد گفت

-نذار دیر ها، دیر ها شود

-الو، گندم ،الو

دیگه صدایی نیومد دلم یمخواست این موبایلمو بکوبم زمین، اعصابم ریخته بود بهم

راه افتادم طرف خونه مون و از پنچره پریدم تو اتاقمو یه نوار گذاشتم و رفتم تو فکر تو فکر این شعر

می دونستم شعر مال سیمین بهبهانی یه اما نمی فهمیدم چه ربطی به گندم داره

چندین بار تو دلم خوندمش هر چی بیشتر می خوندمش کمتر ربطش رو می فهمیدم نمی دونستم این بار باید کجا برم کاشکی الان کامیار اینجا بود اون حتما می فهمید منظور گندم چی بوده

بلند شدم و هی ورق کاغذ بزرگ ورداشتم و شعر رو با خظ درشت روش نوشتم و با پونز زدمش به دیوار جلوی تختخوابم و بعد رفتم رو تخت م دراز کشیدم و بهش نگاه کردم صدای کامیار تو گوشم بود داشت بهم می گفت که منطقی باشم بدون دخالت دادن احساساتم فکر کنم

خودمو گذاشتم جای کامیار و سعی کردم با دید و احساس و منطق و ارامش اون کار کنم

شعر جلوی چشمم بود و مرتب می خوندمش از اول تا اخر دوباره از اول تا اخر شاید صد بار خوندمش

به ادما فکر کردم هب دورویی ها چاپلوسی ها

به ادمایی فکرکردم که تو این چند وقته همه چیزشونو به پول فروختن به ادمایی که تو این چند وقته ، هر فلحظه یه رنگ عوض کردن به ادمایی که دل و زبون شون یک نبوده به ادمایی که برای گرفتن یه پست و مقام تملق صدنفر از خودشون بد تر رو گفتن

دوباره خوندمش صد بار دیگه از اول تا اخر دوباره از اول تا اخرانگار داشت یه پرده از جلو چشمام کنار می رفت و همه چیز جلو چشمم روشن می شد

داشت در مودر این ادما حرف می زد اما این ادما که تو زندگی ش نقشی نداشتن یعنی داشت ماها رو می گفت ؟ یا عمه و شوهر عمه رو  اما اگه ماها ور می گفت یعنی می خواست بیاد اینجا ؟

نه ماها ور نمی گفت پس منظورش از این ادما کدوما وبدن ؟ درسته که این روزا خیلی ها اینطوری شدن اما چه دخالتی تو زندگی گندم داشتن حداقل به طور مستقیم دخالت نداشتن

بلند شدم و یه سیگار روشن کردم و رفتم جلو کاغذی که شعر ور روش نوشته بودم واستادم یعن منظوریش به کی بود

مغزم داشت دیگه می ترکید اومدم کاغذ رو از ور دیوار بکنم و پاره کنم که یه مرتبه ایدم افتاد که سال اول دانشگاه که بود یه بار سر یه جریانی اسم گندم و چند تا دانشجو دیگرو رد کرده بودن بالا یه نفر لو شون داده بود چیزی نمونده بود که اخراج  شون کنن و داشت کار به زندان و این چیزا می کشید که اقا بزرگ دخالت کرد و چند نقر رو دید و مسئله حل شد

یادم اومد که گندم اینا می دونستن که اون کسی که خود شیرینی کره و لوشون داده کیه همیشه گندم می گفت که یه روز خدمتش می رسه

..............