کامیار – درست درست نمی تونم حرف بزنم یعنی همه چی رو نمی تونم بگم
پدر کامیار – یعنی چی
کامیار – یعنی بعضی چیزا رو نمی تونم بگم
پدر کامیار – باید کلمه به کلمه شو بگی
کایمار که خیار رو درسته گذاشته بود تو دهن ش برگشت یه نگاهی به پدرش کرد و بعد یه نگاهی به پدر من که پدرم بهش گفت
-اره عمو جون هر چی اقا بزرگه گفتن باید شمام به ما بگی
کامیار خیار رو از تو دهنش در اورد و گفت
-اخه این کار زشته
یه دفعه همه شروع کردن با هم حرف زدن و هر کدوم یه چیزی می گفتن و کامیارم مرتب سرش رو می چرخوند طرف کسی که حرف می زد
عمه بزرگم – بگو عمه چی ش زشته
عممه کوچیکم – زشت اونه که به ما نگی
عباس اقا – بگو کامیار جون مطمئن باش حرف از این جا بیرون نمی ره
مادرم – بگو کامیار جون از هیچی م نترس
پدر گندم که اونم بازنشسته بود گفت
-بابا بذارین بچه حرفشو بزنه اخه
کامیار که خیار درسته هنوز دستش بود برگشت طرف یه خانم و اقا که ماها تا حالا ندیده بودیم شونو و دفعه اولی بود که تو مهمونی شرکت می کردن البته بی سابقه نبود هر کدوم از ماها گاهی به فامیل یا یه دوست رو با خودمون به مهمونی اون یکی می بردیم خلاصه کامیار یه اشاره ای به اونا کرد و گفت
-جلو مهمونا بگم زشت نیست
عباس اقا – نه کامیار جون اینا که غریبه نیستن اقای فتحی ن با خانم شون از اقوام منن راحت حرفت رو بزن
کامیار خیارش رو دوباره نمک زد و درسته گذاشت تو دهنش و شروع کرد به خوردن صدا از صدا در نمی اومد از همونجا که واستاده بودم گندم و افرین و دلارام و کاملیا و کتایون و یه دتر دیگه رو که هم سن و سال گندم اینا بود می دیدم که اونام ساکت و بی صدا داشتن از پشت نرده ها این طرف رو نگاه می کردن یعین چشم همه شون هب کامیار بود که پشت به اونا نشسته بود
بالاخره کامیار همونجرو که داشت بقیه ور نگاه می کرد خیارش رو قورت داد که پدرش گفت
-بالاخره یم گی اقا بزرگ چی گفتن یا نه
-حاج ممصادق تو ایوون خونه ش واستاده بود که ما رسیدیم اشاره کرد به ما که بریم خونه ش من و سامانم رفتیم طرف خونه ش از پله ها رفتیم بالا تو ایوون بعد رفتیم تو خونه دیدیم سر جای همیشگی ش نشسته
کامیار اینارو اروم اروم می گفت و اونای دیگه م هی سرشونو تکون تکون می دادن و گفتن خب
کامیار – رفتیم جلوش نشستیم یه نگاهی به ما دو نفر کرد و گفت این کره خرا کجان
یه لحظه سکوت کامل برقرار شد و یه دفعه گندم اینا از اون طرف مهمون خونه زدن زیر خنده حالا نخند کی بخند خود من که این طرف داشتم از خنده می ترکیدم اما به زور جلو خودمو گرفته بودم کامیار که جدی جید داشت به عمو و بابا و عمه هام نگاه می کرد او نام یه خرده خودشونو جمع و جور کردن و بعد شروع کردن به زور خندیدن که عموم گفت
-اقا بزرگ حتما شما دو تا رو می گفتن
کامیار – نه اتفاقا شما چهار تا ور می گفتن یعنی شما و عمو و عمه جون بزرگه و عمه جون کوچیکه ببخشین ها
پدر کامیار – اِ...کره خر معلوم هس چی داری میگی
کامیار- من چیکرا کنم بابا جون
پدر کامیار – اخه این چه حرفی یه که تو می زنی
کامیار – به من چه مربوطه حاج ممصادق اینو گفت
پدر کامیار – هر حرفی رو که نباید گفت
کامیار – منم که نمی خواستم بگم شما به زور مجبورم کردین
یه دفعه همه شروع کردن به رفع و رجوع کردن و هر کی یه چیزی می گفت
عباس اقا – عیبی نداره بابا اقا بزرگ شوخی می فرماین
عمه کوچیکه – الهی قربون اقا بزرگ برم من چقدر با نمکن
پدرم – اقا بزرگ گاهی از این شوخی ها می کنن
عمه بزرگه – خدا نگهدارش باشه اقا بزرگ رو از بس که دوستمون داره باهامون اینطوری شوخی می کنه
اینا همینطوری داشتن هر کدوم یه چیزی می گفتن که پدر کامیار گفت
-بالاخره تو چی گفتی
کامیار- هیچی واسه هر کدوم یه بهانه اوردم یکی رو گفتم رفته خرید اون یکی رو گفتم رفته گردش اون یکی رو گفتم تو خونه س خلاصه یه جوری درستش کردم دیگه
دوباره همه شروع کردن به حرف زدن و شکر خدا رو کردن
پدرم – خب شکر خدا به خیر گذشت
عمه کوچیکه – الحمدلله
عمه بزرگه – افرین به این بچه
عباس اقا – واقعا افرین به موقع به دادمون رسیده
کامیار – حالا تا گندش در نیومده زودتر بحث ور شروع کنیم بره پی کارش
پدر گندم – راست می گه
عموم دو سه تا سرفه کرد و همه ساکت شدن و یه خرده بعد گفت
-شماها چه نظری در مورد این باغ دارین هر کی نظر خودشو بگه
اول همه ساکت شدن که پدرم گفت
-خان داداش شما خودتون چی می گین
پدر کامیار – واله چی بگم بالاخره یه سرمایه ای اینجا افتاده که خیلی م زیاده باید یه فکری براش کرد دیگه شما چی می گین
پدرم – به نظر منم همینطوره می شه این سرمایه بلا استفاده تبدیل بشه به یه چیزی که بشه ازش استفاده کرد
عمه بزرگه – اره بابا اخه اینهمه زمین به چه درد می خوره
عمه کوچیکه – اره بابا اون هم با این همه درخت از صبح باید جارو دستم باشه و این برگ ها رو جارو کنم از این ور جارو می کنم یه ساعت دیگه که کوت برگ می ریزه رو زمین
پدر کامیار – شما ها همه موافقین
همه شروع کردن به تصدیق کردن
عباس اقا – فقط باید عجله کرد اگه شهرداری بو ببره که قراره یه درخت قطع بشه جلو کارو می گیره
پدر گندم – اونم راه داره این همه باغ رو چجوری ساختن با پول دیگه پول باشه همه چی جور می شه مگه نه جناب فتحی ؟
اقای فتحی که داشت هندونه دهنش می ذاشت گفت
-پول بی زبون رو روی مرده بذاری بلند می شه برات اواز می خونه دیگه چهار تا درخت جای خود داره
پدر کامیار – پس فقط می مونه ترتیب تقسیم
پدرم – اونم که مسئله ای نیست طبق قانون وراثت پسر دوتا دختر یکی
عمه هام یه دفعه ساکت شدن که عباس اقا یه دفعه گفت
-خوب بله دیگه از قدیم همین طوری بوده
عمه هام مجبوری تایید کردن که پدر کامیار گفت
-سرمایه سرمایه چی می شه ؟
اقای فتحی – اونم با من
پدرم – شما نقشه رو اماده کردین
اقای فتحی – نقشه کاری نداره که
پدر گندم – بابا یه اتاق کاهگلی نمی خوایم بسازیم صحبت یه برج سی چهل طبقه س
اقای فتحی – اونش با من اصلا نگران نباشین
پدرم – پس دیگه مشکلی نمی مونه که
پدر کامیار – بهتر شبونه اره بذاریم پای درختها افتاب نزده کار تمومه
کامیار که تا حالا ساکت نشسته بود و اونها رو نگاه می کرد یه دفعه گفت
-چی چی اره بذاریم پای درختها مگه حاج ممصادق کره صدای اره توی این باغ بلند بشه با تفنگ دو لوله ش اره و اره کش رو یکی می کنه
یه دفعه همه ساکت شدن که عباس اقا گفت
-این بچه راست می گه انگار عقل این از همه ی ما بیشتره
کامیار – شما همچین اینجا نشستیم که اموال رو تقسیم می کنین که اینگار حاج ممصادق مرده طرف حی و حاضر ه دست به یه شاخه ی درختش بزنین از ارث محرومتون می کنه
تا اینو گفت رنگ همه پرید بعد عمه بزرگم گفت
-کامیار جون تو خودت چه نظری داری ؟
کامیار – اخه شما ها برای چی این کارو می کنین چی تون تو این زندگی کمه ؟ خونه ی خوب جای خوب باغ به این بزرگی و قشنگی در امد خوب ماشین خوب چی لازم دارین که ندارین ؟
همه دباره ساکت شدن که عمه کوچیکم گفت
-یعنی تو با این کار مخالفی ؟
کامیار – معلومه که مخالفم اخه شما حیفتون نمی اد دست به این باغ بزنین می دونین چه عمری تلف شده که این باغ این جوری شده می دونین هر کدوم از این درختها چه سن و سالی دارن نا سلامتی زاد گاه شما ست شماها و ما همه اینجا تو این باغ به دنیا اومدیم حالا چه جوری دلتو ن می شه که زاد گاه خودتون با دستهای خودتون خراب کنین
اینا رو گفت و ناراحت و عصبانی تکیه اش رو داد به مبل و ساکت نشست منم از اونجایی که واستاده بودم رفتم پیش کامیا ررو مبل بغل دستیش نشستم و اروم گفت
-منم مخالفم
یه ان همه برگشتن به من نگاه کردن که عمه بزرگم گفت
-چرا عزیزم می دونی اگه اینجا ساخته بشه چقدر پول گیرمون می اد می دونی فقط چه قدر سهم تو و بابات می شه
یه نگاه بهش کردم و گفتم
-عمه جون همه چیز پول نیست اولا ما همین الانش هم همه چیز داریم اقا بزرگه انقدر بهمون داده تو زندگیمون هیچی کم نداریم همین الان ماشینی که زیر پای منه قیمتش برابر یه اپارتمانه پس دیگه چی می خواین چرا باید خودمون با دستهای خودمون تاریخ مون رو نابود کنیم اخه اینهمه پول رو برای چی می خواین به خدا تموم این پول ها ارزش یه خاطره ی قشنگ تو این باغ رو نداره این کشور های خارجی یه خونه ی قدیمی تو یه کوچشون رو صد ها سال به همون صورت حفظ می کنن اون وقت ما یه همچین جایی رو می خوایم نابود کنیم اونا برای اثار باستانی ما صد ها ملیون دلار پول می دن و یه کاسه شیکسته ی هفتصد هشتصد سال پیش مونو از این دلال ها و دزد های چیز های عتیقه می خرن اونوقت ما قدر این چیز هامونو نمی دونیم تو این چند وقته چقدر اثار باستانی مون رو از کشور قاچاقی خارج کردیم و فروختیم به اون ها در های قدیم لوحه های قدیمی مجسمه های قدیمی کتاب های قدیمی ظرف های قدیمی هر چی اثار باستانی داشتیم از ایران بردن حواستون کجاست اخه اینا تمدن ماست اینا تاریخ ماست اینا گذشته های ماست اینا ریشه های ماست
یه عده ادم دزد بی شرف تموم اینا رو بردن و فروختن برای چی برای پول هیچ کدوم فکر نکردن که دارن شرف و ابروی خودشون رو می دزدن و به خارجی ها می فروشن یعنی اگه شرف داشتن که این کارو نمی کردن شما به ببینید که تمدن ما ایرانی ها در دنیا چقدر ارزش داشته که این خارجی ها برای یه کوزه ی قدیمی ش اینقدر دلار می دن دزدیدن اینها و فروختنشون با فروختن خاک ایران چه فرقی داره با خیانت به وطن چه فرقی داره
خیلی عصبانی شده بودم و نتونستم حرف بزنم و ساکت شدم که پدرم گفت
-مگه اینا یی رو که گفتی ما گرفتیم و فروختیم برو ببین کدوم بیشرف بی ناموسی فروخته
-هر بیشرف بی ناموسی که گفته باشه حد اقل بذارین اون چیزایی رو که برامون مونده حفظ کنیم یکی ش همین باغ و ساختموناش تو این باغ چند نسل زندگی کردن به دنیا اومدن و مردن اینم یه چیز تاریخی شده دیگه
دوباره ساکت شدم یه ان احساس کردم که یه نفر بغل دستم واستاده برگشتم طرفش که دیدم گندمه کنارم واستاده بود و داشت با یه حالت عجیب نگاهم می کرد اصلا یادم رفت که داشتم چی می گفتم فقط چشمم به گندم بود
چطور تا حالا انقدر قشنگی رو تو گندم ندیده بودم ؟ همونجر که سرم طرف گندم بود کامیار با پاش زد به پام تا برگشتم طرفش گفت
-داشتید در مورد میراث فرهنگی می فرمودید ادامه بدید لطفا
-هان ؟
کامیار – مرض می گم اول بحث میراث فرهنگی رو تموم کن بعد برس به طبیعت زنده
نگاهش کردم که یه چیز دیگه زیر لبی گفت و بعد روش رو کرد به بقیه و گفت
-ببینین این درختا شناسنامهی ماهاس این گل و گیاه شجر نامه ی ماهاس این خاک شرف ماهانس ماها باید با چنگ و دندون از اینا محافظت کنیم نباید اجازه بدیم که ختی یه وجب شم دست بخوره دارم بهتون می گم من یکی که صد در صد با قطع کردن یه شاخه از این درختا مخالفم چه برسه به اینکه بخواین تموم درختای اینجا رو شبونه قطع کنین به خدا اگه دست یکی اره یا تیشه ببینم من می دونم و اون اصلا از همین امشب شروع می کنم تو این باغ نگهبانی دادن اصلا این دختر عمه هامم صدا می کنم که با همتا صبح لای ایندرختاکشیک بدیم کشیک مام از نصفه شب شروع می شه تا سر افتاب وای به حال اون کسی که نصفه شب به بعد تو باغ پیداش بشه خونش پای خودشه از همین الان من و این پسره سامان و این دختر عمه هام حامی این باغ و درختاشیم تا اخرین قطره ی خون مونم پاش واستادیم دارم بهتون می گم ا هیچ شوخی یم در کار نیست حواس تو ننو جمع کنین دیگه صحبت صحبت خون و خونریزیه
اینار و گفت و ساکت شد که از پشت سرمون یکی شروع کرد نچ نچ کردن تا من و کامیار برگشتیم و پشت سرمون رو نگاه کردیم دیدیم افرن دلارام و اون دختره پشت سرمون واستاده و اون دختره نچ نچ می کنه و سرشو تکون می ده وقتی دید ماها داریم بهش نگاه می کینم به کامیار گفت
-شما وافعا می خواین به خاطر چند تا درخت ادم بکشین ؟
کامیار – من گه می خورم بذارم بخ خاطر تموم درختای دنیام یه قطره خون از دماغ کسی بیاد
دختره با تعجب به کامیار نگاه کرد و گفت
-مگه نگفتین اگه اره دست کسی ببینم ..........
کامیار – نه نه نه مین درختیا جوون و نهال ها رو گفتم این درختا که دیگه همه پیر شدن و امروز فرداس که ریشه شون کردم بذاره اصلا می دونین چیه ؟ باید از همین امشب هر کردم از ما یه تبر ورداریم و بیفتمی به جون این درختا صبح نشده باید این باغ رو صاف و مسطح تحویل بدیم اصا وظیفه ی هر ایرانی اصیله که درختای کهن رو از بخ و بن در بیاره شما اگه کمی دقت بفرمائین تو این چند ساله شکر خدا شکر خدا ما اینرانیا وظیفه مونو به خوبی انجام دادیم با حداکثر قدرت و تونان مون افتادیم به جون این مملکت و با سعی و کوشش رسوندیمش به اینجا ببخشین اسم شما چیه چطور من تا حالا افتخار زیارت شما رو نداشتم ؟
-من نگین هستم
کامیار – به به چه اسم قشنگی خوش به سعادت اون انگشتری که شما نگین ش باشین اجازه بدین من الان می ادم خدمت تون و تز کلی م رو در مورد طبیعت براتون شرح می دم
اینو گفت و اومد بلند بشه بره که دستش رو گرفتم و نذاشتم بلند شه و بهش چپ چپ نگاه کردم که گفت
-اصلا چرا شما پشت من واستادین ؟ زشته به خدا تشریف بیارنی اینجا بشینین تا من تکلیف این باغ رو معلوم کنم سامان بلند شو برو یه جا دیگه بشن ببینم
همه ساکت شده بودن و کامیار رو نگاه می کردن نگین همونطور که از پشت مبل کامیار می اومد جلو گفت
-پس تکلیف اقا بزرگ چی می شه ؟
کامیار – اونش با من شما اینجا بشین تا بهت بگم خودم هر جوری شده راضی ش یم کنم به شرطی که شما مرتب با من ارتباط داشته باشین و به کمک همدیگه مشکل رو حل کنیم پاشو سامان مگه نمی بینی خانم سر پا واستادن ؟
مجبوری از جام بلند شدم و نگین یه تشکر ازم کرد و نشست رو مبل و گفت
-اگه راضی نشدن چی ؟
کامیار – خب می کشیمش اصلا با همون اره ها و تبر تیکه تیکه ش می کنیم یعنی می دونی نچیه ؟ عمر واسه پیرمرد 70 سال و اسه پیر زن 60 سال کافیه این حاج ممصادق نزدیک ده سالم اضافه بر استاندارد جهان عمل کرده تازگی هام چند تا گردو ته باغ کاشته و اون دفعه به من می گفت منتظرم گردوی اینارو نوبر کنم شما غافلین که گردو چند سال طول می کشه تا به با بشینه ؟ حداقل هفت سال ببخشین فوضولی می کنم ا اما شمام در این معامله ذینفع ین ؟ یعنی اگه این درختا قطع بشه واسه شما استفاده ای داره ؟
نگین که می خندید و چشم از کامیار ور نمی داشت گفت
-مین دختر اقای فتحی هستم
کامیار – ا................ شما دخرت عمرو عاصی ن ؟
نگین – بله ؟
کامیار – مگه همون اقای فتخی رو نمی گین که نقش عمرو عاص رو داشت ؟
نگین – نخیر ما با ایشون نسبتی نداریم پرد من تو کار برج سازی هستن
کامیار – اهان که اینطور ختما قراره ایشون این برج رو بسازن
نگین – اگه مشکل اینجا حل بشه
کامیار – حتما حل می شه چرا حل نشه ؟ اصال بهتره ما جوونا کار یبه کار این چیزا نداشته باشیم من می گم اصلا چطوره تموم درختیا این باغ رو حواله بدین به بابای شما یعنی بسرپریمش دست ایشون ایشون خودش می دونه با این درختا باید چیکار کرد بهتره ما جوونا بلند شیم بریم اون طرف سالن و بقیه ی بحث طبیعت زنده رو دنبال کنیم چطوره ؟ پاشن پاشنی بریم که اصلا نباید تو کار بزرگترا دخالت کرد پاشین دیگه
اینو که گفت اول خودش بلند شد و بعد دست نگین رو گرفت و بلند کرد و به منم یه اشاره کرد که بلند شم و خلاصه همگی رو راه انداخت طرف اون قسمت سالن و لحظه ی اخر خودش برگشت طرف عمو اینا و اقای فتحی گفت
-این درختا دست شما سپرده خودتون یه کاریش بکنید
بعد برگشت طرف ما و گفت
-تا شما برین پشت اون نرده ها منم به این مش صفر بگم برامون چهار تا چایی بیاره که گلومون تازه بشه باشه
تا این و گفت و در حالی که بلند بلند مش صفر رو صدا می کرد از در مهمونخونه رفت بیرون افرین ودلارام و نگین وکاملیا راه افتادند که برن اون قسمت مهمونخونه متم رفتم بغل گندم وبهش گفتم
-مگه تو نمیای ؟
همونجور که راه افتاد و شروع کرد به خندیدن
-چرا میخندی ؟
-گندم –از حرفا و کارای این کامیار میگه درختارو حواله بدیم به اقای فتحی
منم شروع کردم به خندیدن که چند قدم اون طرف تر وستاد و برگشت تو چشمای من نگاه کردو گفت
-امروز برای چی اومده بودی پشت پنجره ی اتاقم ؟
سرمو انداختم پایین و گفتم
-ببخشین کار بدی کردم خیلی نارحت شید ؟
گندم – نه
-خب بیا بریم پیش بقیه
گندم – می خوام جوابمو بدی
-نمیی دونم چی بگم
دوباره بهم نگاه کرد و راه افتاد و دوتایی رفتیم پیش بقیه تارسیدیم پشت نرده ها و خواستیم بشینینم که مکامیار پیداش شد وگفت
-چرا اومدین اینجا ؟
-خودت گفتی بیایم اینجا
کامیار – نه بابا اینجا چیه ادم خفه خون می گیره بریم بیرون تو هوای ازاد حیف نیس یه همچین هوایی رو ادم و کنه و بچپه تو خونه ؟ بلند شین یاله
تا اومدم یه چیزی بهش بگم که یه چشمک بهم زد و منم هیچی نگفتم
دوباره همگی راه اتادیم طرف در مهمونخونه که کتایون خواهر کوچیکه کامیارم دنبال مون راه افتاد تا کامیار کتایون رو دید گفت
-تو دیگه کجا می ای بچه ؟
کتایون –داداش من به طبیعت خیلی علاقه دارم می خوام حرفای شما رو در موردش گوش بدم
کامیار-....؟توام به طبیعت علاقه مند شدی؟
کمیار-بیار بریم کخ خدا اخر و عاقبت ما رو با تو بخیر کنه که ماشاله هزار ماشاله علاقه به فراگیری ت خیلی زیاده
(خلاصه همگی با خنده از مهمونخونه اومدیم بیرون و از جلو خونه رد شدیم ورفتیم طرف باغ که اروم به کامیار گفتم)
-جریان چیه؟
کامیار-هیچی نگو که مش صفر رو فرستادم دنبال اقا بزرگ
-راست می گی؟
کامیار-اره اما صدا شو درنیار
(همگی بدون حرف شروع کردیم لای درختا قدم زدن هوا عالی بود مش صفر یکی دو ساعت قبلش باغ رو ابپاشی کرده بود وبوی خاک نم زده بلند شده بود هوا تاریک شده بود و چراغای باغ روشن بود یواش یواش رفتیم طرف وسط باغ و یه جایی رو دو تا نیمکت روبروی هم نشستیم که نگین یه نفس عمیق کشیدو گفت)
-واقعا حیفه یه همچین جایی از بین بره
(کامیار رفت کنارش واستاد و گفت )
-از اول تاریخ تا همین الان ادما به خاطر زمین واب وخاک شون با همدیگه جنگ کردن و کشتن وکشته شدن
نگین-شمام می خواین همین کارو بکنین ؟
کامیار فقط نگاهش کرد
کتایون – داداش منم این باغ رو خیلی دوست دارم
کامیار بهش خندید و رفت بغلش کرد و دست کشید به موهاش و گفت
-کتی فکر می کنی رو چند تا از این درختا عکس قلب تیر خورده س و رو چند تاشون عکس دو تا قلب کنار هم
کتایون – ده تا داداش
کامیار دوباره بهش خندید و گفت
-نه بیشتر
کتایون – بیست تا
کامیار دوباره سرشو تکون داد
کتایون – خودت بگو داداش
کامیار – رو همه شون
کتایون – رو همه شون
کامیار – اره رو همه شون
کتایون – مگه میشه داداش
کامیار – چار نمی شه
کتایون – اخه خیلی زیادن کی می تونه این همه قلب رو درختا بکشه
کامیار – خودم نصف بیشترش رو خودم کشیدم بقیه شم کسای دیگه
تا اینو گقت افرین و دلارام و گندم و کاملیا با خنده همدیگرو نگاه کردن و کاملیا گتف
-من تا حالا نکشیدم داداش
کامیار – تو ام یه روزی می کشی یعنی همه مون یه روزی رو یه تنه درخت می کشیم گاهی دو تا قلب پیش هم گاهی هی دونه تنها و تیر خورده من که اینطوری بودم
کتایون – داداش تعریف کن ببینم چند تا قلب تا حالا کشیدی
کامیار – دختر تو چقدر کنجکاوی
کتایون – ترو خدا داداش بگو
کامیار برگشت و به بقیه نگاه کرد که همه فقط داشتن تو دهنش رو نگاه می کردن یه خرده صبر کرد و بعد گفت
-همه ش رو که نمی شه گفت اما اولی ش رو برات می گم
بعد بلند شد و راه افتاد و ماهام همگی دنبالش راه افتادیم یه بیست متری که رفتمی لای درختا جلو یه درخت بزرگ و قدیم یواستاد و از تو جیبش فندکش رو در اورد و روشن کرد و دستش رو گرفت بالا و یه جایی زا تنه درخت رو روشن کرد و به همه نشون داد و گفت
-این دو تا قلب رو نگاه کنین
همه سرهامونو بلند کردیم و رفتیم جلو تر و دو تا قلبی رو که کامیار نشون می داد نگاه کردیم مثل این بود که یه جا زخم شده باشه و دوباره گوشت نو اورده باشه فقط رنگش فرق می کرد مثل این که با ماژیک سیاه و کج و معوج دو تا قلب تو هم کشیده باشن
کامیار – تازه کلاس پنجم رو تموم کرده بودم همین رو بروی در باغ یه خرده بالاتر یه خونه ای بود که الان دیگه نیس چند سال پی شخرابش کردن و جاش این ساختمون جدیده ور ساختن ولی قبل از اینکه خرابش کنن توش یه خونواده ای زندگی می کردن که یه دختر کوچولو داشتن اون دختر اکوچولو اسمش مریم بود وقتی من کلاس دوم بودم اون کلاس اول بود وقتی من رفتم کلاس سوم اون رفت کلاس دوم و همینطوری تا من رفتم کلاس پنجم و اون رفت چهارم
بعد برگشت طرف من و گفت
-یادت اومد سامان
بهش خندیدم و سرمو تکون دادم که گفت
-اره خلاصه من و این سامان همیشه تابستونا با این مرمی بازی می کردیم لی لی بازی هفت سنگ بالا بلندی وسطی خلاصه وقتی بچه ها جمع می شدن یه گردان می شدیم و با هم بازی می کردیم راه مدرسه هامونم یکی بود وقت مدرسه با هم از تو یه خیابون رد می شدیم و موقع برگشتن م با هم از یه خیابون تابستونام که صبح و ظهر و عصر بازی به راه بود
یادمه اخرای همون تابستون بود یه روز صبح که از خواب بلند شدم نمی دونم چار یه دفعه دلم بریا مریم تنگ شد زود دست و صورتم رو شستم و صبحونه رو خورده نخورده از باغ زدم بیرون نکته ی جالب قضیه این بود که تا رسیدم بیرون ددم بچه ها دارن تو خیابون بازی می کنناما مریم جلو در خونه شون واستاده و داره به در باغ نگاه می کنه تا چشمم بهش افتاد و یه جوری شدم رفتم جلو و اونم اومد جلو تا بهش رسیدم گفتم چرا با بچه ها بازی نمی کنی ؟ اونم خیلی راحت گفت تو که نباشی دوست ندارم با بقیه بازی کنم
همین دو تا جمله که از زبون یه دختر و پسر با سادگی در اومد کافی بود که مهر و محبت و عشق رو تو دل مون روشن کنه
بعد از بازی وقتی برگشتم خونه اولین کاری که کردم این ود که با چاقو دو تا فلب اینجا کندم البته اون موقع قد من شاید یه متر نیم بیشتر نبود حالا این درخته انقدر رشد کرده و رفته بالا اون موقع همون پایین ش قلبا رو کندم
خلاصه روزای اخر تابستون مثل برق و باد می اومد و می رفتن که یه روز صبح که رفتم باهاش بازی کنم دیدم چشماش گریه ایه ازش پرسیدم چی شده ؟
فکر می کردم کسی اذیتش کرده اما فهمیدم که تا چند روز دیگه قراره از اونجا اسباب کشی کنن و برن برای اولین بار معنی جدایی رو اون موقع فهمیدم
چه نقشه ها که نکشیدم یه تخته درست کردم که توش چند ت میح کوبیده بودم که وقتی کامیون اومد بذرام زیر کاسیتک ش که پنچر بشه و نتونه اثاث مریم اینارو ببره یه قوطی رنگ از تو گاراژ ورداشته بودم که بپاشم رو شیشه ی کامیون که راننده هه نتونه جلو شو ببینه یه سگ از تو خیابون گیر اورده بودم و با طناب بسته بودمش جلو خونه ی مریم اینا که وقتی کامیون اسباب کشی اومد بندازمش به جون راننده هه خلاصه هزار و یه نقشه کشیده بودم که جلوی رفتنمریم رو بگیرم اونم بهم اعتماد کرده بود و دلش قرص شده بود که من می تونم جلو رفتنش رو بگیرم منم مرتب بهش قول می دادم و از این چیزا
هر بارم که می اومدم و به این دو تا قلب نگاه می کردم اراده م قوی تر می شد تا اینکه یه روز مونده به اسباب کشی شون با زور و کتک و پس گردنی منو ورداشتن و بردن شمال اصلا وقت نشد که برای اخرین با مریم رو ببینم چه برسه به اینکه جلو رفتن اونو بگیرم
اینجای حرفاش که رسید یه نفس بلند کشید و یه نگاهی به دو تا قلب کرد و گفت
-وقتی از شمال برگشتیم خونه ی مریم اینا خالی بود از بچه ها که پرسیدم معلوم شد فردای همون روز از اون خونه رفتن فقط مریم یه چیزی برام باقی گذاشته بود یه یادگاری یه پیغام یه سرزنش
بچه ها دستم رو گرفتن و بردن جلو خونه ی مریم اینا و رو تنه ی یه درخت یه چیزی بهم نشون دادن می دونین چی بود ؟ عکس یه قلب یه قلب تیر خورده
یادمه همون موقع پریدم و از دیوارشون رفتم بالا و پریدم تو حیاط خونه شون خونه خالی خالی بود و همه چیز به هم ریخته پشت در حیاط شون نشستم و گریه کردم
وقتی برگشتم تو باغ خودمون اومد زیر همین درخت و زیر این دو تا قلب یه قلب تیر خورده کشیدم
دیگه از اون به بعد یادم نمی اد که چند تا قلب صحیح و سالم کشیدم و چند تا تیر خورده
این اخریا انقدر دستم روون شده بود که تا چاقو رو میذاشتم و خود چاقو برام دو سه تا قلب می کشید
اینو گفت و برگشت با خنده منو نگاه کرد که داشتم بهش یم خندیدم
کتایون – داداش منم می تونم یه روزی رو این درختا قلب بکشم ؟
کامیار با خنده نشست جلو کتایون و گفت
-اره عزیزم اما به شرطی که نه اون قلبا و نه این درختا رو به گند نکشی این چیزا تا زمانی قشنگن که به کثافت کشیده نشده باشن
بعد صورش رو ماچ کرد و بلند شد و به نگین که ساکت داشت نگاهش می کرد گفت
-فکر کنم که وقت رفتن شماس نگین خانم
نگین – چطور مگه ؟
کامیار – اخه یه ادم پست بی شرف به اقا بزرگه خبر داده که علیه باغش دارن تو طئه می کنن اوناهاش اونم اقا بزرگ که داره می ره به کانون فتنه
همگی برگشتیم طرف جایی رو که کامیرا نشون می داد نگاه کردیم اقا بزرگه داشت با عصاش جلو می رفت و مش صفرم دنبالش
یه دفعه همه به طرف خونه ی کامیار اینا دوئیدن فقط من و کامیرا و گندم همونجا واستادیم برگشتم طرف درختی که کامیار روش قلب کشیده بود و گفتم
-چقدر خوبه که خاطرات رو تنه ی این درختا می مونن
کامیار – اینا ه خاطرات این ارتفاع از درختاس اگه بتونی از هر کدوم از این درختا بالای بری خیلی قلبای دیگرو می بینی که تو شخاطرات نسل های قدیمی ماها خونه کرده
دو تا قلب با خط عمو یه قلب با یه تیر با خط بابا دو تا قب دیگه که خیلی م ظریف کنده شده با سنجاق سر عمه
با تعجب بهش نگاه کردم و خندیدم و گفتم
-راست می گی کامیار ؟
کامیار – این که چیزی نیس من مطمئنم که اگه بتونیم یه خرده بیشتر از درختا بریم بالا قلبای خیلی پیری رو هم می بینیم که یا با چاقوی اقا بزرگ تو درخت کنده شدن یا با سنجاق سر خانم بزرگ خدا بیامرز عشق دیگه همیشه بوده و همیشه م هس
اینو گفت و یه خنده ای به من و گندم کرد و راه افتاده طرف خونه شون
دوتایی واستادیم و رفتن کامیار رو نگاه کردیم که گندم گفت
-تو اون دختره یادت هس ؟
-اره یادمه
گندم – چه شکلی بود خوشگل بود
-تو اون سن و سال معلوم نمی شه یه دختر قشنگه یا نه
گندم – چرا معلوم می شه
-منکه متوجه نمی شدم
برگشت طرف من و روبروم واستاد و تو چشمام نگاه کرد و گفت
-تو تا حالا رو درختا قلب کشیدی
-نه
گندم – جدی می گی
سرمو تکون دادم و گفتم
-اره
گندم – یعنی تا حالا یه دونه م نکشیدی
-نه یعنی می دونی این کارا به نظرم بچه بازیه مسخره س
گندم – هیچم بچه بازی نیست
-یعنی هر کی عاشق شد باید یه چاقو ورداره بره درختا رو زخمی کنه
گندم – این زخمی کردن درختا نیس به ثبت رسوندن یه احساسه یه خاطره س یه هیجانه یه بلوغه
-خب ادم می تونه اینا رو یه جور دیگه در زهن و روحش ثبت کنه
گندم – تو بی احساسی تو هر چیزی ور فقط از جنبه منطقی ش نگاه می کنی
-نه اصلا اینطوری نیس فقط شاید
گندم –شاید چی
-نمی دونم
گندم – اصلا تو تا حالا عاشق شدی
-نمی دونم شاید
گندم – پس شدی
-می دونی دبیرستان که بودم یه دختره وبد که مسیرش با من یکی بود همیشه تو راه مدرسه می دیدمش صبحا که با کامیرا می رفتیم مدرسه اونم از همون مسیر می اومد و هی به من نگاه می کرد منم نگاهش می کردم بعد از چند وقت متوجه شدم که بهش یه احساسی دارم حالا نیم دونم عادت بود یا عشق اخه دختر خیلی قشنگی بود وقتی به ادم نگاه می کرد یه جور خاصی بود که انگار
گندم – خیلی خب کافیه دیگه نمی خواد انقدر مفصل برام توضیح بدی
-ولی خودت ازم پرسیدی
گندم – من فقط پرسیدم که تا حالا عاشق شدی یا نه همین
-خب منم داشتم می گفتم دیگه
گندم – تو می تونستی یه کلمه بگی اره یا نه
اخه خودمم نمی دونم اره یا نه
گندم – دیگه بدتر حتما برای عشق تون دو تا قلبم رو درختا کندی
-نه من اصلا بلد نیستم رو کاغذ سفید با مداد یه قلب درست حسابی بکشم چه برسه رو تنه درخت اونم با چاقو
گندم – واقعا که سامان بهتره هر چه زود تر بری و کندن قلب رو درخت رو با چاقو یاد بگیری اینطوری حداقل می شه باهات حرف زد
-چار عصباین می شی
گندم – من اصلا عصبانی نیستم
-پس چار داری داد می زنی
گندم – تو ام داری داد می زنی
-خیلی خب بهتره منطقی باشیم ببین گندم به نظر من اگه یه پسر بلد نباشه روی تنه درخت با چاقو قلب بکنه این دلیل هیچی نمی تونه باشه از نظر منطقم درست نیست
گندم – گوش کن سامان من اصلا از هر چی منطق و ادم منطقی یه بدم می اد فهمیدی
اینو گتف و با عصبانیت برگشت و رفت دو سه قدم که ازم دور شد برگشت و گفت
-پسره شیر برنج شل
یه دفعه زد زیر گریه و دوئید و رفت مونده بودم چرا همچین کرد خیلی عصباین شدم دفعه اولی نبود که ماها از این حرفا بهم می زدیم تو جمع تو مهمونی ها تو باغ وسط بازی خلاصه گاه گداری سربسر هم میذاشتمی و از این حرفا بهم می زدیم اما از امروز صبح به بعد که دید و احساسم نسبت به گندم عوض شده بود این حرفش خیلی ناراحتم کرد خودشم این دفعه این حرفا رو یه جور دیگه زد همیشه وقتی از این چیزا بهمدیگه می گفتیم بعدش می خندیدیم و شوخی می کردیم اما این دفعه با گریه گذاشت و رفت
یه دفعه متوجه شدم که سرو صدا از طرف خونه کامیار اینا بالا گرفت خواستم برم اونجا ببینم چه خبره اما حوصله وش نداشتم راه افتادم طرف خونه خودمون و تا رسیدم از پنجره پریدم تو اتاقم و رفتم تو رختخوابم
از دست گندم خیلی عصباین بودم که اون حرفا رو بهم زد اما یه احساس خوبی م بهش داشتم که از احساس امروز صبح م بهتر و بیشتر بود
یه دفعه نمی دونم چرا خندیدم و تو دمل یه حال عجیبی حس کردم شاید عشق همین بود یعنی عاشق شده بودم عاشق گندم چه اسم قشنگی
کم کم برگشتم به خاطراتم یاد موقع هایی افتادم که من و کامیار با گندم و افرین و دلارام و کاملیا بازی می کردیم یادمه موقع یارکشی همیشه گندم می اومد با من یادمه همیشه وقتی گرگم به هوا بازی می کردیم و گندم مثلا گرگ می شد با اینکه می تونست منو بزنه اینکار رو نیم کرد و بقیه رو می زد
تو این فکرا بودم که صدیا پدرم و مادرم رو شنیدم که داشتن می اومدن خونه و با عصبانیت با همدیگه حرف می زدن تا رسیدن به پنجره اتاق من پدرم صدا کرد
-سامان
-بله
پدرم – خوابیدی
-نه بیدارم ....
پدرم – چرا چراغ اتاقت خاموشه
-همینطوری دراز کشدیم
پدرم – تو نفهمیدی اقا بزرگ رو کی خبر کرده
-نه مگه چی شده
پدرم – شماها کجا بودین
-با کامیار اینا تو باغ بودیم طوری شده
پدرم –نه بگیر بخواب
اینو گفت و با مادرم اومدن خونه حوصله نداشتم در مورد این چیزا فکر کنم دوباره برگشتم به خاطراتم و هر لحظه ای رو که با گندم بودم اوردم تو مغزم به هر کدوم که فکر می کردم یه چیز تازه ای دست گیرم می شد همیشه گندم یه جور خواسته بود که یه جوری خودشو بهم نزدیک کنه اما من متوجه نشده بودم عجب ادمی ام من انگار حرف هایی که بهت زد همش درست بود
دوباره خندم گرفت یه خنده که یه حالت ذوق توش بود واقعا گندم حق داشت که بهم بگه شیر برنج شل از حرصش این حرف و بهم زد حتما بعد از این همه سال وقتی امروز صبح دیده که یواشکی رفتم جلو پنجره شو نگاهش می کنم با خودش گفته که اخلاقم عوض شده و به قول معروف مرد شدم و حتما می رم جلو و باهاش صحبت می کنم بعد ش هم وقتی امروز چند با خواست سر حرف و باهام وا کنه من احمق صحبت رو عوض کردم عجب خری ام من
تو این فکر را بودم که انگار یه دفعه چشمام گرم شد و خوابم برد یه وقت با یه صدا از خواب پریدم
کامیار – اهالی باغ اسوده بخوابید باغ در امن و امان است اهای جونور ها نجنبینا نلولی اینا داروغه بیدار است اهای دختر خانم ها اقا پسر ها اهسته بیایید پدر و مادر هنوز هشیار است
ساعتم رو نگاه کردم یه خرده از دوازده نصف شب گذشته بود نفهمیدم چطور خوابم برده
کامیار – اهای دختر عمه ها پسر عمه ها دختر خاله ها پسر خاله ها دختر دایی ها پسر دایی ها پا بر چین و اهسته بیایید باغ هنوز نسبتن بیدار است
رسید دم پنجره ی اتاق من که پدرم سرش و از پنجره ی طبقه ی بالا سرش رو کرد بیرون و گفت
-پسر مگه تو خواب نداری ؟ نصف شبی ول کن برو دیگه
کامیار – سلام عمو جون
پدرم – تو این وقت شب اینجا چی کار می کنی
کامیار – امشب نوبت کشیک منه حاج ممصادق بهم گفته امشب تو باغ کشیک بکشم بعد از نصف شب هر کی رو تو باغ دیدم اسم ش رو بنویسم و صبح بدم بهش که تنبیه ش کنه شما هم زود تر برو بخواب تا اسم ت رو ننوشتم ا
پدرم یه چیزی زیر لب ش گفت و سرش رو کرد تو و پنجره رو بست
پریدم و از اتاق رفتم بیرون
کامیار – کجایی تو
-خوابیده بودم
کامیار –پس چرا نیومدی خونه ی ما ؟ نمی دونی چه خبر بود
-حوصله نداشتم
کامیار – گندم کجا رفت
-رفت خونه شون
کامیار – خب چه خبر
-هیچی
کامیار – چشمات می گن داری دروغ می گی بگو ببینم چی شده
-بیا بریم وسط درختها تا بهت بگم
کامیا ر- نکنه باز یه جا واستادی و دزدکی گندم رو دید زدی و حالا دنبال مفاد قانونیش می گردی
-گم شو بیا بریم یکی می شنوه
دو تایی با هم رفتیم وسط باغ و یه جا که تاریک تر بود واستادیم و با خنده گفتم
-کامیار من الان واقعا احتیاج به کمک دارم
کامیار – پسر جون تو کی کمک خواستی و من دریغ کردم فقط جون مادرت دنبال تبصره و بند و این چیزا نگرد و بیخودی ترس تو دل ما ننداز
-نه به جون تو این دفعه دیگه از این خبر ها نیست
کامیار – افرین حالا بگو ببینم چه کمکی لازم داری تا در اصرع وقت انواع و اقسام خدمات رو ارائه بدم
-می خوام یکی رو پیدا کنم که تو عشق و عاشقی و این چیزا وارد باشه
یه نگاه به من کرد و گفت
کامیار – واقعا خاک بر سرت کنن سامان من اینجا بغل دستت واستادم اونوقت تو دنبال یه نفرمی گردی که تو این چیزا وارد باشه حالا اگه با یه پاره اجر بزنم تو سرت حقه ته یا نه
-اِ .......... چه می دونم منظورم به خودت دیگه اما بدون شوخی و لوس بازی ها
کامیار- خب حالا شد یه حرفی بگو ببینم چی شده
خندیدم و گفتم
-امشب می دونی گندم بهم چی گفت
کامیار – انگار موضوع جدی یه
-اره پس چی
کامیار که حسابی شنگول شده بود با خنده گفت
-انگار دنیا به کامت داره می گرده بگو ببینم چی گفت بهت
-بهم گفت شیر برنج شل انقدر از دستم عصبانی شده بود که نگو
یه نگاه بهم کرد و خنده رو لب هاش خشک شد گفت
-با این حساب جای گشتن دنبال یه متخصص در امور عشق وعاشقی دنبال یه متخصص در امور طناب و ریسمان بگردی که هر چه زود تر خودتو دار بزنی بد بخت
-یعنی چی ؟
کامیار – اخه اینم چیزیه که انقدر باعث خوشحالی ادم بشه ؟ نه می خوام بدونم اصلا تو ادمی ؟ دختره در نخستین مکالمه ی عاشقانه بهت گفته شیر برنج شل اونوقت تو جشن گرفتی ؟ واله خجالت داره سامان اگه یه دختر به من یه همچین حرفی بزنه بی معطلی یه گلوله تو شقیقه ی خودم شلیک می کنم اون وقت تو این حرف رو شنیدی و داری اینجا پایکوبی می کنی
-صبر کن بذار بگم چه جوری گفت اخه
کامیار – چه جوری گفتش دیگه چه فرقی دارهم ؟ همون کلمه ی اولش برای خودکشی کافیه چه برسه به کلمه ی دومش
-اخه لحن گفتن فرق می کنه
کامیار – حتی اگه با بهترین لحن ها هم این حرف به یه پسر گفته بشه بازم نتیجه ای جز خودکشی نداره یاله معطل نکن تا ابروی ما پسرا رو نبردی حداقل انقدر همت داشته باش و ابرو و حیثیت همنوع خودت رو بخر یاله
-باز شروع کردی ؟ اصلا برگرد برو خونه تون
کامیار – خیلی خب بابا بگو ببینم لحن کلام چه جوری بوده
-گندم چون خیلی عصبانی بود این حرف رو به من زد
کامیار – حق داره واله
-یعنی از این حرفش فهمیدم که اونم منو دوست داره یعنی به طوری غیر مستقیم بهم گفت که منو دوست داره ...........