کامیار- پس به این قرار می شه مثلا یه دختر رو کیلویی حساب کرد حالا کیلو چند دیگه بستگی به بازار داره از کیلو یه میلیون بگیر برو بالا هرچی تغذیه ش خوب بوده باشه یعنی باباش پولدارتره دختری م که باباش پولدار باشه می کنه به عبارتی کیلویی هفت هشت میلیون تومن

-پس با این حساب وقتی می ریم خواستگاری یه یه دختر باید یه ترازوم ام با خودمون ببریم ؟

کامیار – نه احتیاجی نداره باباهه هر روز همینجوری چشمی دختر شو باسکول می کنه و مضنه دستش می اد تو همین کاملیای خودمونو در نظر بگیر می دونی تا حالا کیلو چند واسه خودمون تموم شده کمتر از مایه که نمی تونیم بدیمش همین خرج و مخارج دانشگاش هفت هشت ملیون تومن شده تا حالا خب باید بکشیم رو جنس دیگه ما که دیگه نباید ضرر بدیم

بابای بیچاره م مرتب می گه تولید کننده همیشه ضرر می کنه همین عمه اینا تا حالا گندم براشون کیلو چند افتاده تازه حالا که وقت بهره برداری یه جنس گذاشته رفته وامونده یه جنسی م هس که نمی شه زیاد احتکارش کرد یه خرده از وقتش بگذره می شه کیلو دوزار بعدش فقط به درد ترشی می خوره اما ترشی ش خوب در می اد آ

-ادم در مورد دختر اینطوری صحبت می کنه

کامیار – من غلط بکنم اینطوری حرف بزنم پدر و مادرا اینطوری فکر می کنن وگرنه منکه کیلو هر چند باشه بی چونه خریدارم این پدر و مادران که نرخ تعیین می کنن طفلک یه پسر جوون گویا پیدا شده برای کاملیا حیوونی دستش خالی یه بابام پا تو یه کفش کرده الا و بلا کمتر زا کیلو ده میلیون نمی دم پسره بدبختم رفته وام بگیره بیاد چهار کیلو کاملیا بخره ورداره بره

-راست می گی یا چاخان می کنی

کامیار- راست می گم جون تو یه پسری پیدا شده می خواد بیاد خواستگاری کاملیا تازه مدرکش رو گرفته و رفته سرکار وضع مالی شم خوب نیس بابام گفته اصلا حرفشو نزنین می گم ا تو بیا این کاملیا رو وردار برو پنجاه و دو کیلوئه با تو چهل و هشت حساب می کنیم خورد و خوراک یه سال شم واسه ش گرفتیم یعنی تا اخر زمستون هیچ خرجی نداره

-مگه گوسفنده

کامیار- خاک بر سرت در مورد دختر خانما اینطوری صحبت می کنن

-اخه تو اینطوری می گی

کامیار – بابا من نمی گم بابام اینا ور می گه و اینطوری فکر می کنه

-تو چی می گی

کامیار- تازه به من گفته حالا یه کاری براش می کنم اگه پسره خوب و سالم باشه جورش می کنم

تو همنی موقع از دور افرین پیداش شد و تا کامیار چشمش بهش افتاد گفت

-موشالا هزار موشالا فکر می کنی این چند کیلو باشه

-گم شو کامیار

کامیار – خب باید حساب جیبمم بکنم اخه اگه ننه باباش همراهی کنن و یه خرده با ما راه بیان شاید معامله جوش بخوره

-اونا که از خدا می خوان

کامیار – خب یعنی اینکه ترازو رو دست کاری نکنن قبل از قپون کردن بهش اب ندن بخوره وزن لباس و کفش و این چیزا رو کم کنن

تو همین موقع افرین رسید جلو ما و ماهام جلوش بلند شدیم

افرین – سلام

کامیار – تو چند کیلویی افرین

افرین – چی

کامیار – می گم چند کیلویی

افرین – برای چی

کامیار – داریم حساب پول مونو می کنیم

افرین – وزن من چیکار به پلو شما داره

کامیار- پول ما به وزن شما بستگی داره

افرین – یعنی چی

-هیچی بابا شوخی می کنه

افرین – از گندم چه خبر حالش چطوره

کامیار – ای بد نیس یعنی همونطوره

افرین – دلارام که خیلی ناراحته

کامیار- ای بر پدر اون دلارام ببین چه شری بپا کرد

افرین – می گم چه طوره ببریمش پیش یه روان شناس

کامیار – اگه دستمون بهش برسه که صاف تحویل دیوونه خونه ش می دیم

زود بهش اشاره کردم که یعنی حواست کجاس

افرین – یعنی چی دستمون بهش برسه

کامیار- فعلا تحت حمایت اقا بزرگه رفته اونجا بست نشسته

افرین – من می تونم باهاش چند دقیقه حرف بزنم

کامیار – فعلا که نه تا بعد ببینیم چی می شه

افرین – دیشب کجا بودی

کامیار – یه درویشی یه صاحب نفس رفته بودم پابوسش شاید یه دمی بده و گره از کارمون وابشه

افرین – اِ.......راست می گی کاشکی به منم می گفتی می اومدم انقدر دوست دارم یکی از این درویشا رو ببینم

کامیار- نمی  شه این درویش فقط به مردا دم می ده

افرین – کامیار می تونم چند دقیقه باهات حرف بزنم

کامیار- تو الان ده دقیقه س داری باهام حرف می زنی دیگه

افرین – منظورم تنهایی یه

کامیار – اره اما بشرطی که در مورد ازدواج و عروسی و زندگی تشکیل دادن و بچه دار شدن و این چیزا نباشه که پنجاه نفر قبل از تو تو نوبت ن واسه صحبت کردن

افرین – واقعا که کامیار از این سامان یاد بگیر

کامیار- چی رو از این یاد بگیرم

افرین – عشق و دوست داشتن رو

کامیار- این نتونست بیست و چهار ساعت یه دونه عشق رو نیگه داره من چی ازش یاد بگیرم

افرین – یعنی تو خیلی بلدی نگهبان عشق باشی

کامیار – به شهادت پنجاه شصت نفر اره اصلا من جد اندر جد نگهبان بودم الانم سی چهل تا عشق ور ترو تازه تو یخچال نگهداری می کنم

افرین – تو ادم نمی شی اینایی رو که گفتی یادت باشه تا جوابشو بهت بدم

کامیار – حتما می خوای یه پرونده م برای من درست کنی خواهرت واسه گندم بدبخت پرونده سازی کرد بس نبود

افرین – ایشاله یه روز که مشغول عیاشی هستی بگیرنت و پدرت رو در بیارن این دل من خنک بشه

کامیار – تا حالا صد بار گرفتنم فوقش بشه صدو یه بار چه فرقی داره

افرین – خاک بر سرت کنن

اینو گفت و با عصبانیت گذاشت و رفت

کامیار – افرین افرین

یه لحظه واستاد و برگشت طرف کامیار

کامیار – نگفتی چند کیلویی تو

افرین – مگه می خوای کولم کنی که وزن مو می خوای

کامیار – نه دارمی دختر شایسته انتخاب می کنیم

افرین – برو زا بین همونا انتخاب کن

کامیار- خره تو صدر جدولی ها اگد به بخت خودت نزن

مافرین یه نگاه به کامیار کرد و خندید و همونجور که داشت می رفت گفت

-چهل و هفت

کامیار – با ظرف یا بدون ظرف

دوباره برگشت و خندید و رفت

-واقعا چه حوصله ای داری کامیار خیالی که براش نداری

کامیار – برای ازدواج

-اره

کامیار- نه بابا این از اوناس که براش فرقی نیم کنه من باهاش عروسی کنم یا بابام این فقط میخواد شوهر کنه

-اتفاقا می خواستم همینو بهت بگم همین چند ساعت پیش اگه من ازش تقاضای ازدواج کرده بودم نه نمی گفت

کامیار – تو به من چیز یاد نده بچه جون بیا فعلا بریم پیش اقا بزرگه کار دارم

-چیکار داری

کامیار – بابا باید به عمه اینا بگیم که گندم گذاشته رفته شاید اونا بتونن کاری بکنن پس فردا نگن چرا به ماها نگفتین

-یعنی کار درستی یه

کامیار – اره درسته بیا بریم

راه افتادیم طرف خونه اقا بزرگه تو راه بهش گفتم

-این پسره رو چیکار کنیم

کامیار – کدومو

-همینکه می گی شاید برادر گندم باشه

کامیار- شب شب باید بریم تئاتر سراغش

-یعنی ممکنه واقعا همون باشه

کامیار – کسی که این اطلاعت رو به من داد می تونه تو یه ساعت فک و فامیل یه مرغابی رو زا وسط مرداب انزلی بین هزار تا مرغابی شناسایی کنه

-می گم پس نباید خونواده ش بد باشن

کامیار – خونواده کی

-گندم

کامیار – چطور مگه

-خب وقتی برادرش اهل هنره احتمالا خونواده روشنی هستن دیگه

کامیار – خدا می دونی تا ببینیم شب چی می شه شایدم این پسره برادر گندم نباشه

-تو گفتی هس

کامیار- به احتمال نود در صد هس بپر تو که رسیدیم

رسیدیم دم خونه اقا بزرگه و کامیار طبق معمول دو تا تقه زد به در و رفت تو که صدای اقا بزرگه در اومد

-باز سرزده اومد ی تو از دست تو باید همیشه در رو قفلو کلون کرد

کامیار – بابا یه کار مهم دارم اخه

اقا بزرگه – چی شده پیداش کردین

کامیار – نه بابا اومدم بگم بهتره که به عمه اینا جریان رفتن گندم رو بگیم

اقا بزرگه یه نگاهی به کامیار کردو بعد رفت طرف پنجره ماستاد و تو باغ رو نگاه کرد

کامیار – اگه خدا نکرده اتفاقی بیفته ........

اقا بزرگ – نفوس بد نزن بچه

کامیار – می خواین من برم بهشون بگم ؟

اقا بزرگه – نه تا امشبم دست نیگه م یداریم ببینیم چی می شه اگه ازش خبری نشد خودم یه جوری بهشون می گم

کامیار – می خواین به پلیس خبر بدیم ؟

اقا بزرگه – نه صورت خوبی نداره گم که نشده کسی م که نزدیدتش حالا بذار ببینیم چی می شه

من و کامیارم چیزی دیگه نگفتیم و خداحافظی کردیم و اومدیم بیرون

-کامیار تو خیلی بی خیالی

کامیار – یعنی چی ؟

-تو انگار نه که دختر عمه ت اینطوری شده

کامیار – چطوری شده ؟

-همین جوری دیگه

کامیار – واله دختر عمه م اینطوری که من خبر دارم از هر وقتی سر حال تر و قبراق تره

-واقعا که کامیار

کامیار – مگه دروغ می گم تازه داره خودشو پیدا می کنه تا قبل از این جریان یه دختر پخمه بی سر و زبون بود حالا الحمدلله داره می شه عین شیر یادت رفت چه بلایی سر سمیه خانم اورده ؟ تا قبل از این می تونست از این کارا بکنه ؟ اصلا یه همچین روحیه ای داشت

-نه اما .........

کامیار – اما بی اما شاید این جریان براش خیلی هم خوب باشه بابا تو این مملکت یه وقتی زن و دختر شیر بودن اسب سواری می کردن تیر اندازی می کردن اونم با تیر و کمان بابا زن ایرانی یه وقتی تو این مملکت پادشاه بود بذار این دختر خودشو پیدا کنه تا حالا شاید خیلی چیزا داشته که ممکن بوده از دست بده برای همینم می ترسیده حالا فکر می کنه دیگه چیزی نداره که از دست بده برای همینم داره کم کم به خودش می رسه

-من این حرفا حالیم نیس می ای بریم دنبالش یا خودم برم

کامیار – اخه کجا بریم

-چه می دونم هتل ا مسافر خونه ا پارک ا هر جا

کامیار – دنبال یه سوزن تو انبار کاه بگردیم

-اون که نمی تونه تو شب تو خیابون ها بخوابه حتما می ره خونه ی یکی

کامیار – مثلا کی ؟

-مثلا دوست هاش بالاخره یه دوست داره که بره پیشش اون دخترا کی بودن ناهید سابرینا مهسا

 یه فکری کرد و بعد خندید و گفت

-نیلوفر پریسا شقایق وای خدا من و مرگ بده که چقدر کوتاهی کردم

-منم همین و می گم دیگه ماها حد اقل می تونستیم یه خبری از اینا بگیریم

کامیار – تو حق داری ما مقصریم یعنی من ه خاک تو سر مقصرم

-دیدی حالا

کامیار – می پذیرم کوتاهی و قصورم رو می پذیرم و هر گونه تنگی رو به دل و جونم می خرم همین الان می رم که جبران کنم باید به تک تک این خانم ها سر بزنم و خبر بگیرم وای خدا که چقدر کار دارم بدو بریم جبران

-ناهار بخوریم بعد

کامیار – من کوفتم بشه اون ناهار تا من از یکی یکی اینا خبر نگیرم لقمه از گلوم پایین نمی ره که

-من گشنمه

کامیار – کارد بخوری دنبال اون دختره گشتن واجب تره یا ناهار

-چطور تو یه مرتبه به صرافت افتادی

دست منو گرفت و کشید و گفت

-گفتی ناهید و سابرینا و کی

-مهسا

کامیار – وای خدا جون شیش تا

همونجور که منو با خودش می کشید بهش گفتم

-همشونو که امروز نمی رسیم

کامیار – تو بیا خدا توفیق می ده

رفتیم تو گاراژو ماشین کامیار رو در اوردیم و سوار شدیم و حرکت کردیم و من یه تلفن زدم به ژاکلین که ازش ادرس دوستای گندم رو بپرسم فقط ادرس دو تا شونو داشت شقایق و نیلوفر قرار شد ادرس بقیه رو از همین دو تا بگیریم خونه ی شقایق نزدیک تر بود و رفتیم طرف خونه ی اون تقریبا یه ربع بعد رسیدیم و پیاده شدیم یه دختر خانم ایفون رو جواب داد و معلوم شد که خودش شقایقه چند دقیقه طول کشید اومد دم در انگار یه دستی به سر و صورتش کشیده بود و لباسش رو عوض کرده بود تا رسید گفت

-بفرمائین تو اینجا که بده بفرمائین

کامیار که چشمش به شقایق که یه دختر خوشگل بود افتاد انگار اصلا یادش رفت برای چی اومدیم اونجا شروع کرد باهاش احوال پرسی کردن

کامیار- سلام عرض کردم خانم حال شما چه طوره

شقایق – خیلی ممنون حال شما چه طوره

کامیار- الحمدالله خوب خوب بابا چه طورن

شقایق – ممنون خوبن

کامیار- الحمدالله مامان چه طورن

شقایق خندید و گفت

-ایشون چند ساله که فوت کردن

کامیار- الحمدالله ببخشین ببخشین یعنی ایشاله خاک به قبرشون بباره یعنی نور به قبرشون بباره واله هول شدم از بس شما خانوم و باوقار تشریف دارین زبونم گل مژه در اورده

شقایق خندید و گفت

-گل مژه که مال چشمه

کامیار- از بس شما گلین همه جای ما گل در اورده عین این زمینای پارک ملت خدا خیر بده به این شهر داری تهران هر جا گیرش می اد یه چیزی می کنه توش یعنی یه شاخه گل می کنه توش

شقایق – شما حتما کامیار خان هستین

کامیار – غلام شمام از کجا فهمیدین

شقایق – از تعریف هایی که گندم در مورد با نمکی شما کرده

کامیار که چشم از چشم شقایق بر نمی داشت با خنده گفت

-ببخشین گندم کیه

شقایق زد زیر خنده و گفت

-دختر عمه تون دیگه

کامیار – اهان اونو که اردش کردن تموم شد رفت پی کارش

با ارنج زدن تو پلوش و به شقایق گفتم

-ببخشین مزاحمتون شدیم می خواستم ببینم شما از گندم خبری ندارین

شقایق – نه اتفاقی براش افتاده

کامیار – نه بابا داریم برای سیلوی تهران امار می گیریم ببخشین شما دانشگاه تشریف دارین

شقایق – با گندم هستم

-خدا شما رو به خونواده تون ببخشه درس ا چطوره سخته اسونه

شقایق – ای بد نیس بفرمائین تو ترو خدا اینجا که بده

کامیار – چشم هر چی شما بفرمائین اومد حرکت کنه که بازوش رو گرفتم و گفتم

-ببخشین شقایق خانم شما ادرس چند تا از دوستان صمیمیش رو دارین به ما لطف کنین

شقایق – کدومشونو می خواین

کامیار – اونایی رو که خوشگل ترن

یه چشم غره بهش رفتم و به شقایق گفتم

-اونایی رو که باهاش صمیمی ترن

کامیار – بله بله یعنی اونایی که صمیمی ترن

شقایق – جدا اتفاقی براش افتاده

-کمی با خونوادش اختلاف پیدا کرده و از خونه قهر کرده

شقایق – ای وای چه بد شاید بیاد اینجا

کامیار – می گم چطوره ماهام همین جا منتظرش باشیم تا بیاد

یه چشم غره یه دیگه بهش رفتم و به شقایق گفتم

-اگه همون ادرس ها رو بهمون بدیم ممنون می شیم

شقایق – الان براتو ن می نویسم و می ارم

کامیار – اگه دست تون خسته می شه بذارین من بیام براتون بنویسم اخه من بابام میرزا بنوس بوده

شقایق خندید و رفت تو

کامیار – الهی تو خونه شون خودکار و مداد و خودنویس پیدا نشه مجبور بشه که منو صدا کنه که براش بنویسم

-کامیار خجالت نمی کشی

کامیار- کی از نوشتن تا حالا خجالت کشیده که من بکشم اصلا اگه نوشتن خجالت داشت که این همه مدرسه و دبیرستان و دانشگاه نمی رفتن

-به خدا من جای تو خجالت می کشم

کامیار- تو چرا جای من خجالت می کشی اصلا چرا ما خجالت بکشیم اونایی که الف ب پ ت ث رو اختراع کردن باید خجالت بکشن

-زهر مار

موبایلم رو در اوردم و شماره گندم رو گرفتم اما موبایلش خاموش بود یکی دوبار دیگه گرفتم اما فایده نداشت تو همین موقع شقایق با یه ورق کاغذ اومد بیرون و گفت

-بفرمائین این چند تا تو ذهنم بود

تا اومدم بگیرم که کامیار زود تر کاغذ رو گرفت و گفت

-تو خونه خودکار داشتین

شقایق با تعجب بهش نگاه کرد و گفت

-ببخشین متوجه نمی شم

کامیار- هیچی –هیچی می گم شما با سرویس می رین دانشگاه

شقایق – نه خودم می رم

کامیار- خودتون تنهایی می رین

شقایق – خوب بله

کامیار – هزار ماشاله به شما باشه می گم حوصله تون سر نمی ره تنهایی می رین

کاغذ رو زا دستش گرفتم و به شقایق گفتم

-خانم خیلی خیلی از همراهی تون ممنونم خیلی لطف کردین

شقایق – خواهش می کنم لطفا هر وقت مسئله حل شد به منم یه خبری بدین

کامیار – چشم حتما اصلا خودم می ام اینجا که مژده گونی م ازتون بگیرم

شقایق – قد تو رو چشم هر وقت تشریف بیارین خوشحال می شم

کامیار – منم خوشحال می شم یعنی خوشحال کهی م شم هیچی کلی م ذوق می کنم

شقایق زد زیر خنده که دست کامیرا رو گرفتم و کشیدم طرف ماشین و هموجور یه خداحافظی از شقایق کردم و در ماشین رو وا کردم و کامیار رو به زور نشوندم پشت فرمون و خودمم از اون طرف تسوار شدم کامیار هنوز حواش به شقایق بود که سرش داد زدم  گفتم

-کامیار

کامیار – ای مرض و کامیار ای در بی دوا درمون و کامیار دلم ریخت پایین چرا داد می زنی ؟

-حواست کجاس ؟

کامیار – دارم دنبال ماشین می گردم دیگه

-کدوم ماشین ؟

هنوز داشت به شقایق نگاه می کرد و هموجوری با من حرف می زد

کامیار – همونکه باهاش اومدیم اینجا دیگه

-ما که الان تو ماشین نشستیم

یه مرتبه حواسش جمع شد و با تعجب گفت

-کی اومدیم تو ماشین ما ؟

-اصلا لام نکرده بریم دنبال گندم برگرد خونه

کامیار – مگه من دلم طاقت می اره این دختره رو تو این شهر به این گل گشادی تنها ولش کنم ؟

-ته که اصلا یه کلمه م در مورد گندم حرف نزدی ؟

کامیار – وا چه حرفا ؟ من همه ش در ومورد این طفل معصوم صحبت کردم

-خجالت بکش کامیار

کامیار- من که دیگه چیزی ننوشتم که خجالت بکشم

-حرکت کن بریم خونه

کامیار – سی سال برنیم گردم خونه اون دختره الان به ما احتیاج داره

-کدوم دختر گندم یا اونای دیگه

کامیار – چه فرق می کنه تو نیکی می کن و در دجله انداز که ایزد در شمیرانت دهد باز ادرس بعدی رو بخون ببینم

-گرسنه مه بابا

کامیار- داد نزن شقایق خانم هنوز دم در واستاده

-خب حرکت کن بریم دیگه

کامیار- می خوام حرکت کنم اما پاهام ازم فرمون نمی برن

-پس پاشو من بشینم

کامیار- می خوای من همین جا واستم تا تو بری و برگردی

-حرکت می کنی یا نه

کامیار- پس تو ماشین رو روشن کن منکه دل اینکارو ندارم

-واقعا که کامیار

کامیار – حداقل دنده رو تو عوض کن چقدر سنگدل شدی امروز

در رو وا کردم و به شقایق گفتم

-خواهش می کنم شما بفرمائین تو خجالت مون ندین

شقایق – اختیار دارین

-ماشین گرم کرده باید کمی خنک بهش یه خرده طول می کشه

شقایق – پس بفرمائین تو یه چایی میل کنین تا ماشین خنک بشه

تا اینو گفت دست کامیار رفت برای دستگیره در که من زود سوئیچ رو پیچوندم و ماشین روشن شد کامیار یه فحش زیر لب بهم داد که محل ش نذاشتم و به شقایق گفتم

-خب روشن شد شما دیگه بفرمائین خدا نگهدار

اینو که گفتم شقایق مجبوری یه خداحافظی کرد و رفت تو که کامیار گفت

-الهی پسر دست تو طلا و جواهر کنی خاکستر دربیاری اخه این چه کاری بود کردی ؟ به تو چه مر بوطه اخه ؟ دختره می خواد یه دقیقه م دم در واسته هوا بخوره

-بخدا کامیار پیاده می شم ا

کامیار – خب بدرک پیاده شو

-ادرس ا رو هم پاره می کنم می ریزم دور ا

هی نگاه به ورق کاغذی که دستم بود کرد و بعد خندید و گفت

-شوخی می کنم بابا من اصلا بدون تو جایی نیم رم که من و تو یه روحیم تو دو تا بدن مگه می شه ماها رو از هم سوا کرد

-اگه ادرس ا دستم نبود اینا رو می گفتی ؟

کامیار – صد تا زا این ادرس ا قدای یه تار موت بخون نشونی بعدی رو بریم برسیم به کار این دختره طفل معصوم بابا چیه هی نشستیم با همدیگه کل کل می کنیم

-خدا فقط ترو می شناسه و بس من فعلا گرسنه مه

کامیار – غذا بهت می دم چشمم کور دنده مم نرم چی می خوری عزیزم ؟ استیک می خوری ؟ شنیسل می خوری ؟ چلو کباب می خوری ؟ چی می خوری بگو

-همینجا یه ساندویچی چیزی بگیر بخوریم به کارمون برسیم

کامیار – چشم چشم  آن آن

اینو گفت و حرکت کرد منم حواسم به کاغذ ادرس ا بود که ازم قاپ نزنه وگرنه اگه این کاغذ دستش می افتاد تا شب دیگه پیداش نیم کردم

بالا خره جلو یه ساندویچی فروشی واستادیم و دو تا ساندویچ گرفتیم و خوردیم و رفتیم سراغ بقیه ی دوستای گندم

اون رو تونستیم به سه تا دیگه شون سر بزنیم و برگردیم خونه بعنی کامیار رو به زور بر گردونم خونه

خلاصه دست از پا دراز تر رسیدیم خونه و دیگه رومون نشد بریم پیش اقا بزرگ دو تایی یه راست رفتیم خونه هامون که یه استارحتی بکنیم و شب بریم سراغ پسره که احتمالا برادر گندم بود

تا پام رو گذاشتم تو خونه که داد و فریاد مادرم و بابام بلند شد مادرم تند تند شروع کرد به عوض کردن پانسمان بازوم و بابام هی غر می زد که چرا نرفتم کارخونه

هیچی جواب شونو ندادم و تا پانسمان دستم کارش تموم شد رفتم تو اتاقم و خودمو انداختم رو تخت و بلافاصله خوابم برد انقدر خسته بودم که اصلا نفهمیدم چقدر خوابیدم فقط یه موقع با صدای مادرم بیدار شدم که ساعت حدود 6 بعد از ظهر بود تند تند یه دوش گرفتم و لباسامو عوض کردم و از خونه اومد بیرون و رفتم دنبال کامیار که مادرش بهم گفت تو گاراژه رفتم طرف گاراژ دیدم اونم حاضر شده و داره با ماشین ش ور می ره تا منو دید گفت

-م یخواستم دیگه بیام دنبالت

-خوابم برد خیلی خسته بودم

کامیار – با محافظت اومدی

-با چیم

کامیار- بادی گاردت

-چی می گی

با چشمش گوشه باغ رو بهم نشون داد و گفت

-عاشق دلخسته ت در کمین ته

رگشتم طرف جایی ور که نشون می داد نگاه کردم راست می گفت دلارام پشت یه درخت به فاصله سی متری واستاده بود و داشت نگاه مون می کرد

کامیار- از این دختر حذر کن که خطر ناکه

-چرا

کامیار- عشاق بر چند دسته ن یه دسته شون بی بخارن و هر کاری شون بکنی صدا شون در نمی اد مثل مجنون خدا بیامرز یه دسته شونم که خود ازارن مثل فرهاد رحمت اله اما یه دسته شون خطر ناکن و مردم ازار مثل این دلارام عشقش از دستش بره و تبدیل می شه به انتقام

-نه بابا اونطوری  هام نیس

کامیار – اگه این دلارام همین شبا نیومد ت اتاقت و سرتو با چاقو نبرید

-فیلم جنایی زیاد دیدی تو

کامیار – سورا شو بریم که دیر می شه

دو تایی سوار ماشین شدیم و رفتیم سراغ برادر احتمالی گندم همینجور که می رفتیم به کامیار گفتم

-کامیار اگه نتونیم گندم رو پیدا کنیم چی ؟

کامیار – هیچی مگه ما باعث این اتقاف بودیم ؟

-نه از نظر دیگه می گم

کامیار – از نظر اینکه دوستش داری ؟

-اره

کامیار – تو مطمئنی که دوستش داری ؟

-اره

کامیار – می فکر نکنم

-چرا ؟

کامیار – ببین اگه این اتفاق پیش نیومده بود اونوقت تو می تونستی با قاطعیت بگی که دوستش داری یا نه

-چه ربطی داره ؟

کامیار – الان دوست داشتر رو دلسوزی و حرص با هم قاطی شده یه خرده ای دوستش داری یه خرده دلت براش می سوزه بقیه ش می شه حرص

-یعنی چی ؟

کامیار – چون پیش ت نبوده ادمیزاد اینطوریه وقتی چیزی رو از جلوش ور میدارن یا ازش می گیرن یا ممنوعش می کنن حرص ورش میداره

اگه گندم الان پیش ت بود شاید با همون نگاه کردن بهش و باهاش حرف زدن و گفتن و خندیدن ازضا می شدی جلو ی دو تا جنس مخالف رو وقتی گرفتی رابطه شون به محض به هم رسیدن تبدیل می شه به زیده روی حرص ولع یعنی ادمی که هیمشه اب دم دست شه فقط تشنگی ش رو رفع می کنه اما ادمی که چند وتقی اب ندیده انقدر می خوره که می رسه به مرز ترکیدن حالام شاید احساس تو تنها عشق نباشه

-بالاخره برای اینکه این احساس رو بفهمم احتیاجه که پیداش کنم

کامیار – بگو به امید خدا

ببینم پسره رو دیدیم می خوای بهش چی بگی

کامیار – تو هیچی نگ که کانرا رو خراب می کنی من خودم یه کاریش می کنم

نیم ساعت بعد رسیدیم بالای .............. و اونجا کامیار از چند نفر ادرس رو پرسید و رفتیم پائین و رسیدیم به همون تئاتری که انگار پسره توش کار می کرد

ماشین رو یه مجا پارک کردیم و رفتمی دو تا بلیط گرفتیم و رفتیم تو نمایش هنوز شروع نشده بود کامایر از هی نفر که بلیط ها رو می گرفتی سراغ پسره رو گرفت فهمیدیم که پسره همونه و الانم پشت صحنه داره برای نمایش اماده می شه راهی م که می رفت برای پشت صحنه بسته بود و نمیذاشتن کسی بره پیش هنر پیشه ها

با کامیار واستاده بودیم و مونده بودیم که چیکار کنیم که یه مرتبه کامیار یه کلکی زد

دو تا پسر بچه بغل ما واستاده بودن اونی که کوچیکتر بود دستشویی ش گرفته بود و بزرگتره هی بهش می گفت باید صبر کنه تا باباشون بیاد کامیار که اینو شنید به پسر بزرگه گفت

-عمو می خواین برین دستشویی ؟

پسره یه نگاهی به کامیار کرد و گفت

-بعله اما نمی دونیم کجاس

کامیار – بیاین من بهتون نشون می دم

بعد خودش دست بچه کوچیکه رو گرفت و به منم اشاره کرد که دست پسر زرگه رو بگیرم و چهارتایی راه افتادیم طرف جایی که هم می خورد به دستشویی و هم راه پشت صحنه بود تا رسیدیم به در یه نفر جلومونو گرفت و گفت تا نمایش شروع نشه نمی شه کسی بره دستشویی کامیار اروم بهش گفت

-اقا این بچه ها هله هوله خوردن و خلاف ادب اسهال شدن اگه نذاری همین الان ببرم شون دستشویی باید یه سطل و یه خاک انداز و هی جاور و نیم کیلو خاکستر بیاری که کف سالن انتظار از انجاست طاهر بشه حالا خودت می دونی

یارو خندید و در رو وا کرد و رفتیم تو کامیار اول بچه ها ور برد دستشویی و وقتی کارشون تموم شد اوردشون بالا و فرستادشون طرف سالن انتظار و دست منو گرفت و برد طرف اتاق گریم

تا از چند تا پله رفتیم بالا و رسیدیم به یه راهروی کوچیک که دیدیم یه پسر با لباس هنر پیشگی در حالیکه صورتش رو سیاه کرده واستاده و داره با دو تا مرد دیگه حرف می زنه حرف که چه عرض کنم اون دو تا داشتن تهدیدش می کردن و اونم هی بهشون التماس می کرد که ابروریزی کنکنن ماها جامون طوری بود که پشت پسره بودیم و مارو نمی دید

کامیار یه خرده واستادو گوش کرد و بعد رفت جلو که دو تا مردا ساکت شدن و یه اشاره به پسره کردن و گفتن

-اینا با توان

پسره برگشت طرف ما که کامیار بهش گتف

-اقا نصرت شمائین

پسره یه نگاهی به ما کرد و گفت

-بله بفرمایئن

کامیار- ما رو منصور خان فرستاده

پسره – منصورخان کیه

کامیار – شما نمی شناسیدشون

پسره – نخیر

کامیار- گفته بهتون بگم نشون به اون نشونی که ده هزار تومن بهتون بدهکار بوده

کامیار اینو گتف اون دو تا مرد که خیلی م گردن کلفت بودن گفتن

-پس داداش زودتر بدهی ت رو بده که رفیقت الان سخت بهش نیازمنده

بعد هر دو زدن زیر خنده کامیار دست کرد جیبش و ده تا هزاری در اورد که یکی از مردا اومد جلو که از کامیار بگیره تا دستش رو دراز کرد کامیار پول ها رو کشید عقب و گفت

-من این طلب رو باید بدم به اقا نصرت دیگه خودش می دونه

بعد رفت جلتو اون پسره ده تا اسکناس هزار تومنی گذاشت کف دستش که بلافاصله اونا ازش گرفتن و با یه لحن بد بهش گفتن

-بقیه ش

پسره با التماس گفت

-به مولا اگه الان یه قرون داشته باشم تا اخر نمایش صبر کنین یه خرده ش رو بهتون می دم و تا اخر هفته بقیه ش رو صاف می کنم

تا اینو گفت یکی از مردا یقه شو گرفت و یه چک زد تو گوشش و گفت

-نانجیب بهت می گم وقت نداری دیگه یا همین االن جنس رو بده یا پولش رو

پسره – به جوهن هر سه تا مون الان پول ندارم

یارو یه چک دیگه زد تو صورتش و گفت

-پولت می کنم الان جنسارو به کی فروختی

پسره – واله دادم به چند نفر امروز فردام پولش رو می گیرم

دست یارو رفت بالا که یکی دیگه بزنه که پسره دستاشو گرفت جلو صورتش و با حالت گریه گفت

-نزن ترو خدا اقا سید یم دونهم گردن کلفتی و پهلوون منم که دیگه زدن ندارم سرو صورتم زخمی می شه می تونم برم رو صحنه اون وقت این چندر غازم نمی تونم بهتون بدم

من یه مرتبه حالم بد شد و به یارو گفتم

-واسه چی می زنی ش مگه مملکت قانون نداره

تا اینو گفتم یارو یه صدایی از دهنش در اورد و گفت

-به تو چه جو جو

-اگه یه بار دیگه بزنی ش با من طرفی

یارو همونجور که می اومد طرف من گفت

-اول خودتو می زنم که دیگه بلبل زبونی یادت بره

تا دو قدم ورداشت که کامیار بهش گفت

-اگه دستت رو این بلند بشه به بابا ننه ت سفارش کن که یه بچه دیگه واسه خودشون درست کنن که عصای پیری شون باشه

اینو که کامیار گفت یارو واستاد و یه لحظه به کامیار نگاه کرد و بعد برگشت طرف پسره و گفت

-یا همین الان بقیه حساب رو می دی یا یه ابروریزی ازت بکنم که از اینجا بندازنت بیرون

پسره فقط نگاهش کرد که یارو گفت

-می دی یا نه

پسره – من که پول ندارم اخرش م اینه که از اینجا بیرونم می کنن اما میخوام ببینم به یان می گن مردونگی

یارو گفت

-زرزر نکن پول نداری برو از رفقات قرض بگیر

پسره – اونام وضع شون از من خرابتره

کامیار – حسابش چقدره

یارو برگشت طرف کامیار و گفت

-تو می خوای جورش رو بکشی

کامیار- شاید

یارو – ده دادی پنج چوق دیگه م روش

کامیار دست کرد تو جیبش و کیفش رو در اورد و پنج هزار تومن شمرد و داد به یارو یارو ام یه خنده ای کرد و برگشت طرف پسره و گفت

-دیدی گفتم پولت می کنم

بعد دوباره یه خنده ای کرد و با رفیقش گذاشت رفت موندیم من و کامیار و پسره

پسره یه خرده صبر کرد تا اون دو تا رفتن و بعدش به ما گفت

-دست تون درد نکنه اینا خیلی اشغالن اگه شماها نبودین واقعا پولم می کردن

کامیار- از لبت داره خون می اد

با استین ش خون ور لبش رو پاک کرد و گفت

-من منصورخان نمی شناسم کیه اینی که می گی

کامیار خندید پسره م خندید و گفت

-رکب بود

کامیار- ای همچین

پسره دستش رو دراز کرد طرف کامیار و گفت

-هر چی بود به موقع به دادم رسیدین

با کامیار دست داد و بعدش با منم دست داد و گفت

-حتما یه کاری با من دارین هنر پیشه معروفی نیستم که خواسته باشین ازم امضا ممضائی چیزی بگیرین حتما کار دیگه باهام دارین

کامیار- تقریبا

پسره – فعلا نمایش داره شورع می شه و هنر پیشه زن مونم با یه سیاهی لشکر نیومده بیاین بریم صورتخونه تا شما یه چایی بخورین ماهام یه خاکی تو سرمون بریزیم

من برگشتم به کامیار نگاه کردم که گفت

-اتاق گریم رو می گه

پسره – ماها بهش می گیم صورتخونه اسم قدیمی یه عفلا بیاین تا بعدا با هم حرف بزنیم

سه تایی رفتیم پشت صحنه اونجا یکی دو تا مرد داشتن گریم می کردن و با هم حرف می زدن یکی شون که انگار رئیس شون بود خیلی ناراحت و عصباین بود و تا چشمش به پسره افتاد شروع کرد باهاش دعوا کردن و گفت

-همه ش تقصیر توئه این پسره و دختره رو تو ضامن شدی وگرنه بهشون کار نیم دادم که الان دستمو بذارن تو پوس گردو

پسره – بابا حتما الان پیداشون می شه یه یه ربعی هنوز وقت هس

یارو  که داشت تند تند یه تاج سرش میذاشت گفت

-اگه پیداشون نشه چه خاکی تو سرم کنم جواب مردم رو چی بدم جواب صاحاب تئاتر رو چی بدم

پسره که خودش حسابی کوک بود گفت

-حالا شما انقدر خودتو ناراحت نکن رجب خان بالاخهر جو رمی شه دیگه

رجب خان – چی جور می هش از رو هوا هنر پیشه واسه م می باره دارم بهت می گم نصرت اگه اینا امشب پیداشون نشه و نمایش خراب بهش از فردا شب خودتم اینطرفا افتابی نشو والسلام

نصرت – اخه ادم شمام که نیومده

رجب خان – اگه ادم من نیومده کنترل چی تئاتر رو گذاشتم جاش نقش اونم کهیه ربع بیشتر نیس مردم رو که بشونه رو صندلی هاشون و می اد لباس می پوشه اون دو تا رو چیکار کنیم

نصرت رفت تو فکر که رجب خان که گریم ش و لباس پوشیدنش تموم شده بود بهش گفت

-این دو تا رفیقاتن ؟

نصرت – نه یعنی اره

رجب خان – بالا خره اره یا نه ؟

نصرت – اره بابا اره

رجب خان – خب لباس تن شون کن بفرست شون تو دیگه یه چرخ بزنن نمایش تمومه

نصرت – اخه اینا ..........

رجب خان نذاشت حرفش تموم بشه و گفت

-اخه نداره دیگه پسره که سیاهی لشکره و اصلا حرف نیم زنه دختره م که د تا اه می کشه و یه اره و نه  می گه و چهار قدم راهمی ره حتما این رفیقات راه رفتن رو بلدن دیگه نمایش  م که ر خودت می چرخه چهراتا کلوم چرت و پرت بگو دو تا ادا در بیار و مردم رو بخندون و پرده افتاده

بعد برگشت طرف من و کامیارو گفت ..............