-کامیار با توام کجا رو نگاه می کنی
کامیار- دارم دنبال میترا خانم می گردم
میترا زد زیر خنده
کامیار – اِ........شما اینجائین منو بگو دارماین دخترا رو می جورم دنبال شما
اگه تونستی یه نیم ساعت خودتو نگه داری
میترا – بریم جای دیگه
کامیار – مگه این جا چه شه
-شلوغه بریم یه جای خلوت
کامیار – تهران کلا شلوغه اگه دنبال جای خلوت می گردی باید بری شهرستان
-لوس نشو بمونیم اینجا چیکار
بعدب ه میترا گفتم
-اینجا که خبری نیس بریم جاهای دیگرو ببینیم
کامیار- تو مگه دنبال چه خبری هستی هر چی خبره اینجاس
-گندم رو می گم
همونجور که داشت می خندید و به دخترا نگاه می کرد گفت
-گندم می خوای برو اداره سیلو اینجا فقط کیک شکلاتی دارن
تا اومدم حرف بزنم که راه افتاد رفت سر یه میز که پنج تا دختر دورش نشسته بودن جلوشون واستاد و گفت
-ببخشین خانما این صندلی خالی جای کسی یه
دخترا زدن زیر خنده و یکی شون گفت
-کدوم صندلی خالی
کامیار – همین که من الان می ارم و میذارم اینجا بغل شما
اینو گفت و از یه میز دیگه یه صندلی ورداشت و گذاشت بغل دخترا و نشست روش و گفت
-اخیش مردم از این دیسک کمر
دخترا غش کردن از خنده و یکی شون گفت
-شما با این سن و سال که نباید دیسک کمر داشته باشین
کامیار- درام عزیزم چیکار کنم دیسک کمر دارم زانوهام اب اورده سائیدگی مهره دارم اون وقت جالب اینه که اسمم رو گذاشتن کامیار راستی با همیدگه اشنا نشدیم اسم من کامیاره
دخترا زدن زیر خنده اومدم برم جلو ورش دارم و بیارمش که میترا گفت
-ولش کنین سامان خان باهاتون کار دارم
دوتایی رفتیم ته کافی شاپ سر میز میترا که چهار تا دختر دیگه م نشسته بودن سلام کردم و میترا به همه شون معرفیم کرد و کنارشون نشستم و به یه گارسون سفارش نسکافه دادم که میترل گفت
-سامان خان این چند روزه هیچ تازه واردی این طرفا پیداش نشده که با مشخصات شما جور باشه
پاکت سیگارم رو در اوردم یه دونه در اوردم و ردشن کردم و یه دفع متوجه شدم که به میترا ایتا تعارف نکردم عذر خواهی کردم و پاکت سیگار رو گرفتم جلو تک تک شون که همه گی ورداشتن و براشون روشن کردم که میترا گفت
-سامان خان جلو ماها خجالت نکشین ماها همه دخترای فراری هستیم
-همه تون
میترا – اره
یه نگاه به همه شون کردم خیلی شیک پو شو خوشگل از هر کدومم بوی یه عطر خیلی خوب می اومد همه گی ارایش کرده بودن
-من اصلا سر در نمی ارم اخه چرا
یکی شون گفت
-سامان خان اسم من ملیحه س که همه مرجان صدام می کنن منظورم اینه که من حتی از اسم خودمم فرار می کنم
-برای چی
مرجان – از اسمم خوشم نمی اد خیلی راحت این اسم رو برای من پدر ومادرم یا پدر بزرگ و مادر بزرگم انتخاب کردن اونم بیست وخرده ای سال پیش این اسم برای همون وقتا خوب بوده نه حالا الان این اسما رو کسی نمی پسنده
اسم عقاید ایده ها رفتار ها و هر چیز دیگه یه نسل برای زمان خودش خوبه
-یعنی شما به خاطر یه اسم از خونه فرار کردین
مرجان – نه مثال براتون زدم من از یه زندان فرار کردم زندانی که پدر و مادرم برام درست کرده بودن
میترا یه اشاره به دخترای دگیه کرد که یکی یکی شروع کردن
-اسم اصلی من کبری س همه ترانه صدام کنن من درست پنج دقیقه قبل از عقدم فرار کردم می خواستن به زور منو بدن به یه مردی که بیست سال از خودم بزرگتر بود
-اسم من ثریا ست اینجا بهم میگن شادی من از بابای معتادم فرار کردم
-اسم من پانته آ هست اسم اصلی مم انقدر قدیمیه که فقط می شه تو حفاری ها رو سنگ قبرا پیداش کرد منم به خاطر اینکه پدر و مادرم نمی خواستن بذارن ادامه تحصیل بدم از خونه فرار کردم یعنی وقتی فهمیدن که یکی رو دوست دارم و می خوام فقط با اون ازدواج کنم حتی دیگه نذاشتن مدرسه برم که نکنه تو راه مدرسه اونو ببینم
یه نیگاه بهشون کردم و گفتم
-الان دیگه مشکل تون حل شده
میترا – نه هزار تا مشکل دیگه م پیدا کردیم
اروم گفتم
-بیماری گرفتین
همه گی شونه هاشون رو انداختن بالا که مرجان گفت
-من اعتیاد دارم هروئین
پانته آ- تریاک
ترانه – همون وامونده که مرجان گفت
شادی – در حال حاضر تریاک
گارسون نسکافه م رو اورد و اروم در گوش شادی یه چیزی گفت و شاید به میترا نگاه کرد و گفت
-بنگاه داره اومده چیکار کنم برم
میترا – نه نصرت گفته تا حساب اون دفعه ش رو صاف نکنه جواب سلام شم نده
بعد به گارسونه گفت
دست به سرش کن
گارسونه رفت و میترا یه نگاه به من کرد و سرشو انداخت پایین و گفت
-ببخشین سامان خان زندگی یه دیگه
-نه این زندگی نیس این ........
اومدم یه چیزی بهش بگم اما حرفم رو خوردم و خواستم بلند بشم و برم که دستمو گرفت و تند تند گفت
-درسته درسته این کثافته لجنه خواهش می کنم بشین
نشستم و اروم فنجون نسکافه م رو گذاشت جلوم و گفت
-اگه یه عکس از دختر عمه تون داشتین خیلی کمک می کرد
از تو جیبم یه عکس گندم رو که پارسال با همیدگه گرفته بودیم در اوردم و دادم بهش گرفت و گاهش کرد و گفت
-دیوونه س
-چرا
میترا – چون با داشتن شما از خونه گذاشته و رفته
یه لبخند بهش زدم که عکس رو داد به مرجان مرجان یه نگاه بهش کرد و گفت
-دختر قشنگی یه تا حالا ندیدمش
عکس رو داد به ترانه اونم یه نگاه بهش کرد و یه سری تکون داد و داد به شادی شادی م یهنگاه به عکس کرد و گفت
-نه ندیدمش
پانته آعکس رو ازش گرفت و یه نگاه بهش کرد و گفت
-چرا فکر می کنین افتاده تو این کار
-اینطوری فکر نمی کنم
پانته آ- میترا گفت که ایشون دانشجوئه درسته
-دانشجوئه
پانته آ- پس انیجا پیداش نمی کنین یه دختر با سواد و تحصیلکرده که وضع مالی خوبی داره و تقریبا به اندازه خودش ازادی داره تو این خط ها نمی افته
مطمئن باشین
-اخه یه چیزایی تلفنی به من گفت یعین به یه صورتی تهدید م کرد
میترا عکس رو از پانته آ گرفت و همونجور که نگاهش می کردگفت
-خودشو لوس کرده می خواد توجه شما رو نسبت به خودش جلب کنه
بعد عکس رو گرفت طرف من و گفت
-اون هیچ جا نرفته احتمالا خونه ی دوستاشه
-به همه دوستای نزدیکش سر زدیم هیچکدوم ازش خبری نداشتن
میترا – دارن به شما نمی گن
-نمی شه که با مامور بریم در خونه شون
میترا – باید برین دم خونه نزدیک ترین دوستش کشیک واستین داره موش و گربه باهاتون بازی می کنه
-وقتی که از خونه می رفت فوق العاده عصبی و ناراحت و شاید شکست خورده بود
میترا – اخه چه مشکلی می تونسته داشته باشه
-یه دیوونه ای بهش گفته که بچه پدر و مادرش نیس به شگفته سر راهی یه
میترا اینا یه نگاهی به همدیگه کردن و هیچی نگفتن منم سرمو با نسکافه گرم کردم یه خرده که گذشت پانته آ گفت
-خیلی عجیبه که یه ادم به همین سادگی حرف کسی رو قبول کنه
-متاسفانه انگاری همیجوری بوده
دوباره همگی ساکت شدن که من به میترا گفتم
-من خیلی دلم می خواد یه چیزی رو بدونم اگه یه همچین حالتی برای یه کدوم از شما ها پیش می اومد چیکار می کردین
میترا تو چشمام نگاه کرد و همونجور گفت
-ادم با ادم فرق می کنه
-مثلا خود شما
میترا – اگه من یه همچین پسر دایی داشتم دستش رو می گرفتم و باهاش می رفتم
-ولی اون اینکارو نکرده و تنهایی گذاشته رفته
میترا – پس نیم تونه مدت زیادی اینجا بمونه
-یعنی تهران
میترا – نه ایران اینجا یه دختر تنها اگر چه پتول م دشاته باشه مشکل بتونه زندگی کنه مخصوصا که باید دانشگاهش رو هم بره مگه چند وقت می تونه قایم بشه یا باید ترک تحصیل کنه یا شما از طریق دانشگاه پیداش می کنین
-خب دانشگاه نیم ره
میترا – پس چیکار می کنه
-شاید بیفته تو کارای ناجور
میترا – نه فکر منکنیم اون شما رو داره و می دونه اگه نگران هستین و دارین دنبالش می گردنی حتما دوست تونم داره به خاطر احترام به عشق شم که شده تو این جور کارا وارد نمی شه
-ماهام دیگه کلافه شدیم
میترا – خارج اون حتما می ره خارج از کشور حتی باری یه مدت کوتاه م که شده چون اینجا بارش سخته که زندگی کنه خونه ی دوستاشم چند روز بیشتر نیم تونه بمونه
-یعنی ممکنه بره خارج ؟
میترا – به احتمال قوی مثل یه سفر توریستی ترکیه تیالند سنگاپور
-ممکنه بره دبی
میترا – دبی نه اونجا برای یه دختر تنها مناسب نیس
-از کجا باید بفهمم
میترا – اژانس های مساغرتی احتمالا همون طرفای خونه تون اگه یه اشنا داشته باشین خیلی راحت می تونین چک کینن شاید م بخواد با یه تور بره شناسنامه شم برده ؟
-نیم دونم
میترا – گذرنامه داشته ؟
-اره
یه خرده از فنجونم خوردم و رتفم تو کف ربد نیم گفتن حداقل اینم کاری بو
فنجون و گذاشتم س ر جاش و گارسون رو صدا کردم که میترا گفت
-می خواین چیکار کنین
-بریم شاید بتونیم یه ردی ازش پیدا کنیم
میترا – قراره نصرت بیاد اینجا
-خب می گم کامیار بمون و من می رم
گارسون اومد و تا خواستم حساب میز رو بدم میترا نذاشت و گفت
-ما اینجا پلو نیم دیم سامان خان
گارسونه خندیدد و رفت ناراحت شدم احساس بدی داشتم که پول چیزی که خوردم از این پولا داده بشه یه نگاه به دور و ورم کردم و گفتم
-اینجا ماموری چیزی نمی اد
همه شو زدن زیر خنه ه گفتن
-چرا می اد
بعد همه شون با دست شون ادای اسکناس در اوردن و میتار گفت
-جریان خانه ی سبز رو نشنیدین
-چرا اما اینجا دیگه خیلی علنی یه
میترا – پائین شهرم از این جور جاها هس خیلی م بد ترش خودتون که یه جاش رو دیدین فقط علنی نیس
سرمو انداختم پایین و یه عذر خواهی کردم و بلند شدم که میترا باهام بلند شد و رفتیم طرف جایی که کامیار نشسته بو تا رسیدم دیدم کامیرا دفتر چه ش رو در اورده و دخترا یه چیزی می گن و اونم تند تند می نویسه اروم از پشت رفتم بالا سرش و ت دعترش رو نگاه کردم دیدم نوشته
ونوس درد مغاطل هشت شب به بعد تلفن ....
مهتاب سائیدگی استخوان ده شب به بعد تلفن ........
ایدا دیسک وقت و بی وقت تلفن .............0911
اروم دستم رو گذاشتم رو شونه ش تا سرشو برگردوند و منو دید زود دفتر چه ش رو بست و گفت
-چیکار کنم واله ؟ هر جا می رم به هر کی می رسم بادی رو بندازم و ازش شماره بگیرم واسه این مرضام تو کارت تموم شد
یه چپ چپ بهش نگاه کردم و گفت
-اره پاشو برمی
کامیار – کجا
-کار دارم باهات
کامیار – می گم آ یه خرده بیشتر اینجا بمونیم شیاد گندم پیداش بشه اصلا به دل من افتاده که همین امشب همین جا پیداش می کنیم
-یعنی تو می گی می اد اینجا
کامیار – من نمی گم این قلبم داره گواهی می ده
سر مو بدم در گوشش و اروم بهش گفتم
-مرده شور اون قلب و احساس ت رو ببرن یه دقیقه گریه می کنی یه دقیقه عاشق می شی حالام نشستی اینجا و دل نمی کنی
اروم بهم گفت
تو مطمئنی که اگه از اینجا بلند مش و با تو بیام بعدش پشیمون نمی شم یعنی بعدش احساس حماقت نمی کنم
-نه نمی کنی
دوباره اروم گفت
-یعین ممکنه یه ادمی پیدا بشه که انقدر خر و احمق باشه و اینجا رو ول کنه و با تو بیاد بچپه تو خونه و سرشبی بگیره بخوابه
-اره پیدا می شه
کامیار – حتما اونم منم
بعدش یه مرتبه بلند گفت
-بابا ولم کن اخه تازه من بعد از یه عمر پرس و جو یه کلینیک فوق تخصصی خوب پیدا کردم می ذاری حداقل یه نیم ساعت اینجا خودمو دوادرمون کنم یا نه مسائل پزشکی شوخی وردار نیس آ این مرضا اگه ریشه بدونه دیگه نمی شه کاریش کردآ
دخترا زدن زیر خنده و یکی شون گفت
-سلامت ادم در درجه اول قرار داره
کامیار برگشت طرفش و گفت
-اینو کی گفته
دختره خندید و گفت
-نمی دونم
کامیار برگشت طرف منو گفت
-ببین این جمله رو افلاطون گفته دیگه عقل افلاطون اندازه من و تو که بیشتر می رسه توام بیا بشین بدمت یه معاینه ای چیزی ازت بکنن و یهنسخه م برای تو بنویسن شاید به حق این وقت عزیز اون مشکل بینائی ت بر طرف شد
یکی از دخترا گفت
-دید شون مشکل داره
کامیار – دِ همین دیدِ این پسره چند وقته بیچارمون کرده دیگه
دختره برگشت طرف منو گفت
-اتفاقا من یه چشم پزشک سراغ دارم که اعجاز می کنه
-نه خانم محترم خیلی ممنون چشمای من مشکل نداره
کامیار – به خودم بگو عزیزم اینو ولش کن اتفاقا چشمای من چند وقته که سوش کم شده این دکتری رو که می گی چه وقتی می تونیم با همدیگه بریم پیشش
دختره – هر وقت بخوای
کامیار – اِقربون این دکتر برم که انقدر زود به ادم وقت می ده
زود دفترش رو وا کرد و گفت
-خب این از درد مفاصل م سائیدگی استخوانم و دیسک کمرم و کم سویی چشمام مونده فقط کبد و طحال و این دو تا کلیه به نظر شما کلیه هامو بدم دست کی خوبه چی صلاح می دونین
دخترا زدن زیر خنده که اروم بهش گفتم
-نصرت الان پیداش می شه ها
برشگت و اروم بهم گفت
-دروغ می گی می خوای منو از این جا بلند کنی
-نه به جون تو می گی نه از میترا بپرس
کامیار – میترا خانم قراره نصرت خان تشریف بیارن اینجا
میترا سرشو تکون داد که کامیار به دخترا گفت
-خیلی خوب من فعلا باید برم اما یادتون نره که هنوز چپ اپ کامل انجام نشده من حالا حالا ها به دکتر و پزشک و طبیب احتیاج دارم اما بقیه ش باشه برای جلسه بعدی
یکی از دخترا گفت
اِ ....حالا زوده که بری
کامیار – به مرگ بابام خودمم همین اعتقاد رو دارم اما چه کنم که داره سر خر برام می اد
میترا زد زیر خنده که کامیار بلند شد و گفت
-وای از این اسپاسم عضله
دخترا دوباره زدن زیر خنده که دست شو گرفتم و کشیدم که گفت
-بابا صبر کن ویزیت رو بدم
بعد گارسن رو صدا کرد و حساب میز دخترا رو داد و منم رفتم از مرجان اینا تشکر و خداحافظی کردم و با میترا و کامیار از کافی شاپ اومدیم بیرون و کامیار سه تا سیگار روشن کرد و دوتاش رو داد به من و میترا و گفت
-یادم باشه این بابامم ببرم پیش این دکترا اونم بیچاره گرفتار این دیسک وامونده س
بهش یه چپ چپ نگاه کردم که میترا گفت
-اژانس اشنا سراغ دارین
کامیار- اژانس واسه چی
جریان رو تند براش گفتم که گفت
-اره اشنا دارم بد فکری م نیس بذارین نصرت خان بیاد بعدش می ریم یه جا و ترتیب ش رو می دیم
یه ده دقیقه یه ربعی گذشت تا نصرت پیداش شد و اومد جلو و سالم و احوالپرسی کرد وگفت
-خبری نشد
میترا – نه فکر نکنم اینجاها بشه پیداش کرد احتمالا خونه یکی از دوستاشه
نصرت – اگه کاری چیزی دارین و از دست من بر می اد مضایقه نیس
مازش تکر کردم که کامیار گفت
-چرا نصرت خان یه کاری هس یهنی یه مسئله اس هس
نصرت – هر کاری که باشه با دل و جون انجام می دم
کامیار- دستت درد نکنه می خواستم ازت اجازه بگیرم و چند بار حکمت خانم رو ببینم می خوام ببینم اخلاق ایشون چه جوریه با اخلاق من سازگاره یا نه
برگشتم و نصرت رو نگاه کردم همینجوری تو چشمای کامیار نگاه می کرد
واسه شاید یه دقیقه نفسم تو سینه م حبس شده بود نمی دونستم عکس العمل نصرت چیه با این حالتی که کامیار حرف رو روشن کرد فکر می کردم که الان نصرت یه دری وری بهش بگه و بذاره بره اما بعد از اینکه شاید یه دقیقه یه دقیقه و نیم تو چشمای کامیار نگاه کرد یه لبخندی زد و گفت
-تو چشمات پدر سوختگی نیس می بینم کی می خوای بری دنبالش
کامیار – همین الان
نصتر یه خنده دیگه م کرد و از جیبش موبایلش و در اورد و یه شماره گرفت و یه خرده بعد گفت
-الو حکمت جون
-سلام عزیزم خوبی
-نه طوری نشده فقط می خواستم یه چیزی ازت بپرسم
-نه گفتم که چیزی نیس
-این اقا کامیار ما می خواد باهات حرف بزنه می خوادببیندت بیاد دنبالت
یه خرده سکوت برقرار شد و بعدش نصرت خندید و گفت
-حالا واسه درس خوندن وقت هس فقط راحت به داداش بگو بیاد دنبالت یا نه حرف دلت رو بزن
انگار حکمت جوابی نداد که نصرت خندید و گفت
-سکوت علامت رضاس می گم بیاد دنبالت حاضر شو که نزدیکه اونجائیم
-باشه عیبی نداره خاطرت جمع جمع باشه
-برو به امید خدا
بعدش تلفن ور قطع کرد و به کامیار خنده ای کرد و گفت
-خواهرم و دستت سپردم تا وقتی با همیدگه حرفاتونو بزنین ترو برادر خودم می دونم برین به امان خدا
اینو که گتف من یه نفس راحت کشیدم که نصرت دوباره بهمون خندید و دستش رو اورد جلو و باهامون دست داد و باهاش خداحافظی کردیم و رفتیم طرف ماشین
دم ماشین که رسیدیم کامیار گفت
-تو ام بیا بریم
-نه دوتایی برین بهتره فقط مواظب باش که خواهرشو دست تو سپرد
کامیار – انقدر حیا تو چشمامون مونده شازده
-می دونم
کامیار – تو چیکار می کنی
-می رم خونه
کامیار – پس بذرا برسونمت
-نه خودم می رم تو برو دیر نشه فقط کدوم اژانس اشناته
کامیار – برو اژانس .......که نزدیک خونه س مدیرش اشنامه بگو منو کامیار فرستاده از همونجا یه زنگ به من بزن تا خودم جریان رو حالی ش کنم
-پس موبایلت رو خاموش نکن
کامیار – نه نمی کنم
-زود تر حکمت رو برسونش خونه شون
کامیار – باشه می رسونم
-خودتم زودتر بیا خونه
کامیار- باشه می ام
-یعنی می گم جای دیگه نرو
کامیار – نه نمی رم
-من منتظرم آ
کامیار – منم منتظرم
-منتظر چی هستی
کامیار – منتظرم توبری منم خبر مرگم برم دنبال این دختره
-می گم واقعا ازش خوشت اومده یعنی مطمئن مطئنی
کامیار – به اون نون و نمکی که با هم خوردیم قسم که من از تمام دخترخانما خوشم میاد تنها حکمت نیس که
-زهر مار مظورم اینه که خیال ازدواج داری
کامیار – من از شیش سالگی با همین خیال زندگی کردم تا حالا
-اخه برام عجیبه تو یه مرتبه چطور عاشق شدی
کامیار – برای خودمم عجیبه شایدم یه هوس زود گذر باشه اصلا می خوای دو ساعت باهم بشینیم و راجبش صحبت کنیم
بعد یه مرتبه داد زد
-بابا اگه منو اینجا به حرف بگیری دختره هنوز زنم نشده تقاضای طلاق می کنه ها برو دنبال کارت دیگه چه ادم سمج وقت نشناسی ها
-رفتم بابا گفتی اژانس کجاس
کامیار – ببین همین کوچه خونه مونو می گیری و می ری پایین انقدر می ری تا برسی سر قبر پدرت همون بغل قبر باباته برو دیگه
خفه شی کامیار
دو تا فحش زیر لب بهم داد و رفت سوار ماشینش شد که لحظه اخر بهش گفتم
-این حکمتم از من داری آیادت نره
بی تربیت شیشه رو زد پایین و شست ش بهم نشون داد و گفت
-به امید موفقیت
بعدشم گاز داد و رفت
واستادم و بهش خندیدم یه مرتبه احساس کردم تنها شدم تا وقتی پیش کامیار بودم اصلا مجل فکر کردن و ناراحت شدن و غصه خوردن رو پیدا نمی کردم اما همچین که تنها می شدم غم عالم می ریخت تو دلم
خلاصه رفتم سر خیابون و یه خرده بعد یه ماشین سوارم کرد و رفتم جایی رو که کامیار بهم نشونیش رو بهم نشون داده بود یه اژانس شیک و بزرگ بود رفتم تو و سراغ مدیرش رو گرفتم و تا رفتم پیشش و خودمو معرفی کردم خیلی تحویلم گرفت معلوم شد که کامیار خودش بهش زنگ زده و ترتیب کارا رو داده
بعد از این که برام گفت قهوه بیارن ازم جریان رو پرسید و منم مشخصات گندم رو بهش دادم اونم به یه کارمندش گفت که تو کامپیوتر چک کنه تازه برام قهوه رو اروده بودن که کارمندش با یه لیست اومد جلو و گفت اسم گندم تو لیست یکی از تورها شونه که قراره سه روز دیگه بره ترکیه اصلا باورم نمی شد فقط مات به کارمنده نگاه می کردم که مدیر اژانس گفت
-البته ما معمولا اسامی افراد رو در اختیار کسی قرار نمی دیم اما دیگه وقتی اقا کامیار دستور فرمودن سر پیچی غیر ممکنه
-خیلی خیلی ممنون فقط می خواستم بدونم اشتباهی نشده
مدیر اژانس به کارمندش نگاه کرد که اونم گفت
-خیر تمام مشخصات درسته
-ببخشین ایشون گذرنامه ام داشتن
-ممکنه ادرس رو شماره تلفنی که بهتون دادن لطف کنین ؟
کارمند یه نگاه به مدیر اژانس کرد که اونم یه اشاره بهش کرد و کارمند م رفت طرف میزش و یه دقیقه بعد با یه ورق کاغذ برگشت و دادش به من تند نگاهش کردم ادرس شقایق دوستش بود یه ان فکر کردم نکنه الکی این ادرس رو داده باشه برام خیلی عجب بود که تونسته باشم جای گندم رو پیدا کنم برای همینم به کارمنده گفتم
-ببخشین شما مطمئن هستین که ایشون ساکن همین ادرس هستن
کارمند با تعجب گفت
-ولی من خودم دیروز باهاشون تلفنی حرف زدم اتفاقا قرار بود بلیط و پاسپرتشونو براشون بفرستم
-ممکنه که بلیط و پاسپورت شونو من براشون ببرم ؟
دوباره به مدیر ش نگاه کرد که اونم گفت
-اشکالی نداره فقط جسارتا عرض می کنم ایشون نسبتی با شما دارن
-دختر عمه م هستن
مدیر اژانس یه اشاره به کارمندش کرد و اونم رفت که بلیط و پاسپورت رو بیاره و منم تو همین مدت به مدیر گفتم
-می شه یه خواهش دیگه م ازتون بکنم
مدیر – خواهش می کنم امر بفرمایید
-اگه ممکنه تلفنی الان با این شماره تماس بگیرید می خوام منم گوش بدم ببینم خودشون جواب می دن یا همینجوری ادرس رو داده
نمی دونم مدیره با کامیار چه سر و سری داشت که بیچاره بهم نه نمی گفت تا تلفن رو برداشت و شماره رو گرفت و به منم گفت که اون یکی تلفن رو بردارم منم زود گوشی رو برداشتم که صدای دختر اومد فکر کنم شقایق بود مدیر سلام و علیک کرد و خواست با گندم حرف بزنه یه خرده بعد گندم اومد پای تلفن و تا گفت الو به مدیر اشاره کردم که خودشه اونم بعد از سلام و احوالپرسی بهش گفت که تا نیم ساعت دیگه بلیط و پاسپورتش رو می فرسته دم خونه بعدشم خداحافظی کرد و تلفن رو گذاشت سر جاش انقدر ذوق زده شده بودم که بعد از تشکر زیاد خداحافظی کردم و یادم رفت که بلیط رو بردارم و کارمند بیچاره دنبالم دوئید و تو خیابون اونا رو بهم داد سریع از همونجا یه ماشین گرفتم و رفتم طرف خونه ی شقایق اینا بیست دقیقه بعد رسیدم و پیاده شدم و حساب تاکسی رو کردم و گذاشتم بره یه سیگار در اوردم و روشن کردم و یه خرده صبر کردم تا کمی اروم بشم بعدش زنگ در و زدم شقایق جواب داد و منم بهش گفتم که از طرف اژانس اومدم و باید بلیط و پاسپورت رو تحویل خود گندم بدم اونم در و زد و گفت که الان خودش می اد دیگه چه حالی داشتم بماند فقط این یکی دو دقیقه که طول کشید گندم در و وا کنه انگار برام یکی دوسال شد اما بالاخره در واشد و گندم اومد بیرون قیافه ی اون تماشایی تر بود تا چشمش به من افتاد فقط تکیه ش رو داد به در که نخوره زمین
دو سه دقیقه همینجور فقط همدیگرو نگاه می کردیم که بهش گفتم
-من کار خودمو کردم به دیر دیرم نرسیدم
گندم – بیا تو
-نه همینجا خوبه
گندم – چه جوری تونستی
-بگم تو نمی فهمی فرقی م نداره فقط اینو بدون خواستم و پیدات کردم
گندم – حالا میخوای بزور برم گردونی خونه
-نه
بلیط و پاسپورت روگرفتم طرفش و گفتم
-هیچ زور و اجباری در کار نیس بگیر
دستش رو دراز کرد و پاکت ور ازم گرفت
-من دیگه می رم
اومدم راه بیفتم که صدام کرد و با تعجب گفت
-کجا
-خونه
گندم – دیگه دنبالم نیستی
-وقتی پیدات کردم دیگه دنبال چی باشم
گندم –حالا می خوای بری
-این بازی دیگه تموم شد مثل بازیای بچه گی وقتی برای ناهار یا شام صدامون می کردن یا مثل وقتی که تو باغ قایم موشک بازی می کردیم و اونی که چشم می ذاشت همه رو پیدا می کرد
منم ترو پیدا کردم بازی دیگه تموم شده
گندم – و من باختم
-نه تو بردی چون منو دنبال خودت کشوندی
گندم – یعنی تو باختی
-نه منم بردم چون ترو پیدا کردم حالا دیگه هر کاری که دلت می خواد بکن خودت می دونی
گندم – من دیگه تو اون خونه نمی ام
یه نگاه بهش کردم و برگشتم طرفش و گفتم
-جاشه الان یه سیلی بهت بزنم به خاطر خودم به خاطر کامیار طفل معصوم که چقدر دنبالت گشته به خاطر اون اقا بزرگ بیچاره که چقدر داره غصه می خوره و به خاطر اون پدر و مادرت که یه چشم شون اشک و یه چشم شون خون اما اینکارو نمی کنم چون........
دیگه بقیه ش رو نگفتم که زود گفت
-چون چی
-چون ازت بدم میاد چون ضعیفی
اینو گفتم و راه افتادم تا چند قدم رفتم یه مرتبه دوئید دنبالم و دستمو گرفت و نگه داشت و گتف
-کمکم کن سامان
-من نمی تونم کاری برات بکنم تنها کسی که می تونه کمکت کنه خودتی
رفت تکیه ش رو داد به دیوار پیاده رو گفت
-خودم نمی دونم چیکار کنم
سرش داد زدم و گفتم
-واقعیت رو قبول کن
اونم داد زد و گفت
گندم – واقعیت اینه که من خونواده ای ندارم
-داری همون مرد و زنی که شب وروز دارن برات گریه می کنن
گندم – اونا پدر و مادرمن نیستن
-چرا هستن پدر و مادر تو همونان
گندم – اگه قراره کسی پدر و مادر من باشه چرا نرم دنبال پدر و مادر واقعی م بگردم
-تو می دونی پدر و مادر واقعی ت کیا بودن اصلا می دونی اگه پیش اونا می موندی چه سرنوشتی داشتی
گندم – هر چی که بود حداقل واقعی بودن
-اره راست می گی اما بدون بدبختی یه واقعیته بیچارگی یه واقعیته نداری یه واقعیته گشنگی یه واقعیته اینا همه یه واقعیتن که تو حتی یه کدوم شونم نیم تونی تحمل کنی
-اونام عشق و محبت پدر و مادرم رو ازم گرفتن
این مرتبه دیگه سرش فریاد زدم و گفتم
-اگه پیش پدر و مادر واقعی ت بودی هیچ عشق و محبتی رو پیدا نمی کردی اصلا مهر و محبتی در کار نبوده فقط بدبختی و بیچارگی بوده فقط حسرت حسرت حتی یه غذای خوب اما حالا تمام اینارو که داری هیچی خیلی بیشتر از ظرفیت تم بهت عشق و محبت دارن اما تو فقط دنبال یه رویایی مثل این فیلما
گندم –مگه تو پیداشون کردی
-گشتم دنبال شونو فهمیدم که از زور نداری ترو فروختن می فهمی یعنی چی یعنی ترو به عمه اینا فروختن که شاید یه سال خرج زندگی شونو در بیارن
فقط نگاهم کرد رفتم جلوش و بازوهاشو گرفتم و با هر جمله از حرفم یه تکون محکم به بدنش دادم و گفتم
-می فهمی ترو فروختن می دوین کامیار اسم شونو چی گذاشته گربه گربه ای که وقتی چند تا بچه می زاد یکی شونو می خوره می فهمی
دیگه اصلا دست خودم نبود انقدر از دستش عصباین بودم ه نمی فهمیدم دارم چیکار می کنم یه وقت به خودم اومدم که نزدیک بود بازوش رو بشکونم
یه مرتبه دیدم که شقایق به حالت دوئیدن از خونه اومد بیرون و تا منو دید جا خورد و همونجا جلو در خشکش زد گندمم زد زیر گریه و نشست رو زمین از خودم بدم اومد که چرا اینکارو کردم یه سیگار از تو جیبم در اوردم و روشن کردم و رفتم جلوتر و تکیه م رو دادم به یه درخت و پشتم رو کردم بهشون
شقایق اروم رفت طرف گندم و کنارش نشست یه چند دقیقه ای هر سه تامون ساکت شدیم وقتی سیگارم تموم شد رفتم طرفش و بهش گفتم
-پدر و مادر تو همونایی هستن که بزرگت کردن و بهت عشق ورزیدن همونایی که حرف از دهنت در نبومده هر چی که خواستی برات حاضر کردن همونایی که تو پر قو بزرگت کردن به خاطر هیچی م حاضر نیستن ترو بفروشن حالا اگه خدا براشون نخواسته و بچه دار نشدن دلیل بر این نمی شه که نتنستن پدر و مادر خوبی باشن پدر و مادر بودن و خوبم بودن اگه ترو از پدر و مادر واقیت گرفتن مطمئن باش که خیلی بیشتر از اونا دوستت داشتن و ازت نگهداری کردن واقعیت اینه
اینارو گفتم و راه افتادم طرف خیابون تو دلم خدا خدا می کدرم که دنبالم بیاد اما نیومد یه ان با خودم گفتم که برگردم اما دیدم فایده نداره باید خودش تصمیم بگیره
سرمو انداختم پایین و راه م رو رفتم اخرای خیابون بود که صدای دوئیدنش رو شنیدم اما برنگشتم نگاهش کنم که یه مرتبه از دور صدام کرد
-سامان سامان
واستادم و برگشتم داشت می دوئید تا رسید بهم بغلم کرد و گفت
-کمکم کن من نمی دونم چی خوبه و چی بده کمکم کن
اروم موهاشو ناز کردم و برگشتم طرف خونه شقایق اینا رو نگاه کردم شقایق همونجا واستاده بود نگاه مون می کرد
دستش رو گرفتم و با خودم بردم سر خیابون جلو یه ماشین رو گرفتم و سوار شدیم و بهش ادرس خونه رو دادم
فصل هفتم
تقریبا بیست دقیقه بعد رسیدیم دم خونه حساب ماشین رو کردم و در رو با کیلید واکردم و رفتیم تو که مش صفر از تو پنجره خونه شون ما رو دید و دوئید بیرون و تا رسید به ما زد زیر گریه و نشست و زمین رو ماچ کرد و بلند شد
مش صفر – کجایی خانم جون به خدا این جیگرم تیکه تیکه شد اخه یه دختر خانم فهمیده مثل شما از این کارا می کنه