نصرت – همونکه پیداش کردین برای میترا مثل صد تا تشکره

کامیار – خب فعلا خداحافظ

دو تایی ازش خاحافظی کردیم و رفتیم طرف ماشنی که یه پسر بچه دور و ورش می پلکید نصرت خندید و گفت

-مواظب ماشنی تون بوده

کامیار یه دستی به سرش کشید و هزار تومنی داد بهش که چشماش برق زد و دوئید رفت

دوتایی سورا شدیم و یه دستی برای نصرت تکون دادیم و با مکافات از تو اون کوچه ی باریک اومدیم بیرون همونجور که داشتیم می رفتیم کامیار گفت

-ای بر پدر و مادر اصلی و فرعی این گندم لعنت ببین به چه روزی مار و واداشت چه چیزا باید با این چشمامون ببینیم

-اما چه حرف قشنیگ نصرت زد یاد شعرای حافظ و سعدی و بقیه رو دوباره معنی کرد

کامیار- شایدم باید شعریا جدیدی گفت

یه ساعت بعد رسیدیم دم خونه و ماشین رو گذاشتیم تو و پیاده شدیم و از همدیگه خداحافظی کردیم و رفتیم خونه مامانم اینا خوابیده بودن منم رفتم تو اشپزخونه و ناهارم رو که برام گذاشته بودن رو گار ورداشتم و یه خرده خوردم و رفتم گرفتم خوابیدم

ساعت تقریبا ندیک 7 بود که بیدار شدم هوا داشت تاریک می شد یه دوش گرفتم و لباسامو عوض کرم و از خونه رفتم بیرون مامانم و عمه م یه خدره جلوتر داشتن با همدیگه حرف می زن تا عمه م منو دید دوئید جلو و بغلم کردو تند تند ماچم کرد هی منو ماچ می کرد و گریه می کرد و تشکر

بعدش که یه خرده اروم شد گفت که گندم تقریبا وضعیت ش رو قبول کرده خیلی خوشحال شدم ازشون خداحافظی کردم و رفتم سراغ کامیرا نزدیک خونه که رسیدم دیدم صدای گیتارش میاد هر وقت خیلی خوشحال بود یا خیلی ناراحت گیتار می زد هم خوب می زد هم خوب می خوند صدای بم و قشنگی داشت

اروم رفتم بغل پنجره واستادم و بدون صدا یه سیگار روشن کردم و گوش دادم

-یه دیواره یه دیواره یه دیواره

یه دیواره که پشت ش هیچی نداره

تا که دیوارو پوشیدن سیه ابرون

نمی اد دیگه خورشید از تو شون بیرون

یه اهنگ از فرامرز اصلانی رو داشت می زد و میخوند شاید بگم از خودشم قشنگ تر می خوند

-یه پرنده س یه پرنده س یه پرنده س

یه پرنده س که از پرواز خود خسته س

گل بال ش رو بستن دست دیروز

نمی اد دیگه حتی به یادش فردا

تکیه م رو دادم به دیوار که گفت

-می دونی امروز خیلی از خودم خجالت کشیدم

موندم داره با کی حرف می زنه

-یه روزی خونه ای بود که تابستونا

روی پشت بوم ش ولو می شد خورشید

درخت انجیر پیری که تو باغ بود

همه کودکی های مرا می دید

یه خرده وسطش اهنگ زد و دوباره گفت

-فکر می کنی چند تا جوون باید فنا بشن تا چند تا جوون مثل من پولدار باشن و خوش بگذرونن

فکر کردم حتما یکی تو اتاق شه

-یه آوازه  یه آوازه  یه آوازه 

یه آوازه  که تو سینه م شده انبار

یه اشکی که می چکه روی گیتار

به یان ها عاقبت کی گیرد این کار

یه مردابه یه مردابه یه مردابه

یه مردابه توی تن از فراموشی

یه چراغی که میره رو به خاموشی

نگردد شعله رو بیهوده می کوشی

یه خرده دیگه اهنگ زد و بعدش گفت

-امروز خیلی ازت خوشم اومد وقتی یارو رو زدی

تازه فهمیدم با منه رفتم جلو پنجره و گفتم

-از کجا فهمیدی من اینجام

کامیار – حداقل کمتر اون ادکلن خوشبوت رو بزن که بوش همه جا رو ورنداره

-یه خدره دیگه بزن کامیار

کامیار – چی دوست داری برات بزنم

-هر چی فقط بزن و بخون

پرید و نشست لب پنجره و شروع کرد به زدن اهنگ فرهاد خدا بیامرز رو زد قسمت اولش رو به قدر قشنگ اجرا کرد که فقط به پنجه هاش نگاه می کردم و لذشت می بردم

-گنجشگک اش مشی – لب بوم ما نشین – بارون می اد خیس می شی – برف می اد گوله می شی – می افتی تو حوض نقاشی – خیس می شی – گوله می شی – می افتی تو حوض نقاشی

انقدر قشنگ می خوند و قشنگ می زد که اصلا متوجه نشدم یکی پشت سرم واستاده

-کی میگیره فراش باشی – کی می کشه قصاب باشی – کی می پزه اش پز باشی – کی می خوره – حاکم باشی

                                            گنجشگک اشی مشی

گیتار رو گذاشت رو پاش و گفت

-سلام

برگشتم پشت سرمو نگاه کردم که دیدم گندم و شقایق پشتم واستادن یه مرتبه هر دو شروع کردن براش دست زدن که گفت

-خب شقایق خانم یکی طلب ما

شقایق – باید ببخشید به خدا چیکار کنم  نمی تونستم به دوستم خیانت کنم اما شماهام که خیلی خوب پیداش کردنی

برگشتم و به گندم نگاه کردم داشت منو نگاه می کرد که شقایق گفت

-کامیار خان سر فقلی سیم کارت تون خیلی گرونه ها دقیقه ای یه زنگ می خوره و یه دختر خانم با صدای قشنگ حرف می زنه و شما رو می خواد

کامیار – ای بگم این مخابرات چطور نشه شماره ی خوابگاه دخترا افتاده رو من می ان اونجا رو بگیرن اینجا رو می گیرن

شقایق – اگه اینطوریه چطور اسم شما رو می گن

کامیار – از بس من جواب دادم و شماره ی درست رو بهشون گفتم دیگه به همه شون اشنا شدم اینه که گاه گذاری م یه زنگ می زنن و یه حالی ازمن می پرسن

شقایق و گندم زدن زیر خنده که به کامیار گفتم

-یکی دیگه بزن

شقایق و گندمم شروع کردن براش دست زدن که گیتارو ورداشت و شروع کرد اهنگی رو زد که من عاشقش بودم

-بوی گندم مال من – هر چی ه دارم مال تو

یه وجب خاک مال من – هر چی می کارم مال تو

اهل طاعونی این قبیله ی مشرقی م

                                            تویی اون مسافر شیشه ای شهر فرنگ

پوستم از جنس شبه پوست تو از مخمل سرخ

                                           رختم از تاول تن پوش تو از پوست پلنگ

بوی گندم مال من – هر چی که دامر مال تو – یه وجب خاک مال من – ه رچی می کارم مال تو

                                         نباید مرثیه گو باشم واسه خاک تنم

                                                              تو اخه مسافری خون رگ اینجا منم

                                         تن من خاک منه ساقه گندم تن تو

                                                              تن ما تشنه ترین تشنه ی یک قطره ی اب

به قدری قشنگ خوند که وقتی تموم شد رفتم جلو و ماچش کردم که گندم گفت

-ساقه ی گندم خاکم لازم داره

برگشتم دیدم داره منو نگاه می کنه اروم بهش گفتم

-تنها پیدا کردن حقیقت مهم نیست ظرفیت تحمل حقیقتم مهمه

کامیرا از لبه ی پنجره پرید پایین و گفت

-بریم تو باغ شب و موسیقی و دختر خانمای خوشگل چی کم داره

شقایق – اقا پسرای خوش تیپ

کامیار – نه یه اتیش با هیزم و یه کتری که توش چایی دم کنی

چهار تایی خندیدیم و رفتیم وسط باغ و یه جا که درست وسط باغ یه الاچیق بود و یه باربیکو داشت اتیش روشن کردیم و کامیار رفت و از مش صفر یه کتری اب گرفت اومد و گذاشت رو اتیش و چهار تایی نشستیم

شقایق – این چند روزه که گندم پیش م بود از شماها خیلی تعریف می کرد

کامیار – خدا سایه شو کم کم از سر ما کم نکنه این گنم خانم رو

شقایق – شما رشته ی تحصیلی تون چیه ؟

کامیار – خدمات و امور اجتماعی

شقایق – چی ؟

کامیار – ما از صبح راه می افتیم و فقط به دختر خانمها و مردم و اینا کمک می کنیم

شقایق – در امدم داره ؟

کامیار – واله یارو گوسفند رو می دزدید و می کشت و گوشتش رو خیر و خیرات می کرد و می گفت گناه دزدی به ثواب خیر و خیرات در این وسط پوست و دنبه شم استفاده ی ما

شقایق و گندم زدن زیر خنده

شقایق – پوست دنبه ی شما این وسط چیه ؟

کامیار – یه لبخند که بهمون بزنن اجرمون رو گرفتیم بی توقعیم واله

شقایق – اتفاقا منم یه دوست دختری دامر که اخلاقش همینطوریه

کامیار – می ره کمک پسرا ؟

شقایق – نه بابا منظورم اینه که به مردم کمک می کنه

کامیار – خب بگو بیاد با هم کار کنیم

دوباره زدمی زیرخنده

شقایق – شماها اصلا سر کار می رین جدی ؟

کامیار – شعار ما تو زندگی اینه : اول کار دوم کار سوم کار

گندم – شماها که همیشه تو خونه این

کامیار – خب می مونیم خونه که به کار شماها برسیم دیگه

شقایق – کامیرا خان شما چند سال تونه ؟

کامیار – یه سال از سامان بزرگترم

شقایق – سامان خان چند سال شونه ؟

کامیار – یه سال بعد از منه ؟

شقایق – خوب دوتایی چند سالتونه ؟

کامیار – یه سال با همدیگه فرق داریم

شقایق و گندم زدن زر خنه

شقایق – یه اهنگ دیگه بزنین خیلی قشنگ یم زنین و یم خونین راستی چرا نرفتین خواننده بشن

کامیار – نشد یعنی نذاشتن

شقایق – برای چی ؟

کامیار- راستش قرار بود من و این سامان با همدیگه کار کنیم یعنی من گیتار بزنم و سامانم ضرب بگیره اما فتن ضرب اشکال نداره اما گیتار ممنوعه

شقایق – پس این همه می ان تو این کنسر تا و گیتار می زنن چیه ؟

کامیار – اونا فرق می کنه اونجا ازاده

شقایق – مگه شما کجا می خواستین بزنین ؟

کامیار – تو خیابونا قرار بود یکی یه عینک دودی م بزنیم و دو تایی راه بیفتیم تو خیابونا و شب عیدا واسه مردم اهنگ بزنمی بهمون گفتن فقط اکاردئون و سر نا و ویلن ازاده

شقایق – منو بگو که باور کردم

کامیار – اخه شما ساده این

شقایق خندید و گفت

-م همچین ساده ی ساده م نیستم

کامیار – یه نگاهی به شقایق کرد و گفت

-انگار یه اهنگ بزنم بهتره

گیتارش رو ورداشت و شروع کرد

-میون این همه کوجه که بهم پیوسته                    کوچه ی قدیمی ما کوچه ی بن بسته

دیوار کاه گلی باغ خشک                                  که پر از شعرای یادگاریه

مونده بین ما و اون رود بزرگ                          که همیشه مثل بودن جاریه

یه خرده خوند وبعدش همونجور که اهنگ رو می زد گفت

-من یه دختر بچه ای رو می شناسم که تا اخرین لحظه ی عمرش یم خواست بدونه که موز چه مزه ایه جالب اینکه برادر بزرگ ترشم نتونست بهش بگه

شقایق و گندم با تعجب یه نگاه به همدیگه کردن که کامیار دوباره خوند

-توی این کوچه به دنیا اومدیم                                 توی این کوچه داریم پا می گیری

یه روزم مثل پدر بزرگ باید                                  توی همین کوچه ی بن بست می میریم

اما ما عاشق رودیم مگه نه ؟                                  نمی تونیم پشت دیوار بمونیم

ما یه عمره تشنه بودیم مگه نه ؟                              نباید ایه خسرت بخونیم

دوباره همونجور که اهنگ یم زد گفت

-با غاصله ی یه ساعت یه ساعت و نیم از این باغ من جایی رو می شناسم که ادما برای سری کردن شیکم شون حاضرن خودفورشی کنن

من می دونستم که تو هی ساعت می شه از یه شهر به یه شهر دورتر رفت اما نمی دونستم تو یه ساعت می شه از یه دنیا به یه دنیای دورتر رفت

شقایق و گندم قط نگاهش می کردن اما من فهمیدم داره چی می گه یه نگاه به من کرد و یه لبخند زد و دووباهر خون

-میون این همه کوچه که بهم پیوسته                           کوچه ی قدیمی ما کوچه بن بسته

اهنگش تموم شد شقایق و گندم براش دست زدن که یه مرتبه مش صفر با یه قوطی چای و یه کیسه قند و چند تا استکان سر رسید و گفت

-مهمون نمی خواین ؟

کامیار – چرا نمی خوائیم ؟ دم کن اون چایی رو ببینم مش صفر

شقایق و گندم هورا کشیدن و مش صفر در کتری رو که جوش اومده بود ورداشت و توش چایی ریخت و بعدش رفت رو یه نیمکت نشست  که کایمار بهش گفت

-مش صفر تو این عمری که کردی فکر می کنی چه وقتی اوضاع جرو بوده ؟

مش صفر – وقیت که دل مردم خوش بوده

کامیار خندیدو گفت

-مش صفر یه شعر بخون منم بارت گیتار بزنم

مش صفر – دست وردار اقا کامیار

کامیار – خب بخون دیگه

مش صفر – من شعر بلد نیستم اما از یه شعر که همیشه می زنی و می خونی خیی خوشم می اد

کامیار کدوم ؟

مش صفر – همونکه توش می گه باغ الوچه منو یاد وقتی میندازه که تو ده  مون زندگی می کردم و اقای خودم بودم و نوکر خودم وقتی که یه کف دست زمنی داشتم و می کاشتم و می خوردم و مجبور نشده بودم واسه نوکری بیام شهر

اینو گفت و نگاه ش رو انداخت به اتیش کایمار بیه نگاه بهش کرد و شروع کرد به زدن و خوندن مش صفر اهنگ فرهاد خدابیامرز رو می گفت

-یه شب مهتا – مه می اد تو خوا – مو می بره کوچه به کوچه – باغ انگوری – باغ الوچه – دره به دره – صحرا به صحرا – اونجا که شبا – پشت بیشه ها – یه پری می اد ترسون و لرزون – پاوش میذاره – تو اب چشمه – شونه می کنه – موی پیریشون – یه شب مهتاب – ماه می اد تو خواب – منو می بره – از توی زندون – مثل شب پره –با خودشون بیرون .........

منم چشمام کشیده شد طرف شعله های اتیش نمی دونم چرا درس وسط شعله ها فقط نصرت و میترا و اون دخترایی که داشتن می رفتن دبی و اون دخترایی که توی کافی شاب بودن رو می دیدم

فصل هشتم

یه چایی خوردیم شقایق ازمون خداحافظی کرد و رفت گندممم رفت که تا دم در برسوندش مش صفرم استکانا و کتری رو ورداشت و رفت که کامیار بهم گفت

-می خوام برم

-کجا

کامیار – سراغ حکمت

-الان

کامیار – دلم براش تنگ شده

-اخه الان دیره درست نیس

کامیار- دست خودم نیس یه چیزی منو هی می کشه طرفش

-عاشق شدی آ

گیتارش رو ورداشت و بلند شد و گفت

-یم رم ببینم با من ازدواج می کنه یا نه

-این وقت شبی

کامیار – دوست داشتن وقت و بی وقت نداره که

-اونم دوستت داره یعین می خواد زنت بشه

کامیار- زن ت بشه چیه دیکتاتور بگو اونم یم خواد باهات ازدواج کنه

-خب همینکه تو گفتی

کامیار- اره زنم می شه

-زهر مار

کامیار- خداحافظ دوست عزیز خدا حافظ یار مهربان خداحافظ پسر عموی عزیزم من می رم دنبال سرنوشت از این به بعد کامیار دیگه یم شه یه مرد متاهل و توام مثل یه سگ تنها می شی بعد از این باید تک و تنها و بی کس مثل این ادمای ننه مرده تو این باغ مثل یه روح سرگردان راه بری

-بیچاره حکمت

کامیار – توام بهتره همین دختره کولی رو بگیری

-بی ادب

کامیار – بای بای برای عروسی دعوتت می کنم

گیتارش رو ورداشت و رفت یه خرده که رفت بلند گفتم

-ایشاله خوشبخت بشی

از همون دور گفت

-به تو مربوط نیس

از کاراش خنده م می گرفت راه افتادم برم طرف خونه مون که گندم رسید و گفت

-کامیار کو

-یه جایی کار داشت رفت

گندم – می خوام باهات حرف بزنم کاری نداری

-نه بگو

اومد نشست رو یه نیمکت و گفت

-این چند وقته خیلی فکر کردم به حرفای تو به حرفای کامیار

-خیلی م عوض شدی

گندم – موقعیت جدیدم رو قبول کردم یعنی چاره ای نداشتم

-مگه نمی خواستی بری خارج

گندم – چرا اما اشتباه بود شقایقم حرفای شما رو بهم می زد اقا بزرگم خیلی باهام صحبت کرد راستش فهمیدم که پدر و مادر اونی نیستن که بچه رو به وجود اوردن کسایی که ادم رو بزرگ می کنن و دوستش دارن پدر و مادر اصلی ادم هستن

-در هر صورت تصمیم درستی گرفتی خیلی خوشحالم یعنی همه خوشحالیم

گندم – تو تو این چند وقته چیکار کردی و کجاها رفتی

-دیگه ولش کن هرچی بود تموم شد

گندم – بالاخره تونستی رو درخت قلب بکنی

بهش خندیدم و گفتم

-نه خیلی بیکار بودم

گندم – دستت چطوره

-اِی .......خوبه

گندم – من واقعا ازت خجالت میکشم اگه تو نبودی............

-قرار شد دیگه حرفش رو نزنیم

گندم – بیا بشین اینجا

رفتم و بغلش نشستم که گفت

-تو هنوز جواب سوال منو ندادی آ

-کدوم سوال

گندم – همون سوالی که ازت کردم

-که چرا داشتم دزدکی نگاهت می کردم

بهم خندید سرمو انداختم پائین راستش خجالت می کشیدم دولا شد و صورتش رو اورد جلو صورتم و گفت

-خوابیدی

خندیدم و گفتم

-نه

گندم – برات گفتنش سخته یا اصلا.........

-نمی دونم

گندم – اون چیزا که پای تلفن بهم می گفتی دروغ بود

-نه

گندم – می خوای در موردش حرف نزنیم

-نه منظورم این نبود اصلا

گندم – می دونی سامان این چند وقته چیزی که منو نگه داشت تو بودی و فکرت و ...........

بقیه ش رو نگفت

گندم – شاید چند بار به این فکر افتادم که برم تو خیابون و خودمو بندازم جلو یه ماشین اما فکر تو نمی ذاشت

یه خرده مکث کرد و بعد گفت

-سیگار داری

-سیگاری شدی

گندم – ادم از وقتی از دامن خانواده دور میشه هزار تا بلا سرش می اد

یه ان ترسیدم یه نگاه بهش کردم و گفتم

-س توام اومد ؟

گندم – نه فقط سیگاری شدم یعنی کی دو تا دونه می کشم

یه سیگار بهش دادم و یکی م خودم ورداشتم و روشن کردم یه پک به سیگرش زدو گفت

-هر بار که احساس می کردم ترو دارم دلم گرم می شد دلم یم خواست یکی باشه که دوستم داشته باشه به خاطر خودم نه به خاطر اینکه قامیلشم

وقتی می اومدی دنبالم تو قلبتم یه چیزی حس می کردم یه چیز خوب

وقت از شعرایی که می خوندم جامو یدا می کردی یه احساس عالی توم به وجود می اومد راستی چه جوری می فهمیدی ؟

بهش خندیدم که گفت

-خوب خدمت اون دختره رسیدم جات خالی وبد موقعی که با اسپری رو دیوار اتاقش اونا رو می نوشتم قیافه ش رو ببینی

اروم و زیر لبی گفتم

-دوستت دارم گندم

گندم – دیوار اتاقش مثل .........

یه متبه ساکت شد و گفت

-چی گفتی ؟

-گفتم دوستت دارم

گندم – با اینکه می دوین دیگه دختر عمه ت نیستم ؟

-برم  از اول شم فرقی نیم کرد

گندم – مطمئنی ؟

-خیلی

یه نگاه بهم کرد و گفت

-تو تموم اون مدت فقط عشق تو منو نگه دشات اگه سالم موندم و برگشتم فقط به خاطر تو بود حس می کردم دیگه فقط ترو دارم می خواستم فقط پیش تو باشم دلم نمی خواست ترو از دست بدم خدا خدا می کردم که سرد نشی و منو واقعا دوست داشته باشی و بیای دنبامل هر جا که دنبالم می گشتی و خبرش بهم یم رسید یه احساس غرور بهم دست می داد ضربه یا که بهم خورده بود یه خدره جبران می شد

یه مرتبه دستمو گرفت و گفت

-خیلی دوستت دارم سامان همیشه فکر می کردم که تو پسر لوس و شلی هستی اما اشتباه می کردم یعنی اصلا بهت نمی اومد که انقدر محکم باشی از بس ساکتی ادم در موردت اشتباه فک رمی کنه

-می خوای شلوغ باشم

گندم – نه نه اصلا من همینجوری دوستت دامر ساکت و محکم

دستم رو تو دستاش فشار داد و گتف

-همینجوری بمون

بعد برگشت و دور و ورش رو نگاه کرد و گفت

-یه موقع زیاد نسبت به این باغ احساس نداشتم اما حالا واقعا دوستش دارم

بهش خندیدم که دوباره گفت

-دیگه م نباید با کامیار جایی بری آ

-برای چی ؟

خندید و گفت

-این کامیار ترو از راه به در می کنه تو دیگه تعهد داری

-پس یه خبر بهت بدم اما به هیچ کس نگو کامیارم ممکنه تو همین چند وقته متهعد بشه

گندم – راست می گی

-اره

گندم – من که باور نمی کنم این کامیار اگه ده تا زنم داشته باشه بازم یه دختر از بغلش رد بشه همه چی یادش رفته

-نه اینجوری نیس اگر بدونی بخاطر تو کجا ها اومد و چه کارایی کرد

گندم – راست می گی

-اره خیلی زحمت کشید

گندم – حالا اونی که دلش رو برده کی هس

-یه دختر

گندم – از همون دوستاشه

-نه

گندم – خوشگله

-اره شبیه یه نفره که نمی دونم کیه اما خیلی صورتش اشناس

گندم – تحصیل کرده س

-داره دکتر می شه

گندم – افرین حالا کی به سلامتی ..........

داشت حرف می زد که مش صفر از دور صداش کرد زود دستش رو از تو دستم در اورد و بلند شد که مش صفر رسید و گفت

-ببخشین گندم خانم اما خانم کوچیک دنبالتون می گردن

گندم – مرسی مش صفر الان می رم

بعد یه خرده صبر کرد تا مش صفر رفت و به من گفت

-یه بار دیگه ام بهم بگو

خندیدم و گفتم

-دیگه خجالت نمی کشم دوست دارم گندم

نشست جلوم و گفت

-منم خیلی دوست دارم سامان اصلا اگه هستم به خاطر تو هستم

بعد بلند شد و دوئید طرف خونه شونو و چند قدم اون طرف تر واستاد برگشت و بلند گفت

-به مامانم اینا بگم

-بگو

خندید و با دستش یه حرکت قشنگ برام کرد و دوئید و رفت

************

دوساعتی بود که رو تخت خوابم دراز کشیده بودم و فکر می کردم نمی دونستم چه جوری باید به مامانم اینا جریان رو بگم یعنی ازشون خجالت می کشیدم همش منتظر بودم که صبح بشه و جریان رو به کامیار بگم و اون به مامانم اینا بگه

اصلا خواب به چشمام نمی اومد خیلی خیلی خوشحال بودم دلم می خواست بلند شم و برم دم پنجره گندم صداش کنم و باها ش حرف بزنم راستش می ترسیدم که یه وقت یکی بیدار شه و بد بشه

ساعت رو نیگاه کردم نزدیک یک بعد نصفه شب بود یه قلت تو جام خوردم و پتو رو کشیدم رو سرم

چطور کامیار برنگشته بود خونه خیلی وقت بود که رفته بود بیرون

داشتم فکر می کردم که اگه با گندم عروسی کنم کجا باید زندگی کنیم تو همین فکرا بودم که از بیرون یکی گفت

-پیشت

زود از جام پریدم و از پنجره سرم رو کردم بیرون کامیار با گیتارش نشته بود زیر پنجره

-کی برگشتی ؟

کامیار – همین الان

-خونه نرفتی

کامیار – نه

-پس این گیتار دستت چی کار می کنه

کامیار – خب از سر شب دستم بود دیگه

-با همین رفتی سراغ حکمت

-اره مگه چیه ؟

-دیوونه ای به خدا کامیار

گیتار رو گرفت تو بغلش و شروع کرد به زدن و خوندن

-عاشقم من-عاشقی  بی قرارم من - کس ندارد خبر از دل زارم

ارزویی جز تو در دل ندارم

یه مرتبه پنجره ی طبقه بالا باز شد و بابام سرشو اورد بیرو ن و خواب الود یه نگاهی به کامیار و من  کرد و گفت

-فردا که ساعت 7 صبح اومدی کارخونه سر کار دیگه شبا می ری می گیری زود می خوابی

کامیار – عمو عاشق شدم

بابام یه خنده ای کرد و گفت

-حتما همین ساعته یک بعد از نصفه شبی ام به این درد مبتلا شدی ؟

کامیار – نه عمو جون دو سه روز پیش بادش بهم خورد امشب خودشو بهم نشون داد یعنی دیروزم تک و توک عطسه و سرفه می کردم

بابام شروع کرد به خندیدن مامانم اومد جلو پنجره و سر شو اورد بیرون و گفت

-حالا کی هس این خانم خوشبخت

کامیار – اسمش خانم حکمته نه خانم خوشبخت زن عمو سلام

بابام- حالا کی می خوای خر بشی

کامیار- فردا صبح خوبه عمو جون

بابام- برای خریت همیشه زوده حالا چه شکلی هس زشت مشت که نیس

کامیار- درست شبیه زن عمومه

بابام زود خودشو جمع و جور کرد مرده بودم از خنده مامانم برگشت و یه نگاه به بابام کرد که بابام زود گفت

-نه پس خوشگله

کامیار – عمو جون حالا خریت برام زوده یا نه

بابام یه سرفه ای کرد و گفت

-خب اگه شبیه زن عموت باشه که هر چی زود تر باید دست بلند کنی

کامیار- باشه عموجون همین فردا می ارمش خونه

بابام – چی چی همین فردا می ارمش خونه

کامیار – مگه شما نگفتین هر چه زودتر باید دست بلند کنم

بابام – یعنی هر چیزی وقتی داره ادابی داره همینجوری که نمی شه

کامیار – ادابی داره یعنی هر چی ادم دیرتر زن بگیره بهتره

بابام دوباره هول شد وگفت

-چرا حرف تو دهن من می ذاری پسر من کی اینو گفتم

مامانم برگشت و چپ چپ به بابام نگاه کرد که کامیار گفت

-عمو جون شما بهتره برین بگیرین بخوابین و برای خودتون نصفه شبی شر درست نکنین

بابام یه سرفه ای کرد و گفت

-حالا پدرش چیکاره هس

کامیار- از سازنده های خوب و قدیمی تهران

بابام – افرین خوبه کجاها رو کار کرده

کامیار – اونش رو دیگه خبر ندارم

بابام – خونواده ش چه جوری ن

کامیار – من فقط برادرش رو دیدم عمو

بابام – برادرش چیکاره س

کامیار – دستش تو صادراته

بابام – پس خونواده خوبی باید باشن

کامیار – خوب عالی حالا شما بفرمائین بخوابین که نزدیک صبحه

با بابام و مامانم خداحافظی کرد و اونام رفتن گرفتن خوابیدن که بهش گفتم

-چرا بیخودی دروغ بهشتون گفتی بالاخره چی بابای نصرت کجاش سازنده س

کامیار – بالاخره عمله بوده دیگه عمله نباشه اصلا کسی می تونه یه دیوار بسازه نصرتم که خودمون دیدیم دختر صادر می کرد اون ور اب کجاش رو دروغ گفتم

بعد یه مرتبه با دستش زد رو پاش و با حالت گریه گفت

-خدا به دادم برسه من حالا چه جوری عمله رو جای بساز بفروش به بابام اینا بقبولونم

-باباش که حالا دیگه زنده نیس که

کامیار – داداشش که زنده س اگه خواستن دفتر شرکت واردات صادراتش رو ببینن چیکار کنم من

-حالا من پرمکافاتم یا تو

کامیار – دِاین بدبختی م هه ش زیر سر توئه دیگه حالا برو بگیر بخواب تا فردا خدا بزرگه بالاخره یه خاکی تو سرم می کنم

-می گم تو ام مثل گندم قهر کن و بذار برو تو که رفتی حتما بابات اینا راضی می شن

کامیار – بابام اینا از خداشونه که یه چند روزی بذارم شون و برم که یه نفس بکشن نه این فایده نداره

-حالا امشب چیکار کردی حتما این دفعه بردیش بهش کله پاچه دادی خورد

کامیار- نه رفتم در خونه شون پنجره شون وا می شه تو کوچه طبقه اول ن اروم زدم به شیشه پنجره ش و همونجا زیر پنجره نشستم تا پنجره رو وا کرد شروع کردم و گفتم می دونم حرفایی که بهت زدم رو بارو نکردی راستش من جوون بودم و یه شیطونیایی کردم اما باور کن این دفعه با تموم دفعه های دیگه فرق داره این دفعه احساس می کنم که واقعا عاشق شدم قصدمم فقط ازدواجه اگه تو راضی باشی هیچ سدی بین ما وجود نداره اصلا به فاصله طبقاتی ای که بین ماست فکر نکن مهم اینه که دو تا جوون همدیگرو دوست داشته باشن بقیه ش حل می شه از چاخانایی م که برات کردم معذرت می خوام یعین گناهی م ندارم آ عادت وامونده رو سخت می شه ترک کرد منم عادت کردم تا به هر کی می رسم و زود می گم تواولین و اخرین کسی هستی که من دوستش دارم اما باور کن این دفعه دارم راست می گم به جون مادرم به جون بابام اگه دروغ بگم

فقط ازت خواهش می کنم بدون فکر تصمیم نگیر و جواب نده من صبر می کنم تا تو فکرات رو بکنی حالا یا فردا یا پس فردا حالا حالا ها وقت داری اما بدون که من تا تو جواب بدی هر لحظه برام مثل یه سال طول می کشه یه وقت نکنه فکر کنی شماها پول ندارین و ما پولداریم آ هیچ اصلا این چیزا که نباید مانع خوشبختی دو تا جوون بشه

در ضمن به جون بابام به جون مامانم به جون سامان اون دو تا دخترا که اون شب تو رستوران برام دست تکون دادن رو اصلا اسم شونم نمی دونم چیه یعنی یادم نیس دگیه حالا خودت می دونی یا دل یه جوون رو می شکونی و واسه اخرت خودت عذاب میخری یا دلش رو نمی شکونی و یه ضمانت نامه واسه اون دنیات می گیری

اینارو که بهش گفتم برگشتم بالا که نگاهش کنم ببینم حرفام چقدر روش اثر گذاشته که چشمت روز بد نبینه اصلا امروز نمی دونم چرا همش بدشانسی اوردم از حواس پرتی پنجره اتاق رو عوضی گرفته بودم من فکر می کردم حکمت داره به حرفام گوش می ده نگواینجا خونه پیرزن صاحب خونه شونه تا چشمم به پیرزن افتاد نزدیک بود زهره ترک بشم یه ان فکر کردم این پیرزنه حکمته که ارایش نکرده اومده جلو پنجره زود ازش پرسدیم ببخشین خانم اسم شما که حکمت نیس بیچاره گفت نه اسم من نسرینه پنجره خونه حکمت جون اون یکی یه

گفتم خانم جون خب همون اول حرفام اینو بهم می گفتی گفت اخه انقدر قشنگ حرف می زدی که دمل نیومد حرفاتو قطع کنم گفتم حالا پس یه زحمت بکشین و در خونه این حکمت خانم رو بزنین و هر چی من به شما گفتم بهش بگین گفت وا ننه من همه شو یادم نیس که گفتم عیبی نداره هر چی شو که یادتون هس بهش بگین

اینو که گفتم یه مرتبه صدای خنده حکمت و دوستش ازاون یکی پنجره اومد برگشتم دیدم دوتایی اروم پنجره رو واکردن حرفامو شنیدن رفتم جلو و گفتم حکمت خانم اون دفعه که اومدم دنبال تون شما از این یکی پنجره با من حرف زدین چطور الان تواین یکی پنجره این گفت اون شب رفته بودم پیش نسرین خانم که تنها نباشه گفتم اهان

پدر سوخته ها همه ش داشتن می خندیدن حکمت گفت کامیار خان حالا مجبورین تمام اون چیزایی ور که به نسرین خانم گفتین دوباره به خودم بگین منم گفتم برای چی به شما بگم قسمت قسمت نسرین خانم بود که ازش خواستگاری کنم قسمت م که نمی شه عوض کرد

اینو که گفتم نسرین خانم مرد از خنده و از همون پشت پنجره به حکمت گفت ماد رحتما به این جوون جواب مثبت بده خیلی قشنگ و صادقانه حرف زد

تا اینو گفت برگشتم بهش گفتم نسرین خانم جدی حرفامو بارو کردین یعین حرفام به نظر صادقانه می اومد

تا اینو گفتم بادستش زد تو صورتش و گفت وا خدا بدور همه شو چاخان کردی گفتم نه به خدا ولی از بس از صبح تا شب چاخان کردم فکر نمی کردم یه دفعه م که راست بگم کسی حرفمو باور کنه حالا بالاخره چی جواب مثبت می دین یا برم دم اون یکی پنجره

نسرین خانم زد زیرخنده که یه مرتبه در واشد و حکمت خودش اومد بیرون اینم از این

-خب بعدش چی شد

کامیار – دیگه اوناش به تو مربوط نیس برو بگیر بخواب

-مرده شورت رو ببرن کامیار دو ساعت منو معطل کردی جریان پیرزنه رو بگی

کامیار – اخه اون قسمتا عمومی بود این قسمت دیگه خصوصیه برو بگیر بخواب که فردا باید بریم کارخونه شب بخیر

اینو گفت و راه افتاد طرف خونه شون دو تا فحش بهش دادم و گرفتم خوابیدم

صبح ساعت 7 بود که مامانم بیدارم کرد و زود کارامو کردم و صبحونه مو خوردم و رفتم که ماشینم رو وردارم و برم کارخونه که دیدم کامیار دم گاراژ واستاده تا منو دید گفت

-چقدر دیر بیدار می شی

-دارم می رم کارخونه

کامیار- منم دارم می رم دیگه بپر با هم بریم

دوتایی سوار ماشین کامیار شدیم و مش صفر در گاراژ رو واکرد و اومدیم بیرون

همینجوری که می رفت و حرف می زد یه وقت متوجه شدم که داره از یه طرف دیگه می ره

-کامیار کجا داری می ری

کامیار – کارخونه

-کارخونه از این طرف نیس

کامیار- می خوام بندازم تو این بزرگراه راه نزدیکتر می شه

یه خرده دیگه که رفت دیدم اِه راهه خونه نصرته

-داری می ری پیش نصرت

کامیار – نه

-غلط کردی داری می ری اونجا

کامیار – بابا چه فرقی می کنه کار کاره دیگه حالا یا کارخونه یا نصرت

-بابام بیچاره م می کنه

کامیار – اذیتت کرد به من بگو یه سوسه براش پیش اقا بزرگه بیام تا خدمتش برسه

-حالا می ری اونجا چیکار

کامیار – می رم خواستگاری دیگه

یه سه ربع بعد رسیدیم دم خونه نصرت اصلا تا وارد این قسمتای شهر می شدم دلم می گرفت مجبوری پیاده شدم که همون پسره که دفعه قبل مواظب ماشین بود اومد جلو و سلام کرد و گفت

-اقا بازم مواظب ماشین باشم

کامیار – اره عزیزم مواظب باش کسی طرفش نیاد

در ماشین رو بست و دزدگیرش رو زد و رفتیم تو خونه تا پرده رو زدیم بالا در جا خشک مون زد شاید حدود بیست بیست و پنج شیش تا جوون دخترو پسر از 18 سال تا بیست و هفت سال جمع شده بودن تو حیاط

کامیار یه نگاه بهشون کرد که از یه گوشه حیاط نصرت اومد طرف مون و تا رسید کامیار بهش گفت

-تظاهراته

نصرت – سلام میتینگ جوونای عملی یه

تا اینو گفت یکی از همون جوونا برشگت و یه نگاهی به نصرت کرد و گفت

-دَم شما گرم اقا نصرت داشتیم

نصرت – سرت تو کار خودت باشه بچه .......