-چی می گین شما ؟
کامیار – یعنی ما بریم نمایش بازی کنیم ؟»
رجب خان – بعله
کامیار – یعنی از این لباسا بپوشیم و گریم کنیم و بریم رو صحنه جلو مردم ؟
رجب خان – اره دیگه
کامیار – یعنی من و این نرسیده بشیم هنر پیشه ی تئاتر ؟
رجب خان – تئاتر همت رو که نمی خواین اجرا کنین نقشی م که ندارین یکی تون یه نیزیه دستش می گیره و یه گوشه عنی مجسمه وایمیسته اونی یکی تونم یه کلاه گیس سرش می کنه و یه دامن پاشو و یه شنل م میندازه رو دوشش و می شه دختر سلطان سه چهار تا جمله م بیشتر نباید بگه تازه اونم نگفت نگفت این رفیق تون نمایش رو می چرخونه اصلا نمایش رو سیاه می گرده و اون مه ش مزه می اد شما ها چهار دفعه می رین رو سن و بر می گردین هیمن
کامیار – یعنی من کلاه گیس سرم کنیم و اینم یه نیزه دستش بگیره بریم جلو مردم ؟
رجب خان – خب اره دیگه
کامیار – من صد سال اگه از این کارا بکنم شما نمی گین اگه یه اشنایی چیزی ما رو با این شکل و قیافه ببینه و بشناسه چه ابرویی ار ما می ره ؟
رجب خان – اگه رفیق این اقا نصرت ین حتما به خاطر رفاقت یه کاری براش می نین اگرم نه که امشب این اقا از این تواتر م رخصه
کامیار – مرخصه که مر خصه به ما چه مر بوطه
یه نفس راحتی کشیدم وقتی کامیار اینو گفت همش می ترسیدم با اخلاقی که کامیار داره و همش دنبال ماجرا و این چیزاس یه مرتبه قبول کنه و ابرومون جلو مردم بره اینا رو که گفت خیالم راحت شد
کامیار – خب سناریوتون رو عوض کنین
رجب خان – نمی شه
کامیار – سناریو چی هس حالا ؟
رجب خان – یه دختر پادشاه که عاشق یه شاگرد تاجر می شه تاجر جواهر یه عرب پولدارم خاستگار دختر پادشاه دخترم نمی خواد زنش بشه
کامیار – زمان نمایش مال قدیمه
رجب خان – اره بابا مگه شنل و شمشیر و نیزه و سپر اینا رو نمی بینی
کامیار – اون وقت دختره رو سن نباید حرف بزنه
رجب خان – چرا دو تا آه می کشه و دو دفعه می گه بلایت به جانم بی تو نمانم از فراغت روزم چو شام تار گشته همین تازه اون رو هم یواش در گوشش می گه و اونم تکرار می کنه کاری نداره که
کامیار – بیخود نگو که کاری نداره ادمی که تا حالا رو صحنه نرفته ممکنه تا پاش برسه رو صحنه جلو مردم یه مرتبه غش کنه کار سخته به این شلی ها نیس هنر پیشه های بزرگشم دفعه ی اول گند می زنن حالا شما انتظار دارین ما دو تا این لباسا رو بپوشیم و گریم کنیم و کلاه گیس سرمون بذاریم بریم رو صحنه جلو سیصد چهارصد نفر ادم اونم برای اولین بار واقعا که چه توقع آ از ادم دارین
اومدم منم در تایید حرفاش یه چیزی بگم که رو کرد به نصرت و گفت
-حجاب مجابم دختر پادشاه داره
رجب خان – یه تور می ندازه رو سرش دیگه
کامیار – من تور موری نیستم می خواین بی حجاب برم بسم الله بده من اون کلاه گیس رو ببینم موهاش چه رنگی
من همونجوری مات فقط به کامیار نگاه می کردم که نصرت تند یه کلاه گیس رو که موهای سیاه داشت داد دست کامیار
کامیار – این چرا موهاش سیاه من بلوند دوست دارم ندارین دیگه
-کامیار چیکار داری می کنی
کامیار – می خوام گریم کنم
-چیکار کنی
کامیار – گریم بابا گریم تو بدو لباس بپوش آ قا قربونت یه نیزی خوب بده دست این فامیل ما
بعد کلاه گیس رو گذاشت رو سرش و رفت جلو اینه و یه دستی به موهای کلاه گیس کشید و گفت
-رجب خان این کلاه گیس تون مال چه دوره ای یه قاجار الان دیگه الان دیگه رنگ موی خانم ها همه های لایته چه کبره ای بسته موها بابا یه خرده شامپو بریزین به این کلاه گیس و یه چنگی بهش بزنین بو گند گرفته
بعد برگشت به نصرت گفت
-گل سری چیزی ندارین
نصرت – یه نیم تاج می ذاریم سرت
کامیار – حالا خوبه صورتمو سه تیغه کردم آ اصلا امروز انگار بدلم برات شده بود که باید برم رو صحنه
کشیدمش کنار بهش گفتم
-دیوونه می خوای جدی جدی بری رو صحنه ؟
کامیار – خب اره
-من نمی ام
کامیار – بدرک خودم تنهایی مشهور می شم
-دارم جدی باهات حرف می زنم
کامیار- مگه عاشق گندم نیستی
-چرا اما چه ربطی داره
کامیار-ربطش اینه که اگه ما الان به این نصرت کمک کنیم اونم به وقتش بهمون کمک میکنه اگه حقیقت رو بهمون بگه و معلوم بشه اون واقعا برادر گندمه و به گندم خبر بدیم که برادرش پیدا شده حتما برمی گرده خونه حالا فهمیدی
دیدم راست می گه اما برام خیلی سخت بود که برم جلو این همه ادم
-اخه چه جوری بریم رو صحنه
کامیار- کاری نداره که قرار نیست که کاری بکنیم
-اخه می ترسم
کامیار- ترس نداره اصلا وقتی رفتیم رو صحنه به مردم نیگاه نکن همش منو نیگاه کن منم تو ور نیگاه می کنم
-من نمی تونم اخه
کامیار- ببین سامان من فقط به خاطر تو دارم این کارا رو می کنم وگرنه گندم برای من یه دختر عمه س همین اگه نیای رو صحنه منم ول می کنم و با هم دیگه از این جا می ریم اما اگه از این جا رفتیم دیگه نباید حرف گندم رو بزنی قبوله
-اخه اگه یکی ما رو بشناسه چی
کامیار- اولا که دزدی نمی کنیم و یه کار هنری داریم می کنیم بعدش م می گم یه ریشی چیزی بچسبونن رو صورتت که قیافه ت عوض بشه وقتی تو اینو می گی پس من چی بگم که دارن تبدیلم می کنن به معشوقه ی یه شاگرد تاجر
-خب اگه ناراحتی تو بیا بشو سرباز من بشم دختر پادشاه
کامیار- نه من از بچگی ارزو داشتم بابام سلطان باشه
رجب خان – یاله بابا دیر شد
کامیار- رجب خان قربون دستت یه ریش بچسبون به صورت این فامیل ما
رجب خان – بیا این جا زود بدو
رفتم پیش رجب خان جلو اینه و اونم یه ریش بلند سیاه و یه سبیل کلفت چسبوند به صورتم و یه لباسم داد بهم که پوشیدم رو لباسم و یه نیزه م دادن بهم با یه سپر تا برگشتم که به کامیار بگم که دیگه سپر می خوایم چیکار که دیدم داره با وسواس یه لباس زنونه تنش می کنه و همش ازش ایراد می گیره
کامیار – این چه لباسه اخه ؟ با این لباس که هیچ شاهزاده ای نمی اد خواستگاریم دختر سلطان دیدین مثل گدا گشنه ها لباس بپوشه بگرد اون صندوق رو شاید یه چیز دیگه پیدا کنیم
نصرت – بابا فقط همین رو داریم که مدل زمان قدیمه
کامیار – مرده شور این تئاتر تون رو ببرن شنلم کو ؟
نصرت – بیا ایناهاش
کامیار – این ه پایینش قلوه کن شده این پادشاه کدوم مملکته پادشاه زیباوه س یا انگولا که انقدر سر و وضع دخترش باید فلاکت زده باشه
نصرت – بابا اینا معلوم نمی شه تو همش پشتت به مردمه
کامیار – حداقل یه گوشواره ای سینه ریزی النگویی چیزی بدین وصل کنم به خودم صد رحمت به تئاتر های پایین شهر
رجب خان – بابا تو یه ربع هم تو صحنه نیستی اخه
کامیار – کفش چی با همین ارسی های مردونه برم رو صحنه مردم نمی گن دختر پادشاه یه جفت کفش نداشته بپوشه
رجب خان – اون کفش پاشنه بلند ا کو مال اون دختر بود
نصرت دوئید و یه جفت کفش پاشنه بلند از یه جا اورد و داد به کامیار
کامیار – خدا کنه اندازه پام باشه جوراب چی جوراب نایلون دارین
رجب خان – جوراب نیم خواد که
کامیار – پس زیر این دامن شلوار بپوشم اخه دختر پادشاه زیر دامن شلوار گاباردین پاش می کنه
نصرت – جوراب نداریم اخه
کامیار – پس قبلا این دختره چی پاش می کرده
نصرت – خب شلوار دیگه
کامیار – من نمی تونم زیر این دمن شلوار پام کنم دامن هی می چسبه به شلواره تموم جونم معلوم می شه
همه زدیم زیر خنده که کامیار از زیر دامن شروع کرد شلوارشو در اوردن و گفت
-روتون رو بکنین اون ور ببینم
این رجب خان دیگه مرده بود از خنده
کامیار – خیلی رو صحنه رفتن اسون بود حالا باید با گریه برم رو صحنه اونم دفعه ی اول
شلوارش رو در اورد و تا کرد گذاشت یه گوشه و گفت
-بلوز چی حتما باید با این پیرهن مردونه و با دامن برم جلو مردم
نصرت که از خنده اشک از چشماش می اومد یه بلوز زنونه داد بهش که کامیار گرفت یه نگاهی بهش کرد و گفت
-اینو بپوشم بابا حد اقل می گفتین بلوز یکی از دختر عمه هامو با خودم می اوردم این که پارچه ش متقاله حداقل باید کم کمش دختر پادشاه یه پارچه حریر تنش باشه یا نه الان دیگه تو خیابون فقیر بیچاره هاش کرپ و ژورژت تنشونه وای خدایا گیر چه بابای سلطان بد بخت بیچاره ای افتادم
انقدر ماها اونجا خندیدیم که صدامون رفت بیرون و صاحب تئاتر اومد ببینه اونجا چه خبره وقتی کامیار رو با لبسا زنونه دید تعجب کرد و گفت
-اون دختر خانم نیومده ؟
رجب خان – الان می رسه تا ما شروع کنیم و اومده
صاحب تئاتر یه نگاه دیگه به کامیار کرد و گفت
-زود باشین صدای مردم الان در می اد
اینو گفت و رفت که کامیار گفت
-کرم پودرتون کجاس ؟
نصرت از تو یه قوطی یه خروده پودر زد به صورتش
کامیار – رژ، رژلب چی ؟
نصرت – بابا ممنوعه این دخته م بدون ارایش می رفت رو صحنه
کامیار – بابا اون دختر بوده منکه مردم حداقل بذار یه خرده شبیه دخترا بشم که گند کار در نیاد
نصرت با خنده یه خرده رژلب ش مالید مالید که صدای کامیار بلند شد
-مگه داری پنجره رنگ می کنی خط لبم رو بپا تا تو دماغم رفت این ماتیک بده خودم بمالم
خلاصه با خنده و شوخی کامیار کلاه گیس تو نیمتاجش رو هم گذاشت سرش و یه تورم انداخت رو سرش و همگی اماده شدیم که بریم رو صحنه من داشتم سر و وضع خودم رو نگاه می کردم که کامیار گفت
-رجب خان
رجب خان – دیگه چیه ؟
کامیار – من می ترسم
رجب خان – از مردم ؟
کامیار – نه از این عربه نکنه راست راسیت منو بدین به این ؟
یه مرتبه صدای خنده ی ماها بلند شد که دوباره مدیر تئاتر اومد تو و دعوامون کرد ماهام ساکت شدیم و راه افتادیم طرف صحنه و رفتیم رو سن هنوزپرده ی نمایش پائین بود که کامیار دست رجب خان رو که نقش پادشاه رو بازی می کرد گرفت و گفت
-رجب خان نکنه یه مرتبه همه چی خراب بهش ؟
رجب خان اروم بهش اشاره کرد و گفت
-هس مردم می شنون تو خیالت راحت باشه هیچی نمی شه تو فعلا اون پشت واستا وقتی اعلام شد که دختر سلطان وارد براگاه می شوند تو اروم بیا و بشین رو صندلی پیش من دیگه کاریت نباشه
کامیار – من باید چی بگم ؟
رجب خان – تو اصلا نمی خواد حرف بزنی
کامیار – خب بگین چی بیاد بگم یه جوری می گم
رجب خان – نه تو الان ترسیدی و هول شدی ممکنه تپق بزین و خراب کنی ما خودمون جورش می کنیم
کامیار – پس من الان کجا برم ؟
رجب خان – بابا نترس چرا انقدر هول شدی ؟
دیدم راست می گه کامیار حسایبی هول شده بود اروم بهش گفتم
-کامیار جون تو فقط برو یه گوشه بشین چیکار داری اینا چیکار می کنن خودشون حتما می دونن چیکار باید بکنن دیگه
کامیار – اخه می ترسم کار این بیچاره هام خراب بشه نمی دونم چرا انقدر هول شدم
نصرت – بابا الن پرده می ره بالا ها
کامیار – یه دقیقه صبر کنین بابا چه خبره اخه
رجب خان – عزیزم هول نشو تو بیا پشت در واستا تا بلند گفتن دخعتر سلطان وارد می شود تو اروم بیا طرف من ، من خودم دستت رو می گیمر می شونم بغل خودم همین دیگه تو اصلا هیچکاری نیم کنی تا پرده ی اول تموم بشه فهمیدی ؟
کامیار سرشو تکون داد
رجب خان – هیچی نگی آ برو اون پشت در
کامیار – رفت اون پشت و رج بخان منو بد پشت تخت خودش و گفت
-توام این نیزه و سپر رو نگردار تا اخر نمایش همین
خلاصه وقتی همه سر جاشون واستادن رجب خان به مدیر تئاتر اشاره کرد و پرده رفت بالا که دل من هری ریخت پائین دهنم شد عین چوب خشک زانوهام شروع کرد به لرزیدن کم کم لرزش رسید به دستام همچین می لرزید که نیزه و سپر داشت از دستم می افتاد جرات نداشتم برگردم و تو سالن رو نگاه کنم می ترسیدم اگه چشمم به مردم بیفته از ترس همونجا غش کنم دلم برای کامیار می سوخت نمی دونستم چطور یمی خواد از اون پشت بیاد تا اینجا اونم با اون کفشای پاشنه بند هم خنده م گرفته بود و هم گریه م
تو همین موقع مردم شروع کردن کف زدن و رج بخان شروع کرد به بازی و گفت
-چه روز باشکوهیست امروز دخترمان شاهدخت کجایند ؟
نصرت که صداشو عوض کرده بود و مثل کسایی حرف می زد که مثلا لکنت زبون دارن گفت
-دختر تو بیرانن قربان
پادشاه – بیران کجاست ؟
نصرت – بیران پشت در
پادشاه – اهان می خوایه بگویی بیرون هستند ؟
نصرت – بعره قربان
پادشاه – بعره نه بعله بگو داخل شوند
تا اینو گفت نصرت بلند داد زد
-بانوی بانوان تخم چسم پادشاه تاج سرهمه ی مملکت شاهدخت وارد می شوند
ماها همه چشم مون به اونجا بود و دل تو دل مون نبود که کامیار بد بخت چه جوری می اد رو صحنه اما هر چی صر کردیم از کامیار خبری نبود رنگ نصرت و رجب خان پرید من که گفتم یا کامیار فرار کرده یا همونجا غش کرده
دوبار نصرت همونارو با صدای بلند گفت که دیدیم یه دقیقه بعد در واشد و کامیار در حالیکه داره با موبایلش حرف می زنه و توری که قرار بود روسرش باشه تو دست شه و یه ادامش م گوشه ی لبش با اون کفشای پاشنه بلند تلق و تلق اومد رو صحنه نصرت و رجب خان و اونای دیگه فقط مات بهش نگاه می کردن که از همونجا ی بای بای با دست با پادشاه کرد و بعد دستش رو گرفت جلو موبایل که مثلا صدا نره تو تلفن و به پادشاه گفت
-های ددی
تا اینو گفت و صدای خنده ی مردم بلند شد ماها فقط به کامیار نگاه می کردیم صداشو عین صدای زن ها نازک کرده بود و با عشوه حرف می زد و با اون کفشای پاشنه بلند هی می رفت این ور و بر می گشت اون ور و یه نازی تو راه رفتن می کرد که میردم مرده بودن از خنده
دوباره دستش رو گذاشت رو تلفن و به پادشاه که همون رج بخان بود و بیچاره زبونش بند اومده بد گفت
-از خارج از کشوره ددی الان تموم یم شه
بعد شروع کرد با تلفن حرف زدن
-الو بگو دیگه جونت در بید می گم نمی تونم بیام
-عجب خری یه ها می تونستم یه بلیط هواپیما می گرفتم و خودمو می رسوندم بهت
-بار عام می دونی چیه ؟ بابام بار عام داده
مردم زدن زیر خنده اروم اومد جلو صحنه و یه مرتبه پاش رو گذاشت رو دسته ی صندلی و دامنش رو زد بالا و شروع کرد کرد پای خت و پشمالوش رو خاروندن که دیگه سالن مثل توپ ترکید زن و مرد و بچه داشتن از خنده می مردن کامیار یه نگاه بهشون کرد و گفت
-ساق پا ندیدین چسونه ها ؟ خوبه حالا وقت نکردم مومک بندازم
دوباره صدای خنده رفت هوا چرخید اومد این طرف و تو تلفن گفت
-گم شو کنه چه سمجی می گم بابام سر از تن ت جدا کنه ها برو دیگه خسته م کردی خداحافظ بای بای
تلفن رو قطع کرد و تلق تلق اومد جلو پادشاه و گفت
-امروز چه خبر دَ دَ ؟
نصرت دوئید جلو و گفت
-بانوی بزرگ تور از سر مبارک تان فرود امده است
کامیار یه نیگاه بهش کرد و با صدای زنونه وعشوه گفت
-خودمان فرودش می اوردیم دختر پادشاه فرنگ که حجاب نداره داهاتی خودتم انقدر به من نمال رنگ می گیرم
مردم زدن زی رخنده که به پادشاه گفت
-دَدَ حواست کجاس ؟ می گم امروز چه خبر ه ؟
تازه رجب خان متوجه شد و گفت
--دخترم امروز چقدر شادی
کامیار ه عشوه ی دیگه اومد و گفت
-دوست پسرمو عوض کردم یعنی رنگ موهامو عوض کردم پدر جون
دوباره میردم زدن زیر خنده که برگشت طرف شوونو گفت
-ای زهر مار و هر هر هر هر چه خبرتونه نقش م یادم رفت بلند شین برین بیرون بذارین کارمو بکنم
دوباره میردم زدن زیر خنده بعضی هام که از خنده دل شونو گرفته بودن
رجب خان و نصرت بد بخت انقدر هول شده بومدن که نیم دونستن چی باید بگن
رجب خان اب دهن ش رو قورت داد و گفت
-دخترم امروز از سرزمینی بیگانه شاهزاده ای والا به قصد خواستگاری تو بدنیجا خواهد امد
کامیار تا اینو رجب خان گفت یه خرده خودشو لوس کرد و مثلا خجالت شید و اروم اود جلو من که پشت پادشاه واستاده بودم و گفت
-راست می گی پا پا ؟
پادشاه –اری
کامیار – خواستگارم به خوشگلی این بادی گاردت هس؟
رجب خان دیگه نفهمید چی باید بگه و فقط نگاهش کرد که کامیار یه دستی هب ریش من کشید و گفت
-واه چه ریش پر پشتی با چه شامپو ای می شوریشون عزیزم که انقدر براقه
دوبراه مردم زدن زیر خنده که نصرت اروم به کامیار گفت
-بابا قرار بود تو ساکت باشی و من نمایش رو اجرا کنم تو که امون به من نمی دی
کامیار بلند گفت
-ساکت شو انقدر در گوش دختر پادشاه وزوز نکن سیاه
بعد به پادشاه گفت
-پاپا جون من فعلا قصد ازدواج ندارم اگرم بخوام ازدواج کنم باید با اون کسی که دوستش دارم بکنم
پاشاه یه مرتبه با تتحکم گفت
-چه بکنی ؟
کامیار – همون کاری که همه می نن
دوباره مردم زدن زیر خنده این دفعه رجب خان م شروع کرد خندیدن که زود نصرت برای اینکه نمایش خراب نشه گفت
-بانوی من خواستگار شما مردیست از خاندان سلطنتی
کامیار یه ناز دیگر کرد و گفت
-سلطان کجا هس حالا این ایکبیری
نصرت دستش رو بلند کرد و یه طرف رو نشون داد و محکم گفت
-سلطان عرب از کشور همسایه بانوی من
کامیار یه نگاه به دستش کرد و گفت
-تو چار رنگ دستات سفیده و صورتت سیاه دو رگه ای مال کدوم قبیله ای
دیگه مردم غش و ریسه رفتن نصرت بدبخت تازه یادش افتاد که دستاشو سیاه نکرده
کامیار – عیبی نداره بلاکی من از نژاد ابلق خوشم می اد گفتی خواستگاره کجائی یه
نصرت دوباره دستش رو بلند کرد و یه طرف رو نشون داد و گفت
-سلطان عرب از کشور همسایه
کامیار- پدر سوخته این طرفی رو که تو نشون می دی روسیه س ولادیمبر پوتین می خواد بیاد خواستگاریم
دیگه این مردم سرجاشون هی بلند می شدن و هی می شستن و می خندیدند نصرت بدبخت زود جهت دستش رو عوض کرد و گفت
-سلطان عرب از کشور همسایه
کامیار- همونکه تا چند وقت پیش جوونامونو می کشت و رو سر مردم بمب می ریخت نمیره الهی اسلحه رو زمین نذاشته داره می اد خواستگاری
یه مرتبه مردم از جاشون بلند شدن و همونجور که می خندیدن شروع کردن به کف زدن که کمیار با همون صدای زنونهو عشوه گفت
-الهی بمیرم براتونکه چه دل پرخونی دارین
مردم محکمتر براش کف زدن که یه تعظیم جلوشون کرد و گفت
-خب بسه دیگه لوس م نکنین بشینین بقیه شو براتون بگم
توهمین موقع رجب خان که از حرف کامیار ترسیده بود اروم به کامیار گفت
-اینا چیه می گی می ان می گیرن مونا
کامیار با همون صدای زنونه بلند گفت
-شما مگه تو این مملکت زندگی نمی کنین رجب خان ببخشین سلطان بزرگ اینا مکالمات روزمره مردمه تازه کلی چیزای دیگه م قاطی ش داره که خوب نیس اینجا بگم
دوباره مردم از جاشون بلند شدن و همونجور که یم خندیدن براش کف زدن نصرت که دید داره گند کار در می اد بلند گتف
-وزیر اعظم تشریف فرما می شوند
اینو که گفت یه هنر پیشه که نقش وزیر رو بازی می کرد اومد رو صحنه چند تا تعظیم به پادشاه و دخترش که کامیار باشه کرد و اومد جلو و گفت
-قبله عالم به سلامت
پادشاه – هان وزیر اعظم از کشور چه خبر
تا اومد وزیر حرف بزنه که کامیار بهش گفت
-تو وزیری
وزیر – اری بانوی من
کامیار –الان که دیگه وزیر نداریم گوگولی مگولی
اینو گفت و لپ وزیر رو گرفت و کشید گفت
-تو حتما معاون اول بابامی
وزیر بیچاره خودشو جمع و جور کرد که پادشاه دوباره گفت
-از اوضاع مملکت چه خبر
وزیر – قربانت گردم مردم در کوی و برزن مجلس کرده اند و شعار سر داده اند
کامیار با همون صدای زنونه زود گفت
-خیلی غلط کردن پس تو اینجا چیکاره ای
وزیر که این چیزا دیگه تو نقشش نبود بیچاره هول شد و گفت
-چه باید کرد بانوی بزرگ
کامیار- هیچی فعلا برو دو تا جا رو افتتاح کن و سه تا نمایشگاه بذرا سرشون گرم شه دیگه
مردم زدن زیر خنده که وزیر تند تند گفت
-قربان می ترسم بلوایی برپا شود
کامیار – نترس دو تا شونو که بگیری و بندازی زندون ادم می شن
وزیر – مجلس شان را چه کنیم
کامیار – مجلس بی خطره غصه اونو نخور
تا اینو گفت و صدای خنده تو سالن بلند شد که کامیار گفت
-ببین وزیر تا اسم مجلس اومد مردم به خنده افتادن
این دفعه مردم بلند شدن و شروع کردن به کف زدن و سوت کشیدن رجب خان تند اومد بغل کامیارو اروم بهش گفت
-ترو خدا برو سر یه موضوع دیگه پدر مونو در می اری ا
من همونجور که نیزیه و سپر دستم بود داشتم از خنده می مردم که کامیار تلق و تلق اومد جلو من و گفت
-سرباز ادامس P.K داری ؟
سرمو انداختم پائین که مردم خنده م رونبینن
کامیار – سرباز با توام می گم ادامس داری ؟
جلوی خودمو به زور گرفتم و گفتم
-خیر بانوی بزرگ
کامیار با همون صدای زنونه گفت
خیر نبینی اگه دروغ بگی همین یه ساعت پیش دم در دو تا بسته خریدیم همه شو لمبوندی ؟ بده من یه دونه شو
دوباره مردم زدن زیر خنده منم با خجالت نیزه رو دادم اون دستم و از تو جیب شلوارم دو تا بسته ادامس رو در اوردم دادم به کامیار حالا مردم دارن فقط می خندن جریان طوری شده بود که دیگه رج بخان و نصرت و اون یارو وزیر اعظمم فقط می خندیدن کامیار یه بسته رو واکرد وی ه دونه گذاشت دهن خودشو و یه دونه اودر جلو و گذاشت دهن من و گفت
-افرین بر تو سرباز فقط این نیزهه رو محکم تر بگیر که داره نمایش رو تو می چرخونه و بعد برگشت طف رجب خان و گفت
-پاپا P.Kمی خوری ؟
رجب خان بیچاره اصلا نیم دونست چی بیاد بگه تموم نقشش یادش رفته بود که نصرت اومد جلو و گفت
-بانوی بزرگ اجازه ی شرفیابی به سلطان عرب را صادر می فرمایند؟
کامیار یه دستی تکون داد و گفت
-بگو خاک بر سر وارد شود
تا اینو گفت و یکی دیگه از هنر پیشهها از در وارد صحنه شد و دو تا تعظیم کرد اومد جلو کامیار و یه تعظیم دیگه کرد و گفت
-انا امیر العرب انا مشتاق الزیارتک
تا اینو گفت کامیار دستش رو گرفت جلو دماغش و گفت
-مرده شور اون بوگند دهن ت رو ببرن اخه ادم یم خواد بره خواستگاری سر می خوره ؟ برو اون ور خفه م کردی؟
دیگه ای مردم داشتن از خنده می مردن یارو بد بخت نمی دونست چیکار باید بکنه که کامیار هولش داد عقب و همونجور با صدای زنونه و عشوه گفت
-از مون عقب تکلم کن خرچسونه
یارو بد بخت دو قدم رفت عفب و دوباره شروع کرد مثلا نقشش رو گفتن
-انا امیر العرب
کامیار – خب فهمیدم عربی حال مال کدوم کشور هستی ؟
-من سلطان سلاطین عرب هستم
کامیار – یعنی پادشاه دبی م هستی ؟
یارو یه نگاه به رجب خان کرد وب عد بلند و محکم گفت
-نعم
کامیار – اِوا زه مرا چرا داد می زنی بند دلم پاره شد ؟ مثل ادم بگو نعم
دوباره مردم خندیدن که یارو اروم گفت
-نعم
کامیار – ببینم اومدی خواستگاری من ؟
-نعم
کامیار – اگه من زنت بشم منو می بری دبی کنسرت این خواننده ها ؟
یه مرتبه مردم بلند شدن و شروع کردن به کف زدن یارو بیچاره که نی دونست چی بیاد بگه گفت
-نعم
کامیار یه عشوه ی دیگه اومد و گفت
-ببینم تو که با ای دخترا سرو سری نداری ؟
یارو بیچاره اصلا این چیزا تو نقشش نبود داشت بد بخت از خودش دیگه می گفت یه نگاه به رجب خان می کرد وی ه چیزی به کامیار می گفت
-کدام دختران بانوی زبیا؟
کامیار – همونا که از اینجا میفروشن به دبی دیگه
-چنین چیزی نیست بانوی من
کامیار – غلط کردی همین چند وقت پیش گندش در اومد
مردم زدن زیر خنده نصرت که دید اوضاع داره ناجور می شه اومد جلو و گفت
-بانوی من ایا اراده ی بازار و ابتیاع زر و زیور دارید ؟
کامیار – کدوم بازار؟
نصرت – بازار مکاره ی شهر
کامیار – از اینجا بکوبم تو این ترافیک برم سبزه میدون ؟ تو چه خری هستی دیگه حالا اگه پاساژگلستان رو بگی یه چیزی
نصرت مم- هم اکنون دستور می دهم کجاوه ها را حاضر کنند
کامیار – یم خوای منو با شتر و کجاوه ببری پاساژگلستان ؟
نصرت – با اسب نیز می توان رفت
کامیار – با لاغ چطور ؟
مردم زدن زیر خنده
کامیار – حتما شتراتونم همه هاچبک و کولر دارن ؟
مردم یم خندیدن و این هنر پیشه های بیچاره نیم دونستن چی باید بگن
کامیار – حداقل بد بخت حالا که تو دربار یه ماشین پیدا نمی شه زنگ بزن به یه اژانسی یه ماشین بفرسته سلطان به این بیچاهر گی و گدایی نوبره والا
اینو گفت و یه نگاه به دور و روش کحرد و گفت
-چقدر گرمه ایجا کولرتو بارگاه ندارین هلاک شدم سیاه سوخته
اینو گفت و شروع کرد که شنل ش رو در بیاره که رجب خان اشاره کرد و پرده ی تئاتر افتاد پائین
مردم بلند شدن و شروع کردن به کف زدن و یه نفر تو بلند گو اعلام کرد که پایان پرده ی اول
ماهام راه افتادیم بریم پشت صحنه و تا رسیدیم کامیار خودشو انداخت رو یه صندلی و یه باد بزرن از رو میز ورداشت وهمونجور که خودشو باد می زد گفت
-هیچ نقش هاتونو هنری بازی نمی کنین اصلا خوشم نیومد
رجب خان و نصرت و وزیر اعظم که نمی دونم اسمش چی بود مات واستاده بودن و کامیار رو نگاه می کردن که گفت
-خدا مرگم بده دیدی بالاخره نتنستم اون چیزایی رو که باید می گفتم بگم چی باید می گفتم ؟ بلایت بجانم و چی چی ؟
رجب خان یه نگاه بهش کرد و گفت
-اما تو مادرزاد هنرپیشه ای آ
تا کامیار اومد یه چیزی بگه که در واشد و یه دختر و یه پسر اومدن تو که رجب خان و نصرت شروع کردن باهاشون دعوا کردن که چرا دیر اومدن و این حرفا فهمیدم بلند شد و کلاه گیس رو از سرش ورداشت و داد یه دختره و گفت
-بگیر خانم جون با این دیراومدنت پدر مارو در اوردی نصف گوشت تن مون اب شد جلو مردم تا ابروی شما رو بخریم
دختره یه نگاه به کامیار کرد و خندید و گفت
-واقعا افرین این چیزا رو از کجا می گفتین شما ؟
کامیار – یه جوری گفتم دیگه بگیر خانم جون اماده شو واسه پرده ی بعدی
رجب خان – مگه می شه ؟
کامیار – چی مگه می شه ؟
رجب خان – الان که نمی شه جاتونو عوض کنین مردم صداشون در می اد
کامیار – به من چه مربوطه ظ/ ما قرار بود یه چند دقیقه بیائیم رو صحنه تا اینا برسن حالا که دیگه اومدن
رجب خان – بابا نمایش خراب می شه افت می کنه
کامیار – به درک حالا فکر می کنه نمایشنامه اتللو رو برده رو صحنه بگیر بابا این وامونده رو
بعد اومد جلو و نیزه رو از دست من گرفت و گفت
-بده به من سامان جون نمایش تموم شده تو هنوز چسبیدی به این ؟
نیزه رو از دستم گرفت و داد به رجب خان و گفت
-بگیر بابا دست این بچه پینه بست از بس این نیزه رو محکم فشار داد
رجب خان برگشت به نصرت گفت
-نصرت این رفیقت اگه بقیه نمایش رو بازی نکنه خراب می شه همه چیزا
نصرت یه نگاهی به رجب خان کرد و اومد طرف ما و اروم به کامیار گفت
-ببین من نمی دونم شماها کی هستین امشب چندبار به من کمک کردین این کمکم بهم بکنین به خدا تا ابد ممنون تون می شم
کامیار – اخه بابا من نمی دونم بقیه داستان چیه من نتونستم همون چند تا جمله رو بگم چه برسه به اینکه بقیه نمایش رو بازی کنم برم رو صحنه همه چی خراب می شه ها
رجب خان – تو همینایی رو که گفتی بگو کاریت نباشه سالن داشت می ترکید از صدای خنده
تو همین موقع دوباره در وا شد و مدیر تئاتر اومد تو به رجب خان گفت
-این کیه
رجب خان – دوست اقا نصرته
مدیر تئاتر – باهاش یه قرار داد بنویس
کامیار- برو بابا دلت خوشه ما اینجا داریم از ترس می لرزیم تو می خوای قرار داد باهامون ببندی
رجب خان – حالا بذار این پرده رو بازی کنیم تا بعد
مدیر تئاتر رفت و رجب خان گفت
-یاله بچه ها لباس عوض کنین که دکور رو عوض کردن الان باید بریم رو صحنه
کامیار – لباس چی عوض کنیم
رجب خان – یه شنل دیگه باید بپوشی
کامیار- شنلم خوبه یه دامن دیگه بهم بدین
رجب خان – دامن برای چی
کامیار- بابا این خیلی بلنده حداقل یه چیزی بدین تا بالا زانو باشه هنری تره
همه زدن زیر خنده دختره که اسمش میترا بود اومد جلو و گفت
-بیاین من یه شنل دیگه بهتون بدم
کامیار- جای شنل بهم یه کفش دیگه بده این پاشنه ش خیلی بلنده دو سه بار نزدیک بود پام پیچ بخوره شما خانما چطور تعادل تونو رو اینا حفظ می کنین
رجب خان – دیر شد آ
کامیار – برو بابا یه چیکه اب ندادی بخوریم گلومون تازه بشه تو نمایش بعدی یا باید رل مقابلمو خانم هدیه تهرانی بازی کنه یا اصلا من بازی نیم کنم
دوباره همه خندیدیم که مدیر تئاتر اومد و صدامون کرد کامیار شنلش رو عوض کرد وهمگی راه افتادیم طرف صحنه که من صداش کردم و گفتم
-کامیار من دیگه چرا بیام این پسره که خودش اومده
کامیار – به تموم نمایش داره رو تو و این نیزه ت می چرخه
-لوس نشو جدی می گم
کامیار- تموم دلگرمی من به اینه کمه توام ور صحنه ای اگه تو نباشی منم نمی رم رو سن
رجب خان – بابا شمام بیا دیگه یه گوشه واستادی و این نیزه ور نیگر داشتی کاری نداره که ماشاله این دوستت داره جای تموم ماها نقش بازی می کنه
دیگه چیزی نگفتم راستش برای خودمم جالب بود که یه همچین کاری کردیم
راه افتادیم که بریم طرف صحنه که کامیار یه پسره رو که ارگ می زد و موسیقی نمایش رو اجرا می کرد صدا کرد و گفت
-شما ارگ می زنی
پسهر با خنده گفت
-اره بد می زنم
کامیار – نه اصلا اما اینی که می زدی چی بود
پسره – سنفونی شهرزاد هزار و یک شب
کامیار – عمه تون اسمش شهرزاده یا خاله تون ؟
پسره زد زیر خنده که کامیار بهش گفت
-پسر جون شهرزاد به من و تو چه مربوطه ؟
پسره – پس چی بزنم ؟ اخه نمایش تیپ داستانهای هزار و یک شبه
کامیار – تو فعلا اون هزار و یک شب رو ولش کن این یه شب رو بچسب دلم می خواد یه اهنگ شیش و هشت بزنی این دیوارا به قر و اطوار بیفتن
پسره – اخه ممنوعه
کامیار – چی ممنوعه ؟ قر دادن دیوار ممنوعه ؟
پسره دوباره زد زیر خنده و گفت
-نه بابا اهنگ قری ممنوعه
کامیار – اون مال قدیم بود الان تو مدارس م قبل از اینکه بچه ها برسن سر کلاس ثابت شده اگه یه بابا کرمی چیزی بزنن سطح اموزش بالاتر می ره
-اخه چی بزنم ؟
-اینو بزن ببینم
بعد شروع کرد با اهنگ شعر خوندن و بشکن زدن
-شب شب رقصه – یالا یالا میوزیک و دنس با یلا با یلا
رجب خان – اینا چیه دیگه می ان جلو نمایش رو می گیرنا
کامیار – یا بیاد از این اهنگا این بزنه یا بازی بی بازی
پسره – خب حالا یه چیز دیگه بگو بزنم
کامیار – چه خوشگل شدی امشب رو بلدی ؟
پسره – ازه بابا بلدم
کامیار – بزن خب
پسره – چیزی شد پای شماها
کامیار – تو بزن چیزی شد پای من اما اگه برم رو سن و یه مرتبه نزنی بر میگردم بیرون آ
اینو گفت و راه افتاد طرف صحنه و ماهام با خنده دنبالش رفتیم پرده هنوز پائین بود و ماها هر کردوم سر جامون واستادیم که کامیار به پسره که پشت یه چیزی شبیه تور واستاده بود و داشت ارگ ش رو اماده می کرد یه اشاره کرد و اونم شروع کرد به زدن پرده رفت بالا و یه مرتبه میردم شروع کردن با کف موزیک رو همراهی کردن مردم دست می زدن و مدیر تئاترم پشت صحنه می زد تو سر خودش من حواسم ه مدیر تئاتر بود که یه مرتبه متوجه شدم کامیار با اون دامن و شنل و کفش پاشنه بلند وسط صحنه واستاده و مثلا داره رو زمین تند و تند دنبال یه چیزی میگرده اما حرکاتش طوری بود که درست مثل این بود که داره با اهنگ می رقصه مردم دیگه سرجاشون بند نبودن بعضی ها که همونجا شروع کردن به رقصیدن
رجب خان بیچاره پرید جلو کامیار و با التماس بهش گفت
-جون مادرت بگو قطع کنه الان همه مونو از اینجا بیرون می نن آ
کامیار یه اشاره به پسره که ارگ می زد کرد که اونم اهنگ رو قطع کرد مردم شروع کردن به دست زدن برای کامیار که یه نگاه بهشون کرد و گفت
-عجب ادمای سوء اتفاده چی ای هستین شما من دارم رو زمین دنبال کلیدم می گردم شما برام کف می زنین
یکی از تماشاچی ها با خنده گفت
-پس این اهنگ چی بود ؟
کامیار – این اخرین شب از سنفونی هزار و یک شب بتهوون بود دیگه حدود ساعت یازده و نیم اون وقتا نه دیروقت بود تا حالا اجراش نرکده بودن
دیگه این مردم دل شونو گرفته بودن و می خندیدن تو همین موقع اون پسر کوچیکه که من و کامیار برده بودیمش دستشویی شروع کرد به گریه کردن که کامیار یه نگاه به مادرش کرد و گفت
-خواهر من یه خرده برس به این بچه ها دستشویی ش رو که این سرباز برد و سرپاشم که من گرفتم حداقل غذاش رو شما خودت بهش بده تا ما بازی مون تموم شه و بیائیم کمکت
خانمه که غش کرده بود از خنده گفت
-اوا پس شما زحمتش رو کشیدین
کامیار – اختیار دارین وظیفه م بود خیال تون راحت قشنگ طهارتش گرفتم
مردم دوباره زدن زیر خنده دیگه منم نتونستم خودمو نگه دارم و شروع کردم به خندیدن نصرت زود اومد جلو و گفت
-بانوی بزرگ بازار در قرق شماست
صحنه ی نمایش رو قبلا بازار درست کرده بودن با مقوا و تخته سه لا چند تا حجره درست کرده بودن و رجب خان و وزیر اعظم که لباساشو نو عوض کرده بود شاگرد مغازه دار و نقش یه پسر جوون رو بازی می کرد
نصرت اومد جلو و دست کامیار رو گرفت و بردش جلو حجره ی طلا فروشی و پسره زود اومد جلو و تعظیم کرد و گفت
-ای بانوی زیبا در خدمتم امر بفرمائید تا جان ناقابل نثار قدومدتان کنم
کامیار یه نگاه بهش کرد و با همون صدای زنونه و عشوه گری گفت
-امروز مظنه سکه چنده ؟
مردم زدن زیر خنده پسره بیچاره نمی دونست چی جواب بده که نصرت اروم به کامیار گفت .........