یه نگاهی به ما کردو و گفت
-درسته که این سفره یه ورق روزنامه س اما حرمتش همون حرمت سفره س دست من و شما با هم توی سفره رفته اگه قبول کنم فقط حقیقت ازم میشنفین
من و کامیار یکی یه لقمه دیگه ورداشتیم و گذاشتیم دهن مون که نصرت در نوشابه رو وا کرد و دو تا لیوان رو پر کرد و گذاشت جلوی ما کامیارم لیوان رو ورداشت وازش یه قلپ خورد و گذاشت زمین که نصرت ورش داشت و ازش خورد و گذاشت نزدیک خودش کامیار یه نگاه بهش کردو دوباره ورش داشت و یه قلپ دیگه ازش خورد و گذاشت وسط نصرت یه نگاه مهربون بهش کرد و خندید کامیارم بهش خندید انگار که دوتایی باا هم بازی می کردن یه بازی که از توش مهر و محبت و دوستی اومد بیرون
منم لیوانم رو ورداشتم و خوردم و تا گذاشتم زمین و میترا ورش داشت و اونم ازش خورد و گذاشت جلو خودش کامیار یه نگاه زیر چشمی به من کرد و ابروش رو انداخت بالا که یعنی دیگه ازش نخورم منم دست به لیوانم نزدم و یه لقمه دیگه ورداشتم و گذاشتم دهنم که نصرت گفت
-چه جوری می خوای زندگیمو گوش کنی ؟ تو میای اینجا یا من بیام پیش تو ؟
کامیار – هر جور که دوست داری
نصرت – بیای اینجا اذیت نمی شی ؟
کامیار – نه
نصرت – حالا یک یدوبار بیا اینجا که اینجا و ادماش رو بهتر بناسی بعدش یه جای دیگه با هم قرار میذاریم فقط حواست به این ادما باشه چیزی ازشون نگیر چه خوردنی چه کشیدی
بعد بشقابش رو هل داد جلوتر و کمی نشست عقب و گفت
-الهی شکر دودت می رسه ؟
کامیار بسته ی سیگارش رو گذاشت جلو نصرت که نصرت دو تا از توش در اورد و روشن کرد و یکی ش رو داد به کامیار و خودشم یه پک به سیگارش زدو گفت
-از کجاها دوست داری شروع کنم ؟
کامیار – از بچه گی دیگه
نصرت – خب پس گوش کن 9 ماهم بود ه به دنیا اومدم اما نامردا تاریخ تولدم رو از صفر شروع کردن 9 ماه رو این وسط مالوندن
کامیار- یعین 9 ماه خدمتت رپتو
نصرت – رپتو
کامیار- زرنگ نبودی من چشممو که تو این دنیا وا کردم گواهی 11 ماه خدمت دستم بود و ضمیمه پرونده کردم
چهارتایی خندیدیم که من حواسم پرت شد و لیوان نوشابه رو ورداشتم و خوردم یه ان چشمم افتاد به کامیار تازه فهمیدم چیکار کردم زیر چشمی یه نگاه به میترا کردم که دیدم یه لبخند رو لب شه دیگه کاری بود که شده بود و منم به روی خودم نیاوردم و از کنار سفره رفتم عقب که نصرت اومد جلو و با میترا کمک کردن و بشقابا و چنگال ها رو جمع کردن و بقه رو پیچیدن تو همون روزنامه و گذاشتن گوشه اتاق و نصرت اون چراغ فیتیله ای رو کشید جلو و روشن کرد و یه کتری سیاه و دود زده رو داد دست میترا که بره اب بیاره که یه مرتبه تو حیاط سرو صداشد اونم چه سرو صدایی من و کامیار فکر کردیم دعوا شده نصرت پرید پشت پنجره وسط سرو صدای ادما صدای عر عرم می اومد
نصرت – گوشت اوردن
کامیار- نذری یه
نصرت – اره اونم چه نذری بیاین تموشا کنین حتما به کارتون می اد
من و کامیار رفتیم پشت پنجره انقدر شیشه کثیف بود که درست چیزی معلوم نبود
نصرت – بریم بیرون دیدنیه
سه تایی کفشامونو پامون کردمی و رفتیم تو حیاط که چی دیدیم
سه چهار نفر داشتن یه الاغ بیچاره رو به زور می کشیدن طرف حوض الاغ بیچاره هی جفتک مینداخت و می خواست گازشون بگیره و اونام همچین کله و دست و پاشو گرفته بودن که زبون بسته نیم تونست تکون بخوره
کامیار- چار همچین می کنن زبون بسته رو
نصرت – نگاه کن می فهمی
تا اینو گفت که دیدیم دو سه نفر دگه م از تو اتاقا در اومدن و رفتن کمک اونای دیگه و الاغه ور بغل حوض زدن زمین و یه نفر از تو جیب ش یه کارد بزرگ در اورد و گلوی الاغ زبون بسته رو برید
من و کامیار مات واستاده بودیم و فقط نگاه می کردیم من اومدم برم جلو که نصرت مچ دستم رو گرفت و نگه م داشت
-چرا کشتنش دیوونه ن
نصرت – نه گشنه ن
-اخه گوشت الاغ
نصرت – اینا از گوشت گربه م نمی گذرن
بعد برگشت یه نگاه تو چشمای من کرد و گفت
-واسه شما سخته فهمیدنش اقا سامان اگه دو دفعه بیای اینجا خیلی چیزا دستگیرت می شه
کامیار – اول بوی گند می اد و بعدش ادم کثافت رو می بینه
اونایی کهاونجا بودن همه شون ریخته وبدن دور الاغه که هنوز جون داتش و دست و پا می زد و از سر و کول همدیگه بالا می رفتن و گاهگاهی یه نفر از زیر دست و پا خودشو به زور یم کشید بیرون و یه تیکه گوشتی رو که گیری شاومده بود می برد طرف اتاقش کامیار یه نگاهی به نصرت کرد و گفت
-اگه دیر نجنبی فقط دست و پاش می مونه ها
نصرت یه نگاه به مامها کرد و بعد سروش انداخت پایین و همونجورکه داشت می رفت طرف اتاقش اروم گفت
-سهم منو میذارن کنار
دیگه نتونستم خودمو نگه دارم و حالم بهم خورد خودمو رسوندم دم یه جا که اشغالاشونو ریخته وبدن داشت دل و روده م از حلقم یم اومد بیرون کامیار اومد و شروع کرد پشتم رو مالیدن و وقتی یه خرده حالم بهتر شد میترا با همون کتری چایی اب برامی اورد و ریخت رو دستم و منم صورتم رو شستم و کامیار یه دستمال داد بهم و به میترا گفت
-خیلی حساسه
میترا هیچی نگفت تا من از جام بلند شدم و یه نفس بلند کشیدم و گفتم
-اینجا کجاس اخه صد رحمت به جنگل
میترا – شماها نباید بیاین اینجا براتون خوب نیس
کامیار- چرا
میترا – اینجا روزی سه چهار تا مثل شما عملی می شن اینجا ضایع می شینا
کامیار- فعلا بریم تو اونایی م که اینجا معتاد می شن اصلا اومدن که معتاد بشن ما بریا کار دیگه ای می ائیم بریم تو
سه تایی رفتیم که تا نصرت چشمش به من افتاد گفت
-چی شده
میترا – حالش بهم خورد
نصرت – طبعش لطیفه عادت به این چیزا نداره یعنی همه مون یه وقتی اینطوری بودیم ادم کم کم به کارا و چیزا عادت می کنه
-ادم به خیلی چیزا عادت نمی کنه
نصرت – چرا برادر عادت میکنه همین خودمون اگه مثلا سال پنجاه و هفت پنجاه و هشت یه نفری می اومد و می گفت یه وقتی گوشت انقدر گرون می شه که بعضی از ادما که وسع شون نمی رسه بخرن گوشت الاغ می خورن باور می کردی نه
اما همین الان خودت با چشم خودت دیدی
کامیار رفت پشت پنجره و تو حیاط رو نگاه کرد و گفت
-الاغ بیچاره مرد اما یه عده شیک شون سیر شد
نصرت – این منطقه
کامیار- نه منطق نیس اما وجود داره حقیقته
دوباره بیرون رو نگاه کرد و گفت
-خون ش چی خونشم می خورن
برگشت به نصرت نگاه کرد نصرت خندید و گفت
-دیگه دراکولا که نیستن
کامیار- پس برای چی خون ش رو ریختن تو تشت
نصرت – واسه کار دیگه همه اسرار این جا رو می خوای یه شبه بفهمی
کامیار- هر جایی ش رو که نخواستی بگی نگو اما شرط مون یادت نره
نصرت – خون ش رو واسه تریاک می خوان
کامیار – واسه تریاک
نصرت – اره قاطی تریاک می کنن زغال رو که بچسبونی بهش جیلیز و ویلیزی می کنه که نگو همه رو بهت می گم یکی یکی
تو همین موقع یکی از پشت رد نصرت رو صدا کرد نصرتم بلند شد رفت بیرون و یه خرده بعد با یه تیکه گوشت حدود سه چهارکیلو تو یه روز نامه پیجیده شده بود برگشت و گتف
-اینم سهم ما
دوباره حالم داشت بد می دش که میترا با عصبانیت به نصرت گفت
-حالا مجبور بودی بیاریش تو اتاق میذاشتی پیش شون باشه تا بعد
نصرت – اگه قراره اینا پس فردا بخوان در مورد این جامعه نظر بدن باید جامعه رو درست بشناسن این الاغم جزو همین جامعه بود دیگه
اینو گفت و زد زیر خنده که کامیار شروع کرد به خندیدن و گفت
-الاغه جزء جامعه بود یا این جامعه جزء الاغاس
همه مون شروع کردیم به خندیدن که نصرت گفت
-چه می دونم والا گوشت ادم که نیاوردم این دم به ساعت حالش بهم می خوره اتفاقا گوشتش بد نیس حداقل تازه و سالمه مثل این گوشتای وارداتی نیس که هزار تا مرض داره و یه بی ناموس وارد می کنه و به خورد مردم بدبخت می ده بگیر بذرا اون گوشه بابا همین کالباسی که امشب خوردیم معلوم نبود توش چه گوشتی بود
میترا گوشت رو ازش گرفت که نصرت کتری اب رو گذاشت رو چراغ فتیله ای و گفت
-الان یه چایی بهتون می دم که حظ کنین
کامیار – چاییش چیه ؟ چین اول برگه چناره
نصرت خندیدو گفت
-بیا بشین چیز بد بهت نمی دم
چهار تایی رفتیم بغل چراغ فیتیله ای نشستیم که نصرت چهار تا دونه سیگار از تو بسته در اورد و روشن کرد و یکی یه دونه داد دست ما و گفت
-جامعه یعنی یه مشت ادم که با همدیگه یه جا زندگی می کنن در و دیوار که جامعه نیس ادماش جامعه اند حالا این ادما هر جوری که باشن جامعه شونم همونجوری شکل می گیره متمدن وحشی با سواد بی سواد
-اینا همه از فقر فرهنگی یه
نصرت – چی می گی اقا سامان فقر فرهنگی کدومه
-اگه ادما فرهنگ درست داشته باشن که سوقوط نمی کنن
خنده از رو لبش رفت و یه نگاه به من کرد و گفت
-شما فکر می کنین که اینا از نداشتن فرهنگ به این روز افتاده ان
-حتما
نصرت – من چی ؟ من چرا اینجام ؟ من چرا به این روز افتادم ؟
سرمو انداختم پایین و هیچی نگفتم
نصرت – تعارف نکن بگو
-شما خودت چی فکر می کنی ؟
نصرت – تو می دونی من بی سوادم ؟
-اختیار دارین
نصرت – نه جدی می گم
-چی بگم اخه ؟
نصرت – مرد حسابی رفیق من اخه چی به تو بگم ؟ منی که اینجا جلو روت نشستم لیسانس دارم شونزده سال تو این مملکت درس خوندم
من و کامیار یه نگاه به همدیگه کردیم که کامیار گفت
-جون من راست می گی ؟
نصرت – به جون تو اوناهاش برو وردار ببین تو چمدونه میترا وردش دار بیار اینا ببینن
برگشتیم به میترا نگاه کردیم که گفت
-لیسانس داره لیسانس شیمی
کامیار – تو لیسانس شیمی داری و اینجایی ؟
در کتری صدا کرد و نصرت با دست ورش داشت و انداخت رو زمین همونجور که داشت بسته ی چایی رو ورمیداشت گفت
-باز کتری رو پر کردی ؟ بابا نصفه اب کن همیشه دستم سوخت
با چند تا تیکه روزنامه دسته ی کتری رو گرفت و همونجور که توش فوت می کرد که بخارش دستش رو نسوزونه رفت طرف پنجره و وازش کرد و یه بسم الله گفت و نصفه اب کتری رو ریخت تو حیاط و پنجره رو بست و برگشت سر جاش نشست و کتری رو گاشت رو چراغ و یه خرده چایی ریخت توش و درش رو گذاشت و روش رو کرد به ما و گتف
-به چه دردم می خوره ؟ به چه دردم خورد مگه ؟ بیا فقط ازش باری عرق درست کردن و دوا درست کردن استفاده می کنیم
بعد خندید و گفت
-البته بی استفاده م نبوده ها کار مونو راه انداخته نشئه جات دوستان جور شده شدیم سر پرست لابراتوار تهیه ی مواد مخدر
کامیار – پس خدا رحم کرده لیسانس فیزیک نگرفتی و گرنه شده بودی سرپرست ازمایشگاه تست سلاح های هسته ای
من و میترا زدیم زیر خنده که نصرت گفت
-بخند اقا کامیار بخند خنده م داره خودت دانشجویی و می دونی پدر ادم در می اد تا وارد دانشگاه بشه و از ان ورش بیاد بیرون اونم سراسریش
کامیار – درس خون بودی ؟
نصرت – ای همچین
کامیار – خیلی دمل می خواد زندگی ت رو بدونم نه حالا که به خاطر تحقیق و این چیزا نه دیگه طوری شده که برای خودم خیلی مهمه
نصرت یه نگاهی به من و کامیار کردو بعد گفت
-می گم براتون سیر تا پیازش م می گم اما یه شرط داره
کامیار – چه شرطی ؟
نصرت – شرطش اینه که از این نگاها بهم نکنین حقیقت بهم بر می خوره
کامیار – کدوم نگاها ؟
نصرت – چون از هر دوتون خوشم یم اد رک بهتون می گم از نگاه اقا سامان گل
یه ان از خجالت سرخ شدم و زود گفتم
-معذرت می خوام اقا نصرت به خدا من اصلا متوجه نبودم باور کنین .........
نذاشت حرف بزنم و دولا شد و صورتم رو ماچ کرد و گفت
-نخواستم حالت رو بگیرم واله رفیقمی مهمونمی قدمت رو جفت تخم چشمام جونمم واسه ت فدا می کنم اما نگاهت یه جوریه مثل نگاه عاقل اندر سفینه مثل نگاه یه ادم به یه اشغال این ناراحتم یم کنه
کامیار یه مرتبه دستش رو گذاشت روی پای نصرت و گتف
-نصرت یه چیزی بگم ناراحت نمی شی ؟
نصرت – نه چون تو این چند ساعت اخلاقت دستم اومده اونجا که پول برام دادی اونجا که ابروم رو خریدی و رفتی رو صحنه زا اینا فهمیدم خیلی مردی از رو راستی ت تو نمایش و ر صحنه م فهمیدم که خیلی رک حرفت رو می زنی و هیچی به دل نداری پس هر چی می خوای بگو
کامیار – تو به یه ادم که اینطوری زندگی کنه چه جتوری نگاه می کنی ؟
نصرت – مثل یه اشغال اما شماها خودتونو نیگه دارین و اینجوری بهم نگاه نکنین می خوام اینو بگم
-به خدا نصرت خان اصلا یه همچین قصدی نداشتم یا خودم متوجه نبودم شاما شاما بدونین که انقدر حالی م هس که بفهمم یه لیسانس شیمی بیخودی گذرش به این جور جاها نمی افته
نصرت دستت درد نکنه
کامیار – اگه جایی اشتباهی چ=یزی داشتی م بهت نگیم ؟
نصرت – چرا بگین هر چند خودم همه رو می دونم
کامیار – اول بگو چند تا خواهر برادر بودین و پدر و مادرتون کجان ؟
نصرت – می خوای پدر منو امشب اب خاطراتم در بیاری ؟ باشه عیبی نداره انقدر مردی که این چیزا فداری یه تار موت بذار چهار تا چایی بریزم بعد
چند تا استکان از همون بغل ورداشت و توش چایی ریخت و با یه قندون پلاستیکی گذاشت جلو و خودش یکیش رو ورداشت و گفت
-بخورین چاییش مزخرف اما بهتر از این نمی تونم جور کنم
چایی مون رو ورداشتیم و شروع کردیم به خوردن خودش مثل برق چاییش رو خورد و پشت سرش سه چهار تا قرص گذاشت دهنش و قورت شون داد و یه سیگار دیگه از تو پاکت سیگار کامیار در اورد و روشن کرد و گفت
-ننه و بابا م که مردن خدا بیامرزدشون الان منم و یه خواهر
کامیار – همین یه خواهر و برادر بودین
نصرت – نه بابا چهار تا بودیم الان فقط دو تا مون موندیم
کامیار – اونای دیگه چی شدن ؟
نصرت – هشمت که مرد عزتم که بابام فروختش
تا اینو گفت من و کامیار یه مرتبه برگشتیم و به همدیگه نگاه کردیم حس از تن من رفت پس حقیقت داشت گندم خواهر نصرت بود درست پیداش کرده بودیم
اصلا متوجه نبودم که دارم فقط به کامیار نگاه می کنم که نصرت گفت
-تعجب کردین
کامیار – فروختش یعنی چی ؟
نصرت – اونو فروخت و خرج بقیه کرد
کامیار – به کی فروخت ؟
نصرت – به یه ادم پولدار یه اشنایی داشتیم برامون جورش کرد یعنی دور و وری ها هی می اومدن و در گوش بابام وز و وز می کردن که یکی از بچه هاتو اجاره بده
کامیار – مگه نوار ودیو که اجاره بدین ؟
نصرت زد زیر خنده و گفت
-تو طبقه ی ما ها این چیزا زیاده بچه ها رو اجاره می دن واسه گدایی دزدی خرید و فروش دوا ، اینورا و اون ور کردن دوا
-دوا همون مواد مخدر دیگه ؟
نصرت – ادیبانش اره
-یعنی بچه هاشونو اجاره می دن برای این جور کار ؟
نصرت – اگه بهم چپ چپ و اونجوری نگاه نمی کنی اره
کامیار – پدر تو هم همینکارو کرد ؟
نصرت – نه خدا بیامرز دلش نمی خواست بچه هاش الوده ی این جور کارا بشن برای همینم اینکارو نکرد اما از عهده ی خرجشونم بر نمی اومد
کامیار- خب
نصرت – هیچی دیگه یه اشنایی داشتیم که برای یه زن و شوهر پولداری که بچه دار نمی شدن دنبال یه بچه ی کوچیک می گشت بالاخره هم بابام رو راضی کرد که عزت رو بفروشه به اونا اونم بعد از یه مدت دیگه نتونست طاقت گشنگی ما رو بیاره و فروختش
-یعنی همین جوری بچه ش رو فروخت
نصرت- اول رفت خونه و زندگی شونو دید و وقتی مطمئن شد که عزت رو برای گدایی و این جور کارا نمی خوان فروخت بهشون می گفت یه خونه زندگی دارن عین بهشت خونه شون باغ بوده
کامیار- بعدش چی
نصرت- یکی دوبار سر زده رفت سراغ عزت که مثلا اگه جاش خوب نباشه برگردونتش اما دید جاش خوبه و مثل بچه ی شاه ازش نگه داری می کنن یعنی اینا رو وقتی بر می گشت به مادرم می گفت و ماهام می شنیدیم فقط دفعه اخر که رفته بوده بهش گفته بودن اگه دیگه بره سراغ بچه اونام پسش می دن گفتن که می خوایم بچه نفهمه که اونا پدر و مادر اصلی ش نیستن بابامم که خیالش از طرف عزت راحت می شه دیگه ول می کنه بیچاره همیشه می گفت خیالم از اون راحته داره تو پر قو بزرگ می شه می گفت بذار حداقل اون یکی گشنه نباشه
یه سیگار دیگه روشن کرد و گفت
-راست می گفت حالا که خودمم فکر می کنم می بینم که این جوری بهتر بود حداقل خیال منم الان راحته که عزت جاش الان حتما یه زندگی یه خوب داره خدا رو شکر اون روزی که فروختش خیلی گریه کردم دلم نمی خواست یکی ازمون کم بشه از بابام خیلی بدم اومد اما حالا می بینم که کار درست رو اون کرد
کامیار- نرفتی دنبالش بگردی
نصرت – نمی دونستم کجاست که یعنی بابام جاشو به هیچ کس نگفت فقط می گفت خیلی پولدارن خونه شون تو یه باغ خیلی بزرگه
منو و کامیار دوباره به هم دیگه نگاه کردیم که نصرت گفت
-بریزم یه چایی دیگه براتون
اینو گفت و بدون اینکه منتظر جواب بشه استکانامون رو پر کرد و دوباره چایی ش رو هورت کشید و انگار یه مرتبه متوجه کار زشتش شد و با خجالت و خنده گفت
-ادمیت م یادم رفته واله
من و کامیار بهش خندیدیم که گفت
-می دونین این جا یه کارایی رو باید مثل خود اینا انجام داد مثل چایی خوردن حتما باید چایی رو بریزی تو نعلبکی و هورت بکشی حتما باید موقع راه رفتن پاشنه کفشت رو بخوابونی حتما باید یه حرف می زنی یه فین بکنی و بعدش دماغت رو با دستت بگیری و بعدش دستت رو با دیوار پاک کنی یعنی بمالی به دیوار
میترا- اَ.........نصرت حالمون رو بهم زدی
نصرت- باید اینا رو بگم دیگه
کامیار- درسته این کارا تو این صنف نمایان گر تشخص و تسلط به حرفه س
همه مون زدیم زیر خنده که نصرت گفت
-بابا این چیزا رو که می گم بنویسین دیگه این چه جور تحقیقیه
کامیار- مگه کلاس شروع شده الان که تو زنگ تفریح بودیم
همه گی خندیدیم
نصرت- اره کلاس شروع شد جلسه مقدماتی
کامیار یه نگاه به من کرد و گفت
-کاغذ قلمت رو در بیارو بنویس دیباچه اصول اولیه
1-فین با دست در کنار کوچه با صدای فیل
2-مالیدن و زدودن مخاط بینی همراه با ات و اشغال به دیوار
اقا اجازه انگشت تو دماغ کردن مجازه یا خیر
زدیم زیرخنده
نصرت- باید همشه سرو وعضت اشفته باشه بوی بد بدی باید ناخن ت همیشه بلند باشه و زیرش یه من کبره بسته باشه باید همیشه گوشه ی چشمت قی خوابیده باشه باید از بوی عرق تنت نشه از بقلت رد شد باید پاهات بوی گند لش مرده بده باید گوشه ی لبت همیشه کف جمع شده باشه
کامیار- دستت درد نکنه اقا معلم با این دسر بعد از شام
همه گی زدیم زیر خنده که کامیار به من گفت
-بنویس ارایش و پیرایش ظاهری دو نقطه دقیقا مثل مرده ای که نشسته گذاشته باشنش تو قبر و یه ماه بعد نبشه قبر کرده و درش اورده باشن
بعد برگشت طرف نصرت و گفت
-نصرت جون این موجودی که می گی مال کدوم دوران از تاریخه
دوباره زدیم زیر خنده
نصرت – یه کسی که عملی شده دیگه جزو تاریخ نیس که
کامیار – ببخشین نصرت جون این موجود حرکت م می کنه ؟
نصرت – حرکت می کنه اونم چه حرکتی مثل مارمولک
کامیار – پس از تیله ی خزندگانم هس بی نظیره بنویس سامان به عموم مردم توسعه می شود چنان چه در معابر عمومی به چنین موجودی برخورد کردید حتما از ماسک استفاده نمایید و مراتب را به نزدیک ترین اداره ی برزن اطلاع دهدید
زدیم زیر خنده که میترا گفت
-اداره ی برزن چیه ؟
کامیار – سابق به شهرداری می گفتن اداره ی برزن
نصرت – شهرداری هم یه همچین موجودی رو قبول نمی کنه
-حالا چرا یه همچین قیافه ای رو برای خودشون درست می کنن
نصرت – غیر از این باشه سامان جون اینجا غریبه می شن مثل شماها الان همه ی این محل می دونن که دو تا جوون غریبه اومدن تو خونه ی من همه م دلشون می خواد بدونن شما ها کی هستین و واسه چی اومدین اینجا
-این چند نفری رو که بیرون دیدین یه همچین شکل و شمایلی نداشتن
نصرت – اونا رو هنوز نزده ن زمین هنوز خاک شون نکردن فعلا باهاشون کار دارن
-چه کاری ؟
نصرت – همه جور کار اینا سگ پاسبانن همه جور کاری م می کنن مواظب بچه هان که موقع جنس فروختن گیر نیفتن یا جنس رو هاپولی نکنن مواظب ن سرشو نو کلاه نذارن مواظب ن کسی بلایی سرشون نیاره
-مثلا بادی گاردن
نصرت – یه همچین چیزی مثل اب خوردنم ادم می کشن عین همون الاغه که دیدی اگه با شماهام کارین ندارن واسه اینه که با من اومدین اینجا وگرنه تا لان لخت تون کرده بودن
کامیار – تو چرا اینطوری نیستی ؟
نصرت – چه جوری ؟
کامیار – با همین مشخصات که گفتی ؟
نصرت – اخه کار من چیز دیگه س باید ترو تمیز باشم
تا کامیار اومد یه چیزی بگه که دوباره از تو حیاط سرو صدا بلند شد صدای چند تا دختر بود میترا زود به نصرت گفت
-برم بگم مهمون داری ؟
نصرت – نه بابا بذار بیان تو خودم که می خوام همه چیزو بهشون بگم بذار خودشونم ببینن
دست کرد و یه سیگار و رداشت و تا روشنش کرد در واشد و سه تا دختر جوون حدود بیست سال اومدن تو و تا چشم شون به من و کامیار افتاد همون جلو خشک شون زد
نصرت – بیاین تو غریبه نداریم
سه تایی سلام کردن و کفشاشونو در اوردن و اومدن تو یه گوشه نشستن و شروع کردن به من و کامیار نگاه کردن و در گوش همدیگه پچ پچ کدرن و سر تکون دادن سرشونو با حالت تاسف تکون می دادن طوری م اینارو می کردن که ماها متوجه بشیم که نصرت گفت
-خودتونو خسته نکنین اولا من اهل این کارا نیستم خودتونم ی دونی دوما کهاینا اونایی که شماها فکر می کنین نیستن ادم حسابی ن
بعد برگشت طرف کامیار و گفت
-اینا مسافرن مسافر اون ور اب
کامیار برگشت طرف شونو و در حالی که می خندید گفت
-اغر به خیر خانمای عزیز سفر به سلامتی عازمین ؟
یکی از دخترا گفت
-فعلا دبی تا بعدش چی پیش می بیاد و کجا بریم
کامیار – به به چه حسن تصادفی ؟ اتفاقا منم عازم دبی م فقط نیم دونم چرا به دلم افتاده بود و هی دست دست می کردم نگو قسمت این بوده که با شما خانمای محتمر اشنا بشم و چهار تایی بشیم همسفر همدیگه صالا از قدیم گفتن سفر می خوای بری با جمع بور حالا بلیط شما واسه کی هس
یکی دیگه از دخترا که می خندید گفت
-فردا عصر می تونین شمام بلیط گیر بیارین ؟
کامیار همونجور که داشت اینارو نگگاه می کرد و می خندید موبایلش رو از جیبش در اورد و گفت
-کار از این اسون تر تو زندگیم نکردم 5 دقیقه به من وقت بدین تا تو همون هواپیمای شما و تو همون ردیف و همون صندلی بغلی تون یه بلیط جور کنم اتفاقا چند وقتی بود که هر دفعه کفشامو از پام در می اوردم می دیدم یه لنگه ش سوار شده رو یه لنگه دیگه ش مونده بودم فکری که این جریان چه صورتی سداره رفتم پیش یه درویشی که صاحب کمالاته مسئله رو براش گفتم کهی ه بفال و تعقلی کرد و گفت یه سفر تو طالعت افتاده ازش پرسیدم درویش این سفر به چه ترتیبه ؟ گفت از جایی انتظارش رو نداری گفتم همسرفرم کیه ؟ گفت چند صاب جمال فرشته روی راستش من باور نکردم و این جریان یادم رفت رففت رفت تا الان الان که این اتفاق افتاده تنم لرزید به جون شما به جون خودم عرق شرم نشست رو این ستون مهره هام چرا ؟ به خاطر اینکه به گفته های این درویش صاحب نفس شک کردم بریم و ببرگردیم می رفم پابوسش و ازش عذر خواهی می کنم که چار دل به حرفاش ندادم
بعد برگشت طر ف من و گفت
-واقعا عجیب نیس سامان تو تعجب نکردی ؟
یه نگاه بهش کردمک و گفتم
-چرا واله منم خیلی تعجب کردم می شه ادرس این درویشی رو که انقدر پیشگویی ش دقیقه به منم بدی ؟
همونجوری که داشت شماره رو می گرفت و به دخترا نگاه می کرد گتف
-اگه عمری به دنیا بود و از این سفر به سلامت برگشتیم دست ترو هم می گیرم می برم پیشش ه یه دعایی تعویذی چیزی برات بده شاید اون بیماریت به مدد نفس این درویش علاج بشه اما شرطش اینه که شک تو کارش نکنی
یکی از دخترا که چشم از کامیار ورنمی داشت گتف
-ماها رو هم پیش این درویش می برین ؟
کامیار – چرا نمی برم ؟ می برم فقط بریم سفر و برگردیم بعدا دبی این کف دست من
کف دستش رو نشون دخترا داد و گفت
-وجب به وجب این خاک رو می شناسم عرب و عجم کارمندو کاسب همه شون باهام سلام و علیک دارن اون فروشگاه دی تو دی که با صاحابش سری از هم سوائیم اصلا بذارین پامون برسه اونجا خودتون می فهمین چی می گم یه هتل می برم تون مفت مفت هشت ستاره یه طرف اب یه طرف سبزه یه طرف تمدن یه طرف طبیعت ببینین فقط دعا کنین این تلفن وامونده جواب بده همین دیگه همه چی تمومه اصلا شماها چرا خودتوهن همینطوری سر خود راه افتادین برین سفر ؟ تور و کاروان به این خوبی در اختیارتونه اون وقت خودتون بلند شدین تلک تلک برین سفر ؟ من سالها حمله دار بودم تو این کاروانا و تورا یعنی شماها گناه ندارین گناه از من و امثال ماهاس که نمی اوئیم یه شعبه اینجاها بزنیم اصلا اقا نصرت همین اتاق بغلی رو بگیر واسه ما می خوام یه دفتر بزنم اینجا اِ......... این وامونده چرا جواب نمی ده
بعدش تلفن رو گرفت طرف منو گفت
-بگیر سامان تا من با این خانما برنامه ی سفر رو جور می کنیم تو این شماره رو هی بگیر تا جواب بده
یه چپ چپ بهش نگاه کردم که روش رو کرد طرف دخترا و گتف
-وسایل چی ورداشتین ؟ زیاد چمدونا رو سنگین نکنین آ اونجا انقدر چیز میز هس بخریم که نگو خدا کنه فقط یکی از این کنسر تای خواننده هام مصادف بشه با این سفر مقدر می گن قسمت کسی رو کس دیگه نمی تونه بخوره ها ببینین باید بچرخه و بچرخه و ما بیائیم اینجا و شماهام بیائین اینجا و همگی با هم مشرف بشیم دبی
این دخترا و میترا و نصرت دیگه مرده بودن از خنده که کامیار به من گفت
-چرا شماره رو نیم گیری ؟
نصرت دستش رو گذاشت رو رو پای کامیار و گفت
-اینا از دبی دیگه بر نیم گردن ایران
کامیار – چه اشکالی داره ؟ اینا رو میذارم اونجا خودم سالی یکی دوبار بهشون سر می زنم فقط خیالم از بابت شون راحت باشه که جاماشون خوب و مرتبه و کم و کسری ندارن خودم سه چهار روزه بر می گردم دیگه امروز روز این فرا که سفر نیس دبی رفتن و اومدن شده مثل از اینجا بری تجریش و برگردی تازه از اینم اسون تره بگیر اون شماره رو دیگه
نصرت با خنده یه اشاره به دخترا کرد که اونام با دلخوری و ناجاری از جاشون بلند شدن و نصرت بهشون گفت
-فردا تو فرودگاه بلیط و پاسپورتاتون رو بهتون می دن اونجام که رسیدین می دونین که سراغ کی برین ؟
کامیار – یعنی چی ؟ وقتی من اینجا هستم توچرا این طفل معصوما رو می سپری دست یه ادم غریبه ؟
-کامیار یه دقیقه اوم می شینی یا نه ؟
کامیار – بذار ببینم چه خاکی دارم تو سمر می کنم
بعد برگشت طرف نصرت و گفت
-ببین نصرت جون اگه ما نخوائیم در مورد تو تحقیق کنیم جاش یه سفر بریم دبی باید کی رو ببینیم ؟
نصرت – حالا تو یه خرده صبر کن تا بهت بگم
کامیار – برادر من این سفر برای من مقدر شده با تقدیر که نمی شه جنگ کرد
بعد برگشت طرف دخترا و گفت
-خانما شما یه دقیقه بشینین تا من بگم چکار باید بکنیم
دخترا که همه ش می خندیدن تا یه ان اومدن بشینن که نصرت به میترا اشاره کرد و میترام شد و دخترا ور ورداشت و رفت بیرون کامیار که اینو دید به نصرت یه نگاه کرد و گفت
-این بود حرمت نون و نمک
نصرت – اخه تو گوش کن ببین چی می گم بعد اینا ور فروختیم به دبی
کامیار- چند فروختی شون خب می فروختی به من
بعد یه نگاه به نصرت کرد و گفت
-مگه ادمم می فروشن
بعد یه لحظه مکث کرد و گفت
-ای دل غافل پس کار تو همین بود که می گفتی
نصرت ساکت شد و هیچی نگفت
کامیار- نصرت دخترامونو می بری میفروشی به این عربا این همه از مون زن و دختر به اسارت بردن بس نبود که الانم باید ببرن خاک تو سر ما کنن که انقدر خاک تو سر شدیم
نصرت یه سیگار روشن کرد و گفت
-من نکنم یا خودشون می رن و بیشرت بیچاره می شن یا یکی دیگه اینکارو می کنه بعدشم خودشون دل شون می خواد
کامیار- یعین خودشون با پای خودشون می ان اینجا و می گن ما رو بفروش به عربا
نصرت – نه اینجوری نه ببین همه چیزو که نمی شه یه مرتبه فهمید
کامیار- تا حالا نفت و گاز و پسته و خرما و خشکبار و سنگ و عتیقه جات و فرش و صنایع دستی و هندونه و طالبی و پرتقال و بیسکوئیت و ده تا چیز دیگه مونو بار می زدن و به اسم صادرات می بردن از مملکت بیرون حالا نوبت دخترامون شده می گم یه پیشنهاد بدیم که تو کتابای جغرافی زن و دخترم به صادرات مون اضافه کنن که بچه ها بفهمن چقدر در امد حاصل از صادرات زیاد شده
اینو گفت و یه سیگار ورداشت و روشن کرد تا حالا انقدر کامیار ور ناراحت ندیده بودم نصرت یه نگاهی به کامیار کرد و گفت
-حالا تو چار انقدر ناراحت شدی
کامیار- می دونی اینکار یعین چی یعنی فروختن ناموس این کار با فروختن خاک وطن فرقی نداره اونم ناموس فروشی یه اینم ناموس فروشی یه
نصرت سرشو انداخت پائین که کامیار سیگارش رو خاموش کرد و از جاش بلند شد
نصرت – کجا
کامیار- حالم بد شد اقا نصرت واله ما این چند وقته خیلی چیزا رو دیدیم و گریه کردیم همه شم می گفتیم که زا این بدتر دیگه نمی شه اما روز به روز چیزای بد تر و بد تر داریم می بینیم
اینو گفت و رفت طرف کاپشن ش و ورش داشت و به منم یه اشاره کرد که منم بلند شدم و کاپشنم رو ورداشتم و رفتم طرف کفشم که میترا اومد تو و تا دید ماها داریم یم ریم با تعجب گفت
-کجا
کامیار – فعلا دیگه زحمت رو کم می کنیم با اجازه
اینو گفت و رفت بیرون که میترا به من گفت
-چه جوری باهاتون تماس بگیرم یعنی بگیریم
رو یه تیکه کاغذ شماره موبایلمو نوشتم و دادم بهش و برگشتم که از نصرت خداحافظی کنم که دیدم داره با دستش اشک هاشو پاک می کنه
بی خداحافظی از اتاق اومدم بیرون و میترام دنبالم اومد
تو حیاط دیگه از الاغه خبری نبود یعین دیگه چیزی ازش نمونده بود این دفعه بدون اون شوک اولیه به حیاط و این خونه نگاه کردم شاید بیست تا اتاق دور و ور حیاط بود یکی دو تا پله می خورد می رفت بالا و یکی سه تا پله می خورد و می رفت پایین بعضی هاشون که اصلا در نداشتن و جلوشون پرده زده بودن جلو هر کدومم یه نفر یا دو نفر نشسته بودن وهر کدوم یه چراغ فیتیله ای یا یه ار پیک نیک جلوشون بود ویه چیزی مثل قابلمه اما سیاه و سوخته جلوشون بود بوی گند تریاک تموم فضا رو ورداشته بود پیرزن پیرمرد جوون بچه هر کدوم مشغول بودن ویه چیزی تو این قابلمه ها ریخته بودن و داشتن گرم ش می کردن
داشتم به این چیزا نگاه می کردم که میترا گفت
-چی شده سامان خان ؟
برگشتم و تو صورتش نگاه کردم تو نور مهتابی صورتش خیلی قشنگ شده بود چشماش با اون مژه های بلند یه حالت قشنگی به صورتش می داد موهای کوتا ه ش که همینجوری شونه شده بود پر از چین و تا ب قشنگ و طبیعی بود دماغ کوچیک و ظریفی داشت قدش م فقط چند سانتیمتر از من کوتاهتر بود که می شد گفت بین دخترا بلند قده بر عکس لحظه اول که تو رو پوش دیده بودمش چاق که نبود هیچی خیلی اندام متناسبی م داشت
میترا – حواست به من نیس ؟
-چرا چرا یه خرده کامیار ناراحت شد
میترا – چرا ؟
-وقتی فهمید اون دختر خانما رو فروختن به عربا ناراحت شد
تا اینو گفتم سروشو انداخت پایین و یه لحظه بعد گفت
-قراره منم همین کارو بکنم
فقط نگاهش کردم که کامیار از اون ور حیاط صدام کرد و منم راه افتادم طرفش که میترا گفت
-چه جوری می خواین برین ؟
-نمی دونم یه کاریش می کنیم دیگه
تارسیدیم به کامیار به میترا گفتم
-کامیار خان این وقت شب صلاح نیست همینجوری پیاده برین
کامیار – یعنی چی ؟ یعنی می دزدن مون و میفروشن مون به عربا ؟
میترا – اجازه بدین این همسایه روبروئی مونو صدا کنم تاکسی داره
کامیار هیچی نگفت و یسه تایی از خونه رفتیم تو کوچه و میترا رفت اون ور کوچه و در یه خونه رو زد و منتظر شد تا یک دررو وا کنه که کامیار گفت
-دختر قشنگی یه ها
کامیار – کی میترا ببینم ؟
یه نگاهی به میترا کرد و بعد برگشت طرف من و گفت
-زیادم قشنگ نیس
-چرا بد نیس
کامیار – اِ ....... ببینم
دوباره برگشت طرف میترا و یه نگاه دیگه بهش کرد و گفت
-همچین خوشگل خوشگلم نیس
-چرا خوشگله حواست بهش نبوده
کامیار – اِ .......ببینم
دوباره یه نگاه به میترا که جلو همون در واستاده بود کرد و فگت
-خوشگله اما خوشگل معمولی
-اخه بخودش نرسدیه ساده ی ساده س
کامیار – اِ ............. ببینم
دوباره یه نگاه کرد و گفت
-خب اره اما خوش تیپ نیس
-خب با این لباس معلومه که یه دختر خوش تیپ نمی شه اگه یه لباس حسابی و شیک تن ش کنه خوش تیپ م یم شه
کامیار – اِ ..............ببینم
دوباره یه نگاه کرد و گفت
-خب راست می گی اما کلا یه جوریه
-برای اینه که اینجا و اینطوری دیدش اگه مثلا تو جردن تدیده بودیش این حرفو نیم زدی
کامیار – اِ ......... ببینم
دوباره یه نگاه به میترا کرد و گفت
-راست می گی آ چه دی باز و وسیعی تو پیدا کردی
-من تو صورتش نگاه کردم دختر قشنگی یه
-کامیار – اِ ...........ببینم
-اِ .............زهر مار و ببینم مگه کوری ؟
کامیار – نه بابا حالم سر جاش نیس
-گفت قراره که اونم بفروشن به اون ور اب
کامیار – اَه ....... نمی شه هی یادم نندازی ؟
تو همین موقع یه مرد اومد دم در و میترا باهاش حرف زد و یارو از خونه اومد بیرون ور فت سوار یه تاکسی که اون طرف تر بود شد و روشنش کرد و دنده عقب اومد طرف ما میترام اومد طرف ما و گفت
-بایداله خان برین مطمئنه
کامیار یه نگاه بهش کرد وسوار میاشین شد و نشست بغل راننده و منم یه نگاه بهش کردم و گفتم
-ممنون
میترا – کاری نکردم
-همین که به فکر ما بودی خیلی یه لطف کردی
میترا – بازم یم ایین اینجا یا تئاتر ؟
-نیم دونم شاید فعلا خداحافظ
تا اومدم سوار ماشن بشم بازوم رو گرفت و گفت
-بهت زنگ بزنم ؟
دوباره تو صورتش نگاه کردم تنها عیبی که ت صورتش بود پوست تیره شو بود هم پوست صورتش و هم لبش
-بزن
وقتی اینو بهش گفتم یه مرتبه یه برق نشست تو چشماش
در ماشین رو وا کردم و سوار شدم که سرشو از پنجره ی طرف کامیار کمی نارود تو و به راننده گفت
-یداله خان این دو تا رو دست شما سپردم ا سالم برسونین شون ........