-قراره به این پسره اظهار عشق کنی
کامیار – بذار ببینم بازار طلا امروز چه جوری یه
بعد به پسره گفت
-طلا رو گرمی چند ورمیداری ؟
پسره – طلا چه ارزشی دارد ؟ جان من فدای شما باد
کامیار – اینا که تعارفه طلا رو چند ورمیداری ؟
نصرت اروم زد تو پهلوی کامیار و گفت
-بابا قراره مثلا تو عاشق دلخسته ی این پسره بشی
کامیار – این پسره که اه نداره با ناله سودا کنه من اگرم قراره عاشق شم عاشق صاحاب مغازه می شم نه شاگردش
نصرت – بابا لج نکن سناریو اینطوری یه
کامیار – چه لجی دارم بکنم ؟ کی گفته من انقدر خلم که صاحاب مغازه رو ول کنم بچسبم به شاگردش من ت زندگیم تا حالا از این خریت ا نکردم
حالا این دو تا دارن اینارو به همدیگه می گن و ما و مردمم دارمی از خنده غش می کنیم
پسر که دید کامیار داره این چیزا رو می گه مثلا اومد کار رو درست کنه و گفت
-ای بانوی زیبا ای زیباترین حیف نیس که عشق و مهر و محبت را به بهایی اندک بفروشیم ؟
کامیار – اولا بهایی اندک نیس و کل شیش دنگ این مغازه رو باید اربابت بندازه پشت قباله م ثانیا بد بخت برو فکر نون باش که خربزه ابه پس فردا که تو اولین اجاره خونه موند تازه می فهمی عشق رو باید به چه بهایی فروخت که ضرر توش نباشه حرف بیخودی نزن و بپر اون پیرمرده رو که صاحاب مغازه س صا ن بیاد جلو
پیرمرد رجب خان بود که ته مغازه شر شو انداخته بود پائین و می خندید تا کامیار اینو گفت زود اومد جلو و اروم بهش گفت
-ترو خدا عاشق این بشو ابرومون رفت جلو مردم
کامیار – واسه من فرق نداره عاشق کی بشم اگه پول شو تو می دی من عاشق این پسره بشم عشق بی مایه فطیره این روزا
مردم شروع کردن بارش کف زدن که برگشت طرف مردم و گفت
-شما بگین کدوم تون دختر به ادم اس و پاس می دین ؟
مردم سوتی می زدن براش که نگو کامیار دست نصرت رو گرفت و گفت
-بیا برمی یه مغازه ی دیگه اینجا معامله مون نمی شه
نصرت – جون مادرت ابرومونو نبر عاشق همین بشو بره پی کارش
کامیار یه خرده مکث کرد و بعد برگشت طرف پسره و گفت
-حالا ت چند سال ت هس ؟
پسره – هجده بهار از عمر خود پشت سر گذاشته ام
کامیار یه نگاهی بهش کرد و گفت
-تابستون و پائیزش رو حساب نیم کنی ؟ مرد حسابی تو هیچی هیچی نه ده سال از من بزرگتر نشون می دی حالا هجده بهار را پشت سر گذاشته ای ؟
دوباهر مردم زدن زیر خنده
مردکه خودشم خنده ش گرفته وبد اروم به کامیار گفت
-جون من سر به سرم نذار بذار کارمونو بکینم و از نون خوردن یفتیم
کامیار – حالا نشت مشت چی داری ؟
پسره – هیچ بانوی من دستم خالی اما دمل پر از عشق است اگر شما عشق مرا بپذیرید ثروتمند ترین مرد جهان خوام شد
کامیار – پس چشمت دنبال پول منه ؟بفرما
اینو گفت و شصت ش رو به پسره نشون داد دیگه این مردم داشتن از خنده خودشونو خراب می کردن ماها که رو صحنه جلو خودمونو ول داده بودیم و قاه قاه می خندیدیم
پسره بد بخت سرخ و سفید شد و گفت
-ولی بانوی زیبا من بی نیاز از هر چیزی هستم و فقط خواهان عشق شمایم
کامیار – پسر خره بذار من زن این ارباب بشم بعدا یه جوری با تو کنار می ام
نصرت اروم به کامیار گفت
-بابا جون مادرت عاشق این بشو بره پی کاراش الان پرده ی دوم تموم می شه ها
کامیار – بابا منکه یه بار بیشتر نمی تونم شوهر کنم بذار حداقل زن یه ادم پولدار بشم که یه کنسرت دبی مارو ببره این پسره که با این سرو وضعش یه سینما تو لاله زار نمی تونه بره
دوباره مردم زدن زیر خنده دیدم نخیر این ول کن نیس اگه چیزی بهش نگم امکان نداره عاشق این پسره بشه من مثلا بادی گارد دختر پادشاه بودم یه خرده رفتم جلو تر و اروم در گوشش گفتم
-کامیار ول می کنی یا نه
کامیاریه نگاهی به من کرد و بلند گفت
-به جون تو اگه زن این بشم بیچاره می شم ا ارزوی یه خردی از دی تو دی به دلم می مونه ها
دوباره مردم زدن زیر خنده یه چپ چپ بهش نگاه کردم که گفت
-باشه جهنم بذار منم سیاه بخت بشم
بعد به پسره گفت
-شماره ی اون موبایل وامونده ات رو بده شب از تو قصر یه زنگ بهت می زنم
پسره – موبایل چیست
کامیار- همون که الان هر عمله بنایی یه دونه دست شه اونم نداری بدبخت
دیگه نمی تونم بگم مردم چیکار داشتن می کردن از خنده فقط از تو سالن صدای خنده می اومد اونم چه خنده هایی
کامیار- این جا بازار طلا فروشان یا گداخونه ای سیاه برزنگی ما را کجا اورده ای این دیگر چه شهری ست
نصرت – سرور من اینجا قندهار است بزرگترین و اباد ترین شهر جهان
کامیار- اری قندهار است اما در زمان ملا محمد عمر ویترین تمام طلافروشان که خالی ست
نصرت – چنین نفرمائید بانوی من
کامیار- چنین می فرمایم پدرت را هم د رمی اورم این پسره عین جوونای شهر خودمونه که در واقع می شود گفت که علاف است
دوباره مردم زدن زیر خنده اروم بهش گفتم
-کامیار اگه لوس بازی رو تمومش نکنی این نیزه و سپر رو می اندازم زمین و از صحنه می رم بیرون
کامیار- باشه اما فقط به خاطر تو به این پسره جواب مثبت می دم
بعد برگشت طرف پسره و گفت
-آه ای جوان رعنا و برازنده من از نخوست شیفته ی تو گشته بودم اما می خواستم تو را بیازمایم که علم بهتر است یا ثروت
یه دفعه همه ی تماشا چی ها با هم داد زدن ثروت ثروت ثروت
کامیاربرگشت طرف شون و گفت
-اری چنین است علم در خدمت ثروت است این ها همه شر و ور است که ما می گوییم و فقط به درد کتاب های مدرسه و زنگ انشا می خورد
مردم شروع کردن بازم براش دست زدن تو همین موقع یارو عربه اومد تو صحنه و تا رسید به کامیار گفت
-السلام علیک یا بنت السلطان شما چرا برای خرید زر و گوهر و جواهر به خود زحمت داده و به بازار امده اید دستور می دادید تا تمام زر و گوهر بغداد را به پای شما می ریختم
کامیاریه نگاهی به عربه کرد و بعد برگشت طرف من و گفت
-این پدر سوخته داره منو وسوسه می کنه بذار زن این بشم
یه چپ چپ دیگه بهش نگاه کردم که برگشت طرف عربه و گفت
-من هیچ گاه عشق را به زر و گوهر نمی فروشم ای عرب شیر شتر خور
عربه – ولی بانوی من از وصلت ما دو کشور با یکدیگر متحد خواهند شد و علیه دشمن خواهند ایستاد من در بغداد کاخی زیبا برای شما اراسته ام
کامیار – تو مال عراقی ؟ پدر سوخته تا چند وقت پیش از دست موشک ها و راکت های تو طویله های شمال به قیمت قص های زرین اجاره داده می شد حالا که قراره بمب بارونت کنن دست اتحاد به ما خواهی داد ؟ برو سگ که ما خر نمی شیم
تا اینو گفت مردم از جاشون بلند شدن کف می زدن سوت می کشیدن هلهله می کردن اصلا باورم نمی ش که این مردم انقدر به هیجان بیان مدیر تئاتر که این دید بد بخت از ترسش پرده رو انداخت تا پرده افتاد ما ها با دل راحت شروع کردمی به خندیدن ماها اینطرف می خندیدیم و مردم اون طرف پرده این کور شده که فقط واستاده بود و ماها رو نگاه می کرد انگار نه انگار که ولوله انداخته بین مردم
رجب خان اومد بغلش کرد و گفت
-واقعا شیر مادرت حلالت باشه
کامیار – خیلی ممنون اما من با شیر خشک بزرگ شدم دست گاوه درد نکنه
یه مرتبه با دستش زد رو پاش و گفت
-دیدی بازم اون جمله ها رو نگفتم ای دل غافل از بس که رو صحنه هول می شم یادم می ره اونا رو بگم چی بود اونا ؟ بلیت به جانم .........دیگه چی بود ؟
ماها دوباره زدیم زیر خنده که در صحنه واشد و اون دختره و پسره در حالیکه از خنده اشک از چشماشون می اومد اومدن تو و تا رسیدن دختره به کامیار گفت
-واقعا عالی بود باید بگم تا حالا یه همچین هنر پیشه ای ندیده بودم
کامیار – خیلی ممنون اما بیا خانم جون این کلاه گیس رو بگیر و پرده ی خر رو خودت بازی کن
رجب خان – باز شروع کردی ؟
کامیار – بابا من خراب می کنم آ من دو تا جمله رو هنوز نتونستم بگم اخه
رجب خان – تو انقدر قشنگ بازی کردی که دیگه اون جمله ها رو لازم نداریم
کامیار – نه من می خوام نونی که می خوردم حلال باشه می ترسم تو پرده ی اخرم اینا یادم بره بگم خب عیبی نداره اخر شب صد تومن بابات این سه تا جمله از مزدم کم کن
تو همین موقع ارگیست اومد جلو و گفت
-خوب زدم ؟
کامیار – عالی بو دستت درد نکنه چی بود اون هزار و یک شب ؟ مال ادمای تنبل بی عرضه
پسره خندید و گفت
-تنبل بیعرضه برای چی ؟
کامیار – ادمی که هزار و یک شب ساکت بشینه و قصه گوش بده و به قصه گو کاری نداشته باشه هم تنبله هم بیعرضه
همه زدیم زیر خنده و رفتیم اتاق پشت صحنه که دیدیم مدیر تئاتر برامون ماء الشعیر فرستاده بالا گلوی من یکی که شده بود عین چوب کبریت تو اون گرمای پشت صحنه ماء الشعیر خنک چه مزه ای بهمون داد
خلاصه پرده ی سوم اجرا شد و انقدر مردم خندیده بودن و اشک از چشماشون اومده بود که همه یکی یه دستمال دست شون بود
بالاخره کارمون که تموم شد و نصرت حساب کتاباش رو با رجب خان کرد و دست دختره رو که اسمش میترا بود گرفت و به ما گفت بریم چهار تایی از تئاتر اومدیم بیرون و دم در بهمون گفت دنبالم بیاین ماهام دنبالش رفتیم تو یه خیابون فرعی که رفت و امد توش کم بود نصرت رفت یه گوشه پیاده رو واستاد و یه نگاهی به ماها کرد و گفت
-من هنوز اسم شماها رو نمی دونم
کامیار – من کامیارم این سامان
نصرت – دستجفت تون درد نکنه امشب خدا شماها رو از ور هوا برای من فرستاد اما حساب حسابه کاکا برادر پونزده هزار تومن اونجا بهم قرض دادین بازی م که کردین من اینجا شبی سه تومن می گیرم بازی می کنم این میترام شبی یک و نیم حالا بگو پنج تومن مک بیست تومن بهتون بدهکارم
کامیار – فعلا حرفش رو نزن تا بعد
نصرت یه چیزی اروم در گوش میترا گفت که اونم سرشو تکون داد و بعد برگشت طرف کامیار و گفت
-یه چیزی می خوام بگم ناراحت نمی شین ؟
کامیار – نه بگ
نصرت – بیاین این ور
دست من و کامیار رو گرفت یه خرده برد اون طرف تر و گفت
-ببین من این بیست تومن رو حالا حالا ها نمی تونم بهتون پس بدم
کامیار – ماهام ازت پول نخواستیم که
نصرت – نه اینطوری که نمی شه
کامیار – خب پس چیکار کنیم ؟
نصرت – اینو ور دارین امشب ببرینش حساب به حساب در
کامیار داشت نگاهش می کرد من اصلا متوجه نشدم چی می گه ازش پرسیدم
-چی رو ورداریم ببریم ؟
کامیار یهنگاه به من کرد که تازه متوجه ی منظور نصرت شدم یه مرتبه خون ریخت تو صورتم کامیار بهش گفت
-مگه اینکاره س
نصرت سر شو تکون داد و گفت
-زندگی یه دیگه
کامیار – تو اسم اینو می ذاری زندگی این زندگی سگ هم نیس
نصرت سرش رو انداخت پائین و یه خرده مکس کرد که کامیار گفت
-اون پول حلالت باشه اما محبت رو اینجوری جواب نمی دن
نصرت اروم سرش رو بلند کرد و یه نگاه به من و کامیار کرد و بعد گفت
-یعنی دیگه ازم پول نمی خواین
کامیار- گفتم که حلال
یه مرتبه یه قطره اشک از گوشه چشمش اومد پائین که با استینش پاک کرد و گفت
-شماها دیگه چه جورشین
کامیار- ماها نذری کار برات نکردیم اما پول و از این چیزا نمی خوایم
نصرت- پس چی
کامیار- بعدا بهت می گیم
نصرت – هر چی بخواین مضایقه نمی کنم ازتون
کامیار- مرد و مردونه
نصرت- مردو مردونه اصلا بیاین بریم خونه ی ما خونه که چه عرض کنم یه دونه اتاقه بیاین امشب رو فقیرونه بگذرونین شام که نخوردین کالباس مالباس می گیرم دور هم می خوریم
من و کامیار یه نگاه به همدیگه کردیم که کامیار گفت
-باشه بریم
اروم به کامیار گفتم
-ماشین رو چیکار کنیم با ماشین خودمون بریم
کامیار- نه بذاریم همین جا باشه اینا نباید بفهمن که وضع ما خوبه با هر چی اونا رفتن می ریم
نصرت داشت با دختره حرف می زد انگار بهش گفت که ما قبول نکردیم دختره سرش رو انداخته بود پایین و هیچی نمی گفت وقتی حرفش تموم شد اومد جلو و گفت
-شماها همین جا واستین تا من از این موسیو خرید بکنم و بیام
اینو گفت و رفت طرف یه اغذیه فروشی موندیم منو و کامیار و دختره که پشتشو به ما کرده بود و داشت تو خیابون رو نگاه می کرد کامیار رفت طرفش و گفت
-اسم من کامیاره اینم پسر عموم سامانه
دختره برگشت اما هنوز داشت یه طرف دیگه رو نگاه می کرد انگار خجالت می کشید تو صورت ما نگاه کنه فقط گفت
-اسم تون رو فهمیدم منم اسمم میتراس
کامیار – هر شب این جا بازی می کنی
میترا- اره
کامیار- شبی هزار و پونصد که ماهش می کنه چهل و پنج تومن پولی نمی شه که
میترا- جمعه ها دو سانس داریم
کامیار- بازم چیزی نمی شه که
میترا – بالاخره یه کارش می کنیم کمتر می خوریم شماها چیکار می کنین ؟
کامیار – درس می خونیم
میترا – دانشجوئین ؟ چه رشته ای ؟
کامیار – داریم جامعه ی دور و ورمون ر میشناسیم
میترا – اهان جامعه شناسی ؟
کامیار – یه همچین چیزی
یه خرده ساکت شدیم هنوز داشت یه طرف دیگه رو نگاه می کرد که کامیار گفت
-زندگی بهت سخت گرفته اره ؟
یه مرتبه عصبانیشد و برگشت تو صورت من و کامیار نگاه کرد و گفت
-شماها که فهمیدین چه کار دیگه ای می کنم دیگه چرا می پرسین ؟
کامیار – اگه این کار رو می کنی اون کارت چیه ؟ اگه اون کار رو می کنی این کارت چیه ؟
میترا – با پنجاه هزار تومن می شه تو این مملکت زندگی کرد ؟ تازه اومدی تو این شهر ؟
کامیار – نه تازه نیومدم اما .......
بقیه ی حرفش رو خورد که میترا گفت
-اما چی ؟
کامیار – اما خبر نداشتم تو تاریکیای این شهر چه خبره
میترا یه لحظه به من و کامیار نگاه کرد و کمی اروم شد و گفت
-کم و کسری زندگیم رو جور می کنم هر وقت کم می ارم مجبورم با یکی بم می فهمین که ؟
من سرمو انداختم پائین که دوباره عصبانی شد و گفت
-سامان خان ترو خدا برای من ادای ادمای عابد زاهد رو در نیارین که حالم بهم می خوره چیه ؟ ماها نجسیم ؟ کافریم ؟ باید سنگسار بشیم ؟ بهتون نمی اد که شماهام همچین طیب و طاهر باشین
توچشماش نیگاه کردم و گفتم
-نه شما نباید سنگسار بشین ماها باید سنگسار بشیم که چشممون رو رو خیلی چیزا بستیم ماها خیلی به شما ها بدهکاریم
یه مرتبه اشک تو چشماش جمع شد چیزی نمونده بود که بزنه زیر گریه یعنی اگه نصرت نرسیده بود حتما گریه می کرد صدای نصرت که از پشتمون اومد روشو کرد اون طرف
نصرت – بریم همه چی گرفتم بریم با اتوبوس بریم
کامیار- اتوبوس حالا کجا بود
نصرت – نه می اد یه خرده واستیم می اد کار هرشبه مونه
کامیار- امشب رو بیاین با یه اژانسی چیزی بریم
نصرت- می دونی پولش چقدر می شه
کامیار- یه شب هزار شب نمی شه مهمون ما اینو گفت و جلوی یه پیکان رو گرفت و چهارتایی سوار شدیم راننده پرسید کجا که نصرت گفت
-...........شهر
تا اینو گفت راننده هه ترمز دستی رو کشید و گفت
-اقا جون پیاده شین
کامیار- چرا
راننده – من اصلا امشب دیگه کار نمی کنم
کامیار- اخه برای چی
راننده – برادر من می دونی این جا که می گی کجاست
کامیار- خب
راننده – من برم و برگردم شده صبح
کامیار- خب شما پولت رو بگیر
راننده – چهار تومن می دی
کامیار- می دم بابا حرکت کن
راننده ترمز دستی رو خوابوند و حرکت کرد و گفت
-ببخشین واله اخر شبه و مام خسته ایم از اینجا تا اونجا که یه مسافرت راه به دل نگیرین ترو خدا
کامیار – شمام حق دارین اقا راه طولانیه
راننده – اصلا مهمون خودم باشین
کامیار بهش خندید که اونم شروع کرد خندیدن و گفت
-حالا یه چیزی بگم بخندین به یه یارو که همشهری خودمم بوده می گن اگه دنیارو بهت بدن چی کار می کنی یارو یه فکری می کنه و می گه هیچی می فروشمش و می رم خارج زندگی می کنم
ماهام زدیم زیر خنده همچین جوک رو با لحجه تعریف می کرد که ادم خوشش می اومد
راننده – یه روز به یه همشهری دیگه ی ما می گن اگه یه کامیون اسکناس بهت بدن چیکار می کنی یارو زود گفت چهار تومن می گیرم خالیش می کنم
دوباره ماها زدیم زیر خنده که کامیار گفت
-حالامن یه جوک می گم که هم بخندی و هم گریه کنی یه روز یه یارو خواب می بینه که مرده و بردنش یه جایی و بهش می گن تو گناه کاری حالا خودت از دین مجازات ها یکی رو انتخاب کن یارو نگاه می کنه و می بینه یه عده ادم اونجان و دارن زار زار گریه می کنن و یه عده دیگه م اون طرف تر دارن می خندن می پرسه اینا که گریه می کنن جریان شون چیه می گن اینا امریکائی ن هفته ای یه بار خودشون قیر رو داغ می کنن و با قیف می ریزن تو حلق شون امروز که این کار ور کردن تا هفته دیگه که نوبت بعدی شون بشه اینا گریه می کنن
یارو اونایی رو که اون طرف داشتن می زدن و می خندیدن و می رقصیدن نشون می ده و می گه من می خوام برم پیش اونا طرف بر می گرده بهش می گه ببین اوناهر رو زقیر داغ رو با قیف می ریزن تو حلقشونا یارو می گه باشه من می خوام برم پیش اونا خلاصه طرف رو یم برن و میندازن تو اون قسمت اونایی که اونجا بودن بشه خوش امد می گن و تعارفش می کنن و خلاصه تحویلش می گیرن یه خرده که می گذره یارو از بغل دستی ش می پرسه برادر جریان چیه اونایی کههفته ای یه بار قیر داغ رو با قیف می ریزن تو حلق شون دارن زار زار گریه می کنن و شما که هر روز این برنامه براتو هس دارین می خندین یارو بغل دستی یه می خنده و میگه اخه نمی دونی جریان چیه اون امریکائیا برنامه شون دقیق و مرتب و منظمه هر هفته سر ساعت قیف وقیر و هیزم حاضره و خودشون ترتیب کار رو می دن اما ماها یه روز قیر هس قیف نیس یه روز قیف هس قیر نیس یه روز هم قیر هس و هم قیف هیزم نیس یه روزم که همه اینا حاضره مسئولش نمی اد اینه که فعلا ما دوساله اینجائیم و این برنامه مونه
همه زدیم زیر خنده که راننده هه گتف
-خنده ش درست اما گریه ش کجا بود
کامیار- اینه ش دیگه معماس اگه فهمیدی اونا کجایی بودن گریه ت می گیره
راننده هه دیگه چیزی نگفت ماهام نگفتیم همه مون فهمیده بودیم که اونا کجایی هستن
یه ساعت بعد رسیدیم تو یه کوچه خاکی و درب و داغون اصلا باورم نمی شد که یه همچین جاهایی م تو تهران باشه از خونه ها که چی براتون بگم یه وضع افتضاحی اونجا بود که نگو
وقتی پیاده شدیم و کامیار خواست به راننده هه پول بده و اون تعارف کردو بالاخره گرفت برگشت به کامیار گفت
-دستت درد نکنه ما تا همینجا داشتم تو خودم گریه می کردم فهمیدم اونا کجایی بودن
فصل پنجم
داشتیم کوچه و خونه ها رو نگاه می کردم که کامیار گفت
-به چی نگاه می کنی ؟
-به اینجاها اصلا فکر نیم کردم یه همچین جاهایی م تو تهران باشه یعنی بعضی وقتا تو فیلما می دیدم که مثلا یه خونواده ی فقیر اینجاها زندگی می کنن اما همهش خیال می کردمک ه می رن از تو ده ها فیلمبرداری می کنن اینجاها خیلی ناجوره که
کامیارم یه نگاه به خونه ها که اجری و درب و داغون بودن کرد و گفت
-خونه های یه طبقه ی زشت و توسری خورده کوچه ی خاک خلی جوب اب بوگندو در و پنجره ی شیکسته اینا می دونی چیه ؟
-یه محله ی فقیر نشین شهر
کامیار – نه علت صد تا فساد و فحشا و هرزه گی و جرم و کثافت
ما داشتیم اروم حرف می زدیم اما میترا شنید و گفت
-پس اگه تو خونه رو ببینین چی می گین ؟ حتما یه دلیل قانع کننده برای جنایت و اعتیاد و مواد خرید و فروش کردنم پیدا می کنین
کامیار – اینجا دلیل کافی برای خیلی کارا هس
نصرت یه لگد محکم به یه در چوبی زد که با یه صدای بد واشد و برگشت طرف ما و گفت
-بیاین بریم تو که از بوگند این جوب خفه شدیم
میترا – اره بریم تو اخه اونجا بوی گل و گلاب می اد
نصرت یه نگاهی بهش کرد و رفت تو میترا واستاده بود که مثلا من و کامیار اول بریم که ماهام احترام گذاشتیم و نرفتیم و کامیار گفت
-خانما مقدم ترن
یه خنده ای به ما کرد و گفت
-ادم خوشش می اد اب جوونایی مثل شما حرف بزنه می دونین شماها یه جوری هستین
-یه جور بد ؟
میترا – نه یه جور خوب ادم وقتی با شماهاس یه احساس خوبی داره یعنی یه دختر وقتی با شماهاس هی احساس خوب داره احساس می کنه یه خانمه رفتارتون به ادم شخصیت می ده
بعد همونجور که داشت می رفت تو خونه گتف
-چیزی که ادمای اینجا فراموشش کردن
رفت تو و من و کامیارم دنباش رفتیم پشت در یه پرده بود پرده که چه عرض کنم ؟ یه پتوی پاره پوره رو با میخ طویله زده بودن پشت در
از اونجا که ما واستاده وبودیم هفت تا پله می خورد تا کف حیاط یه حیاط صد صد و بیست متری دو تا دور حیاطاتاق بود کف حیاط حاکی بود و وسطش یه حوض که توش اب بود و گله به گله رو اب کف صابون واستاده بود درست بغل حوض یه دختر بچه ی سه چهرا ساه نشسته بود و داشت ........می کرد و دو متر اون طرف تر دو نفر مرد و یه زن حدود پنجاه ساله بغل یه منقل نشسته بودن و داشتن تریاک می کشیدن
اون طرف حوض سه تا جوون بیست و هفت هشت ساله یه زیلو انداخته بودن رو زمین و داشت ورق بازی می کردن و دو تا دختر هیفده هیجده سال م بغل دست شون نشسته بودن که جوونا یه دقیقه بازی می کردن و یه دقیقه بعد یه دستی سر وگوش اونا می کشیدن وسط شونم یه بطری بود چند تا استکان و یه کاسه ماست بوی کثافت اون بچه که کارش تموم شده بود و مادرش داشت می شستش و بوی تریاک و بوی عرق و بی اب حوض با همدیگه قاطی شده بود و اصلا نمی شد که نفس بکشیم صدای یه رادیوام که تا اخر بلند شده بود و داشت اخبار می گفت این منظره رو کامل می کرد بقدری این صحنه زننده بود که دلم می خواست از همونجا برگردم اصلا رغبت نمی کردم که پامو از پله ها بذارم پائین من بالای پله ها واستاده بودم و کامیار دو تا پله پائین تر از من و میترا تو حیاط نصرت که حوض رو هم رد کرده بود و داشت می رفت طرف یه اتاق اما میترا همونجا منتظر ما واستاده بود
کامیار – چیه ؟ کپ کردی؟
-دلم می خواد از اینجا فرار کنم و بپرم تو یه ماشین و برگردم طرف خونه
دستم رو گرفت و کشید و گفت
-بیا حواست رو بده به اخبار تا بفهمی چقدر پیشرف حاصل شده همه ش جنبه های منفی رو در نظر نگیر
اینو گفت و خندید و منو با خودش کشید و برد
نزدیک حوض که رسیدیم شستن اون دختر بچه تموم شده بود و مادرش داشت با پاش رو کثافت حاک می ریخت داشت حالم بهم می خورد که یکی از اون مردا که در حال تریاک کشیدن بود بهمون تعارف کرد و گفت
-بفرمائین
کامیار – دم شما گرم کام تون شیرین
من رفتم اون طرف حوض که حداقل از بغل کثافت رد نشم که یکی از اون سه تا جوونا استکان شو طرف من بلند کرد و گفت
-سلام
من اونقدر گیج شده بودم که اصلا نمی تونستمحرف بزنم کامیار زود گفت
-نوش گوارا وجود
پسره استکانش رو انداخت بالا و از جاش بلند شد و دست کامیار رو گه داشت از بغلش رد می شد گرفت و می خواست به زور بشونه بغل خودشون که کامیار گفت
-قربون وفات به سرت قسم می بره عسل تو گلوت
اینو که کامیار گفت پسره دیگه پا پی نشد و ماهام ازشون گذشتیم و رفتیم طرف یه اتاق کامیار جلوتر می رفت و می ن و میتار بغل همدیگه حرکت می کردیم نزدیک در یه اتاق که نصرت رفته بود توش یه مرد چهل و خرده ای ساله که یه شلوار مشکی پوشیده بود و کت ش ر انداخته بود رو شونه ش و یه تسبیح درشت م دستش بود هی قدم از جلو یه اتاق دیگه اومد جلو و گفت
-خوش اومدین جوونا بفرمائین این ور صفا اوردین
تا دست منو گرفت میترا گفت
-طالب خان اینا اینکاره نیستن
یه مرتبه اخمای طالب خان رفت تو هم و گفت
-پس اینجا اومدن چیکار ؟ مشتری تن ؟
رنگ میترا از خجالت شد عین گچ دیوار فقط بازوی منو گرفت و کشید که منم دستمو از تو دست طالب خان در اوردم و رفتم طرف کامیار که داشت بر می گشت طرف من تا رسیدم بهش میترا اروم گتف
-بریم تو اینجا واینستین
سه تایی رفتیم تو اتاق و دم در کفشامونو در اوردیم و میترا در رو بست و گفت
-هر دفعه که می خوام این یه تیکه ی حیاط رو د کنم انگار جونم رو ازم می گیرن
نصرت سرشو اناخته بود پائین و داشت یه روزنامه رو پهن می کرد کف اقاق البته اگه می شد بهش گفت اتاق یه الونک ده دوازده متری بود با یه زیلو کف ش گچ طاق و دیوار گله و گله ریخته بود و چند جاشم نم زده وبد سقف اتاقم که فقط اسمش سقف بود
یه طرفم یه پنجره رو به حیاط وا می شد که شیشه ی یه طرفش شیکسته بود و جاش مقوا گذاشته وبدن و یه پرده ی چرک و کثیفم جلوش اویزون بود گوشه ی اتاقم دو دست رختخواب تو یه چادر شب پیچیده شده و یه چراغ فیتیله ای م بغلش بود به طرف دیگه م چند تا میخ بزرگ زده بودن به دیوار مثلا جالباسی بود
من و کامیار داشتیم منظه اتاق رو نگاه می کریم که میترا همونجور که داشت روپوش و روسریش رو رد می اورد به نصرت گفت
-نصرت پاشو اونو بکش
من و کامیار برگشتیم طرفش و رد نگاهش رو گرفتیم داشت به دو تا سوسک سیاه گنده که رو دیوار اتاق بودن نگاه می کرد
تازه متوجه ش شدم یه دختری بود با چشم و ابروی مشکی و موهای سیاه بلند صورت ظریف و شیرینی داشت چیزی که تو صورتش خیلی جلب توجه می کرد چشماش بود چشمای درشت با مژه های خیلی بلند همینا صورتش رو خیلی قشنگ کرده بود
محو تماشاش شده بودم که چشماش افتاد تو چشمام و منم زود سرم رو برگردونم طرف دو تا سوسک که رو دیوار بودن نصرتم که داشت از تو کیسه روزنامه یه نگاه به سوسکا کرد و گفت
-واسه چی بکشم شون ؟ مثلا اونا خیلی پست تر و کثیف تر از ماهان ؟
کامیار رفت و یه لنگه از کفشاشو ورداشت و رفت و سوسکار و کشت میترا یه لبخند بهش زد و ازش تشکر کرد و بعد یه نگاه به لباسای ما کرد و به نصرت گفت
-نصرت بلند شو از مهین خانم اینا دو تا صندلی بگیر بیار
نصرت یه نگاهی به میترا کرد که داشت به لباس ماها اشاره می کرد و بعد برگشت طرف ما و زود خواست زا جاش بلند بشه که کامیار تند تر نشست رو زمین بغل روزنامه و گفت
-زحمت نکش ماها راحتیم
میترا – اخه لباس تون خراب می شه
کامیار – خیلی ممنون طوری نمی شه
میترا – پس کاپشن تونو بدین من اویزون کنم
اینو گفت و اومد طرف من وکه من زودتر کاپشن م رو در اوردم و خودم رفت طرف اون چند تا میخ که به دیوار بود و تا اومدم کاپشن م رو بهش اویزان کنم که میترا زود از دستم گرفت و گفت
-اونجا نزنینش گچی می شه
بعد برد و قشنگ تاش کرد و گذاشت رو رختخوابا و وقتی برگشت دیدم صورتش از خجالت سرخ سرخ شده
میترا – ببخشین دیگه اینجا همینه
کامیار – خواهش می کنم اختیار دارین
نصرت – در کلبه ی ما رونق اگر نیست صفا هست
میترا – اگه اینارو هم نگیم که دل مون میترکه
منم رفتم یه طرف روزنامه نشستم و میترام اومد یه طرف دیگه ش نشست
نصرت – نشستی ؟ بشقاب مشقاب چی ؟
میترا – سر اون گنجه نمی رم
نصرت زد زیر خنده و برگشت طرف ما و گفت
-می ترسه از سوسک می ترسه
یع همونجور که از جاش بلند می شد گفت
-این خانما از اتوبوس دو طبقه نیم ترسنا اما از سوسک به این کوجولویی می ترسن حکایتی آ
بعد رفت سر گنجه و تا خواست در گنجه رو واکنه که عطسه ش گرفت و زود گفت
-ای بر پرد این هوای بهار لعنت باز سرما خوردم
از تو کمد چند تا بشقاب ملامین و چند تا چنگال حلبی و یه چاقو و سه تا لیوان دراودر و تا برگشت طرف ما و دوباره عطسه کردو زود دماغش رو با یه دستمال که از جیبش در اورد پاک کرد و گفت
-ببخشین
بشقابارو با بقیه چیزا گذاشت تو مثلا سفره و کیسه ای رو که توش کالباسبود ورداشت و شروع کرد با یه چنگال ورق ورق کالباسا رو در ارودن و گذاشتن تو بشقاب من حواسم به میترابود که همه ش سرش پائین بود و کامیار حواسش به نصرت که یهمرتبه دیگه عطسه ش گرفت و روش ور از طرف سفره برگردوند و دوباره با دستمال دماغش رو پاک کرد و از جاش بلند شد و گفت
-تا شما مشغول شین ومن اومدم برم یه اب بزنم سر و صورتم
اینو گفت و کفشاشو پشا کرد و از اتاق رفت بیرون که میترا گفت
-بفرمائین ترو خدا ناقابله
کامیار – صبر می کنیم اقا نصرتم بیاد
میترا – اون حالا تا دست و صورتش رو بشوره طول داره
کامیار – معتاده ؟
تا کامیار اینو گفت من خشکم زد میترا یه نگاه به من کرد و بعد به کامیار و سرشو تکون داد
کامیار – چند وقته
میترا – یه چند سالی هس
کامیار – شما چی ؟
اینو که کامیار گفت یه مرتبه عرق نشست رو تن م نم یدونم چرا یه مرتبه خجالت کشیدم
میترا – نه یعنی چی بگم ؟ چرا دروغ بگم نه به اون صورت
کامیار – یعین چی ؟
میترا – اگه باشه می کشم
کامیار – هروئین ؟
میترا – نه بابا اونکه ترک نداره تریاک رو می گم
بعد یه خنده ی مصنوعی کدر و سرشو انداخت پائین من دیگه واقعا داشت حالم به هم یم خورد اصلا فکر شم نیم کردم که یه روزی تو یه همچین جای کثیفی سریه سفره که روزنامه باشه بشینم و تو چند تا بشقاب ملامین کثیف با یه همچین ادمایی کالباس بخورم اونم بدترین نوعش رو هر دفعه که به کالباسا نگاه می کردم که تو اون بشقاب زد و چرب و چیلی یه حالت تهوع بهم دست می داد برگشتم به کامیار نگاه کردم که انگار حال و روزم رو فهمید و بهم یه لبخند زدو یه برش کالباس ورداشت و از وسط نصف کرد و نصفی ش رو گذاشت دهش وقتی دیدم کامیار داره ازش می خوره دلم قرص تر شد و نصف دیگه ش رو ازش گرفتم و شروع کردم ب خوردن بعدش کامیار به میترا گفت
-ببخشین اگه اینجا سیگار بکشم نارا حت می شین ؟
یه مرتبه میترا زد زیر خنده و کمی که خندید گفت
-ببخشین خنده م برای اینه که اگه شما بدونی تو این اتاق چه جور دودهایی می ره رو هوا حتما خودتونم از این حرف تون خنده تون میگیره
کامیار بسته ی سیگارش رو در اورد و یه مکث کرد و بعد اول گرفت طرف میترا که اونمیهتشکر کرد و یکی ورداشت و بعدش هب من تعارف کرد و خودشم یه دونه ورداشت که من از جیبم بقندکم رو که طلا بود در اوردم و روشن ش کردم و گرفتم جلو میترا که زود بهم گفت
-طلاس ؟
سرمو تکون دادم که زود گفت
-اینو اینجاها از جبت تو در نیارین آ
بعد انگار دودل وبد اما یه مرتبه انگار تصمیمش رو گرفت و گفت
-جلو نصرتم درش نیارین
کامیار – یعنی ؟
نذاشت حرف کامیار تموم بهش و گفت
-نه نصرت اینطوری نس اما ادمه دیگه
سیگارا رو روشن کردم و قندک رو گذاشتم تو جیبم که میترا گفت
-فقرو تنگدستی ادمو به خیلی کارا وادار می کنه
-نه همه رو
میترا – دست وردارین سامان خان دور و ورتون رو بهتر نگاه کنین
-یعنی شیکم ادم انقدر ارزش دار ؟
میترا – مسئله تنها شیکم ادم نیس بقاس تنازع بقاء درست مثل حیوونای تو جنگل اینجا الان همینطوریه الان فقط کافیه شما برین تو همین حیاط و اون فندک طلای قشنگتون رو از جیبتون در بیارین دیگه تمومه در وحله اول سعی می کنن با قمار کردن ازتون ببرنش اگه نشد از جیبتون می زنن اگه نشد با زبون خوش ازتون میگیرنش اگه نشد.........
یه لبخند زد که گفتم
-حتما منو می کشن و ورش می دارن
میترا- شاید شایدم نه
-چرا نه
میترا- چون شما با نصرت اومدین اینجا
-ازش می ترسن
میترا- نه از زور بازوش
کامیار- پس از چی ش می ترسن
میترا – دور و ورش شلوغه ادم زیاد داره
اینو گفت و از جاش بلند شد و از یه گوشه یه جا سیگاری کائو چوئی ورداشت و اورد و گذاشت جلو ما و خاکستر سیگارش رو توش تکوند و گفت
-یه چیزی می خوام ازتون بپرسم شما اینجا چیکار دارین
کامیار-باید تزمون رو بنویسیم یه زندگی اجتماعی عجیب
میترا- مثل زندگی نصرت شایدم خود من
یه خرده ساکت شد من و کامیارم هیچی نگفتیم و سیگارمون رو کشیدیم که گفت
-وضع مالی تون خوبه مگه نه
کامیار- اگه منظورت به اون فندک طلاس اونو یه نفر بهش کادو داده
میترا- نه کلا می گم
کامیار- وضع مون بد نیس
میترا – ازدواج کردین
کامیار- نه
میترا – خیلی فوضولی می کنم نه
کامیار- کنجکاوی کلمه کنجکاوی بهتره شما چی ازدواج کردین
میترا- نه دیپلمم رو که گرفتم دیگه زا خونه زدم بیرون
کامیار- خونواده تون چی
میترا- قیدمو زدن گفتن اصلا ما یه همچین دختری نداریم
-چرا
میترا- چرا گفتن ما یه همچین دختری نداریم
-نه چرا از خونه تون اومدین بیرون
میترا – داستانش طولانیه ولش کنین
-هیچوقت از خودتون نپرسیدین که شاید اگه خونه می موندین وضع تون از الان بهتر بود
میترا- یه وقتی زیاد به این چیزا فکر می کردم اما حالا دیگه نه گذشته ها گذشته دیگه
-یعنی هیچ راه برگشتی نیس
رفت تو فکر و هیچی نگفت که در واشد و نصرت اومد تو و گفت
-ببخشین طول کشید یکی از همسایه ها منو گرفته بود به حرف اِ.........شماها چرا شروع نکردین میتار چرا تعارف نکردی
میترا –خواستن تو ام بیای
نصرت – ای بابا خوبه حالا چیزی نیس که یخ کنه و از دهن بیفته
اومد نشست سر سفره و گفت
-پس دیگه بفرمایئن نوش جون تون باشه
حال و هواش عوض شده بود معلوم بود که رفته بیرون و کشیده
کامیار چند تا پر کالباس گذاشت تو بشقاب من و چند تام باری خودش گذاشت و یه نون باگت رو از وسط نصف کرد و نصفی ش رو گذاشت بریا من و خودش شروع کرد به خوردن منم اروم اروم شروع کردم میترا و نصرتم شروع کردن
نصرت یه لقمه گذاشت دهنش و گفت
-کار شماها چیه
کامیار- دانشجوییم
همونجور که داشت لقمه ش رو قورت یم داد یه نگاهی به ماها کرد و گفت
-بهتون نمی اد بیشتر نشون می دین
کامیار- فوق لیسانس با یکی دو سال تاخیر
نصرت – اهان
یه لقمه دیگه گذاشت دهن ش و گفت
-حالا چه خدمتی از من بر می اد
کامیار- می خوایم اگه اجازه بدی زندگی شما رو مورد مطالعه قرار بدیم
نصرت – زندگی منو
کامیار – اسیب شناسی جامعه
یه نگاهی به ما کرد و یه لقمه دیگه گذاشت دهنش که کامیار گفت
-با اجازه تون یه مبلغ ناچیزی م تقدیم می کنیم
یه خیارشور گذاشت دهنش و گتف
-مرد حابی داریم نون و نمک همدیگرو می خوریم صحبت پول چیه می کنی کثیفش نکن دیگه
کامیار- حقیقتش دل مون می خواد اگه قبول کردی جزء به جزء ش رو برامون راست تعریف کنی یعنی چاخان توش نباشه ..........