دوباره سالم خندید و جک موتورش رو خوابوند و با همدیگه کمک کردیم و بردیمش بیرون وقتی سوار شد با خنده گفت
-اگه خواستم اسممو عوض کنم به نظر شما بهتره چی بذارم
کامیار- سالم رو بردار جاش بذرا سلامت
سه تایی خندیم و سالم خداحافظی کرد و رفت تا برگشتیم تو کامیار گفت
-ابروم جلوش رفت به خدا اگه دستم به این ورپریده برسه
من کاملیا رو دیده بودم که پشت درختا واستاده و از دور ماها رو نگاه می کنه چشمم بهش بود و خندیدم کامیار برگتش و اونم دیدش دولا شد ویه سنگ ورداشت و دنبالش کرد اونم در رفت رفت طرف خونه
*********
تازه رسیده بودم خونه که موبایلم زنگ زد به هوای اینکه گندمه زود جواب دادم
-الو بفرمائین
-سلام رفیق
-شما ؟
-یه رفیق مدیون شما
-ببخشین به جا نمی ارم
-نصرتم بابا
-اِ ........... سلام اقا نصرت حال شما چطوره ؟
نصرت – شکر خداکم بد نیستم
-اختیار دارین
نصرت – ماحم شدم
-نه نه اصلا
نصرت – اقا کامیار چطوره ؟
-اونم خوبه ممنون
نصرت – دم دسته یه صحبتی باهاش بکنم
-اره اگه پنج دقیقه دیگه زنگ بزنی می رم پیشش
نصرت – پس ن دوباره مزاحم مس شم فعلا خداحافظ شما
ازش خداحافظی کردم و راه افتادم طرف خونه ی کامیاراینا که صدیا مادرم در اومد از خونه اومد بیرون و باغ رو میون بر زدم طرف خونه شون و تا رسیدم در خونه کامیار در رو واکرد و اومد بیرون و تاچشمش به من افتاد گفت
-اِ ........داشتم می اومد اونجا ناهار که نخوردی ؟
-نه می دونی الان کی زنگ زد
-اره این دل بیصاحاب مونده ی من یه جا شدیم ممدکار اجتماعی یه جا شدیم کار گاه خانوادگی
-نصرت بود
کامیار – شد یه بار بیای در خونه ما و بگی مثلا جنیفر لوپز زنگ زد ؟ حالا چیکار داشت ؟
-الان دوباره زنگ می زنه می خواست با تو صحبت کنه
کایمار – یعنی با من چیکار داره ؟
-می خوای بهش بگم پیدات نکردم ؟
کامیار – نه بابا این نصرت رو نباید از دست داد تو کاروادرات و صادراته هزار و یک گره ی کور به دستش وا می شه اصلا خودم خیال داشتم یه هوا عمق دوستی م رو باهاش زیاد کنم
تو همین موقع دوباره موبایلم زنگ زد من دادمش به کامیار که جواب داد
-الو به به همین الان ذکر خیرت بود
-نه جون تو دیشب یه خرده جا خورده بودم
-اره
-اره
-باشه کجا
-همین الان
-باشه اومدیم
ایا رو گفت و تلفن رو قطع کرد و گفت
-بیا جور شد
-چی ؟
کامیار – ببین من اگه بیست و چهار ساعتی یه بار ورح م رو ورندارم و ببرمش گردش و تفریح افسرده گی پیدا می کنم
-می خواد ببردت گردش ؟
کامیار – واله یه جای خوبی باهام قار گذاشت
-کی ؟
کامیار – همین الساعه راه بیفت بریم
-من ساعت 6 با میترا قرار گذاشتم
کامیار – خب سر شیش می ریم سر قرار دیر نیم شه که حالا کو تا شیش عصر ؟
دوتایی رفتیم طرف گاراژ و در ور وا کردیم و سوار ماشین کامیار شدیم و حرکت کردیم جایی که قرار گذاشته بودیم طفای دانشگاه ........بود کمی مونده به اونجا کامیار یه جا ماشین ش رو پارک کرد و پیاده شدیم نمی خواستیم بفهمه که وضع مون خیلی خوبه
ماشین رو پارک کردیم و یه خرده پیاده رفتیم و از دور نصرت رو دیدیم یه لباس شیک و تر و تمیز پوشیده بود و داشت جلو یه دکه روزنامه فروشی قدم می زد تا ماها رو از دور دید خندید و اومد جلو و سلام و علیک کردیم
کامیار- دیر که نکردیم
نصرت- دیر که نکردین هیچ خیلی م زود اومدین
کامیار- خب ما در خدمتیم
نصرت – واله چه جوری بهتون بگم حقیقت ش یه خرده می ترسم
کامیار- از چی می ترسی
نصرت – این نزدیکی ا یه کافی شاپ خلوته بریم اونجا هم یه چایی بخوریم و هم حرفامونو بزنیم
سه تایی با همدیگه راه افتادیم و یه ده دقیقه ای حرفای معمولی زدیم تا رسیدیم جلو یه کافی شاپ و رفتیم توش یه جای نسبتا بزرگ بود با حدود بیست تا میز اکثر میزها خالی بود و فقط پشت چند تاش دخترا و پسرا با همدیگه نشسته بودن و حرف می زدن سه تایی یه جا نشستیم و سفارش چایی دادیم یه خرده که گذشت نصرت از تو پاکت سیگارش سه تا سیگار در اورد و روشن شون کرد و دو تا شو داد به ما و گفت
-من یه نوبت بیشتر شما ها رو ندیدم یعنی این دومین روزه که شماها رو شناختم اما نمی دونم چار ته دلم بهتون اعتماد دارم برای اخودمم عجیبه ها مخصوصا با شغل و محیطی که من توش هستم معمولا به کسی اعتماد نم کنم حتی به نزدیک ترین دوستم اما در مورد شماها اینطوری نیس اینا رو الو گفتم که بدونین
یه پک به سیگارش زد و چایی مونو اوردن شروع کرد با چایی ش ور رفتن و بعدش یه خرده ازش خورد و گفت
0اینایی رو که می خوام بهتو بگم تا حالا به هیچ کس نگفتم می دونین که من یه خواهر دارم بهتون قبلا گفتم
دوباره یه پک به سیگارش زد و گفت
-خواهرم دانشجوئه دانشوئه پزشکی هیمن دانشگاه ِ ........ درس می خونه من هفته ای یه بار دوبار می ام بهش سر می زنم و اگه کاری داشته باشه براش می کنم و یه پولیی بهش می دم و می رم امیروزم اومدم اینجا که بهش سر بزنم راستش ممچند وقتی که انگار بهم شکر کرده هی می خواد از کارم و رفیقام و جایی ه زندگی می کنم سر در بیاره منم که رفیق اد محسابی ندارم جا و مکان درست و حسابی م ندارم می خواستم یه لطف دیگه م به من بکنین
کایمرا – پول مول می خوای ؟
نصرت – نه نه راستش می خوام یه نیم ساعت سه ربع با من بیاین جول دانشگاه ش می خوام منو با دو تا ادم حسابی ببینه می دونین هر کسی که نمی شه اعتماد کرد این روزا همه نامرد شدن
بعد یه پک دیگه به سیگارش زد و گفت
-قیافه ی منم که روز به روز داره تابلوتر می شه می دونم که از اعتیاد م خبر دارین
-چرا ترک نمی کنی ؟
نصرت – ترو خدا سامان جون ول کن بهت بر خنخوره ها اما اصلا حال و حوصله ی این حرفا رو ندارم انقدر خودم تو دلم دارم که به این چیزا نمی رسم
کامیار – اسم خواهرت چیه ؟
نصرت – حکمت
بعد یه نگاه به جفت مون کرد و گفت
-این از اوناش نیسا یه تیکه جواهره خانه نجیبه درس خونه تموم این بد بختیار و کشیدم و به جون خریدم که این زدگیش درست بهش این همه سال خودمو به اب و اتیش زدم که این سالم بمونه
بعد اشک تو چشماش جمع شد و روش رو کرد یه طرف دیگه و یه پک دیگه به سیگارش زد
من وکامیار فقط گاهش می کردیم یه خرده دیگه از چایی ش خورد و بغض تو گلوش رو داد پایین و گفت
-اگه یه زحمت دیگه برام بکشین تا ابد مدیون تونم
کامیار سرشو تکون داد که یه لبخند زد و گفت
-خیلی اقائین
کامیار- الان باید بریم
نصرت – اره تا بیست دقیقه دیگه تعطیل می شه فقط دیگه بهت نمی گم جلوش چی بگی چون می دونم خودت یه پا هنر پیشه ای
سه تایی خندیدیم که کامیار گفت
-بهش گفتی کارت چیه
نصرت – دلالی خیلی م بدش می اد
کامیار – دلالی چی
یه مرتبه خنده از رو لبش رفت و گفت
-دلالی ش رو بهش راست گفتم اما نگفتم دلالی چی رو می کنم گفتم تو کار خرید و فروش ماشین و این چیزام
بعد گارسون رو صدا کرد و پول میز رو حساب کرد و سه تایی بلند شدیم و رفتیم بیرون یه خرده که راه رفتیم گفت
-می خوام جلوش قیافه بگیرم می فهمین که
کامیار – پس بذار جلوش حسابی قیافه بگیریم بریم اینطرف
فهمیدم چی می گه سه تایی رفتیم طرف ماشین و یه خرده بعد رسیدیم بهش و کامیار با ریموت در ماشین ش رو وا کرد که نصرت در جا خشکش زد
شاید ده پونزده ثانیه همونجور واستاده بود و به ماشین نگاه می کرد
کامیار- مگه نمی خوای جلوش قیافه بگیری سوار شو دیگه
نصرت – ماشین توئه
کامیار- اره
نصرت – بابا ایواله راست می گی جون من
کامیار – اره سوار شو دیر نشه
نصرت – نکنه شماهام خلاف ملافین
-نه نصرت خان ماشین خود کامیاره
نصرت – اخه این ماشین خدات میلیون قیمت شه خیلی مایه دارین
کامیار- همچین سوارشین
سه تایی سوار شدیم و کامیار حرکت کرد که نصرت گفت
-قربون اون خدا برم کاشکی امروز یه چیز دیگه ازش خواسته بودم
-مگه از خدا چی خواسته بودی
نصرت – امروز یعین از دیشب همه ش تو فکر این جریان بودم می خواستم شماها ور وردارم برم جلو حکمت قیافه بگیرم فقط می ترسیدم با برنامه ای که دیشب تو خونه م دیدین دیگه تحویلم نگیرین حالا هم شماها اینجائین و هم این ماشین شکرت خدا جون ممنونم ازت
اینو که گفت کامیار زد رو ترمز و بهش گفت
-رانندگی بلدی
نصرت – اره چه طور مگه
کامیار ترمز دستی رو کشید و پیاده شد و گفت
-بشین پشت فرمون
خودشم رفت و اون یکی در رو وا کرد نصرت همونجا نشسته بود و مات به کامیار نگاه می کرد
کامیار – بیا پائین دیگه
نصرت – اخه می ترسم یه طوری بشه
کامیار – نترس طوری نیم شه شدم فدیا سرت بپر پایین
نصرت یه ذوقی کرد که نگو تا حالا یه همچین احساس شادی ای تو کسی ندیده بودم زود پیاده شد و نشست پشت فرمون و گفت
-دنده هاش چه جوریه
کامیار – همونکه روش زده
درها ور بستیم و نصرت ترمز دستی ور خوابوند و اروم حرکت رد و یه خرده که رفت قلق ماشین اومد دستش و گفت
-کشتی یه لامسب ماشین نیس که
من و کامیار خندیدیم انقدر نصرت خوشحال بود که انگار داشت پرواز می کرد
چند تا خیابون رو رد کرد و جلو در دانشگاه نگه داشت و پیاده شد و گفت
-الان می ام بچه ها
حرکت کرد که بره اما انگار پشیمون شد و برگشت و گفت
-نذارین برین ا
کامیار – بور مرد حسابی کجا نذاریم بریم برو خیالت راحت باشه
یه خنده ای از ته دلش کرد و رفت از درو داشتیم نگاهش می کردیم کنار در دانشگاه واستاده بود و یه قیافه ای گرفته بود که نگو
کامیار – چرا اینجوریه
-کی نصرت
کامیار – این روزگار یکی مثل ما می شه یکی مثل اون یکی انقدر ثروت داره یکی انقدر بیچاره س می دونی اینا که مرتب گندش در می اد که میلیارد میلیارد دزدی می کنن باید یه روز دست شونو گرفت و برد پیش امثال نصرت باید بفهمن این پول و ثروت رو به قیمت چی به دست اوردن چند تا مثل نصرت باید نابود بشن تا اونا پول رو پول شون بیاد
-اونا انقدر بی شرفن که این چیزا براشون مهم نیس فکر می کنی خودشون خبر ندارن
کامیار – چار خبر دارن از خیلی چیزا خبر دارن فقط تا گردن شون رفته تو لجن دارن دست و پا می زنن تا بقیه شم بره اومدن
برگشتم طرف خیابون نصرت دست یه دختر ور گرفته بود و داشت با خودش می اورد طرف ماشین یه دختر هم قد خودش بود ظریف و ترکه ای یه مانتوی قشنگ کوتاه با یه شلوار جین پوشیده بود و یه مقنعه سرش بود از دور نمی تونستم صورتش رو درست ببینم اما هر چی نزدیکتر می شد صورتش واضحتر می شد کم کم جا خوردم چقدر صورتش به نظرم اشنا بود یه صورت خوش فرم و قشنگ با چشمای کشیده و ابروهای پر
کامیار زود پیاده شد و منم پشت سرش و تا رسیدن بهمون کامیار از این رو ماشین رفت اون طرف و گفت
-خانم سلام عرض کردم خسته نباشین حال شما چطوره
حکمت – سلام خیلی ممنون
نصرت – ایشون کامیرا خان هستن از دوستان و شرکاء
حکمت – از اشنایی تون خوشحالم
بعد برگشت طرف منو یه سری تکون داد اصلا حواسم بهش نبود و تو افکار خودم بودم راستش باور نمی کردم که نصرت یه همچین خواهر هشنگ و خانم و با وقاری داشته باشه اونم دانشجوی پزشکی دانشگاه ......
نصرت – ایشونم سامان خان هستن سامان جون چرا اون جا واستادی
کامیار- مواظب جوب ابه
زدیم زیر خنده و تازه حواسم جمع شد و اومدم این طرف ماشین و سلام کردم حکمتم با خنده سلام کرد که کامیار گفت
-خانم بفرمائین خواهش می کنم
بعد در جلو رو براش وا کرد و حکمتم با خنده رفت سوار شد من و کامیارم رفتیم عقب ماشین و نصرتم نشست پشت فرمون و ماشین رو روشن کرد که دو تا از دوستای حکمت اومدن جول و یکی شون در حالیکه سوت می زد گفت
-به به فکر کنم برادرت گنج پیدا کرده حکمت
حکمت – کجا می رین شما
دوستاش خندیدن و گفتن
-مثل همیشه یه ساندویچ سق می زنیم و می ریم خونه
حکمت – داداش می شه بچه ها ور هم برسونیم
نصرت یه مرتبه هول شد و برگشت طرف کامیار که کامیارم گفت
-نصرت جون عجله یا که نداریم خب برسونیم شون
دوباره ذوق نشست تو چشای نصرت فقط چیزی که بود ماشین جا نداشت
زود من و کامیار پیاده شدمی و حکمتم پیاده شد و جاهامونو عوض کردیم
کامیار رفت جلو بغل دنده و منم دم در نشستم و حکمت و دوتا دوستاشم نشستن عقب و یکی شون گفت
-ببخشین باعث زحمت شدیم
نصرت حرکت کرد و همونجور گفت
-اختیار دارین چه زحمتی ماشین که جا داره خب با هم می ریم دیگه
حکمت – اخه جای ماها راحته اما جای دوستات بده
کامیار- جای دوست خوبه جای دشمن بده
همگی زدیم زیر خنده که حکمت گفت
-من می بینم شما ناراحتین
کامیار- نه اصلا فقط این دنده چهارش یه جای بد ادم خوره
همگی زدیم زیر خنده
کامیار – نصرت جون تو ام وقت گیر اوردی و هی با چاهار می ری بزن سه وامونده رو چه چاهار پر قدرت و نفوذ پذیری م داره غفلت کنی سر از چه جاها که در نمی اره
همه زدیم زیر خنده که نصرت گفت
-خب منزل کجاس
یکی از دوستای حکمت گفت
-فعلا خونه نمی ریم اول می ریم یه ساندویچ فروشی بعد می ریم خونه
کامیار – ساندویچ چیه دانشجویی که داره درس می خونه نباید ساندویچ بخوره که بریم نصرت جون بنداز از تو پارک وی تا بهت بگم
حکمت – اخه دیگه زحمت زیادی می شه
دخترام همگی گفتن اره دیگه مزاحم می شیم اما کامیار گفت
-یه جایی رو می شناسم که استیک داره این هوا
با دستش یه چیزی اندازه ی سینی رو نشون داد که حکمت و دوستاش همگی با هم گفتن وای چه عالی و شروع کردن برای کامیار کفت زدن
نصرت اروم برگشت به کامیار نگاه کرد انگار پول به اندازه همراهش نبود که کامیار گفت
-نصرت جون اون ناهاری رو که بهت باختم می خوام همین الان بدم چطوره ؟
دباره دخترا براش کف زدن و نصرتم خندید و پیچید طرف پارک وی و یه ربع بیست دقیقه بعد رسیدیم جلو رستوران ........ و ماشین رو پارک کردیم و پیاده شدیم تا رفتیم تو و مدیر رستورا ن که می شناخمون اومد جلو و خیلی با احترام بردمون سر ی میز خوب شیش تایی نشستیم و همگی استیک سفارش دادیم که کامیار به حکمت گفت
-ببخشین شما الان چقدر از دوا درمون سر در می ارین ؟
حکمت اینا زدن زیر خنده
حکمت – ما الان داریم سال اخر رو تموم یم کنیم
کامیار– یعین الان حتی امپول م می تونین بزنین ؟
یه مرتبه ما زدیم زیر خنده که یکی از دختر خانما گفت
-امپول زدن که کاری نداره
کامیار – را بابا خیلی سخته ببینم شماها کی دکتر دکتر می شین ؟
حکمت – یه چند سال دیگه یعنی تا چند وقت دیگه پزشکی عمومی مون رو می گیرم و بعدش نوبت دوره ی تخصصی مونه
کامیار – ایشاله تخصص تون رو که گرفتین من می ام پیش تون معالجه
حکمت – خواهش می کنم قدم تون رو چشم
کامیار – حالا چه تخصصی می گیرین ؟
حکمت – زنان و زایمان
ماها زدیم زیر خنده
کامیار – دست شما درد نکنه حکمت خانم
حکمت – شمام دوره ی دانشگاه رو گذروندین ؟
کامیار – نخری دانشگاه دوره ی ما ور گذرونده
دوباره همه زدیم زیر خندیدن که حکمت به کامیار گفت
-جدا در چه رشته این فارغ التحصیل شدین ؟
کامیار – چه فرقی می کنه حالا که فعلا دلال ماشین یم اما دوره ی لیسانس رو گذروندم
حکمت – مثل داداش نصرت لیسانس شیمی داره شده دلال ماشین به خدا تا اسم دلال می اد انقدر ناراحت می شم
نصرت سرشو انداخت پایین که کامیار زود گفت
-تقصیر ما که نیس یه کاری کردن که ارزش علم و دانش اومده پایین ایشاله درست می هش خب پزشکی چه جوریه ؟ باید خیلی سخت باشه
حکمت – هم سخت هم طولانی گاهی وقتا وافعا کلافه می شیم
کامیار – اونم بالاخره تموم می شه و به امید خدا چشم بهم بزنین شدنی پزشک
حکمت – تازه بعدش اول مکافاته مونه باید دنبال مطب بگردمی و هزار تا دردسر دیگه
کامیار – مطب می خواین چیکار ؟
حکمت – پس چیکار کنیم ؟
کامیار – یه اگهی بدین تو روزنامه معلجه ی خصوصی در منزل
همگی با هم گفتن
-وا دیگه چی ؟
-مگه می شه ؟
کامیار – کار نشد نداره حالا که سر قفلی آ و اپارتمانا انقدر گرون شده جای اینکه مریض بیاد مطب شما برین بالا سر مریض
حکمت – من اگر به امید خدا تخصصم رو گرفتم می رم تو یه ده و اونجا به مردم خدمت می کنم
کامیار – شمام الان از این شعارا می دین دکتر که شدین می رین دنبال پول در اوردن
حکمت – نه به خدا کامیار خان من یکی از معنی و مفهوم درد رو می دونم چیه امکان نداره به مردم پشت کنم
کامیار یه نگاه بهش کرد و گفت
-خدا شما رو به این برادر ببخشه ایشاله که همینطوره
تو همین موقع غذامونو اوردن وش روع کردیم به خوردن واقعا غذا خوردن این دخترا تماشایی بود با یه اشتها و لذتی می خوردن که ادم کیف می کرد
وسط غذام کامیار هی شوخی می کرد و ماهام یم خندیدیم غذا که تموم شد کایمار حساب میز رو داد و با تشکر نصرت و دخترا بلند شدیم و از رستوران اومدیم بیرون که من اروم به کامیار گفتم
-بریم یه جا بستنی ای چیزی م بخوریم
کامیار م از خدا خواسته گتف باشه و همگی سوار شدیم و راه افتادیم و کامیار ادرس یه بستی فروشی رو تو یه کوچه ی دنج و خلوت به نصرت داد
دیگه تو راه چقدر خندیدیم بماند بیست دقیق نیم ساعت بعد رسیدیم به بستنی فروشی و پیاده شدیم و شیش تا بستنی گرفتیم و اومدم دم ماشین و شروع کردیم به خوردن بغل همونجا که واستاده بودیم یه وانت هندونه فروش واستاده بود و یه بلند گو دستی م دستش گرفت ب هی توش داد می زد ای هندونه شیرین دارم ببر ببر ای قند عسل اوردم ببر ببر شکر خدا یه نفرم از تو خونه سر شو در نمی اورد که بپرسه هندونه کیلو چند کامیارم داشت برامون یه جریانی رو تعریف می کرد و وسطش یارو هی داد می زد ای هندونه ای هندونه کامیارم یه جمله می گفت و ساکت می شد تا یارو یه داد بزنه ودوباره این یه جمله می گفت
کامیار – اره خلاصه مارو تو خیابون با این بچه ها گرفتن
وانتی – ای هندونه ای هندونه
کامیار – این بچه ها از ترس داشتن زهر ترک می شدن اگه می بردن مون و اولین کاری که می کردن زنگ می زدن به پدر مادراشون و گندکار در می اومد
وانتی – هندونه اوردم بابا قند عسل اوردم بابا
کامیار – پسره اومد جلو من و گفت برادر بیا پایین ببینم تا اینو گفت یکی از اونا که با ما بودن زد زیر گریه پسره در جا فهمید جریان چیه یه خنده ای کرد و گفت بیا پایین که چپقت چاقه
وانتی – ببر ببر هندونه به شرط چاقو اوردم
کامیار – کارت ماشین رو ورداشتم و دهتا هزاری تاکرده گذاشتم زیرش و پیاده شدم
وانتی – هندونه ضمانتی اوردم با گرانتی هندونه می دم
کمیار – تا پیاده شدم و کارت ماشین و هزاری آ رو گذاشتم .......
وانتی – هندنه شیرین بدو بابا جون تموم شد آ بدو ته باره ها دیر برسی تمومه ها
کامیار برگشت یه نگاه به هندونه فروشه کرد و گفتی
-راست می گی ته باره همه ش دو تن هندونه ته ش مونده
ماها زدیم زیر خنده وانت بیچاره پر بود از هندونه یه دونه شم نفروخته بود
کامیار – مرد حسابی چرا انقدر داد می زنی سرمون رفت اخه
یرو یه خنده ای کرد و گفت
-چیکار کنم واله زن و بچه خرج دارن دیگه
کامیار – تو که یه دونه هندونه م نفروختی
هندونه فروشه یه خرده اومد جلوتر و گفت
-سر شما سلامت با این ماشین و دم و دستگاهی که شما دارین دیگه غمی ندارین که بالاخره خدای مام بزرگه
خنده از رو لبای ما رفت کامیار یه نگاهی بهش کرد و گفت
-هندونه رو اینطوری نمیفروشن بده به من اون بلرندگو رو ببینم
رفت جلو و بلند گو دستی رو ازش گرفت تا اومدم برم طرفش روشن ش کرد و گفت
-خانما و اقایون توجه توجه یه روز یه دختر و پسر جوون داشت با همدیگه تو خیابون راه می رفتن یه مرتبه دختر به پسره می گه عزیزم می خوای جایی رو که امپول زدم ببین ی؟ پسره یه مرتبه نیش ش تا بناگوشش وامی هش و با خوشحالی می گه اره عزیزم اره دخته بالای یه داروخونه رو نشون می ده و می گه اونجا عزیزم تو اون تزریقاتی
یه مرتبه صدای خنده از این ور و اون ور خیابون و دم بستنی فروشی بلند شد این دختار و نصرت که دل شونو گرفته بودن و نشسته بودن رو زمین اومدم برم بلند شگو رو از دستش بگیرم که به یارو هندونه فروشه گفت
-جلو اینو بگیر وگرنه این هندونه ها تا شب رو دستت باد می کنه
یاروام معطل نرکد و اومد واستاد جلو من یه هیکلی م داشت کنه نگو
کامیار – به یه همشهری می گن اگه یه کامیون اسکناس بهت بدن چیکار می کنی ؟ یارو یه فکری می کنه و می گه بش مین تومن می گیرم خالی ش می کنم
دوباره مردم هر و هر زدن زیر خنده و جمع شدن دور ما یکی یکی پنجره ی خونه هام وا می شد وم سرا از توش می اومد بیرون
کامیار – یه همشهری دیگه مون سوار اتوبوس می شه یه خرده که میگذره مردم می بینن یه بوی خیلی بدی از ته اتوب وس میاد نگاه می کنن می بینن این همشهری داره ته اتوبوس از اون کارا می نه و بو گند همه جا رو ورداشته راننده ترمز دستی رو می کشه و می اد عقب و بهش می گه مرتیکه کثافت این چه کاری یه کردی ؟ یارو با همون لهجه می گه به حالا بیا و خوبی کن مگه خودت هی ساعته داد نیم زنی برین عقب برین عقب خب منم حرف ترو گوش کردم دیگه
دیگه این ملت داشتن از خنده می افتادن رو زمین خودمم اشک از چشمام می اومد اما زود خودمو کشیدم وسط جمعیت که کسی نفهمه این کامیار با منه
کامیار – ی روز تو ژاپن هی موش رو بعد از سی سال ازمایش و تمرین و بد بختی تو میدون شهر که همه ی مردم این موفقیت رو با چشم خودشون ببینن خلاصه موشه رو گذاشته بودن وسط میدون و ده بیست هزار نفر با فاصله ازش واستاده بودن و نگاه می کردن اتفاقا تو همون روز یه هموطن مام رفته بوده ژاپن برای کار وقتی این جمعیت رو می بینه اروم اروم خودشواز لای جمعیت می کشه جلو که ببینه چه خبره تا موشه رو وسط میدون می بینه می دووه طرفش و تا می ان بگیرنش با پاش موشه رو له می کنه و دستاشو می زنه کمرش و با افتخار به مردم می گه یه دانه موشم انگدر ترس داره که شولوخش کردین تامام شد
مردم شروع کردن براش کف زدن که گفت
-خب حالا بعد از شنیدن این لطیفه ها وقت خرید هندونه س زود بیاین جلو و بخرین وگرنه گه لوس بازی در بیارین از جک مک خبری نیس
هفت هشت نفر با خنده اومدن جلو و هر کدوم یکی دوتا هندونه خریدن که کامیار گفت
-یه روز یه یارو خواب می بینه که مرده و بردنش یه جای خوب یه خرده که می ره جلو می بینه چند تا دختر خوشگل مثل پری یه نفر رو گرفتن و دارن با مته و دریل کتف هاشو سوراخ می کنن و اونم هی داد و فریاد می کنه
این یارو خیلی ناراحت می شه و می گه ببینم این ادم بد یبوده که این کارو باهاش می کنین دخترا می گن نه اصلا داریم کتف ها شو سوراخ می کنیم که براش یه جفت بال قشنگ بذاریم این یارو هیچی نمی گه و یه خرده بین درختا و گل ها و زمزمه رود و نغمه پرنده ها می ره جلو تر و می بینه که بازم یه عده دختر خوشگل یه نفر رو گرفتن و دارن با مته پیشونی ش رو سوراخ می کنن این دفعه دیگه خیلی ناراحت می شه و می گه این دیگه حتما گناهکاره پریا می گن نه اصلا ما داریم پیشونی ش رو سوراخ می کنیم که یه تاج خیلی خوشگل بذاریم سرش تا اینو می گن یارو شروع می کنه به دوئیدن و فرار کردن پریا بهش می گن کجا می گه می رم اون طرف مخالف می گن اونجا چوب تو.........می کنن ا می گه باشه حداقل سوراخش حاضره و دیگه احتیاج به مته و دریل نیس
صدای خنده تموم خیابون رو ورداشته بود در یکی یکی خونه ها وا می شد و زن و مرد ازش می اومد بیرون و دور ما جمع می شدن
کامیار- یه روز تو اطریش یه کنسرت پیانو بزرگ بوده نوازنده های بزرگ پیانو بوده نوازنده های بزرگ پیانو می اومدن رو صحنه و می شستن پشت یه پیانو و اهنگ اجار می کردن و بعدش بلند یم شدن و جلو تماشاچی ها که حدود دو سه هزار نفر بودن تعظیم می کردن و می رفتن خلاصه نوبت یکی از نوازنده ها می شه و می اد و پشت پیانو می شینه و یه قطعه رو اجار می کنه و وقتی تموم می شه و می اد جلو تماشاچی ها و تعظیم می کنه در بین مردمی که داشتن تشویقش می کردن یکی شروع می کنه داد زدن و همونجور که کف و سوت می زده هی می گفته یشااسان افندی اذربایجان زنده باد چخ یاخچی همشهری
نوازنده هه دو تا تعظیم می کنه و زا رو صحنه می ره پائین و یواش اون یارو ور صدا می کنه وقتی یارو می اد جلو بهش می گه ببینم تو یکی از کجا فهمیدی من همشهری تم یارو یه خنده ای می کنه و می گه خواهش الیرم کاری نداشت که من حواسم به همه نوازنده ها بود اونا وقتی می شستن پشت پیانو صندلی شونو می کشیدن جلو پیانو اما شما تا نشستی پیانو به اون گندگی رو کشیدی طرف خودت
ملت زدن زیر خنده
کامیار – به یه همشهری مون می گن با لوبیا یه جمله بساز یمگه کوچولو بیا
می گن خب حالا با شمشیر یه جمله بگو می گه فدات شم شیر داری
این جوک می گفت و مردم می خندیدن و هندونه می خریدن یه ربع نگذشته بود که نصف بیشتر وانت یارو خالی شد به نصرت گفتم بپر سوار شو و بچه ها رو هم سوار کن و ماشین رو روشن کن اینو اگه ول کنیم تا سه تا وانت هندونه برای این یارو نفروشه نمی اد این ور
نصرت با خنده سوار شد و گفت حکمت و دوستاشم سوار شن و منم اروم از لای مردم رفتم طرف کامیرا و تا رسیدم اروم بهش گفتم
-ما داریم می ریم نیای جا می مونی ا
کامیار – یکی دیگه بگم و بریم
-زود باش ابرومون رو بردی
کامیار – یه روز یه همشهری دیگه مون دست زن و بچه هاشو می گیره و می بره پیک نیک خارج از شهر یه جای خوش اب و هوا می رسن و می بینن مردم کنار رو د خونه فرش انداختن و نشستن همشهری مام به زن و بچه ش می گه همینجا وبه خلاصه بساط شونو از تو ماشین می ارن بیرون و همشهری مون می ره درست وسط جاده فرشش رو پهن می کنه زن ش بهش یم گه مرد اینجا که نمی شه نشست خطرناکه می گه شما کاریت نباشه من دیگه عقلم به این چیزا می رسه خلاصه فرش پهن می کنه وسط جاده و سماور و هندونه و پتو و بالش و همه رو میذاره همونجا افتاقا تو همین موقع یه کامیون از دور با سرعت پیداش می شه راننده هه که اینا رو وسط جاده می بینه شروع می کنه به بوغ زدن و دیگه نمی تونه کامیون رو کنترل کنه و می گیره بغل جاده و ده بیست نفر رو زیر می گیره و می کشه و می افته تو رود خونه همشهری ما که اینو می بینه خیلی خونسرد روش رو می کنه به زنش و می گه دیدی حالا چه عقلی کردم الان اگه اونجا نشسته بودیم له مون کرده بود
مردم زدن زیر خنده بلند گو رو از دستش گرفتم وبه زور کشیدمش طرف ماشین که یه مرتبه چند تا دختر داد زدن کجا واستا هندونه هاتو بفروش ما تازه اومده بودیم ازت بخریم
کامیار – هندونه ها که مال من نیس جوک ا مال من بود هندونه می خواین از اون یارو بخرین جوک می خواین بیاین اینجا پیش من
همه داد زدن
-جوک می خوایم جوک می خوایم
به زور رسوندمش دم ماشین که گفت
-جون من بذار یه دونه دیگه بگم و بریم
مجبوری ولش کردم که گفت
-ساکت باشین که صدام برسه بلند گو دیگه ندارم یه روز یه همشهری دیگه مون می ره یه درمونگاه دگتر درمونگاه ازش می پرسه بیماری تون چیه اقا همشهری مون میگه واله ای دختر (دکتر) خلاف ادبه اما چند وقته که تو این دلم گاز جمع می شه اما وقت یمی دمش بیرون نه صدا داره نه بو دکتر میگه خب همین الان جلو من یه بار گاز معده تو نو تخلیه کنین ببینم همشهری ما معطل نمی کنه و بلافاصله دستور پزشک رو اجار می کنه و یه بادی از خودش خارج می کنه که دکتر شروع می کنه به نسخه نوشتن و می گه یه قطره نوشتم واسه دماغ تون که گرفتتگی ش بر طرف بشه و یه سمعک م واسه گوش تون که شنوایی ش رو دوباره به دست بیاره وقتی م که رفتی بیرون اون در رو وابذار که خفه شدیم از بوگند
مردم دل شونو گرفته بودن و فقط می خندیدن به زور سورا ماشین ش رکدم و نصرت خواست حرکت کنه اما مگه این دخترا می ذاشتن جمع شده بودن جلوی ماشین و می گفتن تا یه جوک دیگه نگه نمی ذاریم برین
بالا خره با هر جون کندنی بود از دست شون خلاص شدیم و حرکت کردیم که بهش گفتم
-تو واقعا خجالت نمی کشی این کارا رو می کنی
کامیار- تازه جوک ا داره یادم می اد یه همشهری مون شده بوده شهردار شهر اتفاقا یه روز می ره کلنگ یه بیمارستان رو بزنه و مثلا ساختن بنای بیمارستان رو افتتاح کنه خلاصه ظهر می شه خانمش می بینه نیومد ساعت سه بعد از ظهر می شه خانمش می بینه نیومد عصر می شه خانمش می بینه نیومد خونه سرشب می شه خانمش می بینه نیومد خونه بالاخره اخر شب یارو بر یم گرده خونه و خانمش با عصبانیت میگه تا حالا کدوم گوری بودی یارو خاک کت و شلوارش رو می تکونه و می گه واله رفتیم کلنگ افتتاح رو بزنیم که دستمون گرم شد و دو طبقه بردیمش بالا
دیگه نفس این نصرت و دخترا از خنده بالا نمی اومد خودمم می خندیدم اما از دستش حرص م می خوردم
-تو فکر نکردی اگه یه نفر ماها رو اونجا ببینه و بشناسه چی می شه
کامیار – هیچی میگیم دوربین مخفی بود
بعد برگشت طرف حکمت و گفت
-ترو خدا کار بدی کردم
حکمت که داشت اشک ها شو پاک می کرد گفت
-نه واقعا جالب بود من یکی که اولش شوکه شدم واقعا با استعداد و خیلی خیلی بانمک و هنرمندین
کامیار برگشت طرف من و گفت
-بیا دیدی حالا واقعا که چه استعداد هایی م به خاطر این بکن نکن تو به هدر رفته
دوباره شروع کرد سربسر این دخترا گذاشتن تا رسیدیم دم خونه دخترا و اونا رو پیاده کردیم و رفتیم که حکمت رو برسونیم
وقتی رسیدیم پیاده شدیم و من و نصرت ازش خداحافظی کردیم نوبت کامیار که شد به حکمت گفت
-ترو خدا ببخشین ا فقط می خواستم بهتون خوش بگذره
حکمت – واقعا عالی بود کامیار خان هیچوقت امروز رو فراموش نمی کنم
تو تمام زندگیم انقدر بهم خوش نگذشته بود ازتون واقعا ممنونم
کامیار – منم امروز رو فراموش نیم کنم
دیدم داره نا جور می شه اروم با ارنج زدم تو پهلوی کامیار که یه خداحافظی کرد و سوار ماشین شد و ماهام پشت سرش سوار شدیم و یه دستی بای حکمت تکون دادیم و نصرت راه افتاد
چند تا خیابونو که رد کردیم یه گوشه واستاد و گتف
-خب کجا بریم حالا
کامیار – دوست داری بریم یه جا یه چایی ای چیزی بخوریم
نصرت – چرا دوست ندارم با شما تا پزشک قانونی م می ام دیگه اسرتونم
کامیار- اقا نصرت دیگه شرمنده مون نکن
نصرت – دشمنت شرمنده باشه که نتونه سرشو بلند کنه سر فرازتر از شما ها دیگه کی می تونه باشه
کامیار – پس بریم همون کافی شاپ که بودیم
نصرت – اگه کاری ندارین بریم تئاتر
کامیار – مگه تعطیل نیس
نصرت – چار اما مدیرش قراره بیاد یه حسابی با همدیگه داریم قراره پول بهم بده
حرکت کردیم طرف تئاتر که نصرت گفت
-چقدر خوشحال بود
کامیار- کی
نصرت –حکمت تا حالا انقدر خوشحال ندیده بودمش دست تون درد نکنه روسفیدم کردین
-نصرت خان چرا وامونده رو نمی ذاری کنار
نصرت – سخته سامان خان سخته جرات می خواد
-ترک کردنش جرات می خواد
نصرت – نه برگشتن به زندگی من جرات ترک کردنش رو دارم اما جرات برگشتن به زندگی رو ندارم تا وقتی که اونو دارم کاری به زندگی ندارم وقتی اونو می ذارم کنار اون وقته که زندگی رو می بینم دیدن زندگی م سخته یعین با این صورتش که الان هس خیلی سخته
-یعنی وقتی تو اعتیادت غرق هستی زندگی رو نمی بینی
نصتر – ببین اعتیاد صد تا مرحله داره ادم عملی دوره دوره می ره جلو هر دوره ش یه جوره
-یعنی دروه خوبم داره
نصرت- نه هر دورش کثافت تر از دوره قبله اولین احساسش کثافت بودنه ادم همه ش احساس می کنه که کثیف و لجنه این تازه بهترین احساس شه
ادم عملی بی غیرت می شه بی شرف می شه بی ناموس می شه خود فروش می شه اشغال یم شه خلاصه شو براتون بگم ادم عملی اصلا ادم نیس حیوونم نیس چون حیوونام واسه خودشون یه غریزه و مرامی دارن ادم عملی هیچی نداره بعد از چند بار مصرف فقط می ره طرف مردن اونم چه مردنی کثافت ترین نوع مردن اول شم با همین حشیش وامونده شورع می شه یادتون باشه هر جوونی رو دیدین که داره حشیش می کشه اسم شو بنویسین تو لیست انتظار عملی ا
همیهش م همینطور بوده هر جوونی ام عملی شده اگه باهاش حرف بزنی می بینی که یه راه رو رفته حاال فقط کوچه پس کوچه ش با هم فرق داشته
یه جوون وقتی می خواد حشیش رو شروع کنه همیشه با خودش میگه هر وقت بخوام می ذارم ش کنار همه شونم فکر می کنن که مواد اسیر اوناس خبر ندارن وقت یه بار رفتی سراغ این وامونده دیگه تو اسیرشی
ببینین اعتیاد خودش فقط یه اسمه اما صد هزار تا بدبختی بغلش خوابیده که اولش معلوم نیس بعدا کم کم خودشونو نشون می دن
قیافه منو نگاه کنین داره دیگه خوشو تو من نشون می ده از وقتی م که نشون داد دیگه همه چی برای ادم تمومه فیل باشی میخوابوندت رستم دستان باشی می شه یه مگس همه ش التماس همه ش ..........مالی همه ش تملق همه ش نوکرتم کوچیکتم اقای منی همه ش قربون صدقه پدرسگ غرور و حیثیت و شخصیت و ادمیت رو تو ادم می کشه
وامونده مثل سیگار می مونه فقط اول دومی شه که یه خرده سر ادم گیج می ره و ادم خوشش می اد سیگاراری بقیه رو اصال یادت نمی اد که کی خاموش کردی
-چه جوریه این هروئین یعین چه حالی داره
نصرت – ببین الان که اسمشو اوردی باید حتما بکشم یعنی اینطوری اسیرشم پدرسگ امتحان نداره امتحانش همانا و عملی شدن همانا اولش هروئین فروشه دنبال ته یه بار که بوش به دماغت خورد دیگه تو دنبال اوین هر چقدر م پول پاش بذاری بارم کمه
-چه جوری جوونا رو ممعتاد می کنن
نصرت- خیلی راحت اول رفیق عملی یه نفر ادم که عملی می شه صد نفر رو عملی می کنه بعدشم خودشون ادم دارن اگه ببینی شون باورت نمیشه شیک خوش تیپ شیک پوش ادکلن زده
اینا کارشون اینه که بیفتن تو جوونا و معتادشون کنن
-اخه برای چی
نصرت – واسه اینکه فکر نکنن حرف نزنن نفهمن ندونن نشنون نبینن یه ادم عملی اصلا براش فرق نمی کنه کجا باشه و کی بالا سرش باشه همینکه جنس ش جور باشه براش کافیه
یه ادم عملی اصلا از درو و ورش خبر نداره اگه بغلش صد نفر رو بکشی این حالی ش نیس
-خب اگه همه جوونا معتاد بشن کی چرخ این مملکت رو می چرخونه
نصرت- اونایی که تا حالا چرخوندن نفت که داریم فعلا معدن که داریم فعلا همینا کافیه دیگه نیروی انسانی می خوان چی کار ؟ اونم این همه ببین تقریبا از هر ده کیلو تریاک یه کیلو هرئین عمل در می اد حالا با ات و اشغالش بگو دو کیلو اونوقت بیاین قیمت تریاک رو ببینین و قیمت هرئین رو وامونده مفت اصلا یه بسته می خری چند صد تومن صد و پنجاه تومن فوق فوق دویست تومن اولشم یه ادم با یه بسته یه هفته می سازه بعدشه که کارش می رسه به روزی ده پونزده تا بسته توش اشغال داره طرف رو نمی سازه می ره سراغ قرص
کامیار – تو الان چی می زنی
نصرت – دوا
کامیار – خیلی وقته ؟
نصرت – نه شیش ماه یه سال می شه
رسیده بودیم طرف میدون ....... که گفت
-می خواین یه چیزی بهتون نشون بدم
کامیار – چی
پیچید طرف پایین و یه خرده جلو تر ماشین رو پارک کرد و گفت
-پیاده شین بیاین
پیاده شدیم و رفتیم طرف میدون و که گفت
-اون پسره رو می بینین اون روزی سه چهار نفر رو میاره تو دور
تا اینجا واستادم بیرون از جلوش رد بشین ببینین چی در گوشتون می گه
اروم با کامیار راه افتادیم طرف پسره که قد بلندی داشت و خیلی م خوش تیپ بود تا زا کنارش رد شدیم که اروم گفت
-نوار پاسور ابجو ویسکی
کامیار یه نگاه بهش کرد و گفت
-دنبال این چیزا نیستیم
پسره یه قدم اومد جلومون گفت ........