گندم بشه سلام کرد و یه لبخند زد که مش صفر اشک هاشو پاک کرد واومد جلتو و سر گندم رو ماچ کرد و گفت

-الیه صد هزار مرتبه به درگاه ت شکر به خدا نذر کرده بودم که اگه پیدات کنن یه شقه گوشت بگیرم و بدم به فقیرا

یه مرتبه زن مش صفرم در حالیکه نصفه نیمه چادرش رو سرش کرده بود از خونه دوئید بیرون و گریه کنون خودشو رسوند به ما و تا رسید خودشو انداخت تو بغل گندم حالا اون گریه بکن و گندم گریه بکن

به مش صفر اشاره کردم که زنش رو صدا کنه و بعدش دست گندم رو گرفتم و بردم طرف خونه اقا بزرگ و همونجور که می رفتیم گفتم

-عشق یعنی این محبت یعنی این اینا که دیگه ترو ندزدیدن پس چرا انقدر دوستت دارن

یه مرتبه واستاد و درو و ورش رو نگاه کرد و گفت

-چقدر دلم برای این باغ تنگ شده بود

-چرا مگه تو این باغ رو درست کردی که دوستش داری و دلت براش تنگ می شه مگه تو این درختا رو کاشتی که اگه چند روز نبینی شون دلت براشون تنگ می شه

یه نگاهی به من کرد و هیچی نگفت و دوباره دستش رو گرفتم و بردم طرف خونه وقتی دستش تو دستم بود یه حالت عجیبی بهم دست داد و بی اختیار دستش رو محکم تو دستم فشار دادم که برگشت و تو چشمام نگاه کرد و بهم خندید

خلاصه تا رسیدیم دم خونه اقا بزرگ که دیدم انگار از پشت شیشه ماها رو دیده و اومده بیرون زود دست گندم ور ول کردم که اقا بزرگ از پله ها اود پایین و گندم پرید تو بغلش فهمیدم که خیلی دلش برای اقا بزرگ و این باغ و خلاصه همه تنگ شده شایدم تو این مدت میخواسته که ماها بریم و دنبالش بگردیم و پیداش کنیم که حداقل این احساس رو داشته باشه که می خوایمش و دوستش داریم

وقتی یه چند دقیقه ای دو تایی گریه کردن اقا بزرگ یه نگاهی به من کرد و گفت

-کامیار کو

-اونم رفته جای دیگه رو بگرده

اقا بزرگ – زنگ بزن بهش زودتر بیاد

-چشم

اقا بزرگ – خودتم برو به عمه ت خبر بده که گندم برگشته فقط اروم اروم بهش بگو یه دفعه نگی آ حالش بد می شه

-چشم

اینو گفت و یه دستی به موهای گندم کشید و با خودش بردش تو لحظه اخر گندم برگشت طرف من و نگاهم کرد اصال دیگه دلم نمی خواست یه ثانیه م ازش جدا بشم اما مجبوری رفتم طرف خونهخودمون و تا رسیدم دوباره مامان و بابام شروع کردن باهام دعوا کردن یکی این می گفت یکی اون می گفت منم فقط واستاده بودم و نگاه شون می کردم که مامانم پرید به بابام و گفت

-تو چرا انقدر داد می زنی سرش

بابام – خودتم داری داد می زنی که

مامانم – من مادرشم

بابام – خب منم باباشم دیگه

مامانم – ولش کن حالا خسته س

بابام – اخه من نباید بدونماین پسره کجاس

رفتم جلو و صورت هر دو شونو ماچ کردم و جریان رو بهشون گفتم که مامانم یه جیغ کشید و زد زیر گریه بابامم مرتب خدا رو شکر می کرد که بهشون گفتم می رم به عمه اینا خبر بدم

راه افتادم طرف خونه عمه م و تا رسیدم یاد روزی افتادم که یواشکی داشتم گندم رو نگاه می کردم و برای اولین بار احساس کردم که دوستش دارم

این چند وقته خونه شون شده بود عین خونه اموات همه چراغاش خاموش بود و صدا زا توش در نیم اومد بیچاره ها چه کشیده بودن فقط از ترس اقا بزرگه بود که به پلیس خبر نیم دادن وگرنه تا حالا عکس گندم رفته بود تو روزنامه ها

یه نگاه به خونه کردم گتفم شاید نباشین اروم چند تا تقه زدم به در و صبر کردم که یه مرتبه در واشد و اقای منوچهری اومد بیرون و تا منو دید زد زیر گریه و گفت

-عمو چه خبر

بیچاره صورتش همچنین لاغر شده بود که انگار شیش ماهه که رزیم گرفته

-سلام اقای منوچهری حالتون چطوره

یه سری تکون داد و گفت

-خبری ازش نداری

-چرا بی خبر بی خبرم ازش نیستم

هول شد و گفت

-تلفن کرد فهمیدی کجاس

-الان خدمت تون عرض می کنم عمه کجان

-تو اتاقش حالش خبو نیس کی تلفن کرد

-اگه اجازه بدین یه سری م به عمه بزنم

تازه فهمید که جلو در واستاده زود رفت کنار و گفت

-بیا تو عزیزم ببخشین ببخشین شدم درست عین گاو

-اختیار دارین بلانسبت شما

دوتایی رفتیم تو خونه تمام چراغا خاموش بود انقدر دلم گرفت که نگو اقای منوچهری چراغا رو روشن کرد و گفت

-عمه ت نمی ذاره تو خونه چراغ روشن کنم حق م داره واله انگار بمب گذاشتن تو خونه و زندگی مون نمی دونم کدوم چشم ناپاکی نظرمون کرد

-به امید خدا همه چی درست می شه خودتونو ناراحت نکنین

از صدای من عمه از تو اتاقش تو طبقه بالا اومد بیرون و تا رسیدم دم پله ها دیدم بالای پله واستاده و داره منو نگاه می کنه رنگش شده بود عین گچ دیوار لاغر ضعیف بی جون دلم براش اتیش گرفت

-سلام عمه جون

اصلا صداش در نمی اومد اروم یه چیزی مثل جواب سلام بهم داد که زود رفتم بالا و با خودم اروم اروم اوردمش پایین بیچاره رو پاش بند نبود

بردمش طرف اتاق پذیرایی و نشوندمش رو یه مبل کهیه نگاه به من کرد و اروم گفت

-خبری ازش نشد عمه بعد زا مردن من میخوای پیداش کنی

اینو گتف و زد زیر گریه اما صدای گریه ش دیگه مثل صدای سرفه شده بود

-عمه جون بی خبرم نیستم ازش خیلی ارومتر شده

تا اینو گفتم چشماش واشد

-داره نرم می شه عمه جون ممکنه تو همین چند روزه جاش رو پیدا کنیم

به خدا با چشم خودم دیدم که انگار یه جون تازه رفت تو تن عمه م و شوهر عمه م

عمه م – کجاس عمه چی بهت گفته کی باهاش حرف زدی

-اروم باشین عمه جون همین یه خرده پیش باهاش حرف زدم

-چی گفت عمه جون چطور بود حالش با کی بود

-اروم باشین ترو خدا حالش خوب خوبه

عمه م –منوچهری روشن کن چراغا رو ببینم

 اقای منوچهری م که یه تکونی خورده بود زود تموم چزود تموم چراغا رو روشن کرد که گفتم

-ببخشین اگه زحمت نیس یه لیوان اب ........

حرفم تموم نشده بود که عمه م مثل فنر از جاش پرید و اقای منوچهری جلوتر دوئید طرف اشپز خونه منظورم این بود که کم کم بهشون بگم چون با حال و رزوی که اینا دشاتن اگه یه ضرب می گفتم گندم برگشته هر دو جابه جا سکته می کردن تا برام اب اوردن یه خرده خوردم و گفتم

-انگار می خواد برگرده ما باهاش خیلی حرف زدیم

عمه م – الهی پیش مرگت بشم عمه الهی خیر از جوونیت ببینی کی بر می گرده عمه جون کی

-فردا پس فردا انگار می خواد برگرده خونه

یه مرتبه اقای منوچهری که گریه ش گرفته بود دولا شد و سجده کرد و گفت

-ای قاضی الحاجات شکرت ای رحمان الرحیم شکرت ای..........

عمه م که فقط سرش رو گذاشت رو شونه من که بغلش رو مبل نشسته بودم و یه صداهایی از تو گلوش در میاومد که یه خرده شبیه صدای گریه بود خودمم گریه م گرفته بود اما چیکار می تونستم بکنم باید کم کم بهشون می گفتم یاد کارای کامیار افتادم که این وقتا چیکار می کرد

-ببخشین یه میوه ای چیزی ندارین تو خونه

-اقای منوچهری دوئید طرف اشپزخونه و یه خرده بعدش برگشت و یه سیب چروکیده با خودش اورد و گفت

-ببخشین عمو جون اما فقط همینو داریم اخه این چند وقته ........

نذاشتم حرفش تموم بشه گفتم

-واله شرمنده م اما من مخصوصا اینطوری می کنم که شماها یه خرده اروم بشین و بتونم حرف بزنم

بعدش شروع کردم به خندیدن که کم کم بفهمن براشون یه خبر خوش دارم دوتایی فقط تو دهن منو نگاه می کردن که گفتم

-یه خبر خوش دیگه م براتون دارم

عمهم فقط دستمو گرفت و فشار داد که گفتم

-فقط باید اروم باشین باشه

عمه م – برو جون بابات بهم زود تر بگو ترو جون مادرت زودتر بهمون بگو

-باید اروم باشنی عمه جون هیجان برای شما خوب نیس

عمه م – باشه باشه من اروم ارومم فقط بگو خبر خوش ت چیه

-گندم الان اینجاس تو خونه اقا بزرگه

تا اینو گفتم که عمه م منو هل داد یه طرف و از جاش بلند شد و پابرهنه از خونه دوئید بیرون و پشت سرشم اقای منوچهری دوئید موندم من تک و تنها تو خونه انقدر سریع حرکت کردن که باورم نیم شد از خودم خنده م گرفت و بلند شدم و دنبال شون دوئیدم پامو که از خونه گذاشتم برون دیدم عمه م اینا اصلا نیستن

دوئیدم طرف خونه اقا بزرگ و از دور دیدم عمه م بیچاره چهار دست و پا از پله های خونه اقا بزرگه داره می ره بالا همچین این خبر شارژشون کرده بود که من به گرد شونم نرسیدم

تند خودمو رسوندم به خونه اقا بزرگه که دیدم مامانم و بابامم اونجان عمه م افتاده بود روی گندم و در واقع داشت از فرق سرش تا نوک پاش رو ماچ می کرد اقای منوچهری که همون کنار غش کرده بود و بابام دشات بادش می زد مامانمم داشت به زور عمه م رو از گندم جدا می کرد گندمم چسبیده بود به عمه م و ولش نمی کرد واقعا صحنه دیدنی و قشنگی بود صدیا گریه گندم از همه بلندتر بود

گریه می کرد و جیغ می کشید برگشتم اقا بزرگ رو نگاه کردم که داشت گریه می کرد اونم یه نگاهی به من کرد و خندید یه نیم ساعت سه ربعی این برنامه ادامه داشت تا اون التهاب اول فروکش کرد

از پله های خونه ی اقا بزرگ اومدم پائین و رفتم طرف در باغ و یه سیگار روشن کردم و شروع کردم به کشیدن و راه رفتم می خواستم زودتر کامیار برگرده تا جریان رو خودم بهش بگم موبایلمو در اوردم و یه زنگ بهش زدم ه جواب نداد رفتم رو یه نیمکت نشستم انقدر امروز این ور و اون ور رفته بودم که پاهام درد گرفته بود

یه ساعتی که گذشت صدای بوق ماشین کامیار رو شنیدم و دوئیدم  طرف گاراژ و تا مش صفر بخواد بیاد بیرون در رو وا کردم و کامیرا با ماشین اومد توتا پیاده شد جریان رو به شگفتم اونم خیلی خوشحال شد و دوتایی دوئیدیم طرف خونه ی اقا بزرگ و از پله ها رفتیم بالا بابای کامیار و مامانش و کاملیا و کتایون و افرین و دلارام و عمه و عباس اقا م جمع شده بودن اونجا مش صفر همه شونو خبر کرده بود هه ساکت نشسته بودن و فق گندم بود که گریه می کرد تا کایمار رسید و چشمش به قامیل افتاد گفت

--شم شما روشن چشم همه مون روشن مبارکا باشه ایشاله همیشه خنده و شادی و خوشی باشه ایشاله .......

اینارو می گفت و رو زمین رو نگاه می کرد بعتد دولا شد و یه لنگه کفش ورداشت و رفت سطرف گندم و

گتف

-من این پدر و اون پدر تو می سوزنم پدر سوخته ی ور پریده ی  اتیش به جون گرفته زندگی واسه من نذاشتی این چند وقته پدرمو در اوردی اینا به تو بد کردن موبایل و عابر بانک من چه گناهی کرده بود ؟

اینا رو می گفت و با لنگه کفش می زفت طرف گندم که گریه ی گندم شدید تر شد

کامیار – خیلی خب کولی بازی در نیار که سر تقصیراتت گذشتم بس کن دیگه نمی زنمت فقط زود اون موبایلمو بده که از غصه ی دوری ش سه کیلو اب شدم

همه زدن زیر خنده و گندم از تو جیب ش موبایل و کارت عابر بانک کامیار رو در اورد و داد بهش و خندید کامیارم هر دو رو از دستش کشید بیرون و گفت

-مرده شور اون دست کج ت رو ببرن حالا بلند شو هر جا می خوای بری برو خوش اومدی سارق بی حیا

بعد همونجور که موبایل و کارت رو میذاشت تو جیبش برگشت طرف افرین و دلارام و با خنده گفت

-حال شماها چطوره دخترا ؟ این چند وقته نرسیدم یه دستی به سر و گوش شماها بکشم یعنی یه حالی ازتون بپرسم

همه زدن زیر خنده که افرین گفت

-تو دو تا موبایل می خوای چیکار اخه ؟

کایمار – موبایلای من زنونه مردونه س شماره یکی شو می دم به خواهرا شماره یکی شو می دم به برادرا که نکنه خدای نکرده خط رو خط بیفته و یکی از وصسط حرفای بی ناموسی بزنه

دوباره همه زدن زدن زیر خنده برگشتم به گندم نگاه کردم که دیدم اونم داره منو نگاه می کنه یه مرتبه دوباره همون حالی که اون روز جمعه نسبت بهش پیدا کرده بودم بهم دست داد

داشتم نگاهش می کردم و به شمی خندیدم که کایمار اروم زد تو پهلوم و گفت

-تا تو نگاه می کنی کار من اه کردن است

                                         ای به فدای چشم تو این چه نگاه کردن است ؟

برگشتم طرفش که با چشماش دلارام رو بهم نشون داد تا چشمم به دلارام افتاد تنم لرزید همچین داشت به من و گندم نگاه می کرد که اگه دستش می رسید هر دومونو می کشت

سرمو انداختم پایین و تا همه داشتن با همدیگه حرف می زدن از خونه ی اقا بزرگه اومدم بیرون و رو پله ها نشستم که یه دقیقه بعد کامیارم اومد پیشم نشست و گفت

-حالا می خوای چیکار کنی

-چی رو

کامیار – گندم رو دیگه

-هیچی همون کاری که قبلا می کردم

کامیار - یعنی می خوای فقط دزدکی نگاهش کنی خاک بر سرت کنن این همه زحمت کشیدیم تا پیداش کردیم حالا فقط میخوای نیگاش کنی واله تو خوب صبر تحملی داری

-گم شو کامیار منظورم این نبود که

کامیار – پس منظورت از اینکه گفتی همون کاری که قبلا می کردم چی بود اهان داستان ماجایی تموم شد که میخواستیم رو درخت قلب بکشیم یعنی تو میخوای بری از اونجا ادامه بدی

-اِ........لوس نشو

کامیار – پس میخوای چه غلطی کنی

-فعلا میخوام برم بگیرم بخوابم که از خستگی رو پام بند نیستم توام خسته ای برو بگیر بخواب

کامیار- نمیخوای بدونی جریان من با حکمت چی شد

-فردا برام بگو

کامیار- من طاقت ندارم تا فردا خودمو نیگه دارم

-اخه من الان دیگه مغزم کار نمی کنه

کامیار- مغزت رو میخوام چی کار همون دو تا گوشت در اختیارم باشه کافیه

-خب بذار فردا سر فرصت همه رو برام بگو

کامیار- تا فردا دیر می شه

-مگه قراره من کاری برات بکنم که تا فردا دیر می شه

کامیار- هر چیزی همون موقع که گرمه جالبه ازش بگذره دیگه فایده نداره

-خب بابا بگو ببینم چیکار کردین

کامیار – ببخشین سامان جون مسائل خانوادگی رو نمی شه بریا هر کسی گفت

-زهر مار تو چه جون و حوصله ای داری

کامیار- اصرار نکن که نمی تونم بگم

-به درک

کامیار- خب حالا که خیلی مشتاقی بدونی بهت می گم شام بردمش بیرون بهش جیگر دادم خورد

-جیگر دختره رو بردی بهش جیگر دادی خورده

کامیار – اره خیلی م خوشش اومد

-دروغ می گی تو از این ادما نیستی

کامیار- می گم به جون تو

-دختره رو بردی جیگرکی حتما بردیش میدون انقلاب

کامیار- نه خره بردمش رستوران .........بهش جیگر لاک پشت دادم خورد می دوین پرسی چنده

-خب

کامیار – خیلی دخرت خوب و خانمی یه خیلی از رفتارش خوشم اومد

-خب به سلامتی مبارکه ایشااله

کامیار – اما یه خرده با هم اختلاف سلیقه داریم

-خب اون اول زندگی طبیعیه بعدا حل می شه

کامیار – فکر نکنم

-برای چی

کامیار – ببین مثلا من دوست دارم ازدواج که کردم زنم بشینه تو خونه و کهنه بشوره رخت بشوره جورابای منو وصله کنه اشپزی کنه بچه داری کنه اون می خواد دکتر بشه و مریضا رو معالجه کنه من هشت تا بچه می خوام اون یه دونه میخواد من اهل رفت و امدم اون نیس من شولوغم اون ساکت

-برو گم شو حوصله ندارم راست بگو ببینم چی شد

کامیار –هیچی وقتی داشتیم شام مونو می خوردیم و من یه خرده باهاش صحبت کردم بهم گفت البته با خجالت زیاد باهام حرف می زد یعنی خیلی طفل معصوم محجوبه مثل این گندم اینا گرگ نیس

-خب بگو حالا

کامیار – هیچی بهم گفت ببخشین کامیار خان کسی تو زندگی شما هس ؟

-خب تو چی گفتی

کامیار – گفتم بعله بابام هست ننه م هس خواهرام هستن عموم هس زن عموم هس .....

-اِه ....... می رم آ

کامیار – خندید و گفت منظورم نامزدی چیزی یه گفتم اصلا تو اولین و اخرین کسی هستی که تو زندگی من می ای

-راست می گی ؟

کامیار – خب اره

-اونم باور کرد

کامیار – نمی دونم

-چه جوری تونستی این حرف رو بزنی

کامیار – خیلی راحت مثل تو باشم خوبه

-خب ادم باید حقیقت رو بگه

کامیار – به این دخترا فقط کافی بگی مثلا یه پیزرنه بود که وقتی من سه سالم بود منو ماچ کرده یگگ خر بیار و باقالی رو بار کن از اون بع بعد اگه ننجون تم یه روز بهت یه تلفن بزنه وامصیبتا

-خب بعدش چی شد ؟

کامیار – هیچی گفت چطور به فکر ازدواج افتادی منم گتفم چون من در تمام طول عمرم یه پسر سربه زیر و نجیب بودم پدرم تصمیم گرفت که بهم زن بده که نکنه خدای نکرد از راه بدر بشم

-اونم باور کرد ؟

کامیار – نمی دونم ولی خیلی خوشش اومد

-خب بعدش چی شد

کامیار – دیدی حالا جریان شام خوردن ما چقدر بانمک و هیجان انگیزه

-خب بگو ببینم

کامیار – بهم گفت شما باری بعد از ازدواج چه برنامه ای دارین ؟ منم گفتم همون برنامه ای که قبل از ازدواج داشتم

مرده بودم از خنده

-خب

کامیار- گفت شما کلا با چه تیپ ادمایی دوست هستین و می گردین ؟ منم گفتم من تا یادم می اد یا سمر ت درس و مشق و تحصیلم بوده یا کا و حرفه و پیشه تنها دوستی م که داشتم همین سامان بوده گفت سامان خان چه جور جوونی هستن ؟ گفتم یه جوون برازنده یبس مادر زادی گفت از چشماشون معلوم بود گفتم حکمت خانم بارو کنین اگه این سامان رو تو یه فوج دختر ول کنین از این ور نجیب می ره تو از اون ور نجیب تر می اد بیرون

داشت از خنده اشک از چشمام می اومد پایین

-باور کرد

کامیار – اره دیگه ترو هر کسی با این قیافه ببینه باور می کنه ازت بخار بلند نیم شه

-زهر مار

کامیار – نجابت ترو باور کرد اما انگار تو پااکی من شک کرد

-چطور ؟

کامیار – هیچی اخرامی شام  مون بود که گفت خیلی عجیبه که پسری با مشخصات شما هیچ تقریح و سرگرمی نداشته باشه منم گفتم من تقریح و سرگر می داشتم سینما می رفتم روزنامه می خوندم کتاب می خوندم حتی چند بارم اونا پارک رفتم

-خب چی گفت

کامیار- زد زیر خنده منم دیم دیگه داره گندش داره در می اد صحبت رو کشوندم به مسائل پزشکی و دانشگاهی و این چیزا

-خب به خیر گذشت

کامیار – نه بابا چی به خیر گذشت داشت راجب دوران پرستاری و این چیزا صحبت می کرد که من یه مرتبه تحت تاثیر جو قرار گرفتم و از دهنم پرید و گفتم الهی من بمیرم واسه این دوران شیرین قدیما می گفتن توبه گرگ مرگه ها من باور نمی کردم

-توبه برای گرگ مرگه واسه تو فکر نکنم مرگم باعث توبه بشه

کامیار – دیگه اونجوری هام نیس که تو می گی

-چرا برای تو هس

کامیار- یعین می گی اگه من بمیرم هنوزم این خلاقام رو دارم

-حتما داری

کامیار – یعنی تو می گی من می تونم به اون دنیام امیدوار باشم

-بلند شو برو دنبال کارت من رفتم بخوابم

کامیار – نمی خوای بقیه ش رو گوش کنی م

-مگه بقیه م داره

کامیار – اصل کاریش مونده فقط بیا بریم وسط درختا یه سیگار بکشیم اینجا تو دید اقا بزرگه ایم

راه افتادیم  دوتایی رفتیم وسط درختا و رو یه نیمکت نشستیم

-زود بگو که خوابم گرفته

دوتا سیگار روشن کرد و یکی شو داد به من و گفت

-هیچی دیگه تا اینو گفتم مات به من نگاه کرد دیدم ای دل غافل چه چرت و پرتی گفتم این بود که زود گفتم ما یه فامیلی داشتیم که پرستار بود هر شب که از سر کار بر می گشت خونه انقدر اتفاقات شیرینی برای ما تعریف می کرد مثلا می گفت یه مریض داشته می مرده که به موقع رسیده و نجاتش داده یا مثلا یه مریض دیگه داشته می رفته کما که این گرفته وکشیدتش بیرون انقدر ما لذت می بردیم که این مریضا رو نجات می دادن

-باور کرد

کامیار – نمی دونم واله حالا من گفتم ایشاله باور می کنه به دلت بد نیار خلاصه شام که تموم شد دسر سفارش دادیم و تا دسر رو بیارن یه چیزی گفت که پاک نا امیدم کرد

-چی گفت مگه

کامیار – گفت من همیشه دلم میخواسته با مردی اشنا بشم که سربزیر و نجیب و ساکت و اهل خونه و زندگی باشه راتش هر چی گشتم یه کدوم از این مشخصات رو تو خودم پیدا نکردم حالا تو می گی چیکار کنم

-خب یه خرده اخلاقت رو درست کن

کامیار – تومی گی مثلا چیکار کنم که نجیب بشم اصلا تو چه جوری سر به زیر و نجیبی

-ببین اول بگو این حکمت رو دوست داری

کامیار – انگار اره

-خب باید به خاطرش خودتو اصلاح کنی

کامیار – می کنم

-خب افرین قدم اول اینه که این دو تا سیم کارت موبایلت رو بفروشی  و یه دونه نو بخری

کامیار- نجابت چه ربطی به مخابرات داره

-ربطش اینه که اگه انی موبایلات نباشن شماره تو دست کسی نیس و تو یه خرده درست می شی

یه فکری کرد و گفت

-اون شماره هایی رو که تو ذهنم هس و حفظم چیکار کنم

-اونارو هم باید به مرور زمان فراموش کنی

کامیار- خب قدم دوم چیه

-قدم دوم اینه که از فدا صبح مثل ادم بلند شی و با بابات بری کار خونه و بذاری منم برم کار خونه صبح بریم و عصر برگردمی اینجوری دیگه صبح تا عصر وقت نمی کنی بری دنبال کارای دیگه

کامیار – عصر به بعد رو چیکار کنم ؟

-عصر به بعد با همیم دیگه

کامیار – یعنی اگه با همدیگه بریم نجیبی مون خراب نمی شه ؟

-نخیر منظومر اینه که اگه با همدیگه باشیم جاهای ناجور نمی ریم

کامیار – پس این همه جا رفتیم من با کی رفتم با تو دیگه

-اِ ه ..... اون مال قدیم بود می گم از حالا به بعد

کامیار – یعنی از الان به بعد دیگه می شینیم نجابت مونو می کنیم

-افرین

کامیار – کاری م با کار هیچکی نداریم

-افرین

کامیار – یعنی یه کوچولو اندازه ی یه ارزن م کار بد نمی کنیم

-اره افرین

کامیار – اما اینجوری نجابت کردنم سخته ها

-خب بعله ادمی که بخواد نجیب باشه باید یه چیزایی م تحمل کنه

کامیار – عوضش هر جا پا تو بذاری می گن این نجیبه

-بعله بعله

کامیار – مدرک نجابتم به ادم یم یدن یعنی یه چیزی می دن به ادم که بشه همه جا نشونش داد

-مسخره می کنی

کامیار – نه به جون تو دارم می پرسم

-اخه نجابت مدرک داره

کامیار – خب اگه یان همه سختی رو تحمل کردیم و کسی نفهمید چی ؟

-حتما همه می فهمن یعین مردم می دونن کی نجیبه و کی نیس دیگه

کامیار – زکی اگه قراره از این گواهی های شفاهی باشه که من همین الان شم جزء نجیبا محسوب می شم می گی نه برو از هر کدوم از این کاسبا و مغازه دارا بپرس

-اونا که قبول نیستن

کامیار – پس کی قبوله

-ادمای دیگه

کامیار – مثلا کدوم ادما اگه بگن یه نفر نجیبه حرف شون قابل قبوله

-بابا همین مردم دیگه

کامیار – خب همین مردم دارن می گن من همین الانم نجیب م دیگه

-ول کن بابا اصلا لازم نکرده تو نجیب بشی نجابت تو خون تون نیس

کامیار – اون وقت تو خون هس

-ای تقریبا

کامیار – یعنی تو تقریبا نجیبی

-اره دیگه

یه فکری کرد و گفت

-نجابت تقریبی چه جوریه ؟ یعنی یه نفر یمر ه جلو می ره جلو تا لب کثافتکاری م می رسه اما از همونجا بر می گرده اون وقت بهش می گن نجابت تقریبی داره ؟

اومدم یه چیزی بهش بگم که سر و کله ی افرین پیدا شد و از لای درختا اومد جلو و تا رید به ما گفت

-نشستین اینجا توتاریکی چیکار می کنین

کامیار – داریم تقریبا نجابت می کنیم

افرین – چیکار می کنین

-از خونه ی اقا بزرگ اومدی

افرین – اره

-گندم داشت چیکار می کرد ؟

افرین – نشسته بود و با خاله و اقای منوچهری و اقا بزرگ اروم حرف می زد

-حالش خوب بود

افرین – اره بد نبود

بعد برگشت طرف کامیار و گفت

-راستی کامیار کارت داشتم

کامیار – چی شده

افرین – فردا شب یه مهمونی دعوت دارم اگه بیای با همدیگه می ریم

کامیار – مهمونی چی هس

افرین – یکی از دوستام داره می ره خارج همه بچه ها رو دعوت کرده

کامیار برگشت طرف من و گفت

-نجابت ما چند تا چنده

-چی

کامیار – یعنی از چه ساعتی تا چه ساعتی یه 9 شب تموم می شه ما بریم به کارمون برسیم

افرین – دارین شما ها چی می گین نجابت چند تا چنده یعنی چی

کامیار – تو از این چیزا سر در نمی اری بیخودی م سوال نکن اینا مربوط می شه به تزکیه نقس و عرفان و فلسفه و این چیزا

افرین – اهان از این جلسات عرفانی و این چیزاس

کامیار – اره اما ساعتش رو نمی دونم چند تا چنده

افرین – بالاخره می ای یا نه

کامیار – ببین ما دیگه اون ادمای سابق نیستیم ما یه تصمیماتی برای خودمون گرفتیم یه برنامه ای که میخوایم دوتایی اجرا کنیم

افرین – چه برنامه ای

کامیار- یه چیزی شبیه رژیم غذایی یه مثلا از یه ساعت تا یه ساعت هیچ کاری نمی کنیم می ریم کارخونه و برمی گردیم و بعدشم دوتایی با همیم

افرین – خب دوتایی بیاین تمام دوستامم می ان اونجا

کامیار یه نگاه به افرین کردو گفت

-ابلیس کی گذاشت ما بندگی کنیم این مهمونی تون از چه ساعتی شروع می شه

افرین – شیش هفت بعد از ظهر

کامیار – نه نه اصال ما تا ساعت هشت نه تو رژیمیم نه به بعد خواستی می ائیم

بعد برگشت طرف من و گفت

-خوبه دیگه از صبح تا 9 شب نجابت 9به بعد استراحت اینطوری تقریبا نجیبیم فوقش بکشه تا 12 شب سه ساعت تو بیست و چهار ساعت اصلا حساب نمی شه

داشتم چپ چپ نگاهش می کردم که موبایلش زنگ زد و زود از جیبش در اورد و یه نگاه به ساعتش کردو گفت

-الان نزدیک یازده س یه ساعت و ربع دیگه از استراحتم مونده

اینو گفت و تلفن رو جواب داد و تا گفت الو بلند شد و رفت اون طرف تر و شروع کرد به حرف زدن با تلفن

افرین یه نگاهی بهش کرد و گفت

-اصلا سیرمونی نداره

بعد نشست رو نیمکت و گفت

-خیلی زحمت کشیدین تا تونستین پیداش کنین

-اِی چند تا از دوستام کمک کردن

افرین – کجا رفته بود حالا

-بالاخره یه جایی بود دیگه دلارام چطوره این چند وقته ندیده بودمش

افرین – حالا که گندم برگشته خیال ازدواج باهاش رو داری

-نمی دونم صحبتی در این مورد نکردیم

یه چند دقیقه ای ساکت شد و بعد گفت

-تصمیم خودت چیه ؟

-فعلا هیچی

افرین – واقعا

افرین- پس کامیار چی به من گفت

-اون از طرف خودش حرف زده

افرین – یعین تو عاشق گندم نیستی
یاد حرف میترا افتادم و گفتم

-عشق که به این شلی آ نیس

یه خرده دیگه صبر کرد و بعد گفت

-تو از دلارام بدت می اد

-نه برای چی ؟

افرین – به خاطر کاری که کرده

-اون مال گذشته س گذشته رو هم باید فراموش کرد

خندید و تا اومد حرف بزنه که از دور کاملیا پیداش شد و تا ما رو دید اومد طرف ما که من زود به افرین گفتم

-ببین افرین ازت می خوام خواهش کنم که دیگه صحبت ازدواج و این چیزا رو نکنی من فعلا یه همچین تصمیمی ندارم

دوباره خندیدو گفت

-باشه

کاملیا اومد و باهاش سلام و احوالپرسی کردم و یه دقیقه که گذشت کامیارم بلفن ش تموم شد و امد که افرین گفت

-بالاخره چیکار می کنی ؟ می ای یا نه

کامیار – می ام بابا یعین فردا بهت خبر می دم

فرین – پس یادت نره

اینو گفت و خداحافظی کر و رفت که کاملیا گف

-داداش چیکار کردی برام ؟

کامیار – اصلا غصه نخور به اقا بزرگ گفتم خودش با بابا صحبت می کنه خیالت راحت باشه

کاملیا خندید و بلند شد و کامیار رو ماچ کرد و رفت و دو تایی تنها شدیم که کامیار گفت

-قاشق اول رو که گذاشت دهنش گفت .....

-قاشق چیه

کامیار – قاشق اول دسر دیگه

-چی

کامیار – دارم بقیه ی جریان رو تعریف می کنم حواست کجاس ؟

-اهان بگو

کامیار- قاشق اول دسر رو که گذاشت دهنش گفت واقعا خوشمزه س

گفتم نوش جان  قاشق دوم رو که خورد گفت واقعا عالیه گفتم گوارای وجود و قاشق و سومی رو که ورداشت و برد طرفش دهنش یه مکثی کد وب عدش گذاشت تو دهنش و گفت چقدر خوش طعمه گفتم گوشت بشه به جون تون قاشق چهارم رو که ......

-رو گم شو حوصله داری

کامیار – نه جون تو سر همین قاشق چهرام بود که دیگه نذاشت دهنش و گفت می دونین کامیار خان گفتم خیر نمی دونم اون قاشق چهارم رو گذاشت دهنش

-پا می شم یم رم ا

کامیار – دِ گوش کن دیگه دستش رفت واسه قاشق پنجم که گفت من تو خانواده ی فقیری .......

دیگه نذاشتم حرف بزنه و گفتم من همه ی اینا رو می دونم اونم یه نگاهی به من کرد و دیگه هیچی نگفت  و دوتایی شوع کردیم قاشق قاشق دسرمونو خوردن اینم از این جریان بهت م گفته باشم که دسر شم واقعا خوشمزه بود

از جام بلند شدم و گفتم

-واقعا بی مزه ای کامیار

کامیار – کجا

-می رم بخوابم اگرم جلومو بگیری همین جا می خوابم

کامیار – خیلی خوب برو اما می گم کاشکی قبل از خواب می رفتی یه بار دزدکی گندم رو نگاه می کردی که شب راحت تر بخوابی

-لوس نشو انقدرم تو دهن همه ننداز که من و گندم قراره با هم عروسی کنیم شب بخیر

راه افتادم طرف خونه مون واز جلو خونه اقا بزرگ رد شدم از کفشای دم در معلوم بود که همه رفتن خونه شون و فقط گندم و عمه و اقای منوچهری اونجان رفتم طرف خونه خودمون اما دیگه مثل شبای قبل ناراحت نبودم

تا رسیدم دیدم مادرم برام شام نگه داشته اما انقدر خسته بودم که یه تیکه نون ورداشتم و رفتم طرف اتاق خودم و لباسامو عوض کردم و رفتم تو رختخوابم و همونجا یه تیکه نون رو خوردم و زود خوابیدم

هنوز چشمام گرم نشده بود که دیدم یه چیزی رو شیکمم وول وول می کنه پتو رو پرت کردم کنار و چراغ رو روشن کردم که دیدم یه قورباغه س

پاش رو گرفتم و انداختمش از اتاق بیرون و از پنجره سرمو کردم بیرون که دیدم کامیار زیر پنجره نشسته

-نمی ذای یه ساعت بخوابیم

کامیار- اخه من امشب خوابم نمی اد

-خب من چیکار کنم

کامیار – بیا یه خرده با همدیگه حرف بزنیم شاید خوابم بگیره

-می ام فقط نیم ساعت آ

کامیار – باشه نیم ساعت

پتو رو پیچیدم به خودم و از پنجره پریدم بیرون و با کامیار رفتم وسط باغ و رو یه نیمکت نشستیم که دو تا سیگرا روشن کرد و گفت

-چه هوایی چه اسمونی چه درختایی ادم همینجوری احساس عشق می کنه چه برسه به اینکه از یه دخترم خوشش اومده باهش

-پس انگار خیلی دوستش داری

کامیار – نمی دونم یعین یه احساس به خصوص بهش دارم شاید به خاطر اینه که میدونم خواهر گندمه یعین باهاش احساس غریبه گی نمی کنم راستش می خوام یه کاری برای نصرت بکنم می خوام ببرم بخوابونمش بیمارستان و ترکش بدم و یه کار درست و حسابی م برا ش جور کنم به نظر توچطوره

-خیلی عالیه

کامیار – می ای فردا یه سر بریم پیشش

-کارخونه رو چیکار کنیم این چند وقته اگه بهمون چیزی نگفتن به خاطر گندم بود حالا که دیگه پیداش کردیم به چه بهانه ای از زیر کار در بریم

کامیار- خب دوباره می بریمش یه جا گم و گورش می کنیم و بعد دوباره می گردیم دنبالش تا پیداش کنیم

-حالا کجا می خوای بری که باهاش حرف بزنی تو همون خونه

کامیار – فردا بهش زنگ می زنم

بعدش دوباره اسمون رو نگاه کرد و گفت

-عجب دنیایی یه ها بعد از این همه سال دوباره برادرش رو پیدا کردیم

بعد یه نگاهی به9 من کرد وگفت

-وقتی با حکمت داشتم شام می خوردم خیلی دلم برات تنگ شده بود

-راست می گی

کامیار – اره به جون تو اصلا وقتی تو نیستی آ انگار یه چیزی مو گم کردم

راستش اومدم الان اینو بهت بگم

نگاهش کردم و بهش خندیدم و گفتم

-می خوای امشب بیای خونه ما

یه مرتبه از جاش بلند شد و گفت

-هر کی زودتر رسید تخت مال اون

بعدش دوئید طرف اتاق من و منم دنبالش دووئیدم

                           ***********************************

تقریبا ساعت یازده صبح بود که رسیدیم دم خونه ی نصرت اینا کامیار قبلش بهش زنگ زده بود و باهاش قرار گذاشته بود وقتی ماشین رو جلوی در پارک کردیم به کامیار گفتم

-برگردیم صاحاب ماشین نیستیم آ

کامیار دزدگیرش رود زد و گفت بیا بریم تو به نصرت می گیم با ماشین اومدیم یه کاریش می کنه دو تایی در رو وا کردیم  و پرده رو زدیم کنارورفتیم تو خونه پر بود از بچه های قد و نیم قد یه نگاهی به بچه ها کردم و به کامیار گفتم

-امروز مگه تعطیلی ای چیزی یه

کامیار – واسه بچه ها می گی

-اره

کامیار – فکر کنم اینا اصلا مدرسه نمی رن

یه نگاه دیگه به حیاط کردم و گرفتم

-واقعا جای مزخرفی یه اینجا دارم خفه می شم

کامیار – نصرت می خواست جای دیگه قرار بذاره اما من مخصوصا بهش گفتم می ائیم اینجا

-چرا ؟ دیوونه ای ؟

کامیار – نه دلم می  خواست بازم اینجا رو ببینم بیا بریم تو

-این بوی گند چیه می اد

کامیار – فکر کنم دارن سوخته های تریاک رو می جوشونن ؟

راست می گفت جلوی هر اتاق رو نگاه می کردم یه چراغ نفتی یا گاز پیک نیکی بود و روش یه قابلمه ی سیاه و دود زده بغل بعضی هاشونم یا یه پیزرن نشسته بود یا یه پیرمرد یا یه بچه بوی گند تریاک سوخته و اشغال و توالت داشت خفه م می کرد درست کنار حوض به ارتفاع یهمتر اشغال جمع شده بود

دو تایی زاه افتادیم طرف اتاق نصرت که وسط حیاط یه جوونی از اتاقش اومد بیرون وص دامون کرد و گفت

-اقایون محترم یه دقه تشریف بیارین اینجا...........