-دنبال هر چی باشی پیش منه

بغل پسره دو تا جوون دیگه کنار پیاده رو بساط کرده بودن و یکی شو ن یه جعبه گذاشته بود جلوش و باطری می فروخت و اون یکی م ساعت

کامیار – چیزی که ما دنبالشیم پیش تو پیدا نمی شه

پسره که ول کن نبود گفت

 -خب بگین چی می خواین

کامیار – کتاب یه کتاب دانشگاهی

تا کامیار اینو گفت پسره که داشت باطری می فروخت گفت

-بیا یانجا اقا اونی که می خوای پیش منه

پسره  دیگه چیزی نگفت و کامیار یه نگاه به اونکه باطری می فروخت انداخت و گفت

-تو کتاب دانشگاهی می دونی چیه ؟

پسره از پای بساطش بلند شد و گفت

-یه سری خودم دامر که مال دوران تحصیل خودم بوده و یه سری م دوستان دارن مال چه رشته ای رو می خوای ؟

من و کامیارم رفتیم جلو و کامیار با تعجب گفت

-تحصیلات دانشگاهی داری شما ؟

پسره گفت

-اره مدیریت شما چی می خواین ؟

کامیار – مثلا اگه زیست بخوایم چی  ؟

پسره دستش رو گرفت جلو کامیار که مثلا صبر کنه و دوستش رو اون ور پیاده رو صدا کرد و گفت

-سینا سینا یه دقیقه بیا

سینا که داشت با یه مشتری حرف می زد و بهش جوراب  زنونه می فروخت گفت

-چیکار داری ؟ مشتری دارم

پسره با فریاد گفت

-کتاباتو می فروشی اینا دنبال کتاب می گردن

سینا یه لحظه فکر کرد و گفت

-نه بابا بذار باشن حداقل باری یادگاری خو ب ن

اینو گفت و دوباره شروع کرد با مشتریش حرف زدن که همون پسره گفت

-کتاب دیگه نمی خواین ؟

کامیار سرشو انداخت پایین و برگشت طرف نصرت که پنجاه متر اون  طرف تر واستاده بود و می خندید منم رفتم دنبالش و تا رسیدم گفت

-امثال  این پسره رو نیم گیرن ؟

نصرت خندید و گفت

-بیاین بریم بابا

کامیار – اونا دیگه سالم ن دارن کاسبی شونو می کنن طفلی آ هه شونم مدرک دانشگاه دارن

نصرت-بیاین یه چیزی دیگه نشون تون بدم بریم اون طرف میدون

سه تایی رفتیم اون طرف میدون که نصرت گفت

-یه دو قدم اینجا راه برین

کامیار – ول کن نصتر جون ترو خدا

نصرت- شما برین منظور دارم

من و کامیار راه افتادیم و تا ده متر راه رفتیم که یه دختر بیست ساله اروم بهمون گفت

-ده تومن

کامیار برگشت چپ چپ نگاهش کرد که دختره یه نگاهی کرد و سرشو انداخت پایین و رفت اون طرف تر

دوباره راه افتادیم که یه خرده جلوتر یه دختر دیگه اروم گفت

-هشت تومن

کامیار زود دست منو گرفت و گفت

-برگردیم

-چرا

کامیار – می ترسم دو قدم دیگه بریم برسیم به یه تومن همینجوری نرخ رو میشکونن منم که الان صد و خرده ای هزار تومن تو جیبمه اون وقت باید یه حرمسرا تشکیل بدیم

برگشتیم طرف نصرت که گفت

-دیدین حالا بریم یه جای دیگه رو بهتون نشون بدم

کامیار – نه قربونت ما اذعان و اعتراف می کنیم که شهر واقعا زیبا و قشنگی بنا کردین دیگه بهتره بریم به کار خودمون برسیم

رفتیم طرف ماشین و سوارش شدیم و حرکت کردیم طرف پایین که نصرت گفت

-اره برادراری من حقیقت همینه که دیدین

-باید چیکار کرد چه جوری می شه جلوی این چیزا رو گرفت

نصرت – با یه عقل سالم  ببینین الران وقتی زمان کنکور می شه چند صد هزار نفر شرکت می کنن ؟ همه شونم به این امید می رن دانشگاه که مردک شونو هزار نفر شکرت می کنن ؟ همه شونم به این امید می رن دانشگاه که مردک شونو بگیرن و بتونن یه شغل پیدا کنن و زندگی شونو بگذرنن خب باید برنامه ریزی درست بهش کسایی م که این برنامه ریزی رو می کنن باید دوراندیش باشن نه اینکه فقط نوک دماغ شونو ببینن

چند وقت پیش همین صاحاب تئاتر یه اگهی داده بود برای استخدام یه نظافت چی باور  میم کنین از سیصد چهار صد نفری که اومده بودن چند تا شون مدرک لیسانس و فوق لیسانس داشتن ؟ شاید بیشتر از نصف شون اینو دیگه خودمم شاهد بودم که یارو فوق ایسانس داشت و اومده بود و التماس می کرد که استخدامش کنه حقوق درخواستی شم زده بود شصت هزار تومن این یعنی چی ؟ یعنی سقوط یعین نابودی

این همه این جوونا زحمت می کشن و درس می خونن اخرش می شه این

-همه شونم که اینطوری نمی شن من خیلی ها رو هم می شناسم که بعد از چند سال رفتن سر یه کار خوب

نصرت – اره اما اگه بتونن اون چند سال رو تحمل ککنن و فاسد نشن یا خودکشی نکنن شما امار خودکشی رو دارین  بابا این همه هزینه ی یه جوون می شه تا تحصیلش تموم شه اون وقت از ناچاری میذاره می ره امریکا و اروپا و اونا از سواد و دانشش استفاده می کنن

رسیدیم نزدیک تئاتر و ماشین رو یه جا پارک کردیم و رفتیم تو مدیر تائتر هنوز نیومده بود رفتیم اتاق پشت صحنه و نصرت به نظافت چی گفت برامون چایی بیاره

یه خرده که گذشت یه پسر جوون با یه سینی چای اومد نصرت بلند شد و سینی رو ازش گرفت و تشکر کرد و تا پسره رفت نصرت بهمون گفت

-این فوق دیپلم داره با فوق دیپلم شده نظافت چی

بعد خندید و گفت

-سطح دانش تو این مملکت خیلی بالاس نظافتچی ش تحصیلکرده س اگه ادمایی که تو انی تئاتر کار می کنن یه همت کنن اینجا رو میتونیم بکینم یه دبیرستان نمونه نظافتچی فوق دیپلم کاکاساه ش که خودم باشم لیسانس اون پسره که نقش جوون رو بازی می کنه لیسانس اون که ارگ می زنه لیسانس

کامیار- خب یه تخته سیاه و یه گچ و یه تخته پاک کنم بگیرین وسط نمایش تو انتراکت یه خرده با این بچه ها که می ان نمایش رو ببینن ریاضی میاضی کار کنین هم ثواب داره هم می تونین بلیط رو یه خرده گرون ترش کنین

نصتر – اخه اینا برای چیه این همه پدر بچه ها رو تو دبستان و راهنمایی و دبیرستان و پی شدانشگاهی در می ارن که اخرش بشن من

-همه که اینطوری نیم شن

نصرت – اره راست میگی یکی ش خود شماها می دونین چرا چون خونواده تون پولدار بودن ولی فکر می کنی اگه پول نداشتین الان چیکاره بویدن اصال بذارین من یه خرده براتون زا خودم بگم تا سرتون بیاد تو حساب زندیگ مو جلو شما میذارم وسط خودتون بگین من کجاش رو اشتباه رفتم خوبه

اومد بغل ما و یه صندلی کشید جلو و از روش رخت و لباس نمایش رو ورداشت و نشست و گفت

-چایی تون یخ کرد

بعد خودش چایی ش رو ورداشت و تو یه نفس خورد و گذاشت زمین و یه سیگار در ارود و روشن کرد و پاکت ش رو گذاشت جلو ما و گفت

-من پنج شیش سال م بود من پنج شیش سالم بود حشمت سه چهار سالش بود بابام تو یه کارخونه کار می رکد وضع مون بد نبد یعنی تا اونجا که من یادم می اد همیشه یه ناهار و شامی داشتیم که بخوریم یه اتاق اجاره ای بود که توش سر کنیم

صاحاب کارخونه م که تا قبل اینجا وبد ادم بدی نبود به کارگراش می رسید

مثلا یادمه که گویا یه بار تو کارخونه بابام یه کاری رو باید یم کرده اما نکرده بود و صاحاب کارخونه می زنه تو گوشش بعدش که بابام اومدخونه عین برج زهر مار بود انگار از کارخونه بیرون شم کرده بود ماهام وقتی حال و روز بابامو دیدیم کزکردیم یه گوشه اتاق

یادم می اد که همه ش بابا یه چیزی می گفت و ننه م باهاش دعوا می کرد همه ش بهش می گفت تو تنبلی و کارت رو درست انجام نمی دی که بیرونت کردن بابای بدبختم هی اشک تو چشماش جمع می شد و هی جلوی خودش رو یم گرفت من و حشمتم یه گوشه نشسته بودیم غصه می خوردیم

طرفای ساعت 9.5-10 شب بود که تو حیاط خونه ای که بودیم سرو صدا شد و بعد شهمسایه ها شورع کردن بابامو صدا کردن بابامم در اتاق رو وا کرد و رفت بیرون که یه مرتبه دیدیم برگشت تو و به مادرم گفت زن زود باش اتاق رو مرتب کن اقا تشریف اوردن بدو یه مرتبه در واشد ویه مرد کت و شلواری که یه کراوات قشنگم زده بود با راننده ش اومد تو ماها از جامون بلند شدیم که بابامون داد زد سرمون و گفت بدوئین دست اقا رو ماچ کنین مادرم زود چایی دم کرد که یارو گفت ترو خدا خانم زحمت نکشین و بعدش به بابام گفت حسن اقا حالا مون کن امروز حال درستی نداشتم یه کاری کردم شما حالا کن اینو که گفت بابام معطل نکرد و گتف اقا ما ضعیفطم خدا ما رو کرده زیر دست شما این من اینم زن و بچه هام شما اختیار دراین که سرشونم بذارین لب باغچه ببرین اصال این بچه ها ور وردار قربونی زن و بچه ت کن

اینارو که بابام گفت فقط دست کرد جیبش ویه دسته اسکناس در اورد و گذاشت بغلش و از جاش بلند شد و رفت بیرون راننده شم پشت سرش رفت که یه خرده بعد برگشت و گفت حسن اقا فردا یادت نره بیای سر کار اقا منتظرته بابام اصلا نرسیذ که صاحاب کارخونه رو بدرقه کنه تا رفت بیرون یارو با راننده ش رفته بود

وقتی بابام برگشت و پو لارو شمرد اندازه دو ماه حقوقش بود تازه فرداشم که رفت کارخونه یارو بهش پول دداد بود که پنج تا گوسفند بخره و بکشه و بده اهل خونه بخورن بابامم گوسفندارو خریده بود و باخودش اورد خونه

بعضی از همسایه ها تا یه هفته شب و روز گوشت می خوردن

یعنی می گم تا اون موقع وضع مون بد نبود اصلا از همینجا براتون تعریف می کنم

همون وقتا صاحاب کارخونه گذاشت رفت و بعدشم که کارخونه افتاد دست کارگرا و بعدش مصادره شد و یه چند وقتیم کارکرد و ضرر داد و بعدش تعطیل شد کارگرا پخش و پلا شدن  یکی شنم بابای خودم تا اون موقع حداقل بابام یه کار ثابتی داشت اما بعدش یه سال اینجا کرا کرد شیش ماه اونجا کار کرد دو ماه بیکار بوود خلاصه اوضاع و احوال خوبی نداشتیم دیگه

یادمه کلاس دوم بودم یعنی دوم رو تموم کرده بودم و تابستونش بود که بابام از ناچاری منو گذاشت سر یه کار شدم شاگرد مکانیک اون موقع نه سال م بود خب یه بچه ی نه ساله اونم پسر بچه تو این سن و سال حق داره یه خرده م شیطونی بکنه دیگه اونم تو سه ماه تعطیلی اقایی که شما باشین هم کرا می کردم و هم یه خرده شیطوین شیطونی مم فکر می کننی چی بود  هیچی مثلا کاربراتور رو اوستام می داد با نفت بشورم منم یم برمدمش جلو مغازه دم در و همونجور که اونو اروم اروم می شستم بازی بچه ها رو هم تماشا می کردم همین شستن کاربراتور یه خرده بیشتر طول می کشید یا مثلا اوستام منو می فرستاد قهوه خونه دیزی بگیرم برای ناهار سر راه یه خرده جلو مغازه ها وایمیستادم و مغازه ها رو نگاه می کردم

شیطونی م در همین حد بود بچگی م در همین د بود اون وقت می دونین اوستام باهام چیکار کرد که دیگه از اینکارا نکنم ؟ می دونین چه تنبیهی برام در نظر گرفت

یه روز به دو تا از شاگرد مکانیکا گفت دست و پامو بگرین تا اومدم تکون بخورم که یکی شون منو خوابوند رو زمنی و نشست روم اون یکی م یه پیچ گوشتی انداخت تو دهن م و دهنم رو وا کرد و استام با شیلنگ کمپرسور همونکه باهاش لاستیک ماشین رو باد می کنن اومد سراغم یه فینتیل گذاشت سر شیلنگ و گاشتش تو دهن من

به جون هر سه تا مون به ون یه دونه خواهرم که هیچوقت یادم نمی ره یه حالی پیدا کردم که مرگ رو جلو چشمم دیدم این ریه هام  می خواست بترکه مقثل بادکنک داشتم باد می شدم خودم احساس می کردم که شیکمم اندازه یه هندونه باد شد فقط اون لحظه چیزی که نجاتم داد و خدا برام خواست این بود که لوله ی شیلنگ باد گره خورد و تا شد و بادش قطع شد ت یان گوشام همچین فشار اومد که نزدیک بود پرده ی گوشم پاره بشه چی بگم براتون که بفهمین چی به سرم اومد اون لحظه ؟ داشتتن عین بادنکنک بادم می کردن دیگه چشمام سیاهی رفت و یه وقت به خودم اومدم که یکی یه پارچ اب ریخت رو صورتم وقتی بلند شدم جون گریه کردنم نداشتم فقط اوستام که خودشم بفهمی نفهمی یه خرده ترسیده بود اومد جلوم و گفت این واسه تنبلی ت تا تو باشی که فرزکار کنی

خب حالا این خاطره رو با یکی از خاطرات خودتون مقایسه کنین چقدر با هم فرق داره خاطره های شما رو من می دونم چیه دیگه تلخ ترین شون اینه که مثلا با تو پ زدنی شیشه ی خونه رو شیکستین و نهایتا پدرتونی ه داد سرتون کشیده درسته یا نه

من و کامیار هیچی نفگتیم که گفت

-یا یکی دیگه رو براتون یم گم اوستامون ظهرا یه دیزی ای چیزی واسه ما می گرفت و خودش می شست بغل مون و دو تا لقمه میذاشت دهنش که ته دلش رو بگیره و حداقل یه استفاده ای م از ناهاری که واسه ما خریده بوده باشه بعدش خودش ناهار می رفت خونه و یه ساعت بعد بر می گشت اوستا که یم رفت اگه بادی پنچری ای چیزی می اومد مغازه این دو تا شاگرداش به اوستا نیم گفتن و پول شو هاپولی می کردن یه روز که یکی شون اذیتم کرد بهش گفتم جریان رو به اوستا می گم این دو تا نامردم معطل نکردن و دستای منو بستن به زنجیزی که باهاش موتورو می کشیدن بالا و منو اویزون کردم نیم ساعت سه ربع تموم مین اویزون بودم این دستام داشت از کتفم جدا می شد

اینا خاطرات بر جسته ی اون تابستون بود چک و لگذ و اچار پرت کردن طرفم دیگه جزء مشغولیات روزمره ی اوستا و شاگرداش بود

اون تابستون تموم شد و اول مهر رسید و ما رفتیم مدرسه بابام گشت که برام یه کار نیمه وقت پیدا کنه انقدر ترسیده بودم که به بابام التماس کردم که فقط یه هفته بهم مهلت بده که خودم یه کار ی واسه خودم پیدا کنم اونم چیزی نگفت و من شروع کردم به کار کردن بادبادک درست می کردم و میفروختم تخمه شادونه بسته بسته می کردم و توش دوزاری جایزه می ذاشتم و می فروختم ترقه نارنجک درست می کردم و می فروختم از مدرسه گچ هایی رو که پود رمی شد و پای تخته یم ریخت جمع می کردم و می اوردم خونه و خیلس می کردم و دوباره ازش گچ درست می کردم و می بردم به فراش مدرسه ارزون می فروختم و اونم گرون تر پای مدرسه حساب می کرد از این تیرکمون مگسی ا درست می کردمو میفروختم دیگه براتون بگم چی که نمی فروختم هی چی م پول در می اوردم می بردم و می دادم به بابام بابامم ازم می گرفت و اول می شمردشون و با اینکه دو برابر موقعی بود که تو مکانیکی کار می کردم یه قیافه ای واسه م می گرفت و با نک و نال قبول می کرد همیشه م منتظر بود که ببینه چه وقت یه خرده نمره م می اد پایین تا دیگه نذاره برم مدرسه منم که اینو می دونستم همچین درس می خوندم که باهانه دستش ندم همه نمره هام نوزده نوزده و نیم بیست بود همیشه شاگرد اول کلاس بودم

شاید از همونموقع یه خرده کشدیه شدم طرف کار خلاف نه از اون خلافاها نه مثلا وقتی می خواستم تیرکمون مگسی درست کنم می رفتم بالا پشت بوم و یه شورت از رو بند بلند می کردم و یواشکی می اومدم پاینن کشش رو قیچی می کردم و پارچه رو می بردم بیرون مینداختم دور دیدین که از این کش پهنا که توش کشای نازکه

یا مثلا چون شاگرد زرنگ بودم اکثرا منو می کردن مبصر کلاس منم بچه هایی رو که دست شون به دهن شون می رسید و می شناختم هی اسم شونو می نوشتم و یه قرون دوزار پنج زار ازشون می گرفتم تا پاکش کنم همه شم واسه چی بود واسه اینکه بابام نبره بذارتم شاگردی برای هی اشتباه کوچیک یا بادم کنن و یا اویزون

هر دفعه م که این کارا رو می کردم شبش موقع خواب سرمو می ذاشتم زمین و هی می گفتم خدا جون گه خوردم گه خوردم گه خوردم دیگه از این کارا نمی کنم اما باز صبحش اگه پا می داد می کردم دلیل شم خیلی ساده بود ترس نداری فقر

کامیار – عزت رو کی فروختین اسمش عزت بود دیگه

نصرت – اره همون اوایل وقتی بابام فروختش دوسالش بود

-چرا مگه نگفتی که وضع تون بد نبود

نصرت – خوب خرده بودیم به اوضاع خراباون موقع ها وهمه ش اعتصاب بود این چیزا دیگه بابامم که پول نقد تو بانک نداشت ملک و املاکم که نداشتیم هر چی حقوق می گرفت می خوردیم از چند وقت قبل از انقلا ب یارو گذاشت و فرار کرد کارخونه م یا تعطیل می شد و یا اعتصاب بود یا اگرم می رفتن سرکار یه ساعت بعدش می رفتن تظاهرات دیگه تولیدی نبود که بعدم دیگه تا چند وقت کارخونه بلاتکلیف بود و بابامم بیکار

کامیار – واسه همین عزت رو فروختین و خوردینش

سه تایی زدیم زیر خنده که کامیار گفت

-زندگی شمام عین زندگی گربه ها می مونه واله شنیدین وقتی گربه چند تا بچه می زاد یکی شو می خوره شماهام همین کار و کردین

نصتر که می خندید گفت

-راست می گی به خدا میگن یه میمون رو با بچه ش گذشاتن تو قفس و زیر قفس رو داغ کردن میمونه اول بچه ش رو گرفت بغلش بعدش که کف قفس خیلی داغ شد بچه ش ور گذاشت زیرش و نشست روش بابا و ننه مم همین کار رو کردن

-فکر می کنم پدرت بلوف می زده

نصرت – در مورد چی

-اینکه از مدرسه بیادتت بیرون شاگرد اول کلاس رو که از مدرسه بیرونش نمی ارن

نصرت – کسی که بچه شو بفروشه و خرج زندگیش کنه حرفاش بلوف نیس

ادم که لاعلاج شد دست به هر کاری می زنه

کامیار – خب می گفتی

نصرت – اره اقایی که شما ها باشین ما کار می کردیم و درس م می خوندیم زد و مادرم حامله شد و این حکمت رو به دنیا اورد دیگه غم عالم ریخت تو دل مون خونه مون شد عزاخونه

کامیار – برای چی

نصرت – خب یه نون خور بهمون اضافه می شد دیگه

کامیار – مگه حکمت به طور ناگهانی و یه مرتبه و اتفاقی به دنیا اومد یعنی سورپرایزتون کرد

من و نصرت خندیدیم و نصرت گفت

-نه اما تا وقتی تو شیکم مادرم بود بابام می گفت روزیش رو خدا می رسونه مگه چقدر شیکم داره رخت و لباسی م که نمی خواد یه کهنه بپیچ دروش

اما وقتی به دنیا اومد خرج بیمارستان و دکتر و نفت بخاری و شیر واین چیزا به مخارج مون ایضافه شد خب نمی شد که بچه رو تو سرما خوابوند اخه وقتی خودمون بودیم موقع خواب بخاری رو خاموش می کردیم اما وقتی یه بچه شیر خوره تو اتاقه که نمی شه بخاری رو خاموش کرد یا مثلا مادرم چون شیر می داد بیاد حداقل رزوی یه لیوانم شیر می خورد دیگه بالاخره وقتی یه نفس به نفسای دیگه اضافه می شد خرج م می ره بالاتر دیگه خلاصه یان بود که بابام ماتم گرفت می دونستم که بازم تواین فکره که این یکی م اگه مشتری واسه ش پیدا شد بفروشه اما من با خودم عهر کردم که دیگه نذارم اینکارو بکنه

یه سیگار دیگه روشن کرد و گفت

-هنوزم که هنوزه چشمم دنبال عزته که الان کجاس و چیکار می کنه

یه خرده ساکت شد و بعد گفت

-خلاصه ما بزرگ شدیم اما با چه بدبختی هر روز بابام  که از راه می رسید صد دفعه این یه لقمه نون و پنیر رو می زد تو سرمون هر کلمه حرفی که می زد یه تهدید برای درس خودن ماها بود مخصوصا من که بچه بزرگ خونه بودم منم به خدا قسم مثل خر کار می کردم و مثل الاغ درس میخوندم درس رو بلد بودم ا اما دوباره می خوندم سه باره می خوندم فکر می کردم هرچی بیشتر درس بخونم بهتره فکر می کردم که مثلا نمره های بیستی که می گیرم به چشم بابام می اد

دیگه رفته بودم راهنمایی و نمی شد مثلا گندم شاه دونه به بچه بفروشم کسی م دیگه تیر کمون مگسی و این چیزا نیم خرید مجبور بودم به فکر دیگه ای واسه پول در اوردن بکنم شروع کردم خصوصی به بچه ها درس دادن باهاشون ریاضی می کردم و پول می گرفتم علوم کار می کردم پول می گرفتم براشون انشا می نوشتم و پول می گرفتم باهاشون قرار می ذاشتم و سر امتحان بهشون تقلب می رسوندم و پول ازشون می گرفتم نامردا اونا فهمیده بودن که من به پول احتیاج دارن برام ناز می کردن و تاقچه بالا می ذاشتن و منم مجبور می شدم حق التدریسم رو بیارم پایین اما هر جوری بود می ساختم

فکر کنم سوم راهنمایی بودم که حکمت رو گذاشتیم کلاس اول حشمتم دبستانش تموم شد می رفت راهنمایی که بابام نذاشت یعنی یه شب گفت که دیگه لازم نیس حشمت بره مدرسه می گفت دختر همین که یه کوره سواد پیدا کرد براش کافیه می گفت زیاد که بره مدرسه و درس بخونه چشم و گوشش وا می شه و دیگه نمیشه جلوش رو گرفت طفلک حشمت انقدر گریه کرد که داشت چشماش کور می شد رفتم به بابام گفتم بابا جون برای چی نمی ذاری حشمت درس بخونه مگه تا حالا از ماها عمل بدی دیدی گفت نه اما دیگه وسعم نمی رسه خرج دفتر کتاب این یکی رو بدم بهش گفتم خرج درس خوندن حشمت با من قبوله یه فکری کرد و گفت تا ببینم

از همون شب یعنی از فرداش مجبور شدم بیشتر کار کنم اما کو کار هر جا می رفتم شاگرد نیمه وقت نمی خواستن اونجاهایی هم که می خواستن انقدر کم پول می دادن که خودم اگه واسه خودم کار می کردم خیلی بیشتر در می اوردم

دیگه مونده بودم چیکار کنم مجبور شدم که برم سراغ خلاف یعین یه خرده خلاف یه یارو توم حل مون بود که تو ونه ش عرق می نداخت مسلمون نبود کسایی که عرق می خواستن شبا یواشکی می اومدن در خونه ش و ازش می خریدن

زاغش رو چوب زدم و یکی دو بار موقعی که داشت میفروخت خودمو بهش نشون دادم چند وقت بعدش رفتم سراغش و بهش گفتم به منم بفروش اول زد زیرش و حاشا کرد و یه خرده ترسوندمش که می رم خبر می دم و لوت می دم و این چیزا تا قبول کرد که براش مشتری جور کنم و اون به من ارزون تر بده و یه چیزی م من روش بکشم دیگه افتادم تو این کار ادمایی رو که تو محل می شناختم و می دونستم عرق خورن نشون می کردم و می رفتم سراغ شون و  یواسکی براشون می بردم در امدش بد نبو دیگه خیالم از خرج درس و مدرسخ ی حشمت داشت راحت می شد که بابام یه ساز دیگه بارم کوک کرد می گفت خرج لباس و خورد و خوراک شم باید تئ بدی انگار اگه مدرسه نمی رفت چیزی م نمی خورد اما مگه می شد از این چیزا به بابام بگم هر روزم مگه چند بطری می تونستم عرق بفروشم این بود یشروع کردم به بچه مچه ها عرق فروختن بچه های مدرسه جوونا محله های اون ورتر خلاصه یه جوری برنامه م رو جور کردم این جریان بود و بود تا مادرم سرطان گرفت یعنی ازبعد به دنبیا اومدن حکمت دل درد مادرم شروع شد و هر دفعه که به بابام یم گفت دل درد دارم بابام بهش می گفت پر خوری کردی حالا جالب این بود که تو خونه ی ما انقدر غذا نیم اومد که سیر مون کنه ها اون وقت بابام به مادمر می گفت پر خوری کردی

خلاصه یه دفعه می گفت پر خروی کردی یه دفعه می گفت سردیت کرده یه دفعه می گفت معدت نفخ کرده و با یه لیوان اب قند سروته قضیه رو هم می اودر یعنی پول دکترا و این چیزیا رو نداشت بده بدبخت

بالاخره اینقدر دل دردای مادرم ادامه پیدا کرد تا مجبوری بدیمش دکتر دکتر عکس و ازمایش و چی و چی و چی و چی بهش داد که همه نوشته شده رو چند تا نسخه موندن سر طاقچه ی خونه به پول اون موقع دو سه هزار تومن خرجش می شد که بابام دو سه هزار ریال شم نداشت بده چه برسه به دو ت سه هزار تومنش

مادر بیچاره ی مم تحمل می کرد و به روش نمی اورد تا اینکه درد شدت گرفت و از تحملش خارج بود خدا پدرشو بیامرزه یعنی البته دیگه فرقی م نمی کرد اما خوب بالاخره یه کاری بود دیگه

یه همسایه داشتیم که تو شهرداری سوپور بوتد اون دفترچه ش رو داد به ما و ماهام مادرمونو بردیم دکتر  و دکتره ازمایش و این چیزا رو تو دفترچه ی بیممه ی اون  ونوشت

بعد از همه ی انیا تازه معلوم شد که مادرم سرطان داره هیچ کاری م دیگه نمی شد کرد

یه روز که از مدرسه برگشتیم خونه دیدم رختخواب مادرمونو جمع کردن و خودشم نیس یکی کیی همسایه ها اومدن و بهمون سر سلامتی دادن و معلوم شد مادرمون مرده و نعش شم فعلا بردن گذاشتن مسجد تا تکلیفش معلوم بشه یعنی تکلیف خودش که معلوم بود تکلیف ما معلوم بهش بابام یه قرون واسه خرج کفن و دفن مادرم نداشت گاهی وقتا انقدر از دست بابام عصباین می شم که دلم می خواد هر چی از دهنم یدر می اد بشمرم واسه روح مرده و زنده ش اما چیکار کنم که هر چی بود بابام بود

سر تو نو درد نیام همسایه ها جمع شدن و ده تومن پنونزده تومن بیست تومن جمع کردن و نعش ماردم رو بلند کردیم و بردیمش چال ش کردیم و یکی دی

ه از همسایه ها یه حلوایی درست کرد و یکی دیگه م دو تا بسته خرما گرفت و مردن مادرم رسمیت پیدا کرد

تو همچین موقع اتیش ته سیگارش دست شو سوزوند و انداختش زمین و انگشتش رو کرد تو دهن ش و یه نگاهی به من  و کامیار کرد و خندید و گفت

-اینا واقعیت نداره ها همه ش یه رویای ساده س امال این مملکتم نیس ا

مال یه کشور دیگه س مال انگولاس مال زامبیاس

بعد ساعتش رونگاه کرد و گفت

-چطور این مدیره نیومده تا حالا ؟

بعدش یه نگاهی به کامیار کرد و گفت

-حالا شماهای ه خاطره از دوران بچه گی تون بگین

کامیار – اتفاقا دوارن بچگی ماهام نقاط مشترکی با دوران بچه گی تو داره

نصرت – شوخی می کنی ؟

کامیار – نه جان تو من یادمه هفت هشت سالم بود و با همون تیرو کمون مگسی که تو گفتی یه دونه زدم به پای یه دختره و اونم مادرشو فرستاد در خونه مون شکایت بابا بزرگم دعوام کرد و بابام یه دوچرخه برام خردی و از دلم در اورد و منم با  دختر ه دوست شدم و زا دل واون رد اوئردم نقطه ی مشترک شم همون تیر کمون مگسی بد

نصرت ی زهر خند زد و یهاهی کشدی و گفت

-تا مادره زنده بود خونه هه یه سر و سامونی داشت مادره که مرد خیلی چیزا تو زندگی ما عوض شد نه دیگهی ه نون تازه ای تو خونه بود نه یه دست نوازشی نه یه نگاه مهربونی هیچی هیچی حداقل وقتی مادمر زدنده بود وقتی خسته از مدرسه بر می گشتیم خونه یه نون بربری یا نون سنگک تازه بود که بزنیم تو یه بادیه اشکنه وب بخوریم حداقل یه دستی بود که شبا وقتی برو مونو باد می دادیم یه پتو رومون بکشه یا مثلا اگه اتاق خیلی سد بمی شد بخاری رو روشن بکنه حداقل یکی بود که صبح دو تا پر چایی دم بکنه و با دو تا حبه قند بذاره جلومون یا مثلا یکی بود که به بابامون غر بزنه وبه زور بفرسته تش سر کار مادره که مرد تموم اینا تموم شد بابام تا لنگ ظهر می خوابید یه روز سر کمار می رفت یه روز نمی رفت نه بوی نون دتالزه تو خونه می اومد نه بوی یه اشکنه غرغرو دعوا مرافه و اوقات ترخیشم زیاد تر شده بود تو خونه م کمتر بند می شد و هی می زد بیرون و باید تو قهوه خونه ها پیداش می کردمی و می اوردیمش خونه یعین من باید دنبالش می گشتم و می اوردمش خونه

نه خیلی تو زندگی موفق بود و بعد از چندین سال دوندگی تموم وسایل اسایش و ارامش و امنیت ما رو فراهم رکده بود حالا دوران کهن سالی ش رو می خواست یه خرده تفریح و استراحت بیپردازه اقا تریاکی م شدهب ود دیگه باید پول منقل و وافورش م من براش جور می کردم منم مگه چقدر پول در می اوردم از همه چی می زد و می رفت یه نخود تریاک می خرید و می کشید با اون پول م بهش جنس بد می دادن و اونم داد شور سر من می زد که چرا کم پول در میاری

اخرش یه روز دیگه زدم به سیم اخر و واستادم تو روش بهش گفتم مرد حسابی تو زا بابایی فقط اسمش رو داری چیکار واسه ما کردی مگه مجبور بودی بچه پس بندازی که توش بمونی بلند شد اومد طرفم و با هم دیگه گلاویز شدیم دید که زورش بهم نمی رسه ول کرد و گفت از خونه برو بیرون گفتم من برم بیرون تو برو بیرون تموم خرج و مخارج این خونه و این بچه ها رو من می دم تو برو بیرون

خلاصه باز نزدیک بود کتکاری مون بشه یعین شد یکی دو تا چک زد توصورتم که جوابشو ندادم و همسایه ها اومدن و سوامون کردن انگار بعد از این جریان یه خرده بخودش اومد و رفت سر کار درسته که دیگه با من حرف نزد اما حداقل یه باری از دوش من ورداشته شد یه خرده کمک حالم شد

یکی دو روز رفت دنبال کار و بالاخره م شد عمله تازه همون شم شانس اورده بود چون انقدر افغانی ریخته بود تو مملکت که عمه گی م نمی شد بکنی خلاصه با هر بدبختی بود تو یه ساختمون مشغول عمه گی شد و یه خرده فشار رو من کم شد یه چند ماهی گذشت زندگی مون یه خرده بهتر دش یعین حقوق بابام و اونی که من کار می کردم رو همدیگه یم شد یه رخت و لباس و یه خورد و خوراک خیلی ابتدایی و ختصر واسه ما اما راضی بودیم یعنی همه مون راضی بودیم حشمت و حکمت در س می خوندن و یه ابگوشتی چیزی م درس تم یم کردن بابامم که سر ساختمون کار می کرد و منم که به کار و کاسبی خودم می رسیدم داشتم یه نفس راحت می کشیدیم که بازم بد بختی و بیچاره گی رد خونه مونو زد

یه چند وقتی بود که می دیدم حشمت حال و روز درستی نداره اما هر بار که بهش می گفتم می خندید و می گفت چیزی نیس داداش درس آ یه خرده سنگین و زاید شده اینه که کمی خسته یم شم

رنگ و روزش زدر شده بود فهمیدم کهخرود و خوراکش خوب نیس خوب اخه یه دختر تو سن و سال اون که نباید غزاش نن خالی یا اشکنه باشه حداقل باید یه دونه سیب یا یه میوه ی دیگه بخوره یانه ؟

شروع کردم بیشتر سگ دو زدن و مشتری پیدا کردن دیگه اگه بچه ی ده دوازده سالم ازم عرق می خواستب بهش می فروختم هر بطری عرق م اگه از یارو می گفرفتم یه خرده از سرش خالی مر کدرم تو یه شیشه و جاش اب توش می بستم

اینطوری از چند تا بطر یه بطر واسه خودم جور می شد و می فروختمش

یه کمی در امدم بیشتر شد و تونستم یه میوه ای چیزی م بیارم خونه اما ین طفل معصوما هی تعارف می کردن و ملاحظه ی  همدیگرو می کردن و نمی خورندن به جون هر سه تامون اگه دروغ بگم یعنی اینا گفتن دنداره وظیفه مو انجام دادم اما می می خوام بگم که شماها بدونی شبا وقتی دور هم می شستیم و مثلا داشتیم در س می خوندیم یه پرتقال پوست می کندم و پر پر می کردم یه پر به حشمت می دادم و یه پر به حکمت و مثلا یه پرم خودم می ذاشتم دهنم اونام مواظب بودن ببینن خودممم یم خورم یانه منم مثلا این شعبده بازا یه جوری نشون می دادم که مثلا یه پر گذاشتم دهن م اما الکی و کشکی دهن خالی م رو می جنبوندم که مثلا مدارم مپرتقال می خورم قیافه  مم یه طوری کردم کهی عین پرتقال ترشه اون وقت همه ش رو می دادم به اون دو تا که یه خرده بهشون ویتامین برسه

یه مرتبه همونحور که داشت یبا هی لبختند من و کامیار رو نگاه می کرد اشک از چشماش اومد پایی من و کامیار یه نگاه به همدیگه کردیم که گفت

-یه روز صبح حشمت دیگه از جاش بلند نشد هر چی صبح صداش می کردم که بلند شو مدرسه ت دیر می شه فقط تو همون رختخواب هبم می خندید اومدم بالا سرش و گفتم حشمت جون مگه نیم خوای بیری مدرسه گفت چرا دادا ما نمی تونم از جام بلرند شم گفتم حشمت جون یعنی چی نمی تونم بلند شم ؟

گفت حالم خوب نیس داداش بغض گلوم رو گرفت و گفت م این حرفا چیه می زنی عزیزم ؟ الان می برمت دکتر پشاو برمی

لحاشف رو از روش زدم کنار که دیدم این دستا و پاهاش فقط استخونه اصلا گوشت بهش نیس نه همیسه لباسای استین بلند و شلوار می پوشید این بود که تا اون موقع متوجه نشده بودم

به پتو انداختم روش و بغلش کردم  رسوندمش به یه بیمارستان اونجا یه یارو که تو پذیرش بود گفت باید پونصد تومن بریزین به صندوق بهش گفتم من دیوست تومن بیشتر هماره م نیس کشا کاری این خواهر مون بکنین من بقیه ش رو می ارم یارو گفتن نیم شه شروع کردم باهاش یک به دو نکردن که یه دکتره رسید و گفت یچه خبهر جریان رو بهش گفتم که نگاهبان رو صدا کرد و گفت اینارو بندازین بیرون تا نگهبانه اومدکه بیاد جلو یه مرتبه یه دکتر جوون تر اومد جحلو و گفت چقدر کم داری ؟ گفتم سیصد تومن دست کرد جیبش و سصد تومن در اودر و داد به من و خودش گذاشت رفت بالاخره خواره مون خوابوندن و ازمایش و عکس و معاتینه ا این چیزا شورع کرشد تا شب اونجا بودیم که اخرهش یه دکتره اومد و منو از پیش خواهرم صدا کرد اون طرف تر و دویست  تومنی رو که داده بودم به صندوق گذاشت کف دستم و گفت وردار خواهر ت رو ببر خونه گفتم پس دوا درمونش چی شم هش ؟

فت پدری مادری کسی رونداری ؟ گفتم نه گفت ورش دار ببر خونه دیگه نمی شه براش کاریک رد نه کلیه براش مونده نه کبد نه خونه نه چیزی

فقط بهش نگاه می کردم که یه نگاهری به خواهرم کرد و بعد اروم به من گفت این اصلا نمی گفت دردی چیزیا درا گفتنم نه گفت ناله ای چنیزی تو خونه نیم کرد ؟ گفتم نه گفت اصلا گفتم اصلا بعد دوباره یه نگاهی به حشمت کرد و گفت طفل معصوم چه جوری تحمل می کرده

اصلا باورم نمی شد یعنی داشتن ب بهم راست می گفتن یا داشت دست به سرم می کردن گفتم گو ر پدرشون فدا می برمش یه دکتر دیگه

پتو رو پیچیدم دور حشمت که یه پرسعتا راومد و گفت یه امبولاس دم در واستاده خواهر رو با اون ببر خونه دیگه شک افتاد تو لدم نکنه راست می گفتن نکنه حشمت طوریش بشه خلاصه کمک کردن و حشمت رو با یه صندلی چرخدار گذاشتنش تو امبولانس و منم نشستم بغلش و حرکت کردی دم خونه که رسیدیم راننده هه اومد کمک و با همدیگه حشمت رو بردیمش تو و خوابوندیمش بسر جاش وقتی راننده هه خواست بره دم در دو تا پاکت داد دتسم و گتف اینا رو بچه های بیمارستان دادن بپز بده بخروه میوه م هس اب شو  بگیر بده بهش

اینو گفت و سروار امبولانس شد و رفت راستش خیلی جا خورده بودم تو دلم خایلی شده بود یه خرده همونجا واستادم و فکر کردم عقلم به هیجی نمی رسید یعین باید چیکار می کردم

داشتم برا خودم کلنجار م یم رفتم که بابامم اومد پیشم و گفت حالش خیلی بده دکترا چی گفتن گفتم حالا فدا می برمش یه دکتر دیگه فعلا ذار یه غذایی چیزی ببارش درست کنم که گشنه س

تو پاکت ها رو نگاه کردم یه مرغ بود با پرتقال  نارنگی زود رفتم و مرغه رو بار گذاشتم و اب چند تا پرتقال رو گرفتم و اروم حشمت رو نشوندم و کم کم بهش د دادم بخوره هر یه قلپ که یم خرود می گفت به حکمت م بده خودم بخور به بابام بده انگار طفل معصم تنهایی از گلوش پایین نیم رفت

خلاصه تا مرغه پخت و زود ابش رو ریختم تو یه لیوان و دوباره بلند ش کردم و دادم بهش شاید بعد از یه سال یه سال و نیم بود که مزه  ی مرغ و اب مرغ رو می چشید اما چه قایده  هنوز دو تا لقمه بهش از گوشت مرغ نداده بودم که همه ش رو برگردوند طفل معصوم با اون حالش می تخواست از جاش بلند بهش که رختخوابش رو تمیز کنه اما جون به تن ش نمیونده بود

به زور خوابندمش و با حکمت کمک کردیم و رختمخوابشو تمیزی کردیم دیگه نمی دوتسم چیکار باید بکنم همونجا بغل رختخوابش نشستم و زانوهامو گرفتم بغلم همه ش خدا خدا می کردم زودتر صبح بشه و ور ش دارم و ببرمش یه بیمارستان دیگه

ساعت حدود سه سه و نیم بود حکمت و بابام خوابیده بودن حشمتم خوابش برده بود منم همونجور نشسته بودم و فکر می کردم که یه مرتبه چشماشو کواشکرد و تا من دید گفت دادغاش می ترسم گفتم نستر قربونت برم دادش اینجاس گفت سردمه زود یه پتو انداختم روش که یه خرده بهم نگاه کرد و گفت خواب مامان رو دیدم گفتم خیره ایشالله حتما زود خوب می شی گفت اومده بود و یم خواست منو با خودش ببره گفتم مرده رو تو خواب دیدن خوبه یه خرده ساکت شد و بعد گفت داداش از من که ناراضی نبودی ؟ گفتم نه عزیزم چرا ناراضی باشم گتف من همیشه درس هامو خبو خوندم که زحمتای تو هدر نره گفتم می دونم قربونت برم تو خانمی ایشااله زودتر خوب می شی و بازم یم ری مدرسه و به درس و مشق ت می رسی و واسه خودت یه خانم دکتر خوشگل می شهی دوباره یه خرده ساکت شد و بعد گفت داداش یه چیزی ازت بپرستم ناراحت نمی شی ؟ گفتم نه عزیزم بپرس گفت موز چه مزه ایه

اینو گفت یه مرتبه صدای هقهق اومد برگشتم طرف کامیار که دیدم داره گریه می کنه خودم بغض گلومو گرفته بود اما انتظار نداشتم که کامیرا با اون روحیه ش اول شروع کنه

نصرت یه نگاه به کامیار کرد و همونجور که خودشم گریه می کرد گفت

-قهمیدی چی ازم پرسید  فهمیدی چه حالی داشتم کاشکی حداقل اون موقع خودم مزه ش رو می دونستم چیه که بهش راستش رو می گفتم اما خودمم تا اون موقع موز نخورده بودم الکی بهش گفتم یه مزه ای عین همین پرتقال داره یه کم شیرین تر گفت پس اونجرو که دوستام می گفتن خوشمزه ی خوشمزه نیس گفتم نه حشمت جون اونطوری م که می گن نیس یه ناهی بهم کرد و گفت داداش بلندم کن گفتم چیکار داری گفت می خوام حکت رو ببینم اروم بلند شکردم و یه نگاهی به بهحکت کرد و یه نگاهی به بابام و گفت هی وقت نمی داداش نکنه بذاری حکمتع درسش رو رول کنه ها گفتم هیچکدوم درست تونو ول  نیم کنین حالا بخواب تا چند ساعت دیگه که صبح بشه می برمت یه بیمارستان خوب ک چهار تا امپول بهت بزنن خوب خوب بشی

یه خرده سرشو انداخت پایین و بعدش یه مرتبه دست انداخت گردنم و بغلم کرد منم بغلش کردم دیدم ول م نمی کنه گفتم ترسیده یا داره گریه می کنه تکون نخوردم تا یه خرده اروم تر بشه یه مرتبه اب دتستاش یه فشار محکم به گردنم داد یه نفس خیلی خیلی بلند کشدی و دستاش شل شد تند دستاشو ارودم پایین نگاهش  کردم دیدم رنگ ور روش جا اومده فک رکردم شفا پیدا کرده اما دیدم این تن ش سنگین و شل و لخته دو تا تکونش دادم و داد زدم حشمت حشمت اما انگار نه انگار طفل معصوم تو همون بغلم تموم کره بود اون فشاری که با دستشا گردنم رو داد جون بود که از تن ش اومد بیرون

منم شروع کردم به گریه کردن یه نگاهی دوتایی مونو کرد و گفت

-اگه بدونین چه دردی داره که خواهر ده دوازده ساله ی ادم تو بغلش جون بده 

کامیرا اشک هاشو پاک کرد و سه تا سیگار روشن کرد و یکی یه دونه داد بهمون و دیگه بی صدا و بی حرف شروع کردیم به کشیدن

سیگارمون که تموم شد گفت

-شماها مگه با میترا قار ندارین ؟

سرمو تکون دادم که گفت

-پس پاشنی برین منم ساب کتابمو که بکنم می ام اون طرفا

دو تایی بلند شدیم و ازش خداحافظی کردیم و از تئاتر اومدیم بیررون که دنبال مون دوئید و صدامون کرد و سوئیچ رو داد به کامیار و گفت

-دست تون درد نکنه برادری کردین ایو الله

کامیار یه لبخند زد و سوئیچ رو ازش گرفت و دوتایی راه افتادیم و سوار ماشنی شدیم و حرکت کردیم طرف بالا

تا اون کافی شاپی که با میترا قرار گذاشته بودیم یه نیم ساعتی راه بود همینجوری که می رفتیم کامیار یه مرتبه گفت

-اهل طاعونی این قبیله مشرقی م

تویی اون مسافر شیشه ای شهر فرنگ

پوستم از جنس شبه پوشت تو از مخمل سرخ

رختم از تاول تن پوش تو از پوست پلنگ

بوی گندم مال من هر چی که دارم مال تو

یه نگاهی بهش کردم و گفتم

-از تو مرفه بی درد این شعرا عجیبه

کامیار – دست خودم نبوده که مرفه بی درد به دنیا بیام اما انقدر هس که درد رو می شناسم اگر چه مال همسایه باهش و همین م مهمه

-نه مهم پوله

کامیار – اره مهم پوله الان فقط پوله که مهمه و تموم این پدرسوختگی هام برای پوله

-خب ماهام جزء پولدارائیم دیگه

کامیار – اینم اره اما تا اونجایی که من حوامس هس این پولا پول دزدی نیس ازش بوی خون نمی اد اگرم یه لحظه بوی خون به مشامم بخوره دیگه یه دقیقه شم تحمل نمی کنم تو اخلاق منو می دونی چیه من ور خون مردم معامله نمی کنم

هیچی نگفتم که یه خرده بعد گفت

-در ضمن از حکمت خوشم اومده

-از کی

کامیار – کری

-حکمت

کامیار – چرا داد می زنی

-باید چشما تو درویش می کردی

کامیار – چرا

-خیانت در امانت

کامیار – هیچ خیانتی در کار نیس

-پس چی

کامیار- به نصرت می گم

زدم زیر خنده و گفتم

-پس گرفتار شدی

کامیار – اصلا تو خیال مم فکر نمی کردم نصرت یه همچین خواهری داشته باشه

-می خوای به نصرت چی بگی

کامیار- ازش اجازه می گیرم که یه چند باری با حکمت بریم بیرون بیاد ببینم خلق و خوش چه جوریه شاید قسمت حکمت م من بودم

-بیچاره حکمت

کامیار – زهر مار

-فکر کنم یه خرده از تو قسمت حکمت بیچاره بشه

کامیار – منو اینطوری شناختی

-مگه می شه تو جونور ور کسی بشناسه

کامیار – باید یه جوری به این نصرت کمک کنیم عجیب ازش خوشم اومده

-البته بعد از دیدن حکمت

کامیار- تو خیلی به شخصیت من توهین می کنی اذیتت می کنم آ

-غلط می کنی رسیدیم بابا کجا داری می ری

کامیار – چه می دونم حواس برام نمیذارن که این دختره پاک..........

یه مرتبه جلو کافی شاپ چشمش افتاد به چند تا دختر

-این دختره پاک چی

همونجور که چشمش به دخترا بود گفت

کامیار- این دختره اگه پاک یاد شنره بهتر درس می خونه

-مرده شور اون دلت رو ببرن که دقیقه به دقیقه به یه طرف متمایل می شه

رفت یه گوشه پارک کرد و پیاده شدیم و رفتیم طرف کافی شاپ و تا رسیدیم جلوش کامیار به دخترا گفت

-خانما سلام عرض می کنم

دخترا یه سری بهش تکون دادن که گفت

-ببخشین شما نمی دونین این کافی شاپ کجاس الان یک ساعت و نیمه که داریم دنبالش می گردیم

دخترا زدن زیر خنده و یکی شون گفت

-همینجاس الان جلوش واستادین

کامیار- منکه جلو شما وستادم به شمام نمی خوره کافی شاپ باشین

دخترا دوباره زدن زیر خنده و یکی دیگه شون گفت

-پس به ما می خوره چی باشیم

کامیار – شیرینی سرای قند عسل واقع در بیست متری کندو

دوباره همه شون زدن زیر خنده یکی دیگه شون گفت

-لطفا برگردین

کامیار – من اگر تیکه تیکه مم کنن امکان نداره از اینجا برگردم

بازم دخترا خندیدن و همون دختره گتف

-منظورم اینه که برگردین و پشت سرتون رو نگاه کنین

کامیار برگشت و یه نگاهی به کافی شاپ کرد و گفت

-اِ......اینجا که قصابی بود چطور یه مرتبه عوض شد

دخترا مرده بودن از خنده دستش رو گرفتم و اروم بهش گفتم

-بیا بریم تو خجالت بکش

کامیار – من نمی ام تو می ترسم شاگرد قصابه یه بلا ملاسرم بیاره تو برو من همینجا پیش این خانما می مونم

اروم بهش گفتم

-بدبخت بیا ببین تو چه خبره

یه نگاه از پشت شیشه ها که حالت رنگی رفلکس دار داشتن کرد و یه مرتبه گفت

-اِ.........راست می گی آ قصابی کجا بود اینجا خانما ببخشین نشونی مونو پیدا کردیم از راهنمائی تون ممنون

یکی از دخترا گفت

-چی شد یه مرتبه دیگه نیم ترسین

کامیار- من همیشه این ترس تو دل مه اصلا این دل من دل نیس که یه آهوی رمیده س خداحافظ تا دیدار بعدی

اینو گتف و راه افتاد طرف کافی شاپ و از پله هاش رفت بالا و منم دنبالش رفتم و تا در رو وا کردم دیدیم کافی شاپ پر دختر و پسره بوی قهوه و دود سیگار همه جا رو ورداشته بود

داشتیم میزا رو نگاه میکردیم که یه مرتبه میترا رو دیدیم که از پشت یه میز بلند شد و اومد طرف ما و تا رسید گفت

-سلام چقدر دیر کردین

-سلام پیش نصرت خان بودیم ببخشین

میترا – نصرت خودشم می اد اینجا قرار گذاشتیم با هم

-اینجا خیلی شلوغه

میترا – می خواین بریم جای دیگه

-نمی دونم کامیار بریم جای دیگه

برگشتم طرف کامیار که داشت این ور اون ور رو نگاه می کرد .........