دوتایی واستادیم و خودش کفشاشو که پاشنه هاش خوابیده بود پاشک ر و کت ش رو هول هولکی انداخت رو شونه ش و به حالت دوئیدن اومد طرف ما و تا رسید گفت
-سلام عرض کردم خیلی خوش اومدین صفا اوردین با اقا نصرت کار دارین ؟
دشات تلو تلو می خورد اصلا رو پاش بند نبود
کامیار – خیلی ممنون بعله با اقا نصرت کار داریم
یارو یه نگاه طرف اتاق نصرت کرد و اروم گفت
-داداش اگه جنس می خواین عوضی رفتنی آ اقا نصرت تو یه خط دیگه حال می کنه جنس خوب و اعلا می خواین خودم نوکرتونم
کامیار – نه اقا جون دنبال این جور جنسا نیستیم
یارو همینجوری چشماش می رفت رو هم تا اومدیم برمی که بازوی کامیار رو گرفت و گفت
-هر جورشو که بخواین موجوده قاطی پاطی م نداره صاف صاف فقط بگو چی طالبین
کامیار- مگه تعارف با شما داریم ؟ می گم نمی خوام دیگه
یارو – شما یهبار از ما جنس ببر پول شم نده اگه خوب بود بازم بیا سرغ مون
کامیار – باباجون من خودم فروشنده م فقط خورده پا نیستم حالا خیالت راحت شد
یارو – اِ ....... چه جوری معامله می کنی شرطی ؟
تو همین موقع نصرت از اتاقش اومد بیرون و از همونجا داد زد و گفت
-اقا جهانگیر ول شون کن اینا اینکاره نیستن
یارو که اسمش جهانگیر بود برگشت طرف نصرت و یه مکثی کردو گفت
-سلام اقا نصرت چشم رو تخم چشمام امرتون مطاع
بعد نصرت اومد طرف مون و با همدیگه سلام و علیک کردیم که کامیار گفت
-نصرت خان با ماشین اومدیم دم در پارکش کردم
نصتر – اِ........اینجا ناجوره که
بعدش رفت طرف در و تا یه خرده از مون دور شد جهانگیر که حالش خیلی خراب بود اومد جلوتر ویه مرتبه دولا شد و دست کامیار رو ماچ کرد و گفت
-جون مادرت یه اقایی بکن و یه چیزی به من بده خیلی داغونم
کامیار دستش رو کشید کنار و گفت
-اگه برای چیز دیگه می خواستی بهت پول می دادم اما برای این وامونده نه
جهانگیر – کار من از این حرفا گذشته دگیه جون هر کی دوست داری تا اقا نصرت برنگشته کارمو راه بنداز غلام تونم حالم خیلی خرابه نرسه بهم می میرم
یه نگاه بهش کردم و گفتم
-اگه بهت برسه چند وقت دیگه می میری الان م با مرده فرقی نداری
جهانگیر – راست می گی شما کفاره مرده هاتونو بهم بدین خیر و خیرات اموات تونو بهم بدین صدقه سری خواهر و مادرتونو بهم بدین به علی قسم از دیشب تا حالا تنم سیم کشی می ره بذار پا تو ماچ کنم
اینو گتف و خودشو انداخت ور پای کامیار کامیار دولا شد که بلندش کنه اما مگه بلند می شد همونجوری خودشو می کشید رو خاک و خل و یه قیقه پای منو می گرفت و تا از دستش در می اوردم پای کامیار رو می گرفت داشت زار زار گریه می کرد حالم دوباره بد شد کامیار بهش گفت
-بلند شو پسر خجالت بکش اخه تو ناسلامتی مردی بنلد شو می گم
سرشو بلند کرد و همونجور که گریه می کرد گفت
-به همون خدایی که می پرستین منم یه روزی مثل شماها بودم مادر و پدر داشتم خواهر و برادر داشتم ماشین زیر پام بود اونم چه ماشینی پول تو جیبم بود واسه خودم ادم بودم به جون مادرم از شماهام خوش تیپ تر بودم وقتی از جلوی دخترا رد می شدم همه شون بر می گشتن و نگام می کردن به مرتضی علی دروغ نمی گم صبر کنین صبرکنین
اینو گفت و از جاش بلند شد و رفت تو اتاقش و یه خرده بعد با یه جفت چکمه برگشت بیرون واومد جلومون و چکمه ها ور نشون مون داد و گفت
-ببین دروغ ندارم بهتون بگم یه روز سر و ضع م این بود این چکمه ها رو می پوشیدم و می رفتم تو خیابونا ادکلن یم زدم که تو خوابم کسی نمی دید شلوار برام از خارج می فرستادن بولیز براماز خارج می اومد راه می رفتم مادمر قربون صدقم می رفت دِ نیگا کنین دیگه مگه نیم بینین این چکمه ها رو
یه مرتبه خودشو راست کرد واون حالت خمیدگی پشتش رفت و گفت
-قد منو ببین من این بودم به حالام نیگا نکنین به قران مثل شماها بودم زنجیر طلا گردنم بود این هوا
با دستش یه چیزی گرد رو نشون داد
-روزی یه دست لباس عوض می کردم که نکنه بوی عرق بدم به بوگند حالام نیگا نکنین به یان اشغالدونی نیگا نکنین شب تا صبح سه چهار بار پدر و مادرم بهم سر یم زدن نکنه پتو از روم رفته باشه کنار به الانم نیگا نکنین به الانم نیگا نکنین فکر نکیننی براتون خالی می بندم بیا ببین
دولا شد و شروع کرد یه لنگه چکمه ش رو پاش کردن چکمه های چرم قهموه ای شیک درست م اندازه پاش بود
وقتی بلند شد دوباره داشت گریه می کرد یه خرده به لنگه چکمه ای که پاش بود نگاه کرد و بعد دولا شد و اون یکی شم پاش کرد و بعد دوباره خودشو راست نگه داشت و گفت
-از شماهام بلند ترم چقدرم بهم می اد هان
من و کامیار یه نگاه به چکمه هاش کردیم و کامیار گفت
-چرا اینا رو نمی فروشی و کارت رو راه نمیندازی
یه نگاه به چکمه هاش کرد و یه نگاه به ماها و گفت
-دمل نمی اد به خدا اینو مادرم از خارج برام اورد تا حالا صد بار رفتم که پول شون کنماما دلم نیومده
بعد اروم گفت
-اینو سر اخریش جشن تولدی که برام گرفتن بهم تداد اینو با یه کاپشن چرم سر خودش کاپشنش رو فروختم اینو دلم نیومد
بعد اروم دست کرد تو جیب ش و یه عکسر در اورد و دستش رو گذاشت رو نصف عکس که معلومه نباشه و گرفت جلوی ما و گفت
-این منم نیگا کنین
من و کامیار نگاه کردیم یه نگاه به عکس و یه نگاه به خودش راست می گفت خودش بود یه پسر خوش تیپ و خوش قیافه
کامیار – اون یکی کیه تو عکس که نشون مون نمی دیش
عکس رو کشید کنار و یه نگاه یواشکی بهش کرد و گذاشت جیبش و گفت
-خواهرمه نمی خوام چشم کسی بهش بیفته
کامیار یه سری تکون داد و گفت
-رو عکسش خوب تعصب داری رو خودش چی ؟ چند وقته ندیدیش ؟ از عکسش خوب مواظبت کردی از خودش چطور
یه نگاه به کامیار کرد و چشماش رفت رو همدیگه و گفت
-چشمت چکمه ها رو گرفته ؟ چند می دی بالاش؟
کامیار – اگه چشمم به عکس رو گرفته باشه چی اون چند ؟
تا کامیار اینو گفت پرید و یقه ش رو گفرت که کامیارم یه دونه زد تو سینه ش و اونم محکم خورد زمین
دست کامیار رو گرفتم و کشدیم طرف اتاق نصرت که جهانگیر همونجور که افتاده بود رو زمین سروشو بلند کرد و گفت
-شماهام چند وقت دیگه عین من می شن به همدیگه می رسیم اقا یون هر کی یه بار پاشو بذاره اینجا دیگه تمومه اون رعفه که اومدنی خوابوندن تون بد بختا خودتون خبر ندارین چند وقت دیگه به دیوثی میافتنی برین مادر .......
تا اینو گفت کامیار برگشت طرفش که بقیه ش رو نگفت زود بازوی کامیار ر گرفتم که کتکش نزنه و گفتم
-کامیار دست به این بزنی مرده ها
جهانگیر – بذار دست بزنه بذار کتکم بزنه بذار بکشه منو بذار راحتم کنه خودم که عضه شو ندارم بذار حداقل این پفیوز بکنه
کامیار یه نگاهی به من کرد و بعد اروم رفت طرفش که جهانگیر دستشاو گرفت تو صورتش که مثلا کامیرا با لگذ نزنه تو صروتش دستاش همونجوری به حالت ترس جلو صورتش بود که کامیار نشست بغلش و اروم موهاشو ناز کرد
می دونستم دل طاقت نمی اره نگاه شکردم و دیدم دو تا قطه اشک ا صورتش سر خورد و افتاد پایین
یه مرتبه جهانگیر اروم دستاشو از جلو صورتش بد عقب و به کامیار نگاه کرد و بعد سرشو گذاشت رو پای کامیرا و شروع کرد به گریه کردن
خودم هم حالم بد بود و هم بغض گلومو گرفته بود به خودم لعنت فرستادم اگه یه بار دیگه بیام اینجا دلم می خوسات فقط گریه کنم
یه خرده که گذشت کامیار سر جهانگیر رو از رو پاهاش بلند کرد و ازتو جیبش بسته ی سیگارش رو در اورد و یه دونه روشن کرد و داد بهش و از تو جیبش ککیف پولش رو در ارود و پنج تا هزار تومنی در اور و گرفت جلو جهانگیر و گفت
-بگیر اما بالاخره چی ؟ بیاد خودت یه تکونی بخوری
اینو گفت و واست بلند بشه که جهانگیر زد زیر گریه و دست کامیرا رو گرفت و با التماس گفت
-ترو خدا از اینجا برین و دیگه برنگردین تا زوده همین الان از اینجاب رین منم اگه پام اینجا وا نیم شد الان اینجوری نبودم شماها حیف یین جون هر کسی که دوستش دارین از اینجا برین اینجا بلاس اینجا به خاک سیاتون می شونن برین از اینجا
کامیار دوباره نازش کرد وگفت
-خیالت راحت باشه ما برای کار دیگه اومدیم اینجا اهل این فرقه ها نیستیم
بعد بلند شد که نصرت از پشت سرمون گفت
-ماشین رو سپردم
بعد رفت طرف جهانگیر و زیر بغلش رو گرفت و بلندش کرد و لباسش رو تکوند و اروم بهش گفت
-برو تو اتاقت اقا جهانگیر
جهانگیر باحالت دلواپسی برگشت و یهنگاه دگیه به کامیار کرد که نصرت بهش گفت
-خیالت راحت باشه اینا کار دیگه ای اینجا دارن برو تو اتاقت
جهانگیر با استینش اشک هاشو پاک کرد و برگشت طرف اتاقش
از پشت که نگاهش کردم دلم لرزید یه جوون قدبلند و خوش قیافه که هروئین داغونش کرده بود
چکمه های چرم قشنگش هنوز پاش بود و اروم اروم پاهاشو رو زمین می کشید و می رفت طرف اتاقش
تا از پله های اتاقش بره بالا هر سه تایی واستاده بودیم و نگاهش می کردیم وقتی رفت تو و پرده ی اتاقش رو افتاد نصرت برشگت طرف من وکامیار و گفت
-سربزیری یه جوون قیمت داره که باید براش بدیم نجابت یه دخترم قیمتی داره که باید براش بدیم سالم موندن جوونی که قراره چرخ این مملکت رو بچرخونه م قیمت داره که باید براش بدیم حالا این قیمت رو کی باید بده
من و کامیار نگاهش کردیم که گقت
-می دونین کی باید بده من باید بدم امثال من باید بدن امثال میترا ها باید بدن ماها باید بدیم تا یه عده جوون دیگه سالم و سربزیر و نجیب بمونن
-اقا نصرت ببخشین آ اما ادم باید یه خرده اراده ش قوی باشه
یه مرتبه داد کشید و گفت
-مگه تو این مملکت به این بزرگی جا برای یه عده ادم ضعیف نیس مگه این همه ادم که واسه مون تصمیم می گیرن و می گن باید چیکار کنیم و چیکار نکنیم نیم تونن مواظب ادم های ضعیف باشن مگه این جا قرار نبود از ضعیفا مواظبت کنن پس چی شد اره بابا چون ما ضعیفیم من ضعیفم میترا ضعیفه اما چون ضعیفیم بیاد این بلا ها سرمون بیاد مگر اینجا جنگله که هر کی قوی تره پدر ضعیف تر ها رو در بیاره
صدشا که رفت بالا پرده چند تا اتاق رفت بالا و از تو هر کدوم چند تا کله اومد بیرون که نصرت دوباره داد زد و گفت
-برین تو لاشخورا هنوز خبرینیس هنوز کسی اینجا تموم نکرده که بدوئین بالا سر جنازه ش و لخت ش کنین
داد رو که کشید کله ها دوباره رفت تو بعد دوئید طرف من و زود صورتم رو ماچ کردو گفت
-سامان جون به خدا من مخلص تو و این اقا کامیارم هستم آ فکر نکنی سر تو داد زدم آ بدبختی مو داد کشیدم بیچاره گی مو داد کشیدم ضعیفی مو داد کشیدم داد کشیدمشاید حداقل صدام به گوش خودم برسه کسای دیگه که این صداها رو نمی شنون
بعد برگشت و یه نگاه طرف اتاق جهانگیر کرد و گفت
-گاهگداری خواهرش با یه ماشین شیک یواشکی میاد اینجا و یه سری بهش یم زنه ویه پولی بهش می ده و می ره الان یه دو ماهی هس که پیداش نشده و کفگیر این ته دیگ خورده
بعد زیر بازوی من و کامیار ور گرفت وگفت
-بریم تو بابا لجن و هر چی بیشتر هم بزنی بوگندش بیشتر بنلد می شه
راه افتادیم طرف اتاقش که همون جور گتف
-ازخونواده پولداریه یعنی این هروئین وامونده پولدار و گدا سرش نمی شه همه رو یه اندازه بدبخت می کنه منتها اونی که پولداره دیر تر به فلاکت می افته
رسیدیم تو اتاق و کفشامونو در اوردیم و رفتمی بفل گاز پیک نیکی نشستیم و دستامونو گرفتیم روش
نصرت – سر دتونه ؟
کامیار – نه اما می چسبه
شروع کرد چایی دم کردن و گفت
-می ترسم اقا کامیار
کامیار – از چی
نصرت – زا این برنامه
کامیار – از کدوم برنامه
نصرت – همینکه شروع کردی
کامیار هیچی نگفت که نرصت کتری رو گذاشت رو گاز و زیرش رو کم کرد و برگشت طرف ما و گفت
-می ترسم دو هوائه بشه حکمت
کامیار – برای چی ؟
نصرت – ماشین اخرین مدل و رستوران درجه یک و خوراک جیگر لاک پشت
کامیار – جیگر گوسفند بود جای جیگر لاک شت بهمون دادن
نصرت – اگه اشتباه کرده باشم بیاد واسه جبرانش جیگر خودمو بدم آ
کامیار – نه اشتباه نکردی
نصرت پاکت سیگارش رو گرفت جلومون و یکی یه دونه ورداشتیم و روشن ش کردیم که گفت
-اما خیلی خشوحال بود تا حالا اینجوری ندیده بودمش
کامیار – همه رو بهت گفته
نصرت – اره همیشه می گه
کامیار – افرین باریک اله
یه نگاهی به کامیار کرد و گفت
-تو چیکاره ای ؟
کامیار – یه بچه پولدار
نصرت –اره اما خق و خودت به اونا نمی خوره یه جوری هستن از همون شب نمایش شناختمت خیلی محکمی حالا کجا بار اومدی خدا می دونه
کامیار – دیشب می خواست از گذشتته ش برام بگه نذاشتم گفتم نصرت همه رو برام گفته
نصرت – خوب کردی بهم گفت هر وقت حرف گذشته می شه تا چند وقت ناراحته و نمیتونه درست به درستش برسه
کامیار – راستش می خواستمازتون بیشتر بدونم دوباره یه نگاه بهمون کرد وبعد به کامیار و گفت
-از خودت مطمئنی ؟
کامیار – فکر کنماره
نصرت – اگه شک داری همینجا تمومش کن بری جلوتر دیگه نمی شه ها
کامیار – شک از خودم ندارم فقط می ترسم اون نتونه منو قبول کنه اون وقت همه ش احساس کمبود می کنه
نصرت –یه سری تکون داد و گفت
-خوب می فهمی واله
کامیار – حالا بیشتر برام بگو
سیگارش رو خاموش کرد و دوتا چایی که هنوز درست دم نکشیده بود برای ما ریخت و گذاشت جلومون و گفت
-تا شماها بخورین من برم بیرون و برگردم
تا خواست بلند بشه که کامیرا دستش رو گرفت و گفت
-اگه نری چی می شه
دوباره نشست و یه فکر کرد و گفت
-شماها تا حالا یه معتاد رو که بهش مواد نرسیده دیدین ؟
کامیار – فقط تو فیلما
نصرت – پس بهتره همون جلو چشم تون باشه که فقط فیلمه اگه الن تا نسم ساعت یه ساعت دیگه دوا بهمن نرسه این زمین رو گاز می گیرم یه ساعت بعدشم حاضرم هر کاری بکنم که یه سانت دوا بره تو رگم برامم دیگه هیچی مهم نیس
بعد بلند شد و از اتاق رفت بیرون من و کامیار فقط همیدگرو نگاه کردیم ده دقیقه نکشید که برگشت نشست سرجاش و یه چایی برای خودش ریخت و همونجور که تو استکانش رو نگاه می کرد گفت
-ببخشین رفقا
کامیار – تا اونجا گفتی که خدابیامرز خواهرت اونجوری شد
یه خرده دیگه با استگانش بازی کرد و دوباره یه سیگار روشن کرد و پاکت ش رو گذاشت جلوی ما و یه زانو شرو گرفت و بغلش و شروع کرد به سیگار کشیدن چشماشو بسته بود و سیگارش رو می کشید
اخرای سیگارش بود که چشماشو واکرد و گفت
-ادم یه وقتی از یه نفر دلخوره و می خواد ازش انتقام بگیره می ره ویه بلایی سرش می اره حالا هر جوری که باشه اما ادم یه وقتی از تموم مردمش و خاکش و همه چیزش دلخوره اون وقت دگهی حریف شون نمی شه و نمی تونه ازشون انتقام بگیره اون وقته که می ره و یه کاری می کنه و بعدش می فهمه که چه کرده
منم همین کارو کردم هروئینی شدم و ازشون انتقام گرفتم
کامیار – تو از خودت انتقام گرفتی
نصرت – نه اشتباه می کنی من زا کشورم انتقام گرفتم کشورم منو از دست داد منو که شاید می تونستم خیلی کارا بکنم منو که شاید می تونستم خیلی چیزا رو کشف کنم یا اختراع کنم مگه همین ادما و جوونای تحصیلکرده ای مثل ما نیستن که می رن اروپا و امریکا واسه خودشون کسی می شن مگه همین جوونایی مثل مانیستن که خبرش می رسه که اونجا فلان چیز و فلان چیز رو اختراع کردن
اونایی که از اینجا می ذارن و می رن و هو ش و علم و دانش خودشونو ور میدارن و با خوشون می برن مگه انتقام از این کشور و مردمش نمی گیرن اخرش یه چیزه این مردم و این مملکت که قدر ماها رو ندونست ما رو از دست داد اگمر همینجور چرخ بچرخه کی می خواد این چرخ و فلک رو بچرخونه
سیگارش رو خامو ش کرد و گفت
-برو تو اون چمدون رو نگاه کن و ببین چند تا طرح توش داره خاک می خوره شامپویی که همین پارسال یکی اختراع کرد که باعث می شه ادم مو در بیاره صابوین که به همه پوستی می سازه پودر لباسشویی ای که فلان میکنه و خیلی چیزای دیگه همه شون اونجا تلنبار شدن و کسی که قرار بود یه روزی اونا رو به ثبت برسونه و سازدشون اینجا جلو روتون نشسته و یه وقت خماره و یه وقت نئشه این همه بدبختی کشیدم و مدرکم رو گرفتم که بشم عملی و دیوثی کنم
دو مرتبه شروع کرد داد کشیدن روش رو کرده بود طرف پنجره و داد می کشید
-اهای معلم کلاس اول م کجایی که ببینی بابدبختی مداد ور دادی دستم و یادم دادی جای اینکه سیگار لای انگشتم بگیرم مداد دستم بگیرم حالا کجایی که ببینی شاگردت چی شده اهای اقا مدیرا که ده تا ازمون و امتحان برگزار کردین تا بذارین بیام تو مدرسه درس بخونم بیاین نیگاه کنین شاگرد اول مدرسه تون شغلش چیه ای روزنامه ای که عکس منو انداختی و زیرش نوشتی نفر ......کنکور سال......بیا الان یه عکس ازم چاپ بکن و زیرش بنویس نفر اول دیوثی در رشته...........
یه دفعه از جاش بلند شد و رفت طرف پنجره و واستاد و داد کشید و گفت
-بیاین افتخارتونو ببینین کجایی اقای دبیر که هر وقت شلوار کهنه و پاره م رو می دیدی می زدی رو شونه ها مو می گفتی تو فقط درست رو بخون که همه اینا جبران می شه مگه تموم نمره هامو ازت بیست نگرفتم پس کو اون وعده هایی که بهم دادی ؟ اون بیست و نوزده ها یه قورن ارزش نداشت
یه مرتبه شروع کرد سرش رو کوبیدن به دیوار یه جمله می گفت و یه بار سرشو می کوبید به دیوار
-ریاضی بیست فیزیک بیست شیمی بیست ریاضی فیزیک بیست شیمی ............
کامیار و من دوئیدیم طرفش و از پشت گرفتیمش گریه می کرد و می خواست سرشو بکوبه به دیوار کامیار بغلش کرد و گفت
-نصرت جون چرا همچین می کنی اخه ؟
نصرت- اخه تو نمی دونی من چی می کشم من قرار بود نابغه ی شیمی بشم همه بهم یم گفتن تو اخرش یه چیزی می شی خودمم می دونستم بالاخره یه چیزی واسه خودم می شم اما نمی دونستم این می شم نمی دونستم کارم به اینجاها می کشه کجایی اقا ناظم که ببینی شاگردت دخترای مردم رو واسه ..........می فرسته دبی
کامیار – اگه بخوای اینکارا رو بکنی میذاریم می ریم آ داریم با هم حرف می زنیم دیگه چرا خودتو داغون می کنی
اروم بردیمش و سرجاش نشوندیم و کامیار سه تا سیگار روشن کرد و یکی داد به نصرت و یکی م به من و دیجه یه کلمه م هیچکدوم حرف نزدیم
سیگار که تموم شد سرشو بلند کرد و گفت
-خواهرم که مرد پول نداشتیم جنازه ش رو بلند کنیم این دفعه م دیگه همسایه ها بهمون رو نشون ندادن یعنی بیاره ها م دست شون خالی مبود
من و بابامم و حکمت نشسته بودیم بالا سر جنازه و زانوی غم بغل گرفته بودیم و نمی دونستیم چیکار کنیم نمی دونم این وسط کدوم شیرپاک خورده ای به همون یارو که ازش عرق می گرفتم خبر داد یه وقت دیدم در واشد و اومد تو و تا چشمش به ما و جنازه افتاد زد زیر گریه و از اتاق رفت برون بلند شدم رفتم پیشش که بهم سر سلامتی داد و دست کرد جیبش و یه مشت اسکناس در اورد و گذاشت تو جیبم و گفت اگه کمه بهم بگو
خدا عوضش بده همسایه ها که دیدن پول اتومد تو جیب من یکی یکی پیداشون شد و جنازه رو حرکت دادیم وقتی رسوندیمش تو مرده شور خونه رفتیم یه گوشه نشستیم نه گریه می کردم نه چیزی فقط نگاه میکردم همسایه ها دور و رو بابا مو گرفته بودن و مثلا داشتن اروم می کردن
یه وقت دیدم این حکمت جلو غسالخونه واستاده و رگیه می کنه و این ور و اون ور رو نگاه می کنه دوئیدم طرفش و بغلش کردم و که دیدم به هق هق افتاده خواستم اورمش کنم اما مگه می شد هق هق می کرد و هیم می گفت دادش چرا حشمت رو اینجوری می شورن فهمیدم رفته تو مرده شور خونه و از پشت شیشه این چیزا رو دیده دعواشکردم که چرا رتفی اونجا و بعدش گرفتمش تو بغلم و انقدر نازش کردم و باهاش حرف زدم تا یه خرده اروم شد
همینجرو که داشتم با حکمت حر ف میزددم یه خانمی اومد دم در مرده شور خونه و بلند داد کشید و قامیلی ما رو صدا کرد دویدم طرفش که گفت وتو فامیل حشمت ......... هستی ؟
گفتم اره گفت کی ش می شی گفتم داداش شم گفت اسمت چیه گفتم نصرت یه نگاه به من کردو بع یه پاکت رو داد به من و گت این لای لباساش بود بگیر واسه تو نوشه
پاکت رو ازش گرفتم و زفتم یه گوشه نشستم حکمتم اومد بغلم نشست و گوشه بلیزم رو گرفت تو دستش طفل معصوم می ترسید
پاکت رو وا کردم که دیدم توش یه نامه س در ش ارودم و شروع کردم بخ خوندن
بلند شد و باروم رفت سر یه صندوق چوبی و از تشو یه چمدون در اورد و توش رو یه یه خره گشت و با یه پاکت برگشت و پاکت رو گرفت طرف کامیار
کامیار پاکت رو وا کردت و از توش هی نامه در اورد سرمو بردم جلو و شروع کردم به خوندن
سلام داداش نصرت می دونم الان که داری این نامه رو می خونی من دیگه تو این دنیا نیستم
داداش نصرت دستت رو ماچ می کنم پاتو ماچ می کنم الهی من پیش مرگ تو داداش خوب و مهربون و با غیرت بشم که می دونم دارم می شم راضی راضی م هستم همیشه از خدا همینو خواستم که اگه قراره تو طوری بشی من جات بشم داداش نصرت من می دونم تو چقدر زحمت کشیدی از وقتی کوچیک بوید کار کردی تا ماها یه خرده راحت رت زندگی کنیم اما می دونم که تو خودت همین الان شم یه بچه ای اما با همین سن کمت اندازه یه مرد بزرگ کار کردی و زحمت کشیدی
داداش نصرت من خیلی وقته که درد دارم اما نگفتم چون می دونستم که کسی نیم تونه هیچ کاری برام بکنه هر چی خدا بخواد همون می شه فقط ازت یه چیزی می خوام اولا وقتی من مردم برام گریه و زاری نکنی و غصه نخوری نذار حکمت غصه بخوره الان دیگه نه مامان هس نه من هستم خرج مون کم شده دیگه فقط بذار حکمت هر چقدر می خواد درس بخونه خودتم درس ت رو ول نکن اگه منو دوست داری که می دونم داری یه کاری کن که هر دوتون برین دانشگاه اروزی من فقط همینه می دونم که مرده اگاهه و همه چیزو می فهمه تا هر وقت که شماه درس بخونین منم اون دنیا خوشحال می شم مامامنم خوشحال می شه فقط بهم قول بده که درس بخونین
صد هزار دفعه روی تو و حکمت رو ماچ می کنم و ازتون خداحافظی می کنم ایشاله ایشاله ایشاله صد و بیست سال با خوبی و خوشی زنده باشین از بابام خداحافظی کن یادت نره که من ازت قول گرفتم
داداش جون واسه مردن من ناراحت نباش من دارم خیلی درد می کشم همین الان که دارم این نامه رو برات می نویسم انقدر پهلوهام درد می کنه که می خوام فریاد بکشم اما جلو خودمو می گیرم بعد زا من غصه نخور که من راحت می شم الهی قربون تو داداش با غیرت برم الهی قربون اون خواهر خوشگلم برم نمی خوام ازت کارای سخت بخوام اما وقتی به امید خدا به امید خدا مردک تونو گرفتین و هر کدوم دکتر و مهندس شدین برین سراغ عزت و پیداش کنین شاید وضغش خوب نباشه
داداش نمی خوام این دم اخری دلت رو بسوزونم اما همیشه دلم می خواست یه چیزی ازت بپرسم اونم اینه که چار باید وضع ما اینطوری باشه که ارزوی یه موز خوردن به دل مون بمونه ارزوی یه شیکم سیر غذا به دل مون بمونه
داداش نصرت حکمت رو به تو تو رو هم به خدا می سپرم اون دنیا با مامان برات پیش خدا دعا می کنیم یادت نره بهم قول دادی سپردمتون به خدا دستت رو ماچ می کنم پاتو ماچ می کنم خیلی خیلی خیلی خیلی دوست تون دارم خداحافظ تون باشه داداش جون خداحافظ تون باشه داداش جون
پیش مرگت حشمت
نامه که تموم شد کامیار دستش رو گرفت جلو چشماش و همونجوری نشست
نامه رو از دستش گرفتم و دوباره خوندم دفعه اول که خوندم بغض گلومو گرفت این دفعه عرق شمر نشست رو تنم
نامه رو گرفتم طرف نصرت خجالت می کشیدم تو چشماش نگاه کنم
نامه رو ازم گرفت و ماچ کرد وگذاشت تو پاکت شو گفت
-نرو به قبرت بباره خواهر قشنگم من به قولم وقا کردم هم خودم درس م رو تموم کردم و هم گذاشتم حکمت درسش رو بخونه وبره دانشگاه ایشاله تا چند وقت دیگه م یه دکتر کامل از اونجا می اد بیرون اما حشمت جون درس و مشق واسه من اومد نداشت
یه سیگار روشن کرد و گفت
-نکته اصلی متن زندگی یه نفر نیس نکته اصلی لحظات تغییر و تحول تو زندگی یه لحظاتی که باعث می شه زندگی یه نفر از این رو به اون رو بشه برای منم این تغییر و تحول این جوری شد
یه وقتی شرف داشتم اما پول نداشتم خواهرم رو یه دکتر ببرم یه وقتی شرف داشتم اما پول نداشتم یه کیلو پرتقال بخرم بدم خواهرام بخورن یه وقتی شرف داشتم اما نمی تونستم چهار سیر گوشت بخرم ببرم خونه و بپزم و بدم خواهرام بخورن که جون بگیرن
حالا شرف ندرم اما خواهمر تو هی خونه ی خوب زندگی می کنه حاا غیرت ندارم اما رخت و لباس خواهمر خوبه حالا برو ندام اما کتاب و دفتر خواهرم جنره حالا ناموس ندارم اما شهریه ی دانشگاه و کلاس تضمینی و رفت و امد و خودر و خوراک خواهم به موقع س
یه وقتی بریا تموم اینا که داشتم یکی حاضر نبود یه قور کف دستم بذاره واسه اینم که بی ناموسی و بی شرفی و بی غیرتی م از یادم بره عروئین می کشم
-اون وقت یادت می ره ؟
نصرت – نه امدم وقتی بی ابرو شد هیچوقت یادش نمی ره
دو تا پک دیگه به سگارش زد و گفت
-یه وقتی که بیست سال م بود دلم می خواست با یه دختر دوست بشم با هم حرف بزنیم رفت و امد کنیم درد و دل کنیم کشش عجیبی نسبت به جنس مخالف خدم داشتم اون وقت نه پول شم رو داشتم نه امکانش رو حالا امکاناتش بارم فراهمه این همه دختر که همه شونم این کاره ن تو دست ن بالم ریخته اما دیگه اون میل و کشش توم کشته شد
یه جوون دنیایی واسه خودش داره صبح دست میذاره تو این دنیا و تا اخر شب مثل بهشت واسه خودش می سازد و فقط کافی یه که وقتی داره با همکلاس ش تو خیابون قدم می زنه بگیرنش تموم اون دنیا براش می شه اشغال
من چیز زیادی از این زندگی نمی خواستم اقا سامان یه شیکم سیر غذا برای خودم و خونواده م یه چهار دیواری معمولی که سرمونو بکینم توش یه درس و مشق و مدرسه بایر همه مون اینا چیز زیادیه ؟ نه به خدا
الان دیگه تو این دوره و زمونه حق ماس که یه خرده راحت تر و ازادتر زندگی کنیم هزار سال پیش که نیس دیگه الان این همه اختراع این همه تکنولوژی این هه پیشرفت یه وقتی اگه می خواستی یه خبری از قامیلت تو یه شهر دیگه بگیری یه سا طول می کشید حالا از اون ور دنیا تو یه دقیقه با خبر می شی خب وقتی همه تو این مملکت دارن از این تکنولوژی استفاده یم کنن یه چیزایی م تو حاشیه ش هس دیگه مثلا کسی که سوار میاشین می شه و می خود صد کیلو مرت رو جای چند رور تو یه ساعت طی کنه باید خطر تصادف شم قبول کنه دیگه
گاهی وقتا فکر می کنم که قدیمیای ماها چه زندگی راحتی داشتن پدر بزرگا و یک یدو پشت قبل از ما نه هوای الوده نه این همه پدرسوختگی الان تکون می خوری یه چه جلو پات وا می شه که یه مرتبه هزار تا جوون رو می کشه تو خودش
وقتی به یه نفر مزه ی یه چیز رو چشوندی و بهش نشونش دادی دیگه نمی تون یازش منع ش کنی قدیمیا خیلی از این چیزایی رو که ماها دیدیم ندیدن تنقلات شون گندم شاه دونه بوده و ماماجیم جیم خیلی که می خواستن به بچه هاشون برسن براشو ن سقز می گرفتن حالا تو هر سوراخی که سر می کنی تو ویترین ش هزار جور شکلات و ادامس و فک و چی و چی و چی گذاشتن باید ده تا مشت بزنی تو شیکمت و بهش بگی که از این چیزا نخواد
تلویزیون سریال درس می کنه که دختر و پسر عاشق هم یم شن و می رن با همدیگه بیرون و حرف می زنن و حالا یا با همدیگه عروسی می کنن یا نمی کنن اون وقت تا می خوای به یه دختر سلام کین چپق ت رو برات چاق می کردند اون چیه این چیه ؟
منم این وامونده رو شروع کردم که چی که وقتی می کشمش یا تو رگ م تزریق ش می کنم برای خودم یه کشرو بسازم که توش یه نفرم گشنه نباشه یه بچه به خاطر نداری از درس و مدررسه نیفته یا به خاطر اینکه مدادش رو زود به زود می تراشه از باباش کتک نخوره
باری خودم یه ایراین بسازم که همه توش خونه و زندگی و رخت ولباس داشته بشان اما وقتی این وامونده رو مصرف می کنی فقط بدبختیا می اد جلو چشمات
کتری رو ورداشت و استکانا مونو پر کرد و گفت
-شعر حافظ و سعدی وب قیه رو بیاد یه بار دیگه معنی کرد و یه طور دیگه باید براش معنی پیدا کرد که با وضع الان ما جور باشه اصلا می خوام بدونم که اینا این شعرا رو برای کیا گفتن برای پیرمردا و پیرزنا یا برای ما جوونا یا اصلا برای دل خودشون شماها می گین اگه حافظ همین الان زنده بود و قرار بود دوباره شعر بگه چه جور شعرایی می گفت
کامیار سرش رو بلند کرد و گفت
-شاید اصلا دیگه شعر نمی گفت و می افتاد تو کار بساز بفروشی
نصرت – کامیار جون به نظر تو سقراط کار درستی کرد یا گالیله بهتر نبود که اونم توبه می کرد و کشته نمی شد
کامیار – به نظر من ازهمه اینا عاقل تر بهلول بود که خودشو زده بود به دیوونگی که حداقل به خاطر حرفایی که می زد نکشتنش
نصرت – اونام دنبال ازادی بودن و هر کدوم ازادی رو به یه شکل شناختن و پیداش کردن حالا باید ببینی ازادی اصلا چیه و چه شکلی یه
کامیار – ازادی م یه چهارچوب کلیشه ای که ماها خودمون برای خودمون درستش می کنیم و قبولش داریم و هر کی پاشو از خط هاش این ورتر بذاره زندانی ش می کنیم
پس ازادی م یه چیزی یه که می شه تغییزش داد
نصرت- پس هعمه این ادما دنبال یه چیزی هستن که خودشون اندازه ها شو درست کردن و بازم به اندازه هاش نرسیدن
چایی ش رو ورداشت و شروع کرد به خوردن یه خرده بعدش گفت
-حشمت رو که خاک کردیم و برگشتیم همسایه ها رفتن و موندیم من و حکمت و بابام خونه عجیب خالی شده بود سه نفر از یه خونواده رفته بودن دیگه دست و دلم به هیچی نمی رفت خونه ساکت سرد خالی
اما روزگار کار خودش رو کرده و می کنه برای ماهام کرد روزا و شبا اومدن و رفتن و از مادرم و عزت و حشمت فقط یه خاطره برامون موند اما فکر نکنین یه خاطره خوب نه یه خاطره بد خاطره ضعف و ناتوانی یه مهر قرمز تو کارنامه زندگی
سه چهار سال گذشته بود حکمت حدودا یازده دوازده سالش شده بود و منم دیپلمم رو گرفته بودم یه روز که از بیرون برگشتم خونه دیدم حکمت نیس از بابام پرسیدم حکمت کجاس گفت بیا بشین کارت دارم گفتم اول شما بگو حکمت کجاس بعد گفت خونه همسایه هاس گفتم برای چی گفت می خوام همونو بهت بگم دیگه بیا بشین رفتم بغلش نشستم که گفت ببین بچه جون تو خودت هنوز بچه ای کار و بار درست حسابی م نداری خیال کار کردنم که تو کله ت نیس منم که دیگه جون و قوه فعله گی ندارم امروز بیفتم خونه یا فردا این چند وقته خیلی فکر کرم دیدم بهترین کار اینه که یه فکری برای حکمت بکنیم هم یه ثواب بزرگ کردیم و هم یه خاکی تو سر خودمون ریختیم گفتم چه فکری گفت این ممداقا شاطر خاطر حکمت رو میخواد چند وقته که برای من پیغوم پسغوم می فرسته منم یکی دو بار با حکمت حرف زدم خودش راضی یه یعین می بینه که بالا خره یه سرو سامونی می گیره چه فایده داره که سوی چشمش رو زا بین ببره و هی بره مدرسه و کاغذ سیاه کنه بالاخره ش چی دختر باید شوره کنه یا نه اولش خودشم حالی ش نبود اما یه خرده که باهاش حرف زدم فهمید الانم رفته خونه ممداقا اینا و مادر ممداقا داره بااش حرف می زنه توام حرف بفهم اینجوری برای توام بهتره بذار اون طفل معصوم یه چیزی از زندگیش بفهمه
یهنگاه به شکردم و گفتم اخه باباجون شما می فهمین دارین چیکار می کنین گفت اره من دو تا پیرهن بیشتر از تو پاره کردم اینطوری دست و بال توام وا می شه و می توین یه فکری واسه زندگی خودت بکنی گفتم اگه پیرهن پاره کردنه که من از روزی که خودمو شناختم پیرهن پاره تنم بوده ادم اگه پیرهن شم پاره می شه خوبه که یه خرده عقل و تجربه پیدا کنه این بچه هنوز دوازده سالش نشده شما می خواین بدین ش به یه مرد چهل و خرده ای ساله این عقله
گفت اگه من باباشم و اختیارش دست منه که می گم باید زن ممد اقا بشه گفتم شما باباش هستی اما اختیارش دست شما نیس گفت داری..........زیادتر از دهت می خوری آ گفتم شمام احترامت دست خودت باشه نذار چیزایی رو که یه عمر تو لدم سنگینی کرده بهت بگم آ گفت بگو ببینم گفتم مرد حسابی خدا بهت چند تا بچه داد اما چه جوری امانت داری کردی ؟ یکی شونو که فروختی اون یکی شونم که از نداری درد کشید و صداش در نیودمد تا مدر حلا نوبت این یک شه اصا خب رداری که بچه هات چه هوشی برای درس خوندن دارن مردم ارزوشونه که یه ههمچین بچه هایی داشته بشان اون وقت وقتی خدا بهت چند تا از این بچه هاداده یکی یکی شونو داری پخش و پلا می کنی گفت اگه من بزرگ شماهام حتما عقلم به این چیزا می رسه تو بارم بزرگتری نکن گفتم شما بزرگ ما هستی اما فقط از نظر سن و سال اگه فقط هی کوره سواد داشتی می تونستی بشینی و با انگشتات حساب بد بختی هامونو کبنی
اینو گفتم و از جام بلند شدم که اونم بلند شد و گفت کجا ؟ جگفتم یم رم حکمت رو بیارم گتف اگه پا رو از تو اتاق گذاشت بیرون دیگه منو بذار کنار بهش گفتم اخه من چی بهت بگم ؟ مگه الان که کنار نیستی چیکار برامون می کین ؟ یه روز سر کاری سه روز تو خونه اگه من نباشم اجاره ی این اتاقم نمی تونی بدی ؟ گفت مرده شور تو و اون پول ت رو ببرن که دم به ساعت تو سر ما نزنی ش گفتم من دارم جون می کنم و کار می کنم و در س می خونم که حکمت واسه خودش یه چیزی بشه اون وقت تو داری از سر خودت وازش می کنی ؟ دارم بهت می گم اگه حکمت از این خونه بره منم رفتم اون وقت خودت می مونی با یه هفته کار و سه هفته خونه نشینی
اینو گفتم و از اتاق اومدم بیرون و رفتم اون طرف حیاط که اتاق ممد اقا شاطر بود و با مادرش زندگی می کرد از پشت شیشه ی درشون نگاه کردم و دیدم حکمت یه گوشه ی اتاق نشسته و داره گریه می کنه و مادر ممد اقا داره باهاش حرف می زنه و ممد اقام یه خرده اون طرف تر نشسته و یه کمر بندم گذاشته جلو دیگه حال خودمو نفهمیدم و یه فشار به در دادم و رفتم تو که ممد اقا از جاش پرید و و تا منو دید خندید و گفت خوش اومدی عمو ........ که معطلش نکردم و زدم تخت سینه ش که چسبید به دیوار و رفتم جلو که حکمت پرید تو بغلم
دستش رو گرفتم و اومدم با خودم بیارم بیرون که ممد اقا جلوم شاخ شد و گفت کجا ؟ گفتم مدر بلانسبت حسابی خجالت نمی کشی این جای بچه ی توئه گفت خیال بد که ندارم می خوام زن بگیرم گفتم این شوهر بکن نیس گفت بده می خوام خوشبخت بشه گفتم با کمربند
تا اومد که جیان کمر بند رو رفع و رجوع کنه که از تو اتاقش اومدیم بیرون و رفتیم طرف اتاق خودمون و تا رسیدیم حکمت زار زار شروع به گریه کرد نازش کردم و بهش گفتم چیزی نیس دادش تموم شد دیگه م تا به من نگفتی کاری نکن گفت اخه بابام گفته که من سر بار توام برگشتم یه نگاه به بابام کردم و گفتم بابا بیخود گفته دیگه م از این چیزا نمی گه بعد برگشتم طرف بابامو بهش گفتم باباجون یادت نره چی بهت گفتم حکمت باید دکتر بشه به ارواح خاک مادرم به ارواح خاک حشمت اگه بخوای نقشه ای بریا حکمت بکشی دیگه احترام اون یه خرده بابایی و فرزندی رو میذامر کنا رو هر چی از دستم بیاد انجام یم دم یادت نره
دشاتم اینار و می گفتم که مادر ممد اقا شاطر اومد پشت در اتاق مون و در زد و اومد تو و یه پشت چشم برای من نازک رکد وبه بابام گتف ممد اقا گفته یا اون امانتی ما رو بده یا پول رو برگردون
تازه شستم خبردار شد که جریان چی بوده برگشتم یه نگاه به بابام کردم که اونم از تو جیبش یه پاکت در اورد و داد هب مادر ممد اقا و اوم گرفت و رفت تا پاشو از اتاق گذاشت بیرون به ابابم گفتم این یکی رو می خواستی چند بقروشی ؟ هیچی نگفا و از اتاق رفت بیرون که گریه ی حکمت زیادتر شد بغلش کردم و نازش کردم که گفت داداش من سر بار توام ؟ گفتم تو رو سر من جا داری گفت اخه واسه تو سخته گفتم اگه یه بار دیگه از این حرفا بزنی دیگه داداشت نیستم
اشک هاشو پاک کردم و بهش گفتم اگه یم خوای همیشه دوستت داشته باشم اولا درست ت رو خوب بخون و بعدشم همیشه هر اتفاقی که می افته به داداش بگو
طفل معصوم چه ذوقی کرد خندید و پرید بغلم و ماچم کرد دیگه م اون کجا حالا کجا همیشه درسش رو عالی خوند و همیشه م همه چیز رو به من گفته
یه سیگار دیگه روشن کرد و دو تا پک زد و گفت
-یه دو سه سال گذشت من دانشگاه بودم و حکمت رفته بود دبیرستان که یه روز برامون خبر اوردن که بیاین جنازه باباتونو جمع و جورکنین اصلا باور مون نیم شد با یکی دو تا از همسایه ها دوئیدیم و رفتیم سرساختمون که داشت کار می کرد و دیدیم که یه گوشه جنازه ش رو خوابوندن و یه تیکه پارچه م کشیدن روش و چند تا مامورم اونجان و دارن گزارش می نویسن رفتم جلو و بغل جنازه نشستم و روش رو زدم کنار خودش بود صورت درب و داغون و خسته و رنج کشیده
از بابام دل خوشی نداشتم اما هر چی بود بابام بود یه ادم بی سواد که زنده بودن رو با نفس کشیدن اشتباه گرفته بود
پرسیدم چی شده گفتن از بالا ساختمون افتاده پایین گفتم چرا یکی زا عمله ها گفت صبح که اومد دو تا دونه حب انداخت بالا و شروع کرد به کار کردن اون بالا سرش گیج رفت و افتاد پایین
فهمیدم جریان چی بوده این اخری ا همه تریاک می خورد و هم قرص هر وقت تریاک اشغل گیرش می افتاد قرص م می خورد که کمی نئشه گی ش رو جبران کنه
خلاصه با پول صاحاب کارش جنازه ش رو ورداشتیم و خاک کردیم و یارو حقوق یه ماه شم اضافه بهمون داد و پرونده بزرگ خاندان ما بسته شد به همین راحتی
-حق بیمه ای چیزی
نصرت – کدوم بیمه برادر بابام اگه توهفته می تونست دو روز کار کنه کلاهش رو مینداخت هوا
-سریع بردین خاکش کردین شکایتی چیزی
نصرت – به کی شکایت کنیم بعدشم همه شاهد بودن که بابام تریاکی و قرصی بود
خلاصه موندیم من و حکمت اون موقع دور ور بیست سالم بود تو بیست سال چهار نفر از خونواده م رو از دست داده بودم سه بار جنازه رو دستم مونده بود پرونده درخشانی ها
اومد بقیه حرفش رو بزنه که از بیرون سرو صدا اومد یکی داشت جیغ می کشید و التماس می کرد من و کامیار بلند شدیم و رفتیم پشت پنجره که دیدیم سه تا مرد دست یه پسر بچه یازده دوازده ساله رو گرفتن دارن به زور می برنش تو یه اتاق و پسره م هی زور می زنه و میخواد فرار کنه برگشتم به نصرت گفتم
-چی شده این کیه
نصرت – چیزی نیس بیان این طرف
دوباره یهنگاه تو حیاط رو کردم که صدای پسره مثل ضجه پیرزنا شده بود
دوباره به نصرت گفتم
-نصرت خان جریان چیه
نصرت- بگم ناراحت می شین
-این پسر بچه رو اوردن این جا چیکار
نصرت – اوردن بی سیرتش کنن دیگه
اینو که گفت برگشتم یه نگاه به کامیار کردم و دوتایی یه مرتبه پریدیم و کفشامونو پامون کردیم و دوئیدیم بیرون طرف همون اتاقی که پسره رو برده بودن
عوضی رفتیم تو یه اتاق دیگه و برگشتیم بیرون و رفتیم تو همون اتاق که چی دیدیم داشت حالم به هم می خورد
دو تا از اون مردا داشتن لباس پسره رو به زور از تنش در می اوردن و یکی دیگه شونم در دهن پسره رو گرفته بود که جیغ نزنه یه مرتبه خون جلو چشمم رو گرفت و پریدم رف شون و با مشت زدم تو صورت یک یشون و کامیارم یکی شونو گرفت و پرت کرد یه طرف و پسره رو بلند کرد و گرفت گشت خودش مردا جا خورده بودن که یکی شدن از تو جیبش چاقو دراورد و کامیارم یه صندلی چوبی رو ورداشت و بلند کرد و هوا و اماده بود بزنه تو سرش که پرده رفت کنار و نصرت اومد تو اتاق و با تشر به یارو گفت
-بذار تو جیب اون گزلیک رو
یارو یه نگاه به ما کرد و یه نگاه به نصرت و چاقو رو گذاشت تو چیبش و من و کامیرا دست پره رو گرفتمی و اوردیم بیرون و بدیمش دم در و تو کوچه که رسیدیم به پنسهر گفتم
-خونه تون کجاس ؟
همونجور که گریه می کرد و دماغش اویزون بود گفت
-چند تا کوچه بالا تر یه مرتبه نصرت همچین زد تو گوشش که خون از دماغش قواره زد بیرون و کامیارم یه چک دیگه از اون ور بهش زد و نصرت بهش گفت
-اگهی هبار دیگه این طرفا ببینمت خودم سرتو گوش تا گوش می برم بدو گم شو خونه تون
پسره مثل برق دوئید و فرار کرد و پشت سرشم نگاه نکر که نصرت گفت
-هر چند وقت به چندد وقت یه پنسر بچه رو گلو می زنن و می کشونن اینجا بلا ملا سرش می ارن و میندازنش تو کار
کامیار – برای توام دردسر درست کردیم
نصرت – نه اتفاقا بر عکس احساس کردم که هنوز یه خرده ادمیت توم مونده
-به خدا شما خیلی ادمتر از خیلی هایی که ادعاشون می شه هستی نصرت خان
یه نگاهی بهم کرد و خندید
کامیار – این یارو ها رو چیکا رمی کنی ؟
نصرت – اینا لاشخورای خودمونن فقط یه خرده پررو شدن
کامیرا – می خوای با همدیگه برگردیم تو
نصرت – برای چی ؟
کامیار – که تنها نباشی
نصرت – اینا کارشون پیش من گیره خیالتون راحت باشه
کامیار – پس فعلا ما می ریم کاری چیزی نداری ؟
نصرت – نه به امان خدا بهم زنگ بزنین
کامیار – می زنیم
نصرت – راستی اون قامیل تون چی شد
-پیداش کردیم
نصر – خب هب سلامتی کجا بود
-خونه ی یکی از دوستاش میترا خانم حدس زد و بهمون گفت
دوباره خندید
-یه تشکر بزرگ بهش بدهکاریم........