یداله خان یه سری تکون داد و حرکت کرد وقتی رسید سر کوچه برگشتم و عقب رو نگاه کردم هنوز میترا همونجا واستاده بود و مارو نگاه می کرد
وقتی یه خرده از اونجا دور شدیم به کامیار گفتم
-اینجا دیگه چه جور جایی یه
کامیار- دیگه حرف شم نزن دیدنیارو دیدیم شنیدنیا رو شنیدیم و گفتنی ارو هم گفتیم دیگه هیچی نگو
خیلی ناراحت بود منم هیچی نگفتم که یداله خان یه خنده ای کرد و گفت
-بچه های بالا شهرین هان
کامیار- نه خیر یداله خان بچه سوسول بالای شهریم حواستو بده داداش به رانندگیت
خنده از رو لب یداله خان رفت و دیگه چیزی نگفت تا رسیدیم جلو باغ و پیاده شدیم و کامیار خواست پول تاکسی رو حساب کنه که یداله خان گفت
-قبلا حساب شده
کامیار – ببینم ما حواسمون پرت بود جیب مونو زدی و خودت کرایه رو حساب کردی ؟
یداله خان – دست شما درد نکنه
کامیار – اخه ما که حساب نکردیم کرایه رو
یداله خان – میترا خانم خودش حساب می کنه
کامیار – ما از این حسابا با کسی نداریم برادر در ثانی اون بد بخت از کجا اورده که پول کرایه ی ما رو هم بده ؟
یداله خان – نقد نمی ده خورده خورده بهم می ده خیلی لوطی یه
کامیار برگشت یه نگاهی به من کرد و بد دست کرد جیبش و سه هزار تومن در اورد گذاشت رو داشپورت ماشین و گتف
-بفرمائین یداله خان اگرم تو راه بد خلقی کردم حلال کن که عصبانی بودم
یداله خان – اخه میترا خانم از ما دلخور می شه
کامیار – دیدمش بهش می گم که ما به زور به شما پول دادیم به سلامت
اینو گفت و در ماشین رو بست و یداله خان م گاز داد و رفت وقتی تنها شدیم بهش گفتم
-عجب دختر عجیبی یه ها
کامیار – بریم تو
-صبر کن ببینم بذار یه زنگ بزنم به گندم
کامیار – اگه اسمشو الان بیاری یه چزی دری وری م به تو می گم آ ول کن بابا پدر مونو در اورد
-ما تموم این کارا رو برای برگردوندن گندم کردیم حالا ولش کنم ؟ تو چرا اینطوری شدی ؟
-خودمم نمی دونم بزن یه زنگ بهش بزن اما جریان نصرت رو بهش نگی آ
-فکر نمی کنم بگم بهتر باشه ؟
کامیار – چی می خوای بهش بگی ؟ بگی داداشش رو پیدا کردی ؟ بعد با شوق ازت می پرسه خب برادر عزیزم کجاس ؟ اونوقت چی بهش می گی ؟ می گی برادرت عزیزت یه اتا تو دروازه .........داره ؟ بعدش اگه پرسید داداش جونم حالش چطور بود چی می گی ؟ حتما می گی اگه جنس خوب بهش به موقع برسه سر حال و قبراقه الحمدلله بعدش اگه گفت داداشم به چه شغلی اشتغال داره ؟ حتما می گی تو امر صادراته از این ور دخترای مثل پنجه ی افتاب مو نو صادر می کنه از اون ور یه مشت عرب شیپیشو وارد می کنه
یه نگاه بهم کرد و گفت
-اصلا بای بریم تو فردا بهش زنگ بزن ساعت یک و نمی بعد از نصفه شبه اخه بیا بریم کپه مرگ مونو بذاریم شاید ای شب خاطه انگیز تموم بهش دیگه
اینو گفت و دتس گذاشت رو همون بازوی زخمی م که فریادم رفت هوا یه نگاه به من کرد و گفت
-ببینم این بازوی تو فقط به دستت من حساسیت داره ؟ دخترا بگیرنش درد نداره ؟
-اِ ........ اونا این یکی رو می گیرن
کامیار – منکه هر کدومو می گیرم تو داد می زنی
-بیا بریم تو جلو همسایه ها زشته
دوتایی در باغ رو اروم واکردیم و رفتیم تو و تا در رو پشت سرمون بستیم که مش صفر از تو خونه ش در حالی که پیژامه پاش بود و جای پیرهن یه ملافه انداخته بود رو دوش ش و پیچیده بود دور تنش به حالت دوئیدن اومد بیرون و تا رسید به ما گفت
-کجائین اخه شماها تلفن تونو چار خاموش می کنین بیچاره شدیم ما اخه
کامیاریه نگاهی به مش صفر کرد و گفت
-مش صفر تو چطور روز به رو زخوش تیپ تر می شی و ساعت به ساعت شکل و قیافه یکی از بزرگان هالیوود رو به خودت می گیری الان با این پیژامه و ملافه درست شدی عین چارلتون هستون تو فیلم ال سید البته اونجایی که کشته شده بود و بسته بودنش رو اسب
من زدم زیر خنده
مش صفر – حالا وقت شوخی یه اقا کامیار اقا عین مرغ سر کنده داره بال بال می زنه کجا بودین تا حالا
کامیار همونجور که حرکت کرد گفت
-رفته بودیم تئاتر سه سانس م نشستیم و نمایش رو نگاه کردیم
مش صفردوئید دنبال مونو گفت
-حالا دارین کجا می رین
کامیار – پیش اقا بزرگ
مش صفر – اقا بزرگ خونه ش نیس که
کامیار – پس کجاس
مش صفر – نمی دونین چه خبره شده اینجا محشر کبری س خانم کوچیک فهمیده که گندم خانم از خونه اقا بزرگه گذاشته و رفته اگه بدونین چه کرد بیاین بیاین بریم اونجا
کامیار- کجا
مش صفر – خونه خانم کوچیک دیگه
کامیار – باشه اما شما با همین اسموکینگ تشریف می ارین
مش صفر که بیچاره اصلا تو حال خودش نبود یه نگاه به خودش کرد و گفت
-ای وای حواس واسه ادم نمیذارین که
اینو گفت و دوئید طرف خونه ش من و کامیارم راه افتادیم طرف خونه ی عمه اینا که کامیار گفت
-بیا برگردیم
-کجا ؟
کامیار – می ریم خونه ی یکی از بچه ها هم بهمون خوش میگذره و هم از کانون فتنه دور می شیم الان بریم اینجا پدرمونو در می ارن آ
-بالاخهر ش چی ؟ بیا بریم
باغ رو میون بر زدیم و چند دقیقه بعد رسیدیم جلو خونه ی عمه اینا از تو خونه صدای گریه و ناله و حرف به صورت در هم می اومد بیرون کامیار یه سری تکون داد و گفت
-من تو بیا نیستم این شری یه که تو به پا کردی خودتم برو جواب بده
-من شر به پا کردم ؟
کامیار – اره دیگه
-به من چه مربوطه ؟
کامیا ر – تو اگه خبر مرگت دزدکی نمی اومدی اینجا و گندم رو نیم دیدی الان این افتضا به پا نشده بو
-تو رفتی به افرین گفتی که من عاشق گندم شدم به من چه مربوطه ؟ اگه تو زبونت رو نگه میداشتی اینطوری نیم شد
کامیار – حالا تو نمی شد جای این خونه می رفتی دم پنجره ی اون یکی خونه ؟ چه فرقی واسه تو داشت ؟ دختر عمه دختر عمه س دیگه
-بیا بریم تو خودتو لوس نکن
کامیار – من بیام یه کلمه م حرف نیم زنم آ خودت باید جواب همه رو بدی آ
-باشه من جواب می دم
کامیار – فقط هر چی می گی بگو اما در مورد نصرت اینا یه کلمه م حرف نزن فهمیدی ؟
-اره بابا آره
کامیار – به هوای من نباشی آ من یه کلمه م حرف نمی زنم اصلا انگار نه انگار که من هستم
-باشه بیا بریم
رفتیم جلو و در زدیم که یه مرتبه همه تو خونه ساکت شدن یه خرده بعد کتایون در رو واکرد و تا چشمش به ماها افتاد سلام کرد و گفت
-داداش کجا بودین شما ؟ دلم انقدر شور زد
کامیار نشست جلوشو بغلش کرد و گفت
-الهی قربون اون دل کوچیکت برم که واسه من شور زده
کتایون – داداش نمی دونی اینجا چه خبره
کامیار – چرا یه چیزایی می دونم
تو همین موقع کاملیام اومد تو راهرو و تا ما رو دید سلام کرد و زود به کامیار گفت
-داداش بابا خیلی از دستت عصبانیه حواست باشه
کامیار یه نگاه به کاملیا کرد و زا جاش بلند شد بعد اروم راه افتاد طرف سالن خونه اما یه مرتبه برگشت و صورت کاملیا رو ماچ کرد و زود رفت طرف سالن کاملیا و کتایون مات مونده بودن اما من می دونستم چرا کامیار اینارو کرد
خلاصه منم دنبال کامیار رفتم تو سالن یعنی تا کامیار در سالن رو وا کرد همگی با هم شروع کردن به حرف زدن هر کی یه چیزی بهمون می گفت یکی می گفت کجا بودین تا حالا ؟ یک می فگت واقعا که یکی م گفت جدا ادمای بیخیالی هستین یکی می گفت حالام تو این موقعیت وقت تفریح و خوشگذرونی یه ؟
کامیار هیچی نمی گفت و فقط نگاه می کرد من اومدم خودمو اماده کنم که جواب شونو بدم اما نمی دونستم چی باید بگم که کامیار گفت
-اول جواب قوم عاد رو بدیم یا قوم ثمود رو ؟ بابا چه خبرتونه ؟ جای اینکه بلندش ین دو تا شربت هل و گلاب واسه مون بیارین دعوامون می کنین ؟ من و این بچه از سر شب تا حالا یه لنگه پا دنبال کار این دختره ایم این طفل معصوم با این بازوش تا حالا سه مرتبه ضعف کرده تا رسوندیم خودمونو به اینجا گشنه و تشنه عین سگ پا سوخته له له زدیم که یه خبری از این دختره بگیرم ایناها یا زبون من اَ.......
اینو گتف و دهنش رو اکرد و زبونش رو اورد بیرون و نشون همه داد
بابای کامیار که یه خرده ارومتر شده بود گفت
-اخه نباید یه خبر ی چیزی به ما بدین ؟ یه تلفن زدن و دو کلمه حرفم کاری داره ؟
کامیا ر- می گم نرسیدیم یه چیکه اب بخوریم بابا این زبون من اَ........
دوباره زبونش رو در ارود و نشون همه داد بابای کامیار یه نگاه به من کرد و گفت
-عمو جون اینکه تکلیفش معلومه حداقل شما یه خبر به ما می دادین
تا اومدم حرف بزنم که کامیار گفت
-بابا جون اینم مثل منه یه لنگه پا چوب خشک
بعد به من گفت
-زبونت رو در ار بهشون
من داشتم از خنده می مردم اما خودمو نگه دشام که مادر کامیار گفت
-حالا بالاخره چی شد ؟ شام خوردین یا نه ؟
کامیا ر – شام ؟ کوفت کاری م نخوردیم می گم دریغ از یه چیکه اب این زبون من آ.......
دوباره زبونش رو در اورد و نشون داد که باباش گفت
-ببر تو اون وامونده رو دیگه
یه مرتبه افرین و دلارام و کتایون و کاملیا زدن زی خنده به هوای اونام بقیه م شروع کردن خندیدن که یه مرتبه اقا برگ که بالای سالن روی ه مبل نشسته بود و عصاش تو دستش بود چند تا سرفه کرد وهمه ساکت شدن
کامیار زود رفت طرف اقا بزرگ و تا رسید دولا شد و دتس اقا بزرگ رو ماچ کرد و گفت
-سلام اقا بزرگ
منم زود رفتم جلوو مثل کامیرا خیلی با احترام به اقا بزرگ یسلام کردم و یه گوشه واستادم که اقا بزرگ با سر بهمون جواب داد و بعد به کامیار گفت
-چی شد ؟ کجا بودین ؟
کامیار – دنبال دوستای این دختره گندم بودیم اقا بزرگ با هزار و یه یک بد بختی اقا بزرگ
کامیار اروم گفت
-جسارته اقا بزرگ اما قدیما شما یه شربت نری درست می کردین و می ریختین تو منبع و می دادین به مردم ترک کردین این عادت رو
اقا بزرگ هی اشاره به بابای کامیار کرد و گفت
-بگو شربت براشون بیارن
بابای کامیارم زود سرشو برگردوند که دو سه نفر از جاشون بلند شدن و واسه شربت اوردن که کامیار گفت
-بگو شربت براشون بیارن
بابای کامیارم زود سرشو برگردوند که دو سه نفر از جاشون بلند شدن واسه شربت اوردن که کامیار گفت
-واسه این بچه با نبات بیارین لینت مزاج پیدا کرده از بالا و پایین نم پس می ده
همه زدن زیر خنده برگشتم چپ چپ بهش نگاه کردم که گفت
-دروغ نمی گم به جان شما حالش بهم خورده
تا اینو گفت دیگه مادرم نتونست خودش نگه داره و اومد طرف من و گفت
چه ت شده ؟ از بازوت بوده ؟ قرصاتو نخوردی ؟ بزن بالا استین ت رو ببینم
کامیار – زن عمو جون از بازوش نبوده از جای دیگه ش بوده اگه بخواین ببینین باید بکشه پایین نه بالا الانم که نمی شه اینکارو کرد
دوباره همه زدن زیر خنده اقا بزرگه م خنده ش گرفته بود اما خودشو نگه می داشت مادرم یه نگاه به من کرد و گفت
-شدین عین دو تا پسر بچه همه شباید مواظب تون بود و از دست تون حرص خورد
صرتش رو ماچ کردم که اشک تو چشماش جمع شد و رفت سرجاش نشست من و کامیارم رفتیم رو دو تا مبل بغل دست اقا بزرگه نشستیم که برامون شربت اوردن و دادن بهمون کامیار شرربت ش رو گرتف و شروع کرد به هم زدن
یه دو دقیقه ای همینجوری هم می زد که صدای باباش در اومد و گفت
-چقدر هم می زنی ؟ بهم خورد دیگه
کامیار – با حالت معصوم گفت
-خب شربت رو باید هم زد دیگه بابا جون
پدرش در حالیکه معلوم بود که پشت این صورت اماده ی خنده س گفت
-خب بابا جون یه قلپ بخور یه کلام حرف بزن
کامیرا زود یه قلپ خورد و پشتش گفت
-چشم
یه قلپ دیگه خورد و گفت
بابا جون
دوباره همه زدن زیر خنده از همه بیش تر مش صفر که یه رخده پیش اومده تو خونه می خندید
بابای کامیار که از ترس اقا بزرگه خودشو هی نگه می داشت گفت
-خب گلوت تازه شد ؟
کامیار – بعله با با جون
بابای کامیار – خب حالا بگو ببینم چی می گی
کامیار – بابا جون میذاری من برم هنر پیشه بشم ؟ امشب رفته بودیم تست تئاتر فکر کنم قبول شدیم
دوباره همه زدن زیر خنده همچین حرف می زد که همه شک کرده بودن که داره راست می گه یا چاخان خودشم که اصلا نمی خندید
اقا بزرگه – خب بگو چی شد ؟ خبری ازش پیدا کردین ؟
کامیار شربتش رو گذاشت رو میز و گفت
-اول رفتیم خونه ی اون شقایق دوستش ازش پرسیدیم که از گندم خبری داره یا نه اما دریغ از یه کلمه جواب هیچی بروز نمی داد همه شون اینطوری بودن جسونه ها آ
دوباره همه زدن زی خنده اصلا جو محلس عوض شده بود محلسی که تا یه خرده پیش هم توش ماتم گرفته بودن شده بود عین همون تئاتر سر شبی فقط عمه ی بیجاره م به کامیا رنگاه می کرد و سرشو تکون تکون می داد
کامیار – خلاصه این شقایق خانم رو انقدر قسم دادیم که تازه اجاز داد باهاش حرف بزنیم
اقا بزرگه – خب چی گفت ؟
کامیار – هیچی افتادیم رو دستش افتادیم رو پا افتادیم رو ..........
با پام زدم به پاش که دیگه هیچکس نتونست خودشو نگه دار دیگه اقا بزرگم داشت می خندید
کامیار – یعنی می گم انقدر التماس کردیم تا بالا خره گفت
بابای کامیار – خب چی گفت ؟
کامیار – گفت از گندم خبر ندارم
یه دفعه صدای همه به حالت اعتراض در اومد که کامیار گفت
-حالا گوش کنین اونو ول کدریم و رفتیم سراغ یه دوست دیگه ش اونم ولش لب وا نمی کرد حالا دست شو ماچ کن پاشو ماچ کن صورت شو ماچ کن نمی دونم دیگه کجا شو ماچ کن تا بالاخره چی
همه با هم گتفن چی ؟
کامیار – هیچی قرش زدم واسه خودم
بابای کامیار – تو خجالت نیم کشی پس رجلو این همه بزرگتر از این حرفا می زنی ؟
کامیار – اخه خیلی خوشگله بابا
دوباره همه زدن زیر خنده که یه مرتبه عمه م شروع کرد به گریه کردن همه ساکت شدن که عمه م گفت
-پس بالاخره معلوم نشد این طفل معصوم کجاس
کامیار – چرا عمه جون درست درست معلوم ندش اما یه چیزایی فهمیدیم
یه مرتبه عمه م و شوهر عمه م از جاشون پرید و هجوم اوردن طرف کامیار بیچاره ها از خوشحالی اینارو کردن اما این کامیرا جونور از جاش پرید و پاشو گذاشت رو این مبل و رو اون مبل و از رو سر و کله ی افرین و دلارام در رفت و رفت دم رد واستاد عمه و شوهر عمه م همون جا خشک شون زد بقیه م همینطور من بدیگه نتونستم جلو خودمو بگیرم و بلند بلند شروع کردم به خندیدن که پشت سر من همه زدن زیر خنده حرکت کامیار به قدر قشنگ و هم اهنگ با حرکت عمه اینا بود که انگار از قبل برنامه ریزی کرده بودن پدرم که از خنده از چشماش اشک می اومد گفت
-عمو چرا همچین کردی ؟
کامیار – عمو اینا می خوان منو بزنن
اقای منوچهری – نه عمو جون از خوشحالی مون از جامون پریدیم بیا جلو عمو جون نترس
حالا ما می خندیدیم اما این کور شده خنده به لبش نمی امد اروم اروم برگشت سر جاش که اقای منوچهری با خنده ماچش کرد و گفت
-کجاس عمو جون گندم
عمه م – بگو عمه فقط جون عمه شوخی نکن اول بگو کجاس بعد هر چقدر دل ت خواست شوخی کن و بخند بذار این دل وامونده ی ما به سامون بیاد بعد
کامیار که ناراحت شده بود عمه م رو بغل کرد و ماچش کرد و گفت
-به خدا حالش خوبه خونه ی یکی از دوستاشم هس فقط به ماها نگفتن کدوم یکی شون ولی سر بسته بهمون گفتن جاش خوبه
عمه م – پس چرا برنمی گرده خونه
کامیار- عمه جون بهش یه خرده وقت بدین حتما برمی گرده
عمه م – تو مطمئنی حالش خوبه
کامیار- اره عمه جون خوبه خوبه
عمه م باز شروع کرد به گریه کردن که کامیار به اقای منوچهری اشاره کرد که ببره و بخوابوندش اقای منوچهری م ورش داشت و با خوشد بردش طبقه بالا همه ساکت نگاه شون می کردیم وقیت رفتن کامیار یه سری تکون داد و اومد سر جاش نشست و گفت
-مادر و پدر واقعی ادمم انقدر بچه شون رو دوست ندارن
بعد به من گفت
-بیا یه زنگ بزن بهش ببین جواب می ده
-دیروقت نیس
کامیار- بزن فوقش جواب نمی ده دیگه
همه ساکت ساکت شدن منم موبایل ور در اوردم و شماره موبایل کامیارو گرفتم دو تا زنگ زد و یکی روشن ش کرد اما حرف نیم زد
-الو گندم
یه لحظه بعد جواب داد
گندم – توام بیخوابی زده سرت
-از لطف شما بله
گندم – چرا از لطف من
-بعدا بهت می گم کجایی الان
گندم – از این سئوال ها نکن می دونی که بهت نمی گم پس چرا می پرسی
-نمی خوای برگردی خونه
گندم – جام خیلی اونجا خالی یه
-هم اینجا و هم.......
گندم – هم چی
هیچی نگفتم که گفت
-بازم دیر کردی
-شاهکارت رو دیدم رو دیوار اتاق سمیه خانم
یه مرتبه جا خورد و یه خرده بعد گفت
-خودشم دیدی
-اره
گندم – با یه برخورد بد
-اتفاقا با یه برخورد خیلی خوب
گندم – کثافت هزار رو
-منو می گی
گندم – نه اون دختره هرزه رو می گم
-چرا اینکارو کردی
گندم – از کجا فهمیدی که میرم اونجا فکر نمی کردم بفهمی
-دیگه بهتر نیس تمومش کنی
گندم – تازه شروعش کردم
اومدم گوشی رو بدم اون دستم که متوجه شدم همه جمع شدن دور من و سرهاشونو اوردن نزدیک گوشی
یه اشاره به کامیار کردم که یه خرده کشیدشون عقب وبه گندم گفتم
-انی جریان عاقبت خوبی نداره ها
گندم – این حرف از تو دیوونه ترسوی عاقت اندیش بعید و عجیب نیس تو تا حالا تو تموم عمرت یه بارم دست از پا خطا نکردی
-کار بدی کردم
خندید و گفت
-اخه خبر نداری بعضی از این خطاها چه کیفی داره
-تو چرا اینطوری شدی گندم اصلا به تو نمی اد که ...........
گندم – جی به من نمی اد
-همین حرفی که زدی
گندم – مگه من اینو خواستم برو به اون کثافتا بگو که یه بچه رو دزدیدن
هیچی نگفتم که یه خرده بعد ارومتر شد و گفت
-ببینم بازم می توین کاری کنی که باورت کنم
-تو اگه جای من بودی همین اندازه م نمی تونستی
گندم – شاید
-پس باورم کن
یه خرده صبر کرد و بعد گفت
-بران فانوس که ش دستی نیفروخت
بران دوکی که بر رف بی صدا ماند
بر ان ائینه زنگار بسته
بر ان گهواره که ش دستی نجنباند
بر ان حلقه که کس بر در نکوبید
بر ان در که ش کسی نگشود دیگر
بر ان پله که بر جا مانده خاموش
بهار منتظر بی مصرف افتاد
یه مرتبه عصباین شدم و سرش داد زدم و گفتم
-این لوس بازیا چیه در می اری بس کن دیگه هر چیزی حدی داره
گندم – اگه یه بار دیگه سرم داد بزنی تلفن رو قطع می کنم و پرتش می کنم تو خیابون
دیدم جدی داره حرف می زنه هیچی نگفتم که کامیار اروم ازم پرسید
-چی شده چی می گه
-هیچی داره شعر واسه من می خونه
کامیار- اِ.........ببین از گوگوشم بلده بخونه
-لوس نشو کامیار
گندم – کامیاره
-اره
گندم – بده گوشی رو بهش
گوشی رو دادم به کامیار که شروع کرد
کامیار- ای گندم ذلیل مرده الهی تموم اون دونه ها تو کلاغ تک بزنه و بخوره الهی افت بهت بزنه از دست تو خونه خراب شدم
یه مرتبه شروع کرد به داد زدن و گفت
-دختره ورپریده وردار اون موبایل صاحب مرده منو بیار تموم مشتریامو از دست دادم اخه
یهخرده صبر کرد و بعد گفت
-حق داری بخندی
بعد نیم دونم گندم چی گفت که کامیار هول شد و تند تند شروع کرد به حرف زدن
کامیار- کی من به جون تو به جون سامان به جون بابام اگه یه همچین منظوری داشته باشم بزن گم شن اون دوستای یبس بی ریختت فقط بلدن عین ماسست واستن و به ادم نگاه کنن اولا چشم ندام هیچکدوم شونو ببینم دخترم انقدر بی حال صد رحمت به هوای شهر تهران حداقل ادم توش دو تا نقس میکشه چهارتا سرفه می کنه اینا که باهاشون حرف می زنی فقط می خندن بابا یه تحرکی عکس العمل به جایی واکنش مثبتی
نیم دونم گندم چی بهش گفت که یه مرتبه گل از گلش شکفت وگفت
-جون من کدوم شون
بازم گوش کرد و گفت
-خدا هر سه تاشونو ببخشه به من یعنی به پدر و مادرشون ببخشه شماره شونو بده ببینم
تا اینو گفت تلفن رو از دستش گرفتم که دیدم گندم غش کرده از خنده بهش گفتم
-می خوای با من حرف بزنی
گندم – اره
-تو از کجا فهمیدی رفتیم پیش دوستات
گندم – خب بهشون زنگ زدم
-نم خوای یه خرده منطقی تر فکر کنی
گندم – من منطقی ام صد در صد
-خب
گندم – خب که چی
-که یعنی برگرد خونه
شروع کرد خندیدن و گفت
-شب که جوی نقره مهتاب
بی کران دشت را دریاچه می سازد
من شراع زورق اندیشه ام را می گشایم در مسیر باد
شب که اوائی نمی اید
از درون خامش نیزار های ابگیر ژرف
من امید روشن ام را همچو تیغ افتابی می سرایم شاد
شب که می خواند کسی نومید
من ز راه دور دارم چشم
با لب سوزان خورشیدی
که بام خانه همسایه ام را گرم
می بوسد
-معنی اینا چیه گندم
گندم-یعنی دوباره باید بود دوباره باید شد دوباره باید دید دوباره باید گفت
-حالا تو دوباره همه اینا می خوای بشی
گندم – اره مگه دوباره نشدم دوباره یه کس دیگه دوباره یه ادم دیگه دوباره یه پدر و مادر دیگه شایدم برادر و خواهر دیگه اصلا دوباره یه تولد دیگه
-تو تولد دیگه ای نداری
گندم –چرا دارم می خوام این دفعه دیگه حتی لحظه ها رو هم از دست ندم من یه بار زندگی کردم پاک سربزیر محجوب ساکت
بعدش چی شد همه چی یه دفعه ریخت بهم
باختم سامان باختم
-تو هیچی رو نباختی
گندم – چرا باختم من دیگه تو قالب اون گندم جایی ندارم سامان بفهمم من دیگه تو اون باغ جایی ندارم سامان بفهمم من دیگه تو اون فامیل جایی ندارم سامان بفهمم من نم یتونم هر لحظه یه نگاه تحقیر امیز یا ترحم امیز کسی رو تحمل کنم تا حالا اگه خوب بودم به خاطر یه امید بود اما حالا دیگه اون امید و ارزو مرده من یه سرراهی م می فهمی
-نه اینطوری نیس
گندم – چرا هس
-تو با داد زدن و پشت تلفن این چیزا رو گفتن نم یتونی به من بقبولونی که بیست و خرده ای سال خاطره همه باطل شده
گندم – توام با این داد زدن نیم توین به من بقبولونی که باطل نشده
یه مرتبه کامیار دستش رو گذاشت رو شونه م و بهم اشاره کرد که اروم باشم یه نفس عمیق کشیدم و گفتم
-باشه گندم من اروم حرف می زنم فقط بگو من چیکار باید بکنم که توام اروم بشی و بیای یه جا با همدیگه بشینیم و حرف بزنیم
گندم – چه حرفی بزنیم می خوای رو رد رو نصیحتم کنی می خوای جلوی دستت باشم که اگه با منطق بهم پیروز نشدی از زور استفاده کنی
-نه اصلا
گندم – پس همین پشت تلفن بگو
-یعنی بعد از بیست سال که پسردایی ت بودم یه خواهشم رو قبلو نیم کنی
گندم – نه اگه چیزی داری بهم بگی یا خودت پیدام کن یا از پشت تلفن بهم بگو
-اگه بخوام ازت خواستگاری کنم قبول می کنی ؟
یه لحظه ساکت شدت وبعد گفت
-نگاه ترحم امیز
-نه اینطوری نیس
گندم – چزا هس سامان
-خب پس اگه من هر چی بگم تو میذاری پای حساب ترحم
گندم – این یه حقیقته سامان
-پس من باید چیکار کنم که تو باورم کین ؟
گندم- پیدام کن
-کجا ؟ اخه کجا ؟
گندم – کوچه ها
باریکن
دوکونا بستن
خونه ها
تاریکن
طاقا شیکسته س
از صدا
افتاده
تارو کمونچه
مرده می برن
کوچه
به کوچه
من نمی خوام کوچه باریک و دکون بسته و خونه تاریک و طاق شیکسته باشم سامان دیگه نمی خوام
من نمی خوام یه تار و کمونچه ازصدا افتاده باشم
من نمی خوام مثل یه مرده باشم که رو دوش کسای دیگه هر جایی که می خوان ببرنش برم من می خوام زنده باشم و زندگی کنم می خوام زنده باشم و خودم راه برم می خوام تموم اون کارایی رو که یه عمر ازش منعم می کردن بکنم من می خوام برم طرف اون چیزایی که همیشه ازش ترسوندنم
من دیگه از حرف نزدن خسته شدم سامان میخوام دیگه حرف بزنم اونم با صدای بلند که مرد غریبه صدامو بشنوه دیگه از سیاه و قهوه ای و دودی بودن خسته شدم می خوام یه رنگ تازه باشم قرمز ابی صورتی می خوام برم می خوام برم و زمین ممنوعه رو ببینم می فهمی چی میگم
-خب بیا با هم یم ریم و می بینیم
گندم – با تو با تو ادم ترسو با تویی که جرات و شهامت ور توت کشته ن با تویی که سال ا طول می کشه تا حرف از تو دلت بیاد رو زبونت چند سال باید صبر کنم تا تو چیزی رو که دلت میخواد با زبونت بگی
-حالا که گفتم
گندم – اینطوری برام دیگه قشنگ نیس
-پس من باید چیکار کنم
گندم – یه وقتی دنیای من همون باغ بود و ادماش همون ادمای تو باغ یه وقتی از میون این همه مرد تنها ترو دیدم و تو مرد من بوید یه وقتی فکر می کردم فقط تویی که می تونی منو خوشبخت کنی یه وقتی خوشبختی رو تنها همین می دونستم اما حالا نه حالا فهمیدم که خوشبختی یه جور دیگه شم هس
-تو مطمئنی که اون خوشبختی یه
گندم – نه اما امتحانش می کنم این همه سال اون چیزایی رو که بهم گفتن چشم بسته قبول کردم حالا میخوام با چشم باز چیزای دیگه رو هم امتحان کنم دنیا همون بغ نیس سامان تو خودت حتما می دوین چون تو دنیای بیرون از باغم دیدی
-هیچ جا امنیت این باغ رو نداره
گندم – اینم باید خودم امتحان کنم
-و منم اصلا مهم نیستم
گندم – تو باید نشون بدی که مهمی باید یه کار سخت بکین تا معلوم بشه مهمی من دیگه نمی خوام میون یه مشت مرده زندگی کنم بین شما تنها کسی که زنده س کامیار ه نیم ترسه وحشت نمی کنه مثل اب رودخونه س نه مثل اب تو اب انبار
سامان ماها می تونیم غیر از دزدکی نگاه کردن به همدیگه کار دیگه ای هم بکینم زندگی فقط دزدکی همدیگرو دیدن نیس زندگی اصلا دزدی نیس که ازش شرم داشته باشیم زندگی اسرت نیس بابا زندگی به ازادی رسیدنه
-چه ازادی ای ؟
-الو جگندم الو
تلفن رو قطع کرده بود یه لحظه همونجوری سرجام موندم یادم رفته بود که تنها نیستم خجالت می کشیدم که تلفن رو از دم گوشم بیارم پایین شاید گندم راست می گفت زندگی دزدی نست که ازش شرم داشته باشیم دوست داشتنم دزدی نیس که ازش شرم داشته باشیم دوست داشتنم دزدی نیس که ازش خجالت بکشیم اگرم بهکسی گفتیم که دوستش داریم دزدی نکردیم که جرات نکنیم بعدش سرمونو بنلد کنیم پس چار الان جرات اینکه تلفن رو از گوشم جدا کنم و دستمو بیارم پایئن ندارم
دستم رو اوردم پایین و سرمو بلند کردم تموم نگاه ها به من بود شاید همون نگاه هایی که نصرت ازش حرف می زد
تنهانگاه کامیار محکم و تاییدکننده بود پس یعین فقط این کامیار بود که زنده بود
اروم از جام بلند شدم کامیارم بلند شد رفتم طرف در سالن کامیارم دنبالم اومد در رو وا کردم و رفتم بیرون که شنیدم یکی گفت واقعا شرم اوره
خنده م گرفت شرم به خاطر چی داشتم دوباره حرفای گندم رو می اوردم تو ذهنم که کامیار برگشت طرف بقیه و گفت
-من از طرف این ادم هرزه وقیح بی ابرو از تموم شماها ادمای نجیب ابرودار با حیا عذر خواهی می کنم اما اگه هر کسی یه کلمه دیگه حرف بزنه همه پرونده هاتونو همین الان و همین جا رو می کنم شب بخیر خانم ها و اقایون پارسا و پاکدامن
اینو گفت و در رو بست و اومد بیرون
-کی بود
کامیار – یکی یه گه زیادی خورد پولشم زود داد بیا بریم بده من اون بازور سالمت رو
بازوی منو گرفت و با همدیگه رفتیم طرف ته باغ نزدیک خونه کامیار اینا
تو راه هیچی نگفتم اونم هیچی نگفت وقتی رسیدیم ته باغ رو یه نیمکت تو یه جای تاریک نشستیم و کامیار دو تا سیگار روشن کرد و یکی ش رو داد به من و گفت
-چی گفت
-شعر می خوند از شاملو
کامیار- حرفایی که می زد چی بود
یه پک به سیگار زدم و اروم اروم براش اونایی رو که یادم بود گفتم یه خرده فکر کرد و گفت
-راستی راستی کدوم درسته این زندگی یا اون زندگی اصلا کدوم شون اسمش زندگیه
اگه ما یه سری محدودیت ها رو ایجاد می کنیم ایا نباید براش جایگزینم پیدا کنیم همه ش که نباید ها هنیس هر نبایدی یه بایدم داره
-شاید گندم راست میگه
کامیار- چی رو
-اینکه من ترسوام
کامیار – غلط کرده گندم اون الان عصبانیه یه چیزی میگه خبر نداره که تو چه دل گنده ای داری
-دلداریم می دی
کامیار – نه راست شو می گم من بودم امشب تو تئاتر جلو اون ادما که یقه نصرت رو گرفته بودن واستادم من بودم که وقتی الاغه رو داشتن می کشتن می خواستم برم جلوشونو بگیرم
-اینا یعنی شجاعت
کامیار- شجاعت یعین اینکه ادم همونکه هس نشون بده
دوتایی بدون حرف سیگار مون رو کشیدیم که کامیار گفت
-می دوین ساعت چنده
-بازم بریم سراغ نصرت
کامیار – دوست داری بریم
-اره
کامیار- پس می ریم دیدی حال اچقدر شجاعی اگه تو دنبال کار گندم نباشی منم ول می کنم
-یعنی تو می گی گندم یم خواد چیکار کنه
کامیار- دوباره یه بارکی ش کنه دیگه
-این یعنی چی
کامیار – زیاد این حرفا رو جدی نگیر دختر تو این سن و سال و با شرایط گندم زیاد از این تهدید ها می کنه اما انجامش نمی ده حالا پاشو بریم بخوابیم که حداقل فردا جون بلند شدن رو داشته باشیم بیا بریم شب خونه ما
-نه می رم خونه خودمون
دوتایی زا جامون بنلد شدیم که دیدیم هی سایه از وسط درختا داره می اد طرف ما کاملیا بود صبر کردیم تا بیاد جلو وقتی رسید یهخنده ای به من کرد و گتف
-خیلی خوشم اومد که حرف دلت رو بهش زدی
بهش خندیدم که گفت
-ادم باید حرف دلش رو بزنه حداقل براش عقده نمی شه
کامیار – ادم غلط میکنه شمام انگار خوابت گرفته که هذیون می گی
کاملیا – داداش جدا باید حرف زد یا ساکت بود
کامیار – بعضی چیزا رو ادم با حرف زدن می گه و بعضی چیزا رو با سکوت
کاملیا – فرق شون تو چیه از کجا باید فرق شونو فهمید
کامیار- اینو دیگه خود ادم باید بفهمه چیزی نیس که کسی به ادم یاد بده
کاملیا- اگه من یه روزی حرف بزنم شما ناراحت می شی
کامیار – برو بخواب دیر وقته
کاملیا خندید و رفت طرف خونه شون که کامیار گفت
-ادمیزاد زنده س که حرف بزنه دیگه اگه قرار بود ادما حرف نزنن که خدا لال می افریدشون
کاملیا برگشت و خندید
فصل ششم
فردا صبحش تا ساعت 10 خواب بودم ساعت 10 هم به زور از خواب بلند شدم رفتم تو اشپزخونه و همراه با غر غر مادرم یه لیوان شیر خوردم و یه تلفن به کامیار زدم که گفت کار داره و خودش می اد سراغم
یه نوار گذاشتم و دراز کشیدم رو تختم و رفتم تو فکر کجا باید دنبال گندم می گشتم یعنی کجا رفته بود و با کی بود ؟ گندم که همچین خورق و خویی نداشت که اگه یه وقت به راه های بد کشیده بشه چی اصلا چرا باید عمه اینا یه همچین کاری بکنن حالام که اینکارو کردن جاش بود که تو همون بچه گی وقتی مثلا هفت هشت سالش بود اروم اروم یه جوری بهش می گفتن که تو این سن یه همچین شکی بهش وارد نشه
تو همین فکرا بودم که موبایلم زنگ زد فکر کردم گندمه زود جواب دادم که صدای یه دختر غریبه بود اصلا تو ذهنم نبود که ممکنه میترا باشه
-الو سامان خان
-بفرمایین
میترا – منم میترا میترا میترا
-حال شما چطوره با زحمت های ما
میترا – این حرفا چیه چه زحمتی بعدشم دیگه اون اتاق و اون خونه و اون پذیرایی دیگه این حرفا رو نداره که
-در هر صورت ممنون
میترا – کامیار خان چطورن دیشب خیلی ناراحت شدن
-اونم خوبه
میترا – مزاحمتون که نشدم
-نه اصلا اتفاقا خیلی دلم می خواست با یکی صحبت کنم یعنی با یه دختر خانم صحبت کنم .......