برایم بمان
و پسته هم هست ما باید لااقل 15 روز غذا و اب داشته باشیم چون معلوم نیست حتی کسی تا اون زمان به فکر یافتن ما بیفته
جوانها غر غر کنان با هم صحبت می کردند و نوشین خانم و مهین خانم هم از بدشانسی خود نجوا می کردند پریسا هم با دلخوری گفت
-اخه یکی نیست به من بگه دختره خر این چه کاری بود که کردی نونت نبود آبت نبود دانشگاه اومدنت چی بود
ونوس لبخندی بر لب اورد
-انقدر غر غر نکن زمانی که بهت می گفتم که گوش مبارک شنوا نبود ارمین اهی کشید و دستش را بالای سرش روی موهاش قرار داد و گفت
-فکر کنم نفرین رویا گریبانگیرم شده پسرها با صدیا بلند خندیدند رهام خنده کنان گفت
-بدبخت اه زنها ما رو نمی گیره به قول معروف به حرف گربه سیاه بارون نمی یاد
مهین خانم با اعتراض گفت
-اِ
پریسا اخمهایش را در هم کشید
-دست شما درد نکنه اقا رهام فعلا که اکثر خانمهایی که اینجا هستند سفید پوست هستند و گربه سیاهها بیشتر به شما زغال اخته ها شباهت دارن
بار دیگر همه خندیدند ارمین میان سخن پریسا دوید
-اما وجدانا عشق و عاشقی چیز مسخره ایه که بعضی جوونها خام یم شن و تن به او می دن اما من کشیده ام و به بقیه دوستام هم توصیه می کنم تو دام این زنهای سفید پوست گربه صفت .........
مروارید با عصبانیت گفت
-هنوز هیچی نشده ساز مخالفت می زنید اقا ارمین ؟ حالا مشا یکی شانس نیاوردید این چه .....
پریسا نظری به رهام انداخت و بار دیگر گفت
-همه اینا زیر سر این بد جنسه می بینید با این خنده هاش چه همه رو تشویق به گفتنان هجویات می کنه
شروین خنده کنان گفت
-اما اونجورها هم که مشا می گید هجویات نیست من حتی فکر می کنم ونوس خانم هم با حرف ما موافقه چن هنوز داره می خنده و اثاری از کدورت تو چه ره اش نیست
پریسا و مروارید با عصبانیت به ونوس که لبخند بر لب داشت نگریستند
-تو هم ؟
ونوس شانه هایش را بالا انداخت
-من بی طرفم
-اصلا قضیه بی طرفی نیست اینا دارن به ما توهین می کنن
ونوس بی تفاوت لبخندی بر لب اورد
-اخ تو چرا باور می کنی دوست من ؟ همین اقا ارمین اگه با نامزدشون اشتی کردند اونوقت برید و بنشینید پای صحبتهاش حالا از یه ادم یکه زحم خورد نمی شه توقع زیادی داشت
ارمین به شدت دستهایش را در هوا تکان داد
-محاله اشتی از محالاته
-خب بهرحال بعد از رویا خانوم یه رویای دیگه وارد زندگیتو می شه مثل همه مردهای دیگه که همیشه از زنها بد می گن اما در برابر خا........
رهام ابروهایش را بالا انداخت
-من چی ونوس خانم ؟
-من در رابطه با ادمهای معمولی و طبیعی صحبت کردم
شروین ارام بر سر رهام کوبید
-خوردی ؟
رهام زبانش را پشت دندانهای کرسی اش قرار داد و حالت متفکری به خود گرفت و گفت
-در این که من طبیعتی نیستم شکی نیست من با همه متفاوتم و همین متفاوتم هم باعث شده ....
اما ادامه سخنش فقط خنده بود
وهنوس هم قیافه متفکر به خود گرفت
-مطمئن باشید شما رو هم همیشه بازی دادن سخن عشق رو باور نکنید چون .......
احسان گفت
-ونوس خانم خصمانه به کاپیتان ما می تازید ؟ رهام وجدانا یه چیز دیگه س از همه لحاظ از خیلی ها سهر اینو همه اذعان دارن
شروین خنده کنان گتف
-همچین خبرایی نیست من از همه .....
-برو بابا دل خودت رو خوش کن ...اما باور کنید که زن خوب یه نعمته مثلا من کوچکترین مشکلی با صنوبر ندارم و تو یان یه سالی که نامزد کردیم تازه فهمیدم که زندگی یعین چی ؟ مهم اینه که ادم جفتی رو برای خودش انتخاب کنه که هم دلش باشه
شاهد هم با تصدیق سخنان مهرداد گفت
-درسته منم از مزانی که نامزد کردم معنی عشق و مستی رو فهمیدم
رهام با صدای بلندی خندید
-همون مست بودی و هنوز هم هستی وقتی از هپروت بیرون اومدی و مستی از سرت پرید می فهمی چه کلاه گشادی سرت رفته
شاهد سرش را تکان داد
-نه کاپیتان عشق اون مستم کرد خوبیهاش و محبتهای بی دریغش عقل رو از سرم برد
-حالا جوجه رو اخر پائیز می شمرن
شاهد به ارش نگریست و قصد داشت جواب او را دهد کهسعید به جای او گفت
-ما که به اخر پائیز هم رسیدیم تازه یه دختر ملوس و عروسک هم دارم راستش رو بخواید هر چی می گذره بیشتر از روش اول به هم عشق می ورزیم وقتی محیا کوچولو می یاد رو پام می شینه و با اون دستای کوچیک شیشه ایش صورتم رو نوازش می کنه تازه می فهمم که زنده ام الا اگه یکی شانس نیاورد و .....
-بله به قول معروف نصیب یه غول بی شاخ و دم شد نباید به همه بدبین بشه شاید شما درست می گید اما رویا منو خراب کرده ویرونم کرده و روی ویرونه های من قصری برای خودش بنا کرد امیدوارم نصیب هیچ کس نشه خنده هاش نگاهاش و حتی کلمات عاشقانه اش انگار که از دل شیطون بیرون می اومد اون انسان نبود و من ....خیلی سعی کردم اما نشد
-ونوس برای دلداری گفت
-صه نخورید زندگی تمامش این نیست شاید قسمت این بوده تا شما یاد بگیرید که رد انتخابتون بیشتر دقت کنید تا یه روزی محیا شما هم روی پاهاتون بشینه و صورتتون رو نواز شکنه
قطرات اشک در چشمهای ریزو قهوه ای رنگش نشست و اهی از افسوس کشید شروین نظری به رهام انداخت
-اره راستی یادته اون پسره اسمش چی بود ؟ ......اهان هادی که همین اتفاق براش افتاد و بعد از دو سال با دختر دیگه ای ازدواج کرد و هب قول خودش دومی یه فرشته وبد
رهام به میله فرو رفته در زمنی تکیه داد
-اره مادرم هم همیشه همین مثال رو می زنه و می گه برو دنبال سررنوشت اما کو گوش شنوا ؟
نوشین خانم که امید را خواب کرده بود با صدای ارامی گفت
-راستی تو تنها پسری ؟
رهام با صدای بلند خندید
-نه چهار تا برادر و سه تا خواهر دیگه هم دارم
شروین گفت
-و البته اقا ته تغاریه بچه اخر هم که خودتون در جریان هستید یا خل می شه یا دیوونه
رهام رو کرد به شروین و با خنده گتف
-شک نکن
شورنی ادامه داد
-این رهام ما بچه پولداره و باباش از بس نمی دونسته با پولهاش چه کار کنه هی بچه پشت بچه
-تو چی ؟
این بار مهین خانم می پرسید شروین خنده کنان پاسخ داد
-نه ما دو تا بچه بیشتر نیستیم یه خواهر بزرگتر از خودم دارم پدرم رفته زن گرفت و مادرم هم شوهر کرده ما هم این وسط حال می کنیم یه روز خونه این می خوریم یه روز خونه اون یک یم یخوابیم جای همه تون خالی
ونوس باز هم به شروین نگریست این دو دوست هر دو هم عجیب و متفاوت بودند
صدای ارش که دستش را روی شکم قرار داده بود او را به خود اودر
-لااقل مربی یه خرما بهمون بدید تا ظهر
مربی لبخند زد
-الان که ظهره باشه اما تا عصر باید صبر کنید تا یک باره شام بخوریم
رهام از جا برخاست و به سرعت داخل مینی بوس رفت و لحظه ای بعد که بازگشت لبخندی بر لب داشت و رادیوی کوچک جیبی در دستش خودنمایی می کرد
-اینم ارتباط با جهان
همه هورایی کشدیند پویا گفت
-خب زودتر یادت می اومد
رهام رادیو را روی پاهایش قرار داد و شروع کرد به عوض کردن موجهایش صداهای عجیبی از داخل جعبه صدا در امد و لحظه ای بعد اخبار ساعت 2 همه به ساعت خود نگریستند و لحظه ای بعد صدای اخبار گو
.....همان طور که مردم مومن و مسلمان ایران در اخبار ساعات قبل شندیده اند دیروز شنبه طوقانی از شن و گردبادبه هوا برخاست و تعداد زیادی از هموطنان عزیز ما جان و مال خود را زا دست دادند طبق خبهرهای رسیده بیش از 60 نفر از هموطنان عزیز مان جانشانزا از دست داده اند حدود 40 نفر هم در بیمارستانها بستری هستند که حال انها وخیم گزارش شده است و حدود 20 نفر هم مفقود شده اند که گروه امداد در حال یافتن انها هست اما خبرهای رسیده حا کیست که بیشتر وسایل ارتباطی ریل قطار ها و حتی کابلهای برق و تلقن قطع گردیده و ما هیچگونه ارتباط مسبقیمی با انها ندارمی به خاطر وجود نداشتن راههای مناسب کمکهای مردمی هم به سختی به این مکانهای اسیب دیده و مردم عزادرا خواهد دسید طبق خبره های رسیده حدود 6 دهکده و روستا کاملا ویران شده و مقداری از شهر یزد و اطراف ان هم خسارت هایی را متحمل شده است در ضمن مطلع شدیم که بچه های تیم می بسکتبال به همراه مربی و کمک مربی خود در حال سفر به یزد در طول مسیر قطار به علت خبر وقوع گردباد متوقف شده اند اما متاسفانه گردباد به انجا هم حمله ور شده و حدود 30 نفر از هموطنان ما از جمله بچه های افتخار افرین تیم بسکتبال کشور به همراه مربی و کمک مربی خود مفقود شده و طبق گفته حاظران جان خود را از دست داده اند اب امید به این که بلایای اسمانی خسارت جانی دیگری در بر نداشته باشد امروز یکشنبه عزای عمومی اعلام می شود
با پایان یافتن این خبر امید همه به یکباره تبدیل به یاس و نا امیدی شد همه سکوت کرده بودند و بقهی اخبار به گوششان نمی رسید معنی این خبر زده زده جان دادن در این برهوت بی انتها بود ( بنا به گفته حاضران انها جان خود را زا دست داده بودند ) این محال بود انها مرده قلمداد شده و احتمالا مراسم عزاداری برایشان برگزار خواهد شد همه مایوسانه گوشه ای کز کرده و به عاقبت نافرجام خود می اندیشیدند به این می اندیشیدند که ای کاش کسی را در جریان برنامه این سفر گذاشته بودند شاید در ان صورت .......
***********************
اقای اتشین داخل بیمارستان قدم می زد همسرش با مرگ قاصله چندانی نداشت و دخترش چه مظلومانه جان خود را باخته بود ابور این حقیقت برایش بسی سخت و ناممکن می امد ای کاش هیچگاه روزنامه را نخوانده بود وب ه خبر امدن گردباد بر خورد نکرده بود ای کاش لالقل همسرش از این خبر اگاه نمی شد این امکان پذیر نبود یگانه دخرت عزیزش و سوگل خود را بدون هیچگونه پناهی تنها به نقطه ای که پایان زندگی اش بود فرستاده بود او سند مرگ فرزندش را با دست خود امضا کرده بود خود را ملامت می کرد شاید اگر هماره او رفته بود می توانست جان خود را فدای دخترش کند کمرش شکسته بود و صورتش لاغر تر و رنجیده تر از همیشه می نمود و حالا همسرش مینا در بیمارستان جان می داد زمانی که ان خبر دردناک به گوششان رسید مینا در جا افتاد و دیگر چشم نگشود و دکتر ها بیماری اش را سکته مغزی تشخیص دادند و نحالا او چاره ای نداشت جز این که روی نیمکتی سفید در نزدیک اتاق بنشیند و چشمهایش را بر هم گذاشته و تا ابد انها را نگشیاد دیگر او هم باید می مرد تا تنها نماند همسرش فرزندش .......حالش بد بود بد بد نیم دانست چه می کند مدام قدم می زد موهایش از شب قبل سفید تر م یم نمود و کنار شقیقه هایش به کلی به رنگ سفید در امده بود حالا ونوس کوک او با ان چهر پریگونه به سوی مرگ شتافته بود و مینایش روی تخت سفید بیمارستان با دخترش همگام شده بود و او تنها و بی کس ........
صدای بلندگو در گوشش پیچید ((اقای اتشین به اتاق دکتر وارسته ))
اما او دیگر توان راه رفتن ناشت دکتر وارسته می توانتس چه چیزی بگوید جز این که متاسفم بابک من نیم دونم چرا یک باره این طوری شد ؟ تو همسرت رو از دست دادی بابک نشکن بایست و مقاوت کن
اما مگر می شد ؟ مگر امکان داشت ؟ بار دیگر از بلندگو او را پیچ کردند اما /مردی با لباس سفید به او نزدیک می شد با چهره ای مسن و قامتی .........بله دکتر وارسته بود
-بابک صدای بلندگو رو نمی شنوی ؟
اقای اتشین در مهی غلیظ به دکتر نگریست او بارها و بارها به خانواده اتشین کمک کرده بود اما اخرین بار که کنار اقای اتشین امده بود گفت بود که
((بابک خدا بزرگه غصه نخور ))
اقای اتشین پرسید بود
((پدرم ؟))
و او هم بعد از سکوتی کوتاه جوا بداده بود
((بله مرگ حقه و بالاخره ما هم خواهیم مرد )) ایا این بار هم قصد داشت هیمن جله را تکرار کند ؟ دکتر دست رویش شانه خمیده اقای اتشین نهاد
-بابک صبور باش
اقای اتشین به چشمهای دکتر نگریست حالت چشمهایش مثل ان روز نبود
-بهزاد از اتریش تماس گرفته بود حال اونم بهتز از حال تو نبود می خواست با تو صحبت کنه می گفت از دیروز با منزل و شرکت تماس گرتفه و زمانی که از همه جا ناامید و مایوس شده به فکر من افتاده
اقای اتشین نفس حبس شده در سینه اش را بیرون داد و روی نیمکت افتاد
دکتر وارسته بار دیگر دست روی شانه اش گذاشت
-بابک
اما اقا یاتشین مانند بچه ها اشک می ریخت در طی 30 سال دوستی هیچگاه او را این چنین اشفته و پریشان ندیده بود حتی بعد از مرگ پدر و مادرش او خرد شده بود و چشمهایش دیگر فروغ سابق را نداشتند
-بابک همه چیز درست می شه مینا به تو احتیاج داره تو باید پایدار باشی اون نباید شکستن تو رو ببینه
اقای اتشین با دصای لرزانی گفت
-مجید برای من همه چیز تموم شده ونوس من رفته و حال مینا هم دکتر وارسته سرش را تکان داد
-هنوز که اتفاقی نیفتاده به انی زودی امیدت رو از دست نده قبول دارم شوک بزرگی بوده منم وقتی که شنیدم برای لحظه ای شو که شدم هیچکدوم ما کفر نمی کردیم ونوس عزیز این چنین ....اما بذار مینا رو حفظ کنیم مینا به تو محتاجه
-مینا بیهوشه اون می ره پیش ونوس و من تنهای تنها می مونم منم باید بمیرم مجید من دیگره زنده نیستم این من نیستم که حرف می زنه و راه می ره بابک مرده و این که می بین یورحشه
-بابک خواهش می کنم به خودت مسلط باش بهزاد هم فردا پست فردا به ایران می یاد و ما باید مینا رو به زندگی برگردونیم تازه هنوز جسدی ....
اقای اتشین اه بلندی کشدی
-اتشم نزن مجید چیزی نگو خودم به حد کافی دارم می سوزم ت شعله ور ترم نکن
دکتر وارسته از روی نیمکت برخات و به اتاقش رفت دوستش به کمک او نیاز داشت اما او چه می توانست بکند از وابستگی بیش از اندازه دوستش به دخترش خبر داشت و می دانست بدون همسرش هم حتی یک لحظه زنده نخواهد ماند دکتر موهایش را چنگ زد و به میز نگریست بی خود بابک را دلداری می داد زنده ماندن مینا واقعا بعید می نمود بخصوص ان که انگیزه ای برای زنده ماندن برایش نمانده بود
اقا یاتشین از روی صندلی برخاست و زا پشت در شیشه ای به همسرش با ان صورت مهتاب گونه و اندام ظریف نگریست چقدر او را دوست می داشت و حتی برای لحظه ای گمان نمی کرد که او را از دست دهد اما حال همسرش به همین راحتی اینجا خفته بود و هیچ کاری جز اه های گاه و بیگاه و گرهی های مداوم از او بر نمی امد دستانش را به شیشه چسباند و به همسرش خیره شد
-مینا مینا مینا مینا مینا مینان مینا مینا مینا مینا مینا مینا مینا مینا
ای کاش حالا مینا در کنارش بود تا دلداریش می داد و می گفت
-بابک غم نخور انتظار می کشیم ونوس هم بعدی می نمود بعد از انها مرگ او فرار می رسید هر چند این مرگ از زندگی سرسر رنج و محنت امیزش شیرینتر و گواراتر بود پرستاری از اتاق خارج شد وبا مشاهده حال و روز درهم و بهم ریخته اقای اتشین به سمتش امد و گفت
-اقای اتشین شما خودتون رو بیمار می کنین از دیروز تا حالا حتی ثانیه ای چشم بر هم نگذاشتید اگر به همین منوال ادامه بدیداز پای در خواهید اومد
اقای اتشین بدون توجه به سخنان پسرستار به همسرش دیده دوخته بود پرستار که سکوت او را دید گفت
-شما باید به خاطر همسرتون به خودتون بیشتر توجه کنین اگه ایشون به هوش بیان و حال و روش اشفته و پریشون شما رو ببینه چه خواهد شد ؟ به این فکر کردید ؟
اقای اتشین با چشمهای بی حالت و غمگینش به پرستار دیده دوخت حتی متوجه کلامی از سخنانش نشده بود ایا پرستار با او سخن گفته بود ؟ مبهوت به لبهای پرستار خیره شد اما پرستار دیگر سکوت کرد فهمیده بود که سخن گفتن بی فایده است
اقای اتشین بار دیگر دستانش را روی شیشه گذاشت و به همسرش خره شد
بلبهای همسرش چه سفید رنگ شده بود و صورتش چون مردگان ....لرزشی خفیف بر اندام اقا اتشین افتاد مینای او از دست می رفت
************************************
اسمان تاریک شده و ستاره های نقره ای به وضوح در اسمان تلالو می کردند ماه کرشمه کنان و رقصان اندام زیبا و تراشیده خود را رای زمینیان به نمایش گذاشته بود ونوس به اسمان خیره شد و تصویر مادر و پدر را در میان ستارگان جستجو کرد مطمئن بود که اتفاق ناگواری برای خانواده اش افتاده است بی گمان مادر یا پدرش در بستر بیماری بودند قطه ای اشک از کنار چشمهایش پائین چکید پسرها در کنار اتشی که از سوزاندن خاشاک به وجود امده جمع شده و سروش اهنگ دل انگیزی را با سازدهنی برایشان می نواخت شعله های اتش سایه های زیابیی را روی چهره مردانه و زیبی رهام به رقص گذاشته بود ونوس به جمع نگریست هر کس گوشه ای لدم داده و هب صدای سازدهنی سروش گوش سپرده بود شروین زانوهایش را در اغوش کشیده بود و به اتش خیره شده بود رهام دست راستش را زیر چانه تکیه داده و سرش را با اهنگ ساز تکان می داد ونوس به صورت رهام نگریست این چهر ه که در روز تا این حد شیطنت از ان می بارید در شب به طور باور نکردنی رمانتیک و شاعرانه می نمود و از نگاه شمعصومیت می بارید رهام که متوچه نگاه ثابت ونوس بر روی صورت خود شده بود دو لحظه ای مکث کردند و هیچ کدام سعی در راندن یکدیگر نکردند اما ونوس به سرعت به خود امد و چشمهایش را از او برگرفت و به پریسا که کنار مروارید نشسته و دستهای بردر کوچک مروارید مزدا را در دست گرفته بود نگریست پریسا مانند همیشه لبخند می زد او با عشق و علاقه به صدای لدلنواز موسیقی گوش می داد نوشین خانم در کنار بچه هایش به خواب رفته بود و فرصتی باری مهرنوز پیش امده بودکه با دقت به صورت رهام بنگرد و هر عضو صورتش را به خانط بسپارد برا یاو رهام مردی دست نیافتنی بود او باور داشت که رهام برایس زیاد است و خنده های گاه و بیگاهش را زا سر مهربانی بیش از حد او قلمداد می کرد او مطمئین بود که کمک کردنها نگاهها و لبخند ها و حتی حرفهای شیرین او نشانه عشق او نیست دختری تنها در شهرستانی دور افتاده با موقعیتی ....... مهرنوش حسرت بار به صورت رهام دیده دوخت این بار رهام باز هم متوجه نگاه خیره مهرنوش دش و چشمهایش را چرخاندو لبخندی به او زد مهر نوش که گونه هایش به سرخی گرائیده بود جواب لبخند او را داد و سر به زیر اندااخت پریسا که متوجه خنده او شده بود دهانش را نزدک گوش ونوس برد و ارام زمزمه کرد
-این بار نوبت لبخند زدند به مروارید این پسر سیری ناپذیره
ونوس خنده و بار دیگر به رهام نگریست اما او موحو رویا های خود بود و به هیچ کس توجه اش نداشت اهنگ ساز هب پایان رسیده بود و همه برای هنر نمایی سروش کف زدند سروش هم زا جیا برخاست و کمی خم شد و ادای احترام کرد
مهین خانم گفت
-عالی بود کم مونده بود به گریه بیفتم
اقا هرمز با صدای بلند خندید
-به به چه زن رمانتیکی
-خانم من هم انقدر رمانتیکه که خوابید
اقا خشایار این را گفت و لبخند زشتش از لابلای سیبیلهای بلند و پر پشتش نمایان شد احسان که گوشه ای لم داده بود گفت
-اَه این هوا که اصلا خنک نمی شه از گما مردیم
-پسر انقدر غر غر نکن و سعی کن با محیط خودت رو وفق بدی
احسان سرش را تکان داد
-چشم مربی
-اقا احسان جای غر غر کردن پاشو یه قر بیا
احسان به مهرداد خندید
-تو هم حالت خوشه ها
-چرا خوش نباشه ؟
-اقا شاهد شما به عکس خانمتون نگاه کنین و ما رو به جون هم نندازید
پسر ها با صدای بلند خندیدند ارمین گفت
-چیه بخیلی ؟ خیلی غصه می خوری که تو یه دونه اش رو ندار ی؟
احسان بار دیگر گفت
-مگه عقلم کم شده ؟
سامین گتف
حالا بلند شو برقص انقدر ناز نکن
-ناز برای دختر خانمهاست اقا پسر تازه من بدون همپا نمی رقصم
همه به رشید نگریستند
-بلند شو رشید تو هم همرقص شو
رشید با بی حوصلگی سرش را تکان داد
-برید ببینم حوصله ندارم
سیاوش و سعید به سمت او خیز برداشتند و دستش را کیده و به وسط بردند احسان هم از جا برخاست کسری بلافاصله به سمت مینی بوس رفت و ریو ان کوبید و صدای موزوین در اورد ارش هم به میان جمع پرید و هر سه شروع به رقص کردند و واقعا چه رقص عجیب و مسخره ای همه از خنده روده بر شده بودند اما رهام همچنان ساکت بود پویا که متوجه سکوت رهام شده بود با اعتراض گفت
-رهام خان قرار نبود حال بگیری چی شده ؟
شروین خنده کنان گتف
-هیچی حتما اقا دلش برای دوست دخترهای رنگ و وارنگش تنگ شده نازنین خانم ندا رعنا روشنک
بقیه بچه ها هم هر کدام اسمی رابر زبان اوردند
-یلدا شیوا شقیق سارا ........
مهین خانم که تعجب کرده بود گتف
-خسته نباشید پسر معلومه چه خبرته
رهام با صدای بلند خندید
-اینها همه چیز رو گنده می کنن
شروین گفت
-راه جون عمه خانومت چقدر هم این حرفها به گروه خونی تو نیم خره ؟ چیه می خواهی بقیه رو هم ......
اما سکوت کرد رهام خنیدد و رو کرد به شروین و گفت
-نا مرد
شروین هم شانه هایش را بالا انداخت
-شاگرد خوبی بودم و از استادم به خوبی درس گرتفم
رهام بار دیگر خندید اقای سماواتی سرش را تکان داد و به اقا صباحی گف
-اقا رسول عجب کاپیتانی برای تیم انتخاب کردی
اقا صباحی نگاهی به رهام که از صمیم قلب به او عشق می ورزید انداخ رهام او را به یاد پسر از دست رفته اش می انداخت و همیشه احساس خاصی نسبت به او داشت
-بهر حال اگه اخلاق نداره از حق نگذریم بازیش حریف نداره در این شیکی نیست که همتایی در تیم نداره
محمود راننده که کمی از درد پایش کاسته شده بد خندید و گفت
-پسر بامرامی هم هست اینو از قلم نندازین حقا که کاپیتانی برازندشه
رهام خندید و ابروهایش را برای شروین بالا انداخت و سرش را تکان داد
شروین ارام زمزمه کرد
-اگه این عقل داشت که الان ما اینجا نبودیم
پریسا که تمام توجه اش به سخن شروین بود با صدای بلند خندید و رهام به ونوس نگریست اما او همچنان به انتهای بیابان تاریک می نگریست صداهایی از دوردستها به گوش می رسید ونوس به ارامی گفت
-اینجا گرگ هم هست ؟
مروارید با صدای که شبیه جیغ بود گفت
-گرگ ؟
-نترس بابا هنوز که نیومده
مروارید به احسان نگریست و سکوت کرد محمود ارام زمزمه کرد
نمی دونم شاید
وحشت کاملا در چهره همه انها هویدا بود اما انها که خوددار تر بودند بار دیگر شروع به سر و صدا و خنده کردند رهام گتف
-هی رشید برقصید که داره صبح می شه
ابر دیگر ارش و رشید شروع به رقص کردند و سامین برایشان اواز خواند ونوس به رهام که خونسردانه به رقص رشید و ارش می نگریست نگاه کرد و در دل چهره زیبای او را ستود او حق داشت این زیبایی غرور بیش از اندازه به او بخشیده بود و شاید هم ..با صدای زوزه ی گرگ بار دگیر صدیا جیغ مروارید به هوا برخاست نشوین خانم هم از خواب پرید اقا هرمز اخمهایش را در هم کشید و همراه با اخم تندی گفت
-دخرت کمی خود دار باش
مروارید می پاهایش را جمع کردو به گوشه چادر به پا شده خزدی مهرنوش هم دتسهای نوشن خانم را در دت گرفت پریسا دست ونوس را کشید و گفت
-هی ونوس من می ترسم
ونوس دست پریسا را نوازش کرد
-اروم باش با این همه مردی که از ما مراقبت می کنن خطری وود نداره
اقای سماواتی که سخنان انا را شنیده بود گفت
-نترس دخترم احتمالا این صدای گرگ نیس شیاد این نواحی اصلا گرگ نداشته باشه
و با گفتن این سخن به خشایار نگریست او دستش را بر روی سبیل پر پشت خود کشید و سکوت کرد اقا هرمز از جای برخاست
-اقا صباحی دور تا دور چارد اتش روشن کنیم و همه این طرف اتیش بخوابم
اقا صباحی فقط نگاهی به پسر ها انداخت و انها بدون گفتن کلامی چند کپه هیزم درست کردند و به اتش کشیدند در زیر شعله های رقصا اتش سروش شروع به نواختن سازدهنی کرد و کم کم ترس و دلهره جای خود را به رخوت و سستی داد و همراه چندی از پسرها به خواب رفتند ونوس هم گوشه ای خوابدی و پشت خود را به اتش کرد و به پدر ومادرش اندیشید
نزدیک صبح از گرمای شدیدافتاب چشم گشود هنوز خیلی ها درخواب بودند در نگاه اول نظرش به رهام با ان بلوز ابی روشن استین کوتاه و شلوار سرمه ای رنگش افتاد و لبخندی روی لبهایش نقش بست این پسر چه حوصله ای داشت با این اوضاع و احوال باز هم به ظاهر خود می رسید و لباسهای تمیزو اتو کرده بر تن می کرد برای لحظه ای ونوس به خود نگریست استینهای لباسش کمی خاک الود شده بود ابز جای برخاست و با خود ااندیشید که باید او هم ظاهری اراسته داشته باشد اگر پدر و مادرش می دانستند که یگانه دخترشان در گوشه ای از این بیابان برهوت کز کرده و به خواب رفته و صورت و لباسش مملو از خاک شده چه می اندیشیدند ؟ ونوس از جای برخاست تا به داخل مینی بوس برود اما پاهایش به پای پریسا خورد و پریسا با سر و صدا از خواب بیدا شد
-دوباره شروع کردی ؟ دخرت بذار یه ذهر بخوابیم
از صدیا او مهرنوش هم که درکنارش خوبیده بود از جای برخاست و چشمانش را مالید
-سلام
-سلام صبح به خیر
مهرنوش به اطراف نگریست صبح شده بود بلافاصله به سمت اتشهای خاموش شده نگریست گویا تا صبح هیزمها سوخته و ذغال شده بودند با مشاهده قامت بلند رهام و شروین لبخندی بر لب اورد رهام هم لبخندی زد اما شروین دست باندپیچی شده خود را سخت می فشرد و از صورت در هم رو بهم ریخته اش معلوم بود که زا درد رنج می برد مهرنوش از جای برخاست وب هسمت پسر هار فت و سلام کرد رهام بار دیگر لبخند همیشگی خود را تحویل دختر جوان داد و با نگاه و چشمهای خندانش به او خیهر شد
-سحر خیز شده ای ؟
گونه های مهر نوش از شرم تغییر رنگ داد و به سرخی گرائید و با خجالت و دستپاچه گفت
-شما زودتر از من بیدار شدید
پریسا چشمهایش را مالید و به پهلوی ونوس زد و گفت
-این رهام هم عجب پسر شریه
ونوس به سمت مینی حرکت کرد
-بیا زیاد توجه نکن فکر کنم این پسره چند تا از تخته اش کمه پریسا با سماجت گفت
-جون من نگاه کن یه طوری به مهرنوش نگاه می کنه انگار اولین و خرین عشق زندگیشه این پسر تا چه حد موذی و اب زیر کاهه
ونوس به سمت رهام نگریست پریسا درست می گفت در ته نگاه ا همه چیز خوانده می شد و شاید هم در ته ان نگاه عشق نبود بلکه خنده تمسخر امیزی بود به سادگی دختر. ونوس سرش را تکان داد و گفت
-این رهام بیماره
و با گتفن این سخت به سرع داخل مینی بودس رفت و رو کرد به پریسا و گفت
-پری تو بیرون منی بوس بمون کسی وارد نشه من باید لباس عوض کنم
پریسا شانه هایش را بالا انداخت
-تو هم بیمار تر از رهامی من تو این شرایط حتی حوصله شونه زدن بهموهام رو ندارم اونوقت تو یم خوای تغییر دکوراسیون بدی ؟
ونوس بی توجه به او داخل مینی بوس رفت پرده ها را کشید و از داخل ساک سفید رنگش لباس لیمویی رنگی در اورد و به تن کرد صدای غر غر کردند پریسا به گوشش می رسید
-ونوس تموم نشد ؟ حالا نمی خواد موهاتو شونه کنی همینجوریش هم از همه خوشگلتری
ونوس بی توجه به غرولندی های پریسا موهایش را باشنه ی چوبی اش شانه زد و در ائینه کوچکش نگریست حالا بار دیگر زیبا شدهب ود در ائینه لبخندی به خو زد و ازمینی بوس پائین رفت رهام که از دور تمام توجه اش به سمت انها بود با مشاهده ونوس در ان لباس لیمویی و زیبا لبخندی بر لب اورد و زمزمه کرد
-شروین وجدانا این از همه دخترایی که تا حالا دیدم خوشگلتره اصلا با هیچ کدوم از اونها قبل قیاس نیست بیا بیا ببینم بالاخره اونم توی تور شکارچی خوبش می افته ؟
شروین دست او را کنار زد و گفت
-تو دیوونه شدی اون با همه دختر ها فرق می کنه کور خووندی اگه فکر می کنی می تونی اونو هم مثل بقیه بازی بدی
رهام به صورت شروین نگریست و لب زیزینش را گزدی و پچ پچ کنان گتف
-خواهیم دید دوست عزیز روزی برسه که همین ونوس خانم متفاوت شما از عشق من اشک بریزه اون روز زیاد دور نیست
شروین به ارامی زمزمه کرد
-شتر در خواب بیند پنبه دانه
اما برای لحظه ای در دل خندید او به موفقیت رهام ایمان داشت و می دانست هیچ دختری تاب تحمل در برابر حیله های مکارانه او را ندارد حتی اگر ان دخرت ونوس باشد شروین به سرعت اخود را به رهام رساند و با او همگام شد رهام به چند قدمی دختر ها که رسید تعظیمی بلند بالا کرد
-لحظه ای فکر کردم مرده ام و در بهشتم و تو یکی از ملائکی هستی که به من خدمت می کنی
ونوس بی اهمیت به گفته او از رهام روی گرداند پریسا با صدای بلند خندید
-چقدر از خود راضی اصلا تو بلد نیستی از کسی تعریف و تمجید کنی
رهام به سمت پریسا نگریست
-تو هم خیلی زیبایی شک نداشته باش
پریسا که از حالت نگاه و تمجید او خجالت کشیده بود به ماسه های داغ زمین نگریست
-دست بردارید
رهام بار دیگر به ونوس نگاه کرد
-ونوس خانم می تونم خواشه کنم ساعتی از وقت خودتون رو به من ناچیز بدین تا در کنار تون با سر مستی ......
ونوس به شروین نگریست
-اقا شروین ظاهرا گرما روی مغز دوستتون خیلی اثر گذاشته پیشنهاد می کنم اونو یه داخل چادر ببرید
رهام از جواب ونوس به خنده افتاد و گفت
-یکی برای مشا خب خانمها می تونم در خواست کنم برای لحظه ای ما رو کنار خودتون بپذیرید ؟
پریسا لبخند زد اما ونوس به سمت مهر نو که گوشه ای کز کرده و به انها می نگریست نگاه کرد و گفت
-پیشنهاد مودبانه شما رو متاسفانه باید رد کنم زیرا به اندازه کافی کار دارم و با گفتن این سخن به سمت چادر رفت شروین هم خندان خود را روبروی رهام قرار داد
-بخوردی ؟
رهام خندید
-حالا یواش یواش داره ازش خوشم می اد اما خب تا دلت بخواد فرصت داریم
شروین سرش را تکان داد و گفت
-بیچاره پدر مادرت که از دست تو دق مرگ شدند بیچاره حاجی می گفت من 7 تا بچه دارم اما هیچ کدوم به اندازه این یکی منو اذیت نکرده همه شون به موقع درس خوندن و به موقع شوهر کردن و زن گرفتند اما این یکی معلوم نیست ذاتش به کی رفته و به چه صراطی مستقیم می شه ؟ من که دیگه در موندم و سپردمش به خدا
رهام با انگشت به بینی شروین زد
-اما باور کن هیمن حاج اقا ما بیشتر از همه بچه هاش به من علاقه منده اینو همه می دونن
شروین سرش را تکان داد
-اره دیگه تقصیر خودشه از بس تو را لوس کرده این ش نتیجه اش
رهام با صدا خندید
-خیلی خب دیگه بچه خوبی باش
اقای صباحی از جا برخاسته و با خشایار صحبت می کرد رهام به سمت انها رفت و با پا به پشت مهرداد و کسری زد و گفت
-بلند شید ببینم بچه های تنبل این طوری می خواید زندگی مشترکتون رو اداره کنین ؟
مهرداد به امسان نگریست و نور مستقیم خورشید چشمانش را زد وبا صدایی گرفته گفت
-کاپیتان جون مادرت حال نگیر
اما کسیری از جا برخاست و گفت
-خدا عمرت بده داشتم از گرما می مردم
رهام به سمت احسان و ارش و شاهد رفت و به همان نحو انها را هم از خواب بیدار کرد بقیه بچه ها ه توسط شروین از خواب برخاستند ساعت حدود 6 صبح بود امید پسر کوچک نوشین خانم هم از خواب بیدار شده و با صدای بلند می گریست و ساعت زنگدار جمع شده بود کسانی که در خواب بودند با صدای گریه امید از جا برخاستند مزدا هم در کنار مادرش نشست و شروع به خمیازه کشیدند کرد مروارید هم به کمک مادرش شتافته بود و پتو هایشان را جمع می کر
کم کم امید ارام گرفت و بار دیگر هب خواب رفت اقای صباحی رو کرد به رهام و گفت
-فراموش نکنی ساعت هفت رادیو رو روشن کن
رهام سرش را تکان داد و اقای صباحی جعبه خرما را به دست ارش داد و گفت
-مطیعی فر اینا رو بین همه تقسیم کن ارمین تو هم بلند شو و گردو به همه بده صبحانه ی ان روز یک عدد خرما و گردو بود کم کم به ساعت 7 نزدیک می شدند و رهام رادیو را روشن کرد اما اخبار همان خبرهای دیروز بود ...همچنان اسمان مساعد پرواز نیست ریلها خراب شده اند و راه مسدود است و کمک رسانی امکان پذیر نیست و خبری از مفقودین به دست نیامده به غیر از 2 نفر که اجساد انها در بین خرابه های منازلشان پیدا شده است لرزی ضعیف بر اندام همه افتاد ایا هفته های بعد خبر می رسید که جسد بقیه مفقودان هم در وسط بیابانی یافت شده که طعمه حیوانات درنده شده بودند ؟ ونوس در فکر فرو رفته بود که رهام خیزی بلند برداشت و خود را به ااو رساند ونوس از وحشت کمی خود را عقش کشید و رهام به شدت با دست به دست او کوبید نوس از درد دست به خود پیچید و عصبی به رهام نگریست اما صدای جیغ پریسا و مهرنو شتوجه او را به سمت دیگر جل کرد سامین و رشید خود را به کناری می کشیدندد و اقای صباحی و اقای سماواتی مرتب زمزمه می کردند
-به خیر گذشت تو این لحظات همین یکی رو کم داشتیم
ونوس به صورت رنگ پریده رهام نگریست او همچنان به صورت ونوس خیره مانده بود شاهد به سرعت خود را به ان رساند و با لگدم محکم به روی عقرب کوبید بار دیگر صدای جیغ خفیفی به هوا برخاست صدای گریه امین بلند شد ونوس نفس حبس شده در سینه اش را بیرون داد و بار دیگر به رهام نگریست صورت رهام به حالت همیشگی در امده بود و لبخند او .........
-حالا یکی طلب من تو دیگه مدیون منی
ونوس به رهام که خونسردانه به جای اول خود باز می گشت نگریست این پسر تا چه حد عجیب بود ابتدا جانش را به خطر می انداخت و با دست به عقرب می کوبی و بعد اینگونه .... ونوس همچنان به رهام نگریست دیگر از او متنفر نبود بلکه احساس متفاوتی به وجودش چنگ انداخته بود شاید حس تشکر و سپاسگذاری و شاید هم .......
پریسا او را از افکارش جدا ساخت
-اون چطوری از این فاصله عقرب رو دید اما من که به تو نزدیک بودم .......
ادامه سخن پریسا سکوت بود او همبه چهره خونسرد رهام می نگریست
*************************************
-اقای اتشین اطلاعات اقای اتشین اطلاعات
اقای اتشین از روی نیمکت برخاست و بهسمت طبقه پائین بیمارستان حرکت کرد نیرویی در بدند نداشت دو روزی بود که هیچ نخورده بود حتی حوصله صبر کردند برای امدن اسانسور را هم نداشت به ارامی از پله ها پائین رفت و روبروی اطلاعات برادرش را ب همراه خانواده اش مشاهده کرد برادرش هم چون او حالت اشفته ای داشت در اولین نظر پگاه متوجه عموی خود که در چند قدمی انها ایستاده بد شد و با گریه به گریه به سمت او دوید
-عمو بابک متاسفم .......چرا ؟
اما گریه امانش نداد اقای اتشین بزرگ هم با قدمهای بلند خود را به برادر کوچکترش رساند اقای اتشین به چشمهای خسته و اشک الود پدرام نگریست او تا چه حد پژمرده شده بود حتی توانایی برداشتن گامی به سمت عموی خود را نداشت اقای اتشین غم او را به خوبی درک می کرد و از عشق پدرمام نسبت به دخترش کاملا اگاهی داشت و می دانست برادر زاده اش با ان روحیه شکننده و حساس به این زودیها سرپا نخواهد شد اما از دست او هم کاری بر نمی امد او خود نیاز به حام یو همدم داشت اقای اتشین بزرگ برادرش را در اغوش کشید
-بابک جون راست بایست و محکم قدم بردار نگذار تند باد ریشه زندگیت رو از خاک بیرون بکشه همون بابک همیشگی باش سخت ومقاوم
اما سخنان او هم فایده نداشت اقای اتشین رفت روی گوشه ای از نیمکت سفید رنگ نشست و به برادرش نگریست
بهزاد همه چیزم به یکباره از کف رفت همه یزم بدون این که از قبل بدونم یک شبه ویران تندباد شد
اشک در چشمان خسته اقای اتشین خیمه زد و اقای اتشین بزرگ با تاسف سرش را تکان داد و رو کرد به ساناز خانم و سکوت کرد چه می توانست بگوید حرفهایی که خودش به انها معتقد نبود حرفهاییکه حتی نتوانسته بود ذهر ای روی پسرش تاثیر گذارند پس سکووت بهتر بود با نزدیک شدن دکتر وارسته اقای اتشین بزرگ به او نگریست و از جا برخاست و دستش را به سوی دکتر دراز کرد
-سلام مجید جون حال مامان خوبیه ؟
دکتر دست او را به گرمی فشد
-به مرحمت شماا خوبه امروز صبح اومدید ؟
-بله
و نظری کوتاه به برادرش که در فکر فرو رفته بود انداخت دکتر اب اشاره به او فهماند که به اتاقش برود و سپس خودش بعد از احوالپرسی با خانواده اتشین به سمت اتاق حرکت کرد اتاق دکتر در ضلع جنوبی بیمارستان قرار داشت دکتر در را گشود و ابتدا اقی اتشین وارد شد دکتر به صندلی اشار کرد
-لطفا بشین
اقای اتشین بزرگ روی صندلی نشست و دستانش را به هم گره کرد وبا حالتی عصبی پرسید
-مجید حرف بزن زودتر بگو چی شده ؟
دکرت روی صندلی نشست و به اقای اتشین خیره شد و با تاسف سرش را تکان داد
-متاسفانه حال خانم بابک اصلا خوب نیست نمی دونم چطور باید بگم در این دو روز هیچگونه بهبودی حاصل نشده و متاسفانه امیهی هم باری اینده نیست
اقای اتشین بزرگ سرش را در میان دستهایش قرار داد
-خدای من بابک ....
نمی دانست چه بگوید ظاهرا چاره ای نبود به دکتر وارسته اطمینان داشت و می دانست مجربترین دکترها را برای معاینه همسر برادرش برده پس زمانی که می گفت امیدی نیست .........اقای اتشین بزرگ چند بار سرش را تکان داد و دستش را به ریش پرفسوری خود کشید و با اه گفت
-مجید جون بالاخره باید راهی .....
دکتر وارسته چند بار سرش را تکا داد و از جای برخاست وب ه سمت عکسهایی که از جمجمه ی مینا خانم گرفته بود رتف و به انها شاره کرد
-ببین این یعنی انتهای راه مگه این که خدا خودش نظری کنه این علائم یعنی مرگ مغزی و همونطور که گتفم فقط خدا قادره .........
-بله بله معجزه . بیچاره برادرم بیچاره بابک
و چند بار از روی تاسف سرش را تکان داد و از جای برخاست و به سمت در رفت واقای اتشین به همراه خانواده برادرش به طبقه بالا رفته بودند دکتر وارسته هم با اقای اتشین بزرگ همگام شد در طبقه دوم چند لحظه در پشت شیشه ای بنلند توقف کرد و اقای اتشین بزرگ به صورت رنگ پرریده و بی حالت مینا نگریست لبهای سفید و حالت رقت بارش تن او را لرزاند اقای اتشین تجمع اشک را در چشمهایش احساس کرد به همنی خاطر دستش را نزدیک چشمهایش برد و با انگشت کوچکش چشمش را فشرد تا از سرازیر شدن اشکلش جلوگیری کند سپس با قدمهای سست در را گشود و وارد اتاق شد اقای اتشین بدون این که توجه ای به شخص تازه وارد کند به همسرش خیره ماند بود ساناز خانم هم به سمت اقای اتشین بزرگ امد و با صدایی که سعی در ارام کردنش داشت گتف
-ببین بهزاد باورت می شه ؟
اقای اتشین بزرگ لبهای همیشه متبسم همسر برادرش را به خاطر اورد حقیقتا زن شاد و سر زنده ای بود او همیشه به برادر ش گفته بود که خوشا به حالت با چنین همسری هیچگاه پیر نخواهی شد اما اکنون همان مینای شاد گذتشه روی تختی با ملحفه های سراسر سفید با مرگ دست و پنجه نرم می کرد بدون این که حتی خبری از تنها فرزندش شینده بشاد اقای اتشین بزرگ خود را بر روی صندلی چرمی انداخت و دستش را روی پیشانی قار رداد و نظری به پدرام انداخت او هم ارام کنار پنجره نشسته و به بیرون خیره شده بود برای لحظه ای به یاد چند ماه قبل افتاد زمان یکه صدای خنده ونوس به همراه پدرام و پگاه به هوا برخاسته بود و او با اعتراض می گتف
-خجالت بکشید شما دیگه بزرگ شدید ..........