این بار به جای پگاه ونوس با صدای بلند خندید و لبخندی هم بر لب پدرام نشست
-اوه پریسا نمی شه تو یکی شاعر نشی به خدا تو هیچ وقت ادبیات خوبی نداشتی
پریسا که خود می دانست بار دیگر کلمه نا مربوطی را برزبان اورده است لبخندی بر لب اورد و گفت
-ببخشید من نمی دونم چرا الکی دست و پام رو گم می کنم اصلا مثل این که حرف نزنم بهتره
پدرام سرش را تکان داد و گفت
-نه کلمات ساده و شفاف شما حرف دل شماست و به نظر من زیباست
پریسا از روی نیمکت برخاست و با هیجان دستش را به هم کوبید و پرسید
-راست می گید یعنی حرفهای من بریا شما عجیب نیست
پدرام با بهت به پریسا نگریست این دختر حقیقتا عجیب بود سعی کرد لبخندی بر لب بیاورد و رد عین حال گفت
-شما دختر جالبی هستید
پریسا به ونوس نگریست پدرام اولین شخص بعد از ونوس بود که سادگی اش را به تمسخر نگرفته بود
فصل چهارم
-ساعت حدود 7بود و همه در فرودگاه مهر اباد جمع بودند دسته گل بزرگی در دستهای پریسا خودنمایی می کرد بعد از مدتی که به نظر انها بیش از چند هفته به طول نینجامیدهب ود خانواده عمو به خانه خود باز می گشتند و خانواده اتشین به همراه پریسا برای بدرقه امهدهبوند پگاه با چهره جذاب و غمگین خود به پریسا دیده دوخت و در حالی که گل را از اغوش او می گرفت لبخندی بر لب اورد و گفت
-پریسا جون منو ببخش زیاد اذیتت کردم اما باور کن قصد بدی نداشتم
پریسا دستش را دراز کرد و با پگاه دست داد هیچگاه از او دلگیر نشده بود و می دانست قصد بدی در پشت خنده های مستانه و شیطنتهای پگاه و جود ندارد
پگاه که پریسا را غرق در تفکر دید به سمت ونوس رفت و دختر عموی زیبای خود را در اغوش کشید
-اوه ونوس جون دلم برات تنگ می شه ای کاش می شد تو هم با ما می اومدی
ونو صرت نرم پگاه را بوسید و گفت
-می دونی که چند وقت دیگه برای انتخاب واحد باید به یزد برم و دیگه تا مدتها فرصت سفر ندارم وگرنه بدم نمی اومد با مشا همراه بشم اما ارزو می کنم دوباره خیلی زود همدیگر رو ببینیم
پدرام در میان سخنش گفت
-این بار حتما یکراست بلیط یزد رو می گیریم تا تو رو ملاقات کنیم
اقای اتشین که توجه اش به سخن بچه ها بود لبخندی بر لب راند و گفت
-ای پدرام بی معرفت پس دیدار عمو بهانه ای بیش نیست حالا که .....وای برادر اینم از پسرت دیدی چه دست خوشی به ما داد ؟
اقای اتشین بزرگ لبخند بر لب راند
-خوب بابک جون جوونیه و نادونی پسره نمی دونه اگه دم عموش رو ببینه خیلی زودتر تیرش به هدف می خوره
همه با هم خندیدند پدرام بدون این که لبخند از روی لبانش محو شود رو به پریسا کرد و گفت
-پریسا خانم دختر عموم رو به شما می سپارم
و به ارامی زمزمه کرد
-مواظبش باشید تا من برگردم
پریسا به ونوس نگریست و خنده ای بر لب اورد
-شما با اسودگی سفر کنید من مثل شیر مراقبش هستم
-خب مینا جون سعی کنید زودتر به دیدنمن بیاید نمی شه هر دفعه .......
خانم اتشین سخن ساناز خانم را قطع کرد و گفت
-انشاا...فعلا که باید ببینم تکلیف ونوس چی می شه اما حتما در اولین فرصت مزاحم می شیم
در همان لحظه صدیا بلندگو در بلند گو در فضا پیچید
-مسافران پرواز 135 تهران – وین .......
همه برای اخرین مرتبه با هم وداع کردند شاید تا دیدار بعد فاصله زیادی بود پس چهره ها را به خاطر سپردند و پدرام در حالی که به ونوس می نگریست از خانواده عمو خداحافظی کرد و از سالن خارج شدند با رفتن خانواده عمو بهزاد ونوس نفس عمیقی کشید پریسا که متوجه حالت او شده بود به سمت ونوس برگشت و گفت
-بی احساس از رفتنشون خوشحال شید ؟ باور کن من که غریبه ام بغض کردم
ونوس دست او را در دست گرفت و گفت
-نه دختر دیوونه نفس کشیدم که خدا رو شکر مشکلی پیش نیومد و گرنه خانواده عمو برام خیلی عزیزند خودت هم می دونی که اگر مسئله بین ما اینچنین پیچیده نبود ترجیح می دادم همیشه پیش ما بمونند
پریسا که از احساس ونوس نسبت به پدرام بسیار متعجب بود شانه هایش را بالا انداخت و با بی قیدی گف
-بالاخره تموم شد همه رفند و یه بار دیگه روزهای یکنواخت .......
ونوس به چه رپریسا نگریست سئوالی در ذهنش مرتب تکرار می شد وقعا پریسا را چه می شد ؟ چرا به یک باره اینقدر غریبه می نمود ؟
***********************
یک ماه به سرعت سپری شد ونوس به همراه اقای اتشین برای ثبت نام در دانشگاه به یزد رفتند و ونوس برای اولین بار با شهر کویری یزد اشنا شد هوا گرم بود و مردم بومی در شهر در حال رفت و امد بودند در دانشگاه هم وضع به همین صورت بود بیش از نیمی از دانشجویان بومی بودند و بقیه هم از شهر های اطراف برای ادامه تحصیلی به ان شهر امده بودند دانشگاه بسایر بزرگ بود و حیاط ان با ان وسعت زیاد مملو از جمعیت بود دانشجویان ترم های بالاتر اب هم بابا شوخی را باز کرده بودند و پسر ها در گوشه گوشه حیاط دانشگاه جمع شده و با صدیا بلند می خندیدند دختره ها نیزب روی نیمکتی یا کنار درختان ایستاده و گروه گروه با هم صحبت می کردند اما انشجویان سال اول و تازه وارد با کنجکاوی و خجالت خاص به اطراف می نگریستند و جای جای دانشگاه را به خاطر می سپردند و هر کدام از انها لبخند شادی بر لب داشتند ونوس هم در گوشه ای به همراه اقای اتشین ایستاده و به رفتار دیگران می نگریست ا هم مانند تما م دانشجویان تازه وارد احساس غریبه گی می کرد و ارزوش داشت هر چه زودتر کلاسها اغاز گردد تاب ا جو حاکم بر انجا مانوس شود در همان روز تمام کارهای اداری انجام شد و ونوس و اقای اتشین ان شب را در هتلی در همان نزدیکی به صبح رساندند انها فرم مخصوص خوابگاه را هم پر کرده بودند وق قرار بود بعد از امدن ونوس به دانشگاه وضعیت خوابگاه او هم مشخص شود
ان شب تا نزدیکی های پسپیده دم اقای اتشین با ونوس صحبت می کرد او می خوسات مطمئن شود که تصمیم ونوس از روی احساس نیست و فردا صبح با هواپیما به تهران بازشگشتند و قرار شد هفته بعد ونوس به دانشگاه برود تا در کلاسهای خود شرکت کند
*******************************
اقا و خانم اتشین انها را تا ایستگاه قطار همراهی کردند از انجا قرار بود یکراست به یزد بروند زماین که قطار بر روی ریلها حرکت کرد ونوس و پریسا برای اقا و خانم اتشین دست تکان دادند و قطار دور و دورتر شد پریسا خود رابر روی صندلی قطار رها کرد
-اخیش بالاخهر تموم شد می دونی چقدر راضی کردن بابا و مامانم سخت بود حتی تا همین اخرین لحظه هم مطمئن بودم از تصمیم خودشون منصرف می شن وای ونوس خیلی خوب شد که منم با تو اومدم نه
ونوس روی صندلی نشست و دستی داخل موهای صافش فرو برد
-خیلی خوب شد راستش رو بخوای نمی خواستم در مقابل پدر و مادرم ضعف نشون بدم اما از درون می لرزیدم نمی دونی چقدر اضطراب داشتم خیلی خوب شد که تو هم اومدی یه حس خاصی داشتم دلشوره داشتم
پریسا با انگشت سبابه دست چپ گوشه پیشانی اش را خاراند و گفت
-از بابا خانتون تشکر کن اگر اون بهم مرخصی با حقوق نیم داد نمی تونستم شاهزاده خانم رو همراهی کنم
-بالاخره ممنون من .........
-اوه ونوس اونجا رو داشته باش این پسره چه قدی داره احتمالا بیاد ورزشکار ..........
ونوس به بیرون از کوپه نگریست سه پر پشت به انها ایستاده بودند نیم رخ یکی از انها را شناخت
-پری پاشو پرده رو بکش
پریسا اخمهایش را درهم کشید
-اوه دوباره شروع کردی تو که...........
درهمان لحظه یکی از پسرها برگشت و برای چند لحظه به دخترهای جوان نگریست و لحظه ای بعد لبخندی بر لب راند و سرش را به علامت سلام تکان داد ونوس به سمت پنجره نگریست اما پریسا هم با سر جواب سلام او را داد شروین به در بسته اشاره کرد و پریسا از جا برخاست و ان را گشود ونوس با صدایی زیر اعتراض کرد
-پری ........
اما پریسا در را باز کرده بود صدای شروین در گوشش پیچید
-سلام .........قسمت عجب کارایی می کنه
پریسا با تعجب به شروین نگریست
-مگه ما شما رو قبلا جایی دیده ایم ؟
شروین به دوستش نگریست و با خنده گتف
-شما رو نه اما افتخار اشنایی با دوستتون رو داشتم رهام ارکیده ابی
ونوس به سمت پسر ها نگریست شروین ابروهایش را بالا داد
-مدتی پیش تو فرودگاه ملاقاتتون کردم چه برخورد ........
-شروین کلک تو با این خانومهای جوان اشنایی قبلی داری ؟
ونوس به رهام نگریست پسری بلند قامت با صورتی با نمک و پوستی شبیه دورگه ها و موهای مشکی با رگه های سفید و چشمانی که حالتی خاص داشت و در عمق نگاهش نوعی خنده و تمسخر کاملا مشهور بود در کل با صورتی مردانه و زیبا و کاملا جذاب در کنار شروین ایستاده بود پسر غریبه که متوجه نگاه ونوس شد خنده شیطنت امیزی بر لب اورد چشمانش هم همان حالت را به خود گرفت
ابروهای بلندش را کمی بالا داد و با حالت خاصی گفت
-سلام دوشیزه خانم از اشنائیتون خوشوقتم
ونوس بار دیگر بی تفاوت به بیرون نگریست و فقط سرش را تکان داد
-ای کلک تو هم ....... خیلی خوب خطایت را جبران کن چرا خانمها رو معرفی نمی کنی ؟
ونوس با تعجب هب پسر جوان نگریست و در دل زمزمه کرد
-عجب ادم بد جنسی
شروین خندید و رو کرد به پریسا و گفت
-ببخشید من فراموش کردم دوستم رو معرفی کنم ایشون رهام دریایی هستند دوست من و کاپیتان تیم ملی بسکتبال اسم این دو تا خانم رو هم هنوز نمی دونم
پریسا با عجله گفت
-من و پریسام و ایشون هم دوست صمیمی ام ونوس
رهام صورت جذابش را به سمت ونوس چرخاند
-اوه چقدر هم این ونوس خانم شما پر مدعاست نکنه دختر رئیس جمهور امریکاست ؟
ونوس از روی صندلی بر خاست لبخند بی حالتی زد و گفت
-اگه اقایون اجازه بدن می خوام به رستوران برم
رهام خود را کمی عقب کشید و قیافه مسخره ای از خود در اورد
-بفرمائید
ونظری به شروین انداخت
-واه واه چه دختر لوس و ننری
و به پریسا نگریست و ادامه داد
-از طرف من به دوستتون بفرمائید اصلا از برخورد زشتشون خوشم نیومد تا نیاد و حضورا از من عذر خواهی نکنه حتی ثانیه ای با ایشون همکلام نخواهم شد
و بدون گفتن کلامی دیگر به کوپه کناری رفت شروین خنده بلندی کرد و به پریسا که مات وو مبهت به در بسته کوپه کناری می نگریست گفت
-تعجب نکن این کاپیتان ما غالبا این طوره حرفاش رو زیاد جدی نگیر
پریسا هم لبخندی بر لب اورد شروین خداحافظی کوتاهی کرد وب ه داخت کوپه خود رفت پریسا هم در را بست و به سمت رستوران رفت ونوس با ابروهای در هم گره شده نشسته و چای می نوشید با مشاهده پرسا که به سمت وی می امد فنجانش را روی نعلبکی قرار داد و همچنان سکوت کرد پریسا روی صندلی مقابل نشست
-رفتارت خیلی زشت و دور از نزاکت بود
ونوس ابروی چپش را بالا داد
-رفتار تو هم زیادی صمیمی بود
پریسا با بی قیدی شانه هایش را بالا انداخت : خوب مگه چه اشکالی داره ؟ پسر های خوبی به نظر می رسیدند
-اهان شما نسبتی با اونا داشتید ؟
-اصلا از حرف زدنت خوشم نمی یاد من چه نسبتی می تونم با اونا داشته باشم ؟
ونوس سرش را روی دستش تکیه داد
-رفتار تو خیلی بد شده تو چه شناختی از اون پسرا داری ؟ اصلا می دونی اونا کی هستن و چه قصدی از اشنایی با ما دارن ؟
-تو خیلی بد بینی
-و تو هم زیادی خوشبینی دختر خوب نیست تا این حد زود با همه صمیمی بشی همیشه در پس پرده .....
ونوس سخنش را ادامه نداد شروین و رهام به رستوران امدند و رهام بدون توجه به ونوس و پریسا پشت به انها روی صندلی نشست اما شروین همچنان لبخند بر لب داشت ونوس با حرص لبهای کوچکش را به هم فشرد
-پسره پر رو
پریسا سرش را تکان داد
-گفته تا تو ازش معذرت خواهی نکنی با تو همکلام نمی شه
ونوس اخمهایش را در هم کشید اما لحظه ای بعد به خنده افتاد
چه پر رو واقعا که
شروین از پشت میز برخاست و کنار دو دختر جوان نشست
-مجددا سلام نگفتید کجا می رید ؟
-می ریم یزد دانشگاه ونوس
شروین به ونوس نگریست
-چه رشته ای
ونوس بی توجه جواب داد
-فیزیک
-نه بابا مثل این که اینجا هی خبرایی هست
پریسا به شرو ین نگریست و پرسید
-و شما ....؟
-ما بریا مسابقه به یزد می ریم
-یعنی شما هم از نفرات تیم ملی هستید ؟
شروین بادی به گلو انداخت
-بله ما هم برای خودمون یه چیزی هستیم شما باور نمی کنید
پریسا با هیجان گفت
-واقعا راست می گین ؟ پس من چرا شما رو تو تلویزیون ندیدم
شروین خندید
-خب شما به ما اهمیت نمی دید و گرنه اون گوشه موشه ها ما رو پیدا می کردید
-حالا کی مسابقه دارین ؟
-پس فردا بازی خیلی مهمیه باید حتما برنده بشیم خب ونوس خانم یه حرفی ....
ونوس به شروین که با لبخند به او می نگریست دیده دوخت
-متاسفانه امروز اصلا حال و حوصله ندارم
شروین با تاسف سرش را تکان داد
-حتما مثل هر روز ....ببخشید مزاحم شدم باید زودتر برم پیش کاپیتان تا ناراحت نشه ظاهرا از دست شما هم خیلی دلخور شده
ونوس سرشر ا تکان داد و هیچ نگفت شروین از جا برخاست و بعد از خداحافظی کوتاهی به سمت دوستش رفت ونوس از جا برخات و پریسا هم به تبعیت از او بلند شد و رستوران را ترک کرد چند دقیقه بعد شروین و رهام هم از کنار کوپه انه گذشتند و لحظه ای بعد صدیا هیاهو برخاست پریسا از جابرخاست و پنجره را گشود
-وای تو این باد چرا پنجهر رو باز می کنی ؟
پریساس به ونوس نگریست او درست می گفت اما با کنجکاوی اش گونه کنار می امد
-هی ونوس یواشتر بذار ببینم چی می گن ؟
ونوس از جا برخاست و پرده را کشید و بازگشت کتابی را از داخل کیفش بیرون ارود و روی صندلی دراز کشید و شورع به مظالعه کرد پریسا همچنان نزدیک به پنجره نشسته و تمام حواس خود را جمع کرده بود صدای مردی میانسال به گوشش رسید
-چه خبر تونه ؟ قطار رو روی سرتون گذاشتین
-مربی اذیت نکن بذار امروز رو خوش باشیم
صدای مربی بار دیگر به گوش رسید
-خوش باشین اما این هیاهو رو تموم کنین نمی تونید مثل بچه ادم کنار هم بشینید و از هم صحبتی با هم لذت ببرید
-مربی بچه ادم یعنی چی یعنی ما .........دستتون درد نکنه
دوباره صدیا هیاهو و خنده از کوپه بلند شد صدیا شروین به گوش رسید
-هی ارش جدی جدی باورت شده که ادمی
باز صدیا خنده برخاست مربی بار دیگر گفت
-ساکت
-کاپیتان مثل این که خودت از همه بدتری منو بگو که امیدم به تو بود
-کوچیکم مربی اما بی خیال اجازه بدید بچه ها یه روز رو استراحت کنن اخه سرو صدا و خنده که لطمه ای به کسی نمی زنه
صدای شروین بار دیگر به گوش رسید
-راست می گه بجه امروز خیلی ادم بوده و ترقه و نارنجک جلوی پای دخترها نزده
-هی قضیه ضایع کردنه دیگه
-نه بابا مربی تو رو خوب می شناسه و می دونه چه کاره ای
صدای خنده بلند شد و صدایی نا اشنا گفت
-خب بیچاره مگه چه کاره ست حالا خدا ور شکر که کاپیتان فقط اهل خلافهای کوچیکته و مثلا تو کار مواد مخدر و قاچاق نیست
صدیا شروین به گوش رسید
-احسان راست می گه بازم خدا رو شکر
-نه مثل این که واقعا قضیه ضایع کردنه خب مربی من با شما موافقم اینا باید از دم خفه شن
مربی با گفتن از دست شما کوپه را ترک کرد و در میان خنده صدای رهام به گوش رسید
-وقتی حال تک تکتون رو گرفتم نمک ریختن یادتون می ره
و دوباره هیاهو برخاست ونوس به پریسا که با لبان خندان گوش ایستاده بودنگریست
-پری مثل این که زده به سرت ؟
-تو رو خدا بیا گوش کن فکر کنم 6یا 7 نیفر در کوپه بغلی هستند نمی دونی چی دارن می گن
ونوس به کتاب نگریست
-بابا تو خیلی بی کاری
پریسا خنده کنان گفت
-اگه بی کار نبودم که راه نمی افتادم بایم دنبال تو تا ببینم دانشگاه توچه خبره صدای خنده ونوس بلند شد و لحظه ای بعد کتاب را روی صورتش گذاشت و به خواب فرو رفت هیایو و صدای زیادی باعث شد چشم بگشاید در کوپه باز بود و از پریسا هم خبری نبود همه در حال رفت و امد بودند چند پسر بلند قد که ظاهرا عضو تیم بسکتبال بودند پشت به او به بیرون چشم دوخته بودند ونوس از جاب رخاست و روی صندلی نشست قطار متوقف شده بومد به بیرون نگریست در یک ایستگاه توقف کرده بودند نگاهی به ساعت مچی اش انداخت حداقل یه ساعت و نیم با یزد فاصله داشتند هنوز درفکر بود که پریسا شتابان وارد کوپه شد
-ونوس بیدار شدی ؟
-می بینی که ؟ اینجا چه خبره ؟
-هیچی ظاهرا یه گردباد داره می اد این طرف قطار رو نگه داشتن تا اسیبیی به مسافر ها نرسه احتمالا به اینجا نمی رسه البته هنوز مشخص نیست اما می گن از سمت کویر داره می اد و هر چی تو راهش باشه خراب و ویرون می کنه
ونوس هراسان از جای برخاست
-شوخی که نمی کنی ؟
-نه بابا الان چه وقت شوخی کردنه همه دارن در همین رابطه صحبت می کنن و قرار شده مسافر ها برای دو روز همینجا توقف کنن چاره ای نیست
ونوس اخمهایش را در هم کشید و با نارضایتی گفت
-دو روز ؟
-تازه اگه بعد از دو روز امکان باشه شاید هم ک یا دو هفته هنوز معلوم نیست فقط دعا کن ریلها توسط گردباد خراب نشه
ونوس با ناامیدی روی صندلی نشست و گفت
-من فردا باید دانشگاه باشم اخه چرا باید این طور بشه
پریسا با هیجان دست ونوس را کشید و گفت
-خب چرا نشستی بیا بریم پائین ببینیم چه خبره اینجا که خبرها به ما نمی رسه
ونوس با بی حوصله گی از جای برخاست و با هم قطار را ترک کردند اکثر مسافران پیاده شده و در کنار ریل قطار به گفتگو پرداخته بودند پریسا و ونوس هم وارد قهوه خانه کوچکی که در همان نزدیکی بود شدند بچه های تیم بسکتبال به همراه مربیان و چند خانواده دیگر در انجا حضور داشتند با ورود انها شروین و رهام به سمت انها نگریستند رهام به سرعت روی از انها برگرفت و به سخنان مربی گوش سپرد اما شروین به سمت انها امد و پشت میزی که انتخاب کرده بودند نشست و با چشمان غمگینش به انها نگاه کرد و گفت
-شما هم از خبر اطلاع دارید
پریسا که هنوز تحت تاثیر هیجان این خبر قرار گرفته بود با لحنی خاص گفت
-اره چقدر هم هیجان انگیز و ترسناکه
شروین لبخندی بر لب اورد
-اما برای ما اصلا هیجان انگیزی نیست ما فردا مسابقه مهمی داشتیم و بعد از اون اعزام به تورنتو برای مسابقات المپیک اما از شانس بد همه چیز به هم ریخت و باید اینجا گیر بیفتیم
صدیا بچه های تیم بسکتبال بلند شد و لحظه ای بعد چند نفر انها از شادی دستانشان را بر هم کوبیدند هر سه به سمت انها نگریستند رهام از روی صندلی برخاست و به سمت انها امد و بی اعتنا به دختر ها گفت
-شروین ظاهرا همه چیز درست شده بیا بریم
شروین با تعجب به او نگریست رهام که معنی نگاه او را دریافته بود جواب داد
-اون پسره مطمئنه که می تونه ما رو به یزد برسونه می گه کارش اینه و همیشه همین مسیر رو توی طوفان و گردباد پشت سرگذاشته و مربی هم بالاخره متقاعد شد
شروین که نگاه پرسشگر پریسا و ونوس را بر خود خیره دید گفت
-اون پسره رو می بینید ؟
و به سمت صاحب قهوه خانه اشاره کرد مرد جوانی با اندامی ورزیده و قدی بلند و سیبیلهای تابدار با چهره افتاب سوخته و لباس کاملا کثیف و کمی کهنه ایستاده و چای می نوشید شروین ادامه داد
-مثل این که مینی بوس داره و قول داده در ازای دریافت مبلغی پول که البته بیشتر به چپاول می مونه ما رو یکروزه به یزد برسونه خب ما هم که چاره ای نداریم و مربی قبول کرده اما رهام چطوری حرف اونو قبول کردید؟
این بار رهام شروع به صحبت کرد
-بالاخهر باید کاری می کردیم اینجا موندن که ثمری نداره در ضمن از حرف زدنش پیداست که وجب به وجب بیابونارو می شناسه ظاهرش هم نشون می ده که اهل خالی بندی نیست در ضمن قرار شده وقتی ما رو به یزد رسوند بقیه پول رو بهش بدیم نمی از پول رو در ابتدا راه و نیم باقیمانده رو وقتی به مقصد رسیدیم تازه اون سیبیلهای کلفت رو نگاه کن به اونا می یاد که دروغگو باشه ؟
شروین خندید و پریسا این بار از رهام پرسید
-ما رو هم می تونید با خودتون ببرید ؟ ما هم باید هر چه زودتر به یزد برسیم اخه ونوس
رهام سخنش را قطع کرد
-اگه تو تنها بودی شاید اما با وجود این رفیق غیر قابل تحملت ابدا
ونوس بی تفاوت به او به سمت دیگری نگریست یک خانواده در مجاورت انها نشسته و به سخنان انها گوش می دادند پدر خانواده که متوجه نگاه ونوس شده بود به سمت خانواده خود نگریست و لحظه ای بعد از جای برخاست و به سمت راننده مینی بوس رفت ونوس با نگاه او را تعقیب کرد و لحظه ای بعد او هم از جای برخاست رهام که تیرش به سنگ خورده بود سرش را از ریو تاسف تکان داد و لبخندی به شروین تحویل داد که شروین معنی ان را به خوبی دریافت ونوس با قدمهای موزون و ارامش به ست راننده پیش رفت درست حدس زده بود پدر ان خانواده هم بر سر پول با راننده بحث می کرد ونوس به انها نزدیک شد راننده به او دیده دوخت و با لهجه محلی گفت
-شما هم مایلید با ما همسفر بشید
ونوس با لحن ارامی گفت
-بله اگر جا داشته باشید
-برای چند نفر
-دو نفر
راننده دستی به بینی خود کشید و لنگی را که در دست داشت روی شانه اش انداخت و گفت
-سر قیمت چونه نزنین قیمت ما یک کلومه
ونوس سرش را تکان داد و با همان لحن ارام گفت
-موافقم کی حرکت می کنیم
در همین لحظه پریسا هم به سمت او امد و در کنارش ایستاد راننده نظری به پریسا انداخت و گفت
-تا نیم ساعت دیگه اگر همه حاضر باشن فقط به کسی چیزی در این رابطه نگین چون ممکنه جلوی حرکتمون رو بگیرن نیم ساعت دیگه پشت ساختمان قهوه خونه منتظر هستم
پریسا به ونوس نگریست و قیافه متعجبی به خود گرفت
-واقعا ما هم می ریم
-اره فقط زودتر بریم چمدونها رو اماده کنیم
ونوس این را گفت و با قدمهای بلند خود به سمت در رفت شروین و رهام در کنار در ایستاده بودند با مشاهده دو دختر شروین پرسید
-شما هم با ما همسفرید
ونوس ابروهایش را بالا انداخت و به رهام نگریست و با غرور خاصی گفت
-متاسفانه بله
شروین با صدای بلند خندید اما رهام فقط لبخند تمسخر امیزی بر لب راند
-اما به نظر من خیلی عالیه من که خیلی خوشحالم که باز با هم همسفریم
پریسا هم لبخنید بر لب راند
-منم همینطور
ونوس دست پریسا را گرفت و از قهوه خانه خارج شدند رهام به شروین نگریست و گفت
-ببین شروین کی حال این دختره رو می گیرم فرک کرده می تونه با من کل کل کنه ؟ روی گندهتراش رو کم کردم این که جوجه است کاری می کنم که به پام بیفته و از عشق من گریه کنه
شروین روی شانه او زد و گفت
-به قول خودت که همیشه می گی عشق امد و .....
رهام با صدیاب لند خندید و در حالی که بشکن می زد ادامه داد
عشق امد و خیمه زد هب صحرای دلم
زنجیز وقا فکنده بر پای دلم
عشق اگر به فریاد دل ما نرسد
ای وای دلم وای دلم وای دلم
صدای خنده ان دو در فضا پیچید پریسا که از پنجره قططار به حرکات ان دو خیره شده بود بدون این که به ونوس بنگرد گتف این شروین و رهام مثل این که خیلی با هم رفیقن نیم دونی با چه عشقی همدیگه رو بغل می کنن و می خونن و سر هب سر بچه های تیم می ذارن اصلا انگار هر دو نفرشون یکی هستند
ونوس به سمت پریسا امد و نظری به بیرون انداخت و گفت
-اما این رهام یه چیزی درونش داره که منو خیلیعصبانی میکنه اون خیلی خود خواه و از خود را...
-درست مثل تو این که عصباین شدن نداره
ونسو با انگشت به بینی او زد و با خنده گفت
-خدا نکنه من مثل اون باشم
و بعد از گفتن این جمله به سمت کوپه رفت و شروع به جمع اوری وسایل کرد لحظه ای بعد شروین و رهام هم وارد قطار شدند و بعد بچه هها یکی یکی امدند مربی با صدیا بلندی گفت
-عجله کندی تمام وسایل رو جمع و جر کنید
رهام هم با تاکید گفت
-پتو های قطار رو هم بیارید تو مسیر شاید دچار مشکل شدیم بالاخره به درد می خوره
مرد میانسالی که همراه تیم بود سرش را تکان داد و گفت
-نه نیازی نیست
اما مربی بعد از کمی تامل گفت
-رهام درست می گه بیاد از قبل پیش بینی همه چیز رو بکنیم وقتی رسیدیم یزد پتو ها رو تحویل راه اهن می دیم
پریسا وارد کوپه شد و به ونوس گفت
-پس ما هم پتوهامون رو برداریم
ونوس سکوت کرد پریسا خود را کمی بالا کشید و کیسه های سبز رنگ را از بالای تخت برداشت
-خب همه چیز حاضره
ونوس نظری به اطارف انداخت چیزی جا نمانده بود در کوپه را بست و به ارامی از قطار پیاده شد و به سرعت به طرف پشت قهوه خانه رفتند مینی بوس همانجا پارک شده بود امازا راننده خبری نبود ونوس دستش را دراز کرد و در را کشود یک خانواده چهار نفری داخل مینی بوس بودند مادر خانواده که ورود پریسا و ونوس را دید لبخند بر لب اورد و گفت
-سلام همسفرای خوب
ونوس هم لبخندی بر لب اورد اما پریسا همچنان گیج به دنبال جای مناسبی برای نشستن می گشت و بالاخهر همه سه صندلی مانده به اخر مینی بوس را انتخاب کرد مادر خانواده گفت
-شما هم یزد می رید
-بله
حتما دانشجو هستید
-بله و شما هم احتمالا از بومیان یزد هستید
زن با لهجه شیرینش جواب داد
-بله ما برای عیادت خواهرم که در بیمارستان بستریه به تهران رفتیم و حالا قصد داریم به شهرمون برگردیم مدرسه بچه ها شروع شده
ونوس به دختر خانیم که در کنار مادرش نشسته بود نظر انداخت مادر خانواده لبخند مهربانش را همچنان حفظ کرد
-این دخترم مرواریده امسال سال اخر تحصیلشه و دوست دارم اگه خدا بخواد مثل شما بره دانشگاه اینم پسرمه که هشت سالشه
در همین لحظه در مینی بوس باز شد و خانواده ای که ونوس در قهوه خانه انها را دیده بود وارد شدند یک خانم نسبتا جوان 35 ساله با دو کودک خردسال و پدر خانواده و بعد از ان خانمی حدودا 23 ساله که شباهت زیادی به مادر خانواده داشت و از سن و سالش معلوم بود که خواهر اوست ونوس هنوز به انها می نگریست که بچه های تیم میلی یکی بعد از دیگری با سر و صدا وارد مینی بوس شدند 15 نفر از بچه ها به همراه مربی و کمک مربی در این سفر با انها همسفر شدند رهام و شروین اخرین نفراتی بودند که وارد مینی بوس شدند بعد از انه راننده به سرعت وارد مینی بوس شد نگاهی به صندلیهاکه حالا دیگر کاملا پر شده بودند انداخت و پشت فرمان نشست لحظه ای بعد مینی بوس به حرکت در امد ونوس ازب پنجره مینی بوس به بیرون نگریست مردم هنوز در اطراف قطار ازدحام کرده بودند و در حال گفتگو بدند مینی بوس به سرعت زا ریل قطار دور شد و سکوت حاکم بر فضا شکسته شد بار دیگر همه مشغول صحبت شدند و طبق معمول بیشتر از همه صدای همهمه و هیاهوی بچه های تیم بلند بود صدای خنده از گوشهه و کنار مینی بوس به گوش می رسید و همه غم و غص چند دقیقه قبل را زا یاد برده بودند پریسا هم همچنان تمام توجه هاش به سخنان بچه های تیم ملی بود ونوس به پریسا که محو صحبتهای دیگران شده بود نگریست و لبخندی برلب اورد این دوستش با این ساده دل یبالاخره خودش را دچار دردسری می کرد صدای بچه های تیم میلی بلند شد که همه با هم یهک صدا شعری را می خاندند و کف می زدند و یکی از انها که سامین صدایش می زدند در وسط مینی بوس می رقصید ونوس به انها که همچنان شاد و خشنود بودند نگریست نگاهش به رهام افتاد او در هوا بشکن می زد و لبخند بر لب به نقطه ای خیره شد بود ونوس نگاه او را دنبال کرد درست حدس زده بود تمام توجه رهام بر روی دختر جوانی که به همراه خواهرش به مینی بوس امده بودند متمرکز بود ونوس بی تفاوت بار دیگر به رهام نگریست او همچنان با نگاه و خنده های شیطنت امیزش دختر را می کاوید دختر هم بالفاصله لبخندی بر لب راند شروین که متوجه نگاه ونوس شده بود با دست به پهلوی رهام وبید و رهام را متوجه ونوس ساخت رهام هم به سمت او نگریست و دستش را به نزدیک پیشانی اش برد و سلام داد ونوس بدون این که لبخندی بر لب بیاورد به مروارید دختر یزدی که او هم تمام توجه اش به رقص سامین بود نگریست شروین به روی شیشه اتومبیل می زد و به تبعیت از او چند پسر دیگر هم همین کار را تکرار کردند حالا دیگر سامین همرقص پیدا کرده بود و احسان هم با او می رقصید هر دو مجبور بودند سرشان را کاملا خم کنند تا به سقف مینی بوس نخورند مربی هم مرتب تکرار می کرد
-بچه ها این حرکات زشته یه ذره هم ملاحظه کنید
و با چشم و ابرو به خانواده هایی که در مینی بوس حضور داشتند اشاره می رکد اما انها بی خیال به کار خود ادامه می دادند رهامهم همچنان در هوا بشکن می زد و تمام توجه اش به همان دختر بود صدای مردی که همراه خانواده اهل یزد بود ونوس را متوجه خود ساخت
-اقای راننده کجا می ری اینجا ممکنه تو شن زار فرو برید
رانندهب ه سمت او برگشت و لبخندی بر روی لبهای کلفتش نقش بست
-نترس اقا سالم و سرحال فردا کنار تلویزیون تو خونه است نشستی و بهاین همه ترست می خندی تو کار رو به کاردانش سپردی من کارم رو بلدم
مرد بار دیگر اعتراض کرد
-اخه اگه این جا گیر........
-بابا جان می گم اتفاقی نیم افته مگه نگفتی که م یخواد گردباد و بعدش طوفان بشه ما می خوایم از سمتی بریم که از این خبرا نباشه
مرد که ظاهرا متقاعد شده بود سرش را تکان داد و سکوت کرد رهام با صدای بلند گفت
-ریش و قیچی دست تو اما مشتی ما رو به کشتن ندی ها
پریسا خندید و رو کرد به شروین و گفت
-ظاهرا خیلی با هم صمیمی هستین
شروین کیم سرش را جلو کشید تا بتواند پریسا را ببیند و در جواب گفت
-خیلی بیشرت از این که تصورش رو بکنی حدودا ده سال
و نظری به رهام انداخت و گفت
-درسته
رهام فقط سرش را تکان داد و شروین ادامه داد
-ما هم بچه محل هستیم و هم از دوره راهنمایی تا حالا که با هم در یه رسته تو دانشگاه تحصیل می کنیم همکلاس بودیم
پریسا با تعجب ابروهایش را در هم گره کرد
-تو نگفته بودی دانشجو هستی
رهام با صدای بلند خندید
-اخه دیگه گفتن نداره بهما که سالی به دوازده ماه از دانشگاه اخراج می شیم و با تقلب و هزار دغل یه واحد رو پاس می کنیم که نمی شه گفت دانشجو
احسان خندید
-اره بچه خلافهای دانشگاه که باعث خجالت بچه های رشته کامپیوتر شده اند
رهام پوسته شکلاتی را که در دست داشت به سوی او پرت کرد
-احسان دوباره بهت رو دادم
شروین خندید
-بابا خیلی خب تو خیلی خوبی اما باور کنید محله جردن رو به گند کشیدی و هیچ دختری جرات عبور از اون محله رو نداره اونجا مشهور شده به تگزاس ایران
رهام چشم غره ای به شروین رفت
-انقدر تبلیغ منو نکن شرمنده می شم ها
بچه ها با صدیا بلند خندیدند شروین خندان گفت
-باور تون نمی شه یه روز یه دختر بیچاره که از شانس بد چند روزی بود رهام بهش گیر داده بود از کنارمون می گذشت رهام با صدای بلند فریاد زد هی حواست کجاست سگم رو له کردی دختر بیچاره که دانشجو ترم اول بود با خجالت گفت ببخشید و سرش رو پائین انداخت اما لحظه ای بعد جیغش در محوطه دانشگاه پیچید چون این اقا زاده به گردن یه موش طناب بسته و به عنوان سگ به دانشگاه اورده بود دختر بیچاره کم موندهبود بیهوش بشه اما نمی دونم این کلک 5 دقیقه بعد که از حراست اومدن موش رو کجا رها کرده بود ........منم مرده همین رفتارش هستم
صدای راننده سخن انها را قطع کرد
-اَ بد مصب چرا این طوری شد
همه به سمت او نگریستند غباری غلیظ مستقیما به سمت انها می امد ونوس دست پریسا را در دست فشرد و نفس را در سینه اش حبس کرد راننده لحظه ای تامل کرد و سپس به سرعت فرمان مینی بوس را چرخاند و راه خود را منحرف ساخت مینی بوس به سختی از میان خاک و شن بیابان عبور می کرد اما راننده همچنان پایش را روی پدال گاز می فشرد هر چه انها دور تر می شدند باز هم گرد و غبار روبرویشان قرار داشت کم کم اسمان تاریک شد و ذراتی معلق در اسمان شروع به حرکت می کرد و همه جا تاریکی مطلق فرا گرفت مینی بوس به لرزش در امد بود و لحظه ای بعد انها خود را در میان صندلیها معلق دیدند صداهای مختلف از گوشه و کنار به گوش می رسید
-مروارید بابا مامان می ترسم
-اخ کمرم شکست
-ونوس ونوس تو رو خدا ..........
-آه داغون شدم
-خدایا چی شد
-وای چه جهنمی
-کمک کمک
-دست منو بگیر
-آخ بچه هام
مینی بوس همچنان معلق یم زد ونوس دستهایش را روی صورتش قرار داد و به یاد پدر و مادرش که همچنان به قطار می نگریستند افتاد اگر انها از این خبر اگاه می شدند چه برسرشان می امد ایا او زنده می ماند اما انهجا جهنم بود صدیا ناله از هر طرف به گوش می رسید هوا سرد بود و تمام بدنش می لرزید نمی دانست در کجا قرار دارد فقط سرش چون گرز سنگین شده بود و چشمهایش به خوبی نمی دید احساس کرد خونی در بدن ندارد و لحظه ای بعد همه چیز تمام خواهد شد چشمهایش را که سنگین شده بود روی هم گذاشت و دستش را کمی دراز کرد اما پریسا رد نزدیکی او نبود بار دیگر به نقطه ای پرت شد و بعد سرش به جسم سختی برخورد کرد اهی بلند از ته گلویش برخاست و بعد سکوت و سکوت
-ونوس ونوس چشمهات رو باز کن ...........
ونوس به سختی چشمانش را کشود و در تاریکی شخصی را نیمه نشسته در کنار خود دید پسری بلند قامت درست حدس زده بود رهام دو زانو خود را به او رسانده بود
-ونوس حالت خوبه ؟
ونوس به سختی سرش را تکان داد
-پریسا کجاست
-اونجا ته مینی بوس فقط کمی دستش اسیب دیده از سرت خون می اد درد می کنه
ونوس با بی حالی جواد داد
-نه زیاد اینجا چه خبر شده ؟
رهام به اطراف نگریست
-فکر می کنم اخر زمان بود گردباد اومد و همه چیز رو بهم ریخت هوای بیرون به شدت خرابه بارون هم تموم نمی شه نیم دونم چه خبره فکر کنم جهنمی که می گن همین جاست
ونوس به سختی سرش را گرداند و به بیرون نگریست گویا از اسمان سنگ می بارید سعی کرد خودش را کمی از کف مینی بوس بلند کند اما با تعجب دید که صندلیها بالای سرش قرار دارند مینی بوس واژگون شده بود سعی کرد خودش را به دیواره مینی بوس تکیه دهد همه ناله و شیون کنان گوشه ای کز کرده بودند پریسا هم گریه می کرد رهام بار دیگر پرسید
-واقعا حالت خوبه و نیازی به کمک نداری ؟
-نه ممنون
رهام لبخندی بر لب راند
-گفتم شاید مرده باشی
ونوس به او نگریست عجب پسر خودخواهی بود ونوس باز هم دلخور شده بو به سمت دیگر نگریست رهام بار دیگر روی زانوهایش حرکت کرد و از انجا دور شد
اسمان همچنان تاریک بود طوفانی از سنگ و شن در بیرون از منی بوس به چشم می خورد و هرزگاهی صدای وحشتناکی از اصابت جسمی به مینی بوس همه رابه هراس می انداخت و مینی بوس تکانهای شدید می خورد ونوس احساس درد شدیدی می کرد رهام در کنار شروین نشسته ودستمالی دور دست او که ظاهرا مجروح شده بود می بست ونوس به پریسا که همچنان گریه می کرد نگریست او هم دوست داشت بغض در گلوی خود را ازاد سازد هر چه تلاش کرد فایده ای نداشت و بغض او هم ترکید سعی کرد کسی متوجه گریستنش نشود اما رهام که بار دیگر به سمت او می امد به او دیده دوخت و با خنده گفت
-شروین این خانم کوچولو رو ببین دیدی گفتم هنوز بچه ست
ونوس به رهام نگریست او همچنان لبخند تمسخر امیزی بر لب داشت چشمانش مثل دفعه قبل لبخند معناداری رد خود نهفته داشت با دیدن ان نگاه تمسخر امیز دستش را به سمت صورتش برد و با صدای بلند شروع به گریستن کرد در ان جوی که هر کس فکر سلامت خود و اطرافیانش بود صدای گریه او گم شد اما رهام و شروین با تعجب به ان دختر مغرور و زیبا و سرکش که با صدای بلند می گریست نگریستند شروین ارام ارام خود را کف اتوبوس کشید و به سمت ونوس امد و با لحن دلداری دهنده گفت
-گریه نکن خدا رو شکر همه سالمند و خطر جانی کسی رو تهدید نمی کنه تو هم که ظاهرا خوب هستی
رهام خود را به انها رساند و دستمال تمیز سفیدی را که در دست داشت به نزدیک صورت ونوس برد
-سرت رو کمی خم کن تا اینو دور سرت ببندم
ونوس لبهایش را مثل دخرت بچه های لجباز جمع کرد و گفت
-نمی خوام ببرید برای کس دیگه ای که نیاز داره
و به سمت دختر بومی نگریست او بچه کوچک خواهرش را در اغوش داشت و کتف چپ خود را هم به شدت گرفته بود رهام هم نگاه ونوس را دنبال کرد اما نتیجه ای نگرفت و گفت
-ببین من اصلا حوصه لوس بازی ندارم همین طور که می دونی رشته من کامپیوتره اون هم شاخه سخت افزار در دوران دبیرستان هم ریاضی فیزیک می خوندم پس مطمئن باش از شعر و شاعری خبری نیست تازه اصلا من یک بیت شعر هم بلد نیستم پس لوس بازی رو کنار بذار و سرت رو خم کن تا دستمال رو روی زخم پیشونیت ببندم ............