-خوب عزیزم منم که می گم بذارید این جواهر با گوهر شما ازدواج کنه که این دو تا رو خدا فقط باری هم افریده

مینا خانم انشاا... گفت و با عشق وعلاقه به پدرام نگریست از مانی که پدرام متولد شده بود مینا خانم احساس خاصی به او داشت و همیشه او را مانند پسری که نداشت می دید صدای پدرام او را از افکارش خارج ساخت

-زن عمو چرا شما نمی ای اتریش ؟

-می دونی عموت تا چه حد مشغله کاری داره باور کن ما اصلا فرصت نیم کنیم تا شمال خودمون بریم اتریش که جای خود داره

ساناز خانم پای چپش را روی پای راست انداخت

-این شوهر شما هم که همیشه می گه حرف مرد یه کلامه من نمی دونم چرا ذره ای به شما و راحتی تون فکر نمی کنه می دونید اگه اتریش می اومدید .....

مینا خانم در دفاع از شوهرش گفت

-نه ساناز جون خود من هم چندان تمایلی به اومدن ندارم ونوس هم اینجا دوستایی داره که ........

-خوب ونوس جونم که انشاا...

و نظری به ونوس انداخت و پرسید

-راستی که درست تموم می شه ؟

-هفته دیگه امتحانات اخر سال شروع می شه و بعد از اون دیگه راحتم و باید تموم وقتم رو صرف خوندن برای کنکور کنم

ساناز خانم بار دیگر گفت

-اره می گفتم انشاا...ونوس جن هم درسش تموم می شه اونوقت ببینم چه بهانه ای می اری

-نه مامان الکی اصرار نکن این عمو و زن عمو اینجا رو دوست دارن ونوس بهانه ست 

                                                       ********************

-پریسا قلبم داره از کار باز می ایسته

-اخه چرا ؟ تو که باید بی خیال باشی بالاخره سراسری قبول نشید باباجانتون انقدر پول داره که بفرستت اروپا برای ادامه تحصیل

ونوس نیشگون ارامی از بازویش گرتف و گفت

-تو که همه اش در خیالات سیر می کنی اخه عزیزم اون اول این که مامان و بابام که می ترسن من 24 ساعت ازشون دور باشم چطور می ذارن من تنها برم اروپا ؟ ثانیا من بدون مامان و بابام می میرم بعدش هم دوستای گلی مثل تو رو کجای دنیا می تونم پیدا کنم ؟

پریسا لبهایش را کج کرد و گفت

-برو بابا تو دیوونه ای بم ن اگه جای تو بودم به جای هواپیما خودم پرنده میشدم و پرواز می کردم تا برسم اروپا حالا تو برای ما طاقچه بالا می ذاری ؟ همیشه می گن کسی که نعمتی رو داره قدرش رو نمی دونه حالا اگه من بیچاره به بابام بگم منو بفرست اروپا اخمهاش رو تو هم می کشه و با صدیا خشن و دورگه اش می گه دختر هر وقت شوهر کردی هر جا که می خوای برو حالا هم دیگه انقدر سفارشات جورووا جور برای من نده من پول این بلند پروازیهای تو رو ندام

ونوس با صدیا بلند خندید و گفت

-تو هم دیگه زیادی غلو می کنی این طورها هم که یم گی بابات خشن و غیر قابل نفوذ نیست

-اره تو این طور خیال کن

به با جه روزنامه فروشی رسیده بودند پریسا به جمعیتی که ازدحام کرده بودند اشاره کرد و گفت

-اینجا چه خبره ؟ فکر کنم یه چیزی خیرات می کنن

ونوس لبخندی زد و گفت

-دختر زشته صدات رو بیار پائین

به انتهای صف رفتند و چند دقیقه ای ایستادند کمی بعد ونوس به بستنی فروشی ان طرف خیابان اشاره کرد و گفت

-پری با بستنی موافقی ؟

پریسا بشکنی در هوا زد و گفت

-عالیه فقط یه مشکل داریم

ونوس با تعجب به او نگاه کرد و پریسا ادامه داد

-اگه از اینجا یک قدم دورشیم صدنفر جامون رو می گیرن و ما تا نصف شب هم خونه نمی رسیم

ونوس ابروهایش را بالا انداخت و با لبخندی که چهره اش را جذابتر می کرد گفت

-اون با من

و رو کرد به دختر جوانی که پشت سرشان ایستاده بودن و گفت

-خانمی مش ه نوبت ما رو حفظ کنید تا من و دوستم چند لحظه بریم و برگردیم ؟

دختر جوان لبخندی زد و گفت

-باشه موردی نداره

ونوس تشکر کرد و به پریسا اشاره کرد که بروند اما پریسا لحظه ای مکث کرد و گفت

-صبر کن بهتره زنبیلهامون رو هم بذاریم بمونه

هر دو خندیدند و دوان دوان به سوی بستین فروش رفتند نوس سفارش بستین میوه ای داد اما پریسا مخالفت کرد و گفت

-می دونی چند وقته که بستنی قیفی نخوردیم

ونوس با انگشت اشاره ارام به بینی پریسا زد و گفت

-درسته اقا لطفا دو تا بستنی قیفی لطف کنید

چند دقیقه بعد بستین ها در دستشان بود و انها با ولع شروع به خوردن کردند گوشه ای از بستین به بینی ونوس خورد و پریسا با خنده گفت

-نوک بینیت سرما نخوره

ونوس شکلکی در اورد و روی بینی اش را پاک کرد و هر دو زدند زیر خنده در همان لحظه اتومبیل حمل روزنامه ها رسید ونوس به روزنامه هایی که وارد باجه روزنامه فروشی یم شدند اشاره کرد و گفت

-بدو پری روزنامه ها اومد

دو دقیقه بعد همه سر در روزنامه به دنبال نام مورد نظر شان می گشتند ونوس و پریسا هم وارد پارک کوچکی که همان نزدیکی بود شدند و ری نیمکت نشستند و در میان حروف ا و پ شروع به جستجو کردند پریسا که از مشاهده ان همه اسم گیج شده بود گفت

-این طوری سخته بیا اول با هم دنبال اسم تو بگردیم و بعد هم اسم من

ونوس موافقت کرد و هر دو شروع به گشتن نام ونوس اتشین در میان حرف ال کردند در اواخر صفحه دوم بود که فامیلی اتشین به چشمشان خورد ونوس بلافاصله انگشتش را روی ان اگذاشت و به اسمش نگریست درست می دید ونوس اتشین با شماره شناسنامه 21068 نام پدر بابک ونوس هنوز به اسم خودش خیره شده بود که پریسا او را در اغوش گشید و گفت

-مبارکه افرین بالاخره تو موفق شدی

ونوس محکمتر او را در اغوش کشید و گفت

-روزهای سختی بود مطمئنم بدون کمک تو قبول نمی شدم

پریسا خود را از اغوش او بیرون کشید و گفت

-مزخرف نگو من فقط شیمی ام بهتر از تو بود و باهات کار کردم اما تو زبان ریاضی فیزیک و ادبیات

و خندید و ادامه داد

-در ازای یه درس 6 درس رو باهام کار کردی حالا بذار ببینم چه رشته ای قبول شدی

و با گفتن این سخن شروع به گشتن در صفحات دیگر روزنامه کرد و بعد از چند دقیقه جستجو تقریبا فریاد زد

-فیزیک محض اونم یزد

-وای پری یزد

-اره می دونم چی می خوای بگی اما بی خیالش بابا قول می دم بتونی راضیشون کنی

ونوس لبانش را جمع کرد و حالتی مایوسانه به خود گرفت

-پری تو خیلی خوش خیالی اگه بابا راضی می شد منو زا خودش دور کنه خیلی زودتر از این حرفها پیش عمه مژده فرستاده بودم الان دو ساله که داره زا بابام می خواد منو بفرسته سوئیس تا مامائی بخونم اما بابا مخالفت می کنه و می گه نمی خوام یک دونه دخترم فرسنگها از من دور باشه حالا خیال می کنی بذاره برم یزد اونم تک و تنها

-من که خیلی امیدوارم راستی یادم باشه این دفعه که بابات رو دیدم بگم ببخشید اقای اتشین شما که انقدر لی لی به لالای این نازنین خانمتون می ذارین دو روز دیگه که رفت خونه شوهر می خواید چه کار کنید

ونوس روزنامه تا شده را از دست پریسا گرفت و در حالی که ان را ورق می زد گفت

-تو هم خدا نکنه ترمز ببری بیا خانم نوبت توست که ببینیم چه کار کردی

پریسا مایوسانه شانه هایش را بالا انداخت

-بی خیال بابا دانشگاه جای از ما بهترونه ما رو اونجا راه نمی دن

-لوس نشو

-باور کن من که همون بعد از امتحان گفتم که اصلا خوب ندادم با خودم که رودربایستی ندارم

ونوس به تندی انگشتش را روی اسامی می لغزاند اما هر چه پیشتر می رفت مایوس تر می شد تا بالاخهر اسامی قبول شدگان به پایان رسید سرش را از روی تاسف تکان داد و گفت

-انشاا........سال دیگه قبول می شی

پریسا خنده بلندی سر داد و دستش را روی شانه او زد و گفت

-ونوس جون بی خیالش دانشگاه هم نشد که نشد مهم نیست فقط خواهشی از بابای جنابعالی دارم اگه یه کار خوب تو شرکتشون به من بده از سرم هم زیاده

ونوس روزنامه را جمع کرد دست پریسا را گرفت از روی صندلی بلند کرد و گفت

-پری تو ادم عجیبی هستی خوش به حالت همه چیز رو خیلی راحت می پذیری و به قول معروف ریلکسی بی تفاوت بی تفاوت کاش منم مثل تو بودم

-برو بابا دلت خوشه یکی از ارزوهای محال من اینه که مثل تو باشم اونوقت تو ارزو می کنی جای من باشی

فصل سوم

-بابا خواهش می کنم انقدر سخت نگیرید من دختر بزرگی هستم و مطمئنم که قادرم مدتی رو تنها زندگی کنم

اقای اتشین دستی به صورت زیر خود کشید و با لحنی قاطع گفت

-نه سوگل من اجازه نمی دم که چهارسال با این مشقت زندگی کنی تو در تمام این سالها حتی روزی از ما جدا نبودی حالا چطور می تونی این مدت طولانی رو بدون ما سر کنی من دلم نمی خواد تنها دخترم رو ضعیف و ..........

ونوس نگاه مایوسانه خود را به پدرش که چهره ای جدی به خود گرفته بود انداخت و او را غیر قابل نفوذ یافت دیگر بحث و جدل بیهوده بود بیش از دو ساعت بود که دراین مورد گفتگو می کردند اما شکستش از همان ابتدا مسجل بود به همین علت نگاه مایوسانه خود را به زمین دوخت و لبهایش را به ارامی گشود و گفت

-هر چی صلاح بدونید همون کار رو می کنم

یک سال از عمرش را تباه شده می پنداشت و از تجسم کردن یکنواختی روزهای اینده بغض رد گلویش لانه کرد و چشمان رنگینش به اشک نشست برای فرار از نگاه پدر به ارامی از جا برخاست و اتاق را ترک کرد اما قطرات اشک جمع شده در چشمانش از چشمان تیزبین پدر دور نماند همیشه سعی کرده بود دختری باشد که پدر و مادرش ارزویش را داشتند اما یان بار با سرنوشتش بازی می شد به سرعت وارد اتاق خود شد و در را از پشت قفل کرد و همانجا روی زیمن نشست از ابتدا نتیجه این بحث را یم دانست و به بیهوده بودن ان اگاهی داشت اما یک امید عبث او را وادار به گفتگو کرده بود عمو بهزاد که روبروی اقای اتشین نشسته بود دستی به ریش پرفسوری خود کشید هنوز همه ساکت بودند اما بالاخره این سکوت باید شکسته می شد

-خب بابک جان مطمئین نظرت تغییر نمی کند

اقای اتشین به سمت برادر نگریست و گفت

-نه داداش تو که از جیک و پوک زندگی من خبر داری من ونوس رو داخل دستمال حریر بزرگ کردم اون طاقت خار و خاشاک و سنگ و کلوخ رو نداره

-اخه کی گفته که باید بره میون خار و خاشاک

اقای اتشین سرش را تکان داد و گفت

-تعارف که نداریم خودت هم می دونی که زندگی اون هم مجردی تو یه شهر غریب چطوریه نه ابدا اجازه نمی دم یک روزی هم به خاطر این محبت ازم سپاسگزار می شه

عمو بهزاد سکوت کرد اما به جای او پدرام لب به سخن گشود

-اخه عمو تا کی می تونید هر جا که می ره ازش مراقبت کنید بالاخره باید دست و پاش زخمی بشه تا یاد بگیره چگونه از خودش در برابر خطرات مراقبت کنه می دونی عمو ونوس یه دختر کاملا وابسته است که هیچگونه استقلالی از خودش نداره این برای یه دختر اکه تو مرز بیست سالگیه خیلی خطرناکه نیم گم اجازه بدید بره اما حداقل خودتون ببرینش تا از نزدیک با اونجا اشنا بشه شاید زمانی که جو اونجا رو دید از خواسته اش صرفنظر کنه اما اجازه بدید یک بار هم که شده خودش راهش رو پیدا کنه

اقای اتشین دست بر صورت خود کشید

-خوب اومدیم و پشیمان نشد

پگاه که تا ان لحظه سکوت کرده بود گفت

-خب عمو این حق مسلم اونه که برای اینده اش تصمیم بگیره

-بله برادر تو که بهش اجازه نیم دی بیاد خارج از کشور ادامه تحصیل بده داخله ایران هم مانعش می شی خب تکلیف استداد ونوس که حروم می شه چیه

البته این حرف رو نمی زنم که خدای نا کرده فکر کنی می خوام دخالتی تو تصمیمت داتشه باشم اما به قول پدرام بالاخره روزی باید بفهمه که زمانش رسیده روی پای خودش بایسته و نمی تونه برای همیشه به تو و زن داداش تکیه کنه

مینا خانم از روی صندلی برخاست به اشپزخانه رفت و در یخچال را گشود اما اشک مجالش نداد زا این که ممکن بود دخترش بریا مدتی از او دور شود دلگیر شده بود شاید مقصر اصلی شوهرش بود او هیچکاه اجازه نداده بود که دخترشان بدون انها جایی برود سردرگم مانده وبد اما باید برای این وابستگی شدید ونوس هم فکری می کردند ساناز خانم که متوجه عمق اندوه خانم اتشین شده بود به داخل اشپزخانه امد و دستش را روی اشکهای خانم اتشین کشید و گفت

-مینا جون این غصه نداره که شما دیگه واقعا شورش رو در اوردید بالاخره دو روز دیگه که شوهر کنه چی اونوقت هم یم خواید با هم زیر یکی سقف زندگی کنید اگر شما به اون حق انتخاب ندید و اراده اش رو تقویت نکیند چطور قادره مادر فرزندی بشه شما باید بهش کمک کنید اون بیش از همیشه به کمک شما نیاز داره

-آه ساناز جون سخته خیلی سخته

صدای اقای اتشین در سالن پیچید

-سوگلم کجایی

ونوس اشکهایش را زا روی صورت زدود مرتب این سوال در ذهنش پرواز می کرد یعنی ممکن بود

ایا سخنان عمو بهزاد و پدرام روی افکار پدرش اثر گذاشته بود ایا پدر می خواست به او........روبروی ائینه رفت و موهایش را پشت گوش زد صورتش را با دستمال پاک کرد و از اتاق خارج شد در نظر اول پدر را غرق در تفکر دید و بعد چهره عمو بهزاد که کمی باز تر از چهره پدر بود و بعد پدرام که مانند همیشه نگاه و خنده مهربانی داشت و پگاه با ان چهره همیشه متفکر ونوس روی مبلی که گوشه نشیمن قرار داشت نشست و به پدرش چشم دوخت اقای اتشین نظری به اشپزخانه انداخت همسرش مینا و ساناز خانم هم چشم به دهان او دوخته بودند اقای اتشین کمی روی مبل جا به جا شد و گفت

-خب دخترم بگو ببینم از رفتن به دانشگاه چه هدفی داری ؟

ونوس متعجب به پدر نگریست و سعی کرد هدف او را زا این سوال دریابد اما زمانی که نا امید شد به سختی دهان گشود

-خب بالاخره باید کاری می کردم من من می خوام ادم تحصیلکرده ای باشم و به درد مردم و مملکتم بخورم نه این که یه بچه ننه لوس باشم که فقط از پدرش پول تو جیبی می خواد که شکمش رو پر کنه نمی دونم شاید شما با حرف ها من موافق نبا شید من هم شکایتی ندارم اما دلم می خواست حداقل به خودم ثابت می شد که می تونم یه چیزی بشم معلمهام هم معتقدند که حیفه درس و مشق رو رها کنم و خونه نشسن بشم اخه معدل 19 اون هم برای دیپلم فکر نیم کنم نمره ی غیر قابل قبولی باشه

پدر دستش را که به زیر چانه اش تکیه داده بود پائین انداخت

-چقدر مطمئنی که اگر تنها به یه شهر غریبه بری موفق می شی ؟

ونوس با تردید جواب داد

-نمی دوم اما تمام تلاشم رو می کنم تا حداقل پیش شما رو سفید بشم

-و اگر نشد ؟

-هر چه شما گفتید همون کار رو می کنم می ام خونه و برای همیشه پیش شما و مامان می مونم

اقای اتشین به همسرش نگریست خانم اتشین همچنان در نگاهش نگرانی موج می زد اما باید تصمیم اخر خود را می گرفت پدر بار دیگر به چهر معصومانه و زیبای دخترش نگریست نمی دانست تصمیم درستی گرفته یا خیر اما باید ........... به سختی دهان گشود و گتف

-من به تو اجازه می دم اما مدلم می خواد در این راه موفق باشی و ناکام و سر خورده پیش ما بر نگردی حالا که تصمیم خودت رو گرفتی پس باید حتما به هدفت برسی

ونوس از جای برخاست و خود را در اغوش پدر انداخت و گونه زبرش را بوسید اقای اتشین هم از تصمیمی که گرفته بود خشنود به نظر می رسید در همین لحظه پگاه شروع به کف زدن کرد و بقیه هم از او تبعیت کردند اما مینا خانم باز هم می گریست همه به ونوس تبریک گفتند ا هم از انها سپاسگذاری کرد و به سمت تلفن اتاقش دوید لحظه ای بعد صدای برادر پریسا در گوشی پیچید

-بله بفرمائید

-سلام با پریسا کار داشتم

-سلام ونوس خانم الان صداش می کنم

چند ثانیه بیشتر به طول نینجامید که صدای پریسا در گوشی پیچید

-الو چه خبر ؟

-سلام خبرای خوب باورت می شه ؟

پریسا چشمانش را درشت تر از حد معمول کرد و پرسید

-نمی خوای بگی که پدر ت موافقت کرده نه ؟

ونوس خندید

-بر عکس همین خبر رو دارم

پریسا دستانش را بهم کوبید و گوشی تلفن به زمین افتاد خم شد و بلافاصله ان را برداشت و به گوشش نزدیک کرد

-ای وای باورم نمی شه ونوس جان خیلی خوشحالم

-قدای تو دوست مهربون

پریسا بار دیگر با حالتی متعجب پرسید

-اخه بابات چطوری راضی شد

-نمی دونم شاید به خاطر حرفهای عمو بهزاد و پدرام اخه اونا خیلی قشنگ حرف زدند

پریسا بشکنی در هوا زد

-پس تموم شد شیرینی رو می خوریم

-نه بابا مسخره این دو مسئله چه ربطی بهم داره

-مسخره تویی که انقدر ناز می کنی و پسری به این ماهی رو از خودت می رونی تو اصلا قدرشناس نیستی

ونوس خنده غمگینی کرد

-تو بهتر قدرش رو می دونی

-ولش کن بابا اصلا به من چه که دخالت کنم راستی با پدرت در رابطه با کار من صحبت کردی

ونوس ارام به پیشانی خود زد و گفت

-اخ به جون پری یادم رفت ببخشید

-بابا تو چه دوستی هستی یه کمی هم به فکر ما باش

-حتما حتما دراولین فرصت خب کاری نداری

-نه ممنون که منو هم در جریان گذاشتی خیلی خوشحال شدم

-خدا حافظ

-خدا حافظ

بعد از قطع تلفن ونوس خود را در ائینه برانداز کرد چهره اش بسیار شاد می نمود لبخندی بر لب اورد و از اتاق خارج شد پگاه به سمت اتاق او می امد پرسید

-کجا رفته بودی

-با تلفن صحبت کردم پریسا رو که می شناسی

پگاه خندید و گفت

-اره همون عشق ش..........

-پگاه.........

-جون پدرام دروغ نمی گم باور کن خودش گفت

ونوس سرش را تکان داد

-در مورد دوست من چنین تصوری نداشته باشین اون اصلا این طوری نیست نمی دونم چرا اون شب این طور صحبت کرد راستی پدر...........

اقای اتشین به دخترش که بسیار شاد به نظر می رسید نگریست

-پریسا یه التماس داشت می گفت اگه ممکنه تو شرکت یه کاری براش دست و پا کنید تا زا تنهایی و بی کاری در اد

در همان لحظه مینا خانم پرسید

-راستی مگه پریسا قبول نشد

-نه شانس نیاورد حالا هم دنبال کار می گرده

اقای اتشین باز دیگر به سمت برادرش نگریست و گفت

-باشه عزیزم بگو فردا بیاد شرکت

-با هم می ائیم

اقای اتشین به دخترش نگریست و لبخندی بر لب اورد

فردا صبح حدود ساعت 8 ونوس به همراه پریسا به شرکت بزرگ اقای اتشین رفتند دربان شرکت با مشاهده اندام بلند او به سمت در شیشه ای دودی رنگ دوید و ان را گشود و با حالت نیمه تعظیم گفت

-سلام خانم اتشین خوش امدید

ونوس لبخند ملیحی بر لب اورد و گفت

-سلام مش موسی حال بچه ها خوبه

-بله خانم بحمدا..........خوبند و دست بوسن

ونوس تشکر کوتاهی کرد و با گفتن سلام برسونید به سمت اسانسور رفت مش موسی به سرعت به سمت اسانسور دوید و در ان را گشود

-بفرمائید خانوم سلام ما رو هم به خانم والده برسونید

-حتما

ونوس دستش را دراز کرد و کلید طبقه 4 را فشرد پریسا با چشمان کاملا باز با تعجب به ونوس نگریست و با لحنی پر افسوس گفت

-وای ونوس خوش بحالت ببین چه تعظیم و برو بیایی ای خدا شانس هم دادی به این یه نفری دادی

-بابا تو که همیشه ناشکری

پریسا سرش را تکان داد

-ناشکر نیستم اما اگه زندیگی اینه پس به زندگی ما چی می گن

ونوس ابروهایش را بالا داد و گفت

-از دست تو

اسانسور در طبقه چهارم متوقف شد و ونوس در ان را گشود روبروی اسانسور یک خانم پشت میز نشسته بود که با مشاهده ونوس از جای برخاست پریسا بادی به گلو خود انداخت و دست او را در دست فشرد و با هم وارد اتاق دیگر شدند که در ان 5 نفر پشت میزهای بزرگ نشسته بودند انها هم با مشاهده ونوس از جا برخاستند و سلام و احوالپرسی کردند ونوس به سمت در بزرگ و چوبی پیش رفت و ضربه ای به در زد و بعد ان را گشود داخل اتاق اقای اتشین به همراه عمو بهزاد و پدرام و اقای دیگری که ونوس او را نمی شناخت نشسته بودند با مشاهده خانمها ی جوان مرد غریبه و پدرام از جای خود بلند شدند اما اقای اتشین کمی نیم خیز شد و با دست اشاره ای به مبلهای چرمی که گوشه دفتر قرار داشت کرد

-سلام خانمها بفرمائید داخل

ونوس با لبخندی وارد شد اما پریسا که زا مشاهده پدرام از خجالت سرخ شده بود سر به زیر انداخت و با لحن بسیار ارامی سلام گفت اقای اتشین سیگارش را در جاسیگاری خاموش کرد و گفت

-خانم پرینچی چه عجب اینجا رو با قدومتون مزین کردید

-پدر در رابطه با مسئله دیشب مزاحم شما شدیم

مزد غریبه که بحث را خصوصی دید از جای برخاست و با اجازه ای گفت و اتاق را ترک کرد ونوس و پریسا بر روی مبل نشستند اقای اتشین رو کرد به دخترشو گفت

-از لحاظ کار موردی وجود نداره از همین فردا پریسا خانم می تونه کارش رو شروع کنه به شرط این که کارمند با انضباطی باشه و مثل مدرسه هر روز غیبت و تاخیر ورود نداشته باشه

پرسا لبخندی بر لب اورد کمی ارامش خود را باز یافت و به سختی گفت

-چشم قول می دم

اقای اتشین روی کاغذی چیزی یادداشت کرد کاغذ را به سمت پریسا گرفت وگفت

-پس این نامه ر به اقای عبادی می دی و اون راهنمائیت می کنه

پریسا قصد داشت از جای بلند شود که اقای اتشین مانع شد و گفت

-نه صبر کنید

گوشی تلفن را برداشت و گتف

-لطفا قهوه بیارید

-خب پریسا خانم کم پیدا شدید رفتید حاجی حاجی مکه

پریسا بار دیگر گونه های تبدار و گلگون شد و با لکنت زبان گفت

-کم سعادتیم

پدرام کمی بن خود را جلو کشید و دو دستش را زیر چانه تکیه داد و گفت

-ببینم ونوس این دوستتون همیشه تا این حد خجالتی ........

اقای اتشین به صندلی چرمی اش تکیه داد و با صدای بلند ندید و به جای او جواب داد

-نه نه راستی چه خبر شده ؟ نکنه اتاق اقای رئیس انقدر خجالتی و کم حرفت کرده تا دیروز که خوب بالا 

پائین می پریدی

-خب حالا دیگه بزرگ شدم

اقای اتشین سرش را تکان داد

-اهان یه ماهه جالبه

ونوس ابخندی بر لب اورد و گتف

-پدر اذیتش نکنید خب طفلکی معذبه

اقای اتشین بزرگ روی مبل کاملا لم داد و گتف

-خب حتما به خاطر حضور ماست

در همین لحظه ابدارچی شرکت چند فنجان قهوه اورد

-اختیار دارید

پریسا این را گفت و به ونوس نگریست ونوس معنی نگاه او را دریاغت و از جای برخاست و گفت

-پدر اگه اجازه بدید ما بریم پریسا چند جای دیگه هم کار داره

اقای اتشین فنجان قهوه را به دهانش نزدیک کرد و گفت

-موردی نداره فقط مواظب خودتون باشین

پدرام از جا برخاست و گفت

-اگه اجازه بدین تا یه مسیری شما رو همراهی کنم

ونوس به پریسا نگریست و سکوت کرد پدرام رو کرد به اقای اتشین و گتف

-خب عمو جون شب تو منزل می بینمتون فعلا خداحافظ

و به سمت در رفت و ان را گشود دو دختر با او از اتاق خارج شدند در بیرون از شرکت پدرام به ونوس نگریست

-خب خانوم کدوم طری می ری ؟

-می ریم خونه خودمون

پدرام سرش را تکان داد و در سرازیری خیابان شروع به حرکت کرد پریسا همچنان سکوت کرده بود پدرام به اسمان نگریست چند تکه ابر در اسمان به چشم می خورد به ارامی به سمت ونوس نگریست و گفت

-دختر عموی عزیز تمام تلاشت رو کن که به هدفت برسی دلم می خواد به همه ثابت کنی که در کاری که در پیش گرفتی استوار و موفقی تو باید به همه ثابت کنی که دیگه برای خودت خانومی شدی و قادری یه زندگی .........

اما سکوت کرد ونوس به او که حالا دیگر به سنگفرش خیابان می نگریست نگاه کرد پدرام همیشه یکی از طرفداران اصلی او بود حتی رد بازیهای زمان کودکی وقتی که با پگاه بر سر مسایل کوچک اختلاف پیدا می کردند و هر گاه که نیاز به کمک داشت این بار هم به کمکش شتافته بود و از پدر خواستهبود که اجازه دهد او خود را امتحان کند همیشه مدیون محبتها و مهربانیهای پسر عموی خود بود برای لحظه ای به عشق پدرام نسبت به خودش اندیشید اما باز هم علائمی از عشق خود نمی یافت او را دوست داشت چنو پسر عمویش بود چون همیشه حامی اش بود و چون مهربان بود و مثل خود او دارای روحیه ای حساس و شاعر گونه بود پدرام که او را غرق در افکرا خود دید گفت

-چرا سکوت کردی از این که من همراه شما هستم کسل شدی

ونوس چند بار سرش را تکان داد و گفت

-نه اصلا اتفاقا خوشحال شدم که تو هم همراه ما اومدی می ایی خونه

-بله

-پگاه کجاست

-نمی دونم امروز با ما شرکت نیومد شاید خونه کاری داشته

و نظری به پریسا انداخت و ادامه داد

-خب پریسا خانم چرا تا این حد ساکتید

پریسا کمی سرش را بالا اورد و جواب داد

-چی بگم حرفی........

اما سخن خود را ادامه نداد پایش روی زمین خیس سر خورد و نقش بر زمین شد ونوس و پدرام بلافاصله به او کمک کردند اما پریسا بار دیگر بغض کرد ان از برخورد ان روز و حرفهای غلطی که بر زبان اورده بود و ین هم از اتفاق امروز

منتظر فرصت بود که گریه را سر دهد و می دانست که اگر مژه هایش را بر هم بزند اشکش سرازیر خواهد شد پدرام و ونوس که متوجه حالت او شده بودند سکوت کردند پریسا به سختی بغض خود را فرو داد و گتف

-ببخشید من خیلی دست و پا چلفتی شدم نمی دونم چرا اما ....

پدرام لبخند محبت امیزی بر لب اورد و رو کرد به پریسا و گفت

-شما خیلی سخت می گیرید اتفاق مهمی پیش نیومده ممکن بود به جای شما این اتفاق برای من یا ونوس رخ بده

پریسا سرش را تکان داد و گفت

-بهر حال شرمنده من خیلی .......

ونوس به پدرام نگریست می دانست او به چه چیزی می اندیشد باید او هم چیزی می گفت به همین علت لب به سخن گشود

-پری جون فقط خدا رو شکر کن که اتفاق مهمی برات نیفتاد

به خیابان اصلی رسیده بودند ونوس به پدرام نگریست او هم دستش را در مقابل اولین تاکسی بلند کرد تاکسی در کنار خیابان نگه داشت و هر سه سوار شدند ونوس شیشه اتومبیل را پائین کشید و گفت

-چه هوای خوبیه

پدرام بار دیگر به اسمان نگریست و گفت

-شاید بارون بیا اون چند تکه ابر رو می بینی ؟

پریسا و ونوس هر دو به اسمان نگریستند چند تکه ابر سیاه در کنار خورشید قرار داشت پریسا گفت

-شاید شب

پدرام به او نگریست

-شاید شب چی ؟

پریسا بار دیگر سرش را به زیر انداخت و گفت

-شاید شب بارون بیاد

پدرام به ونوس نگریست و گفت

-اگه این طور بشه قراره امشب هم کنسل می شه ؟

ونوس لحظه ای فکر کرد اما قرار را به یاد نیاورد و با تعجب پرسید

-چه قراری

پدرام با صدای بلند خندید

-خانوم به همین زودی فراموش کردی سور قبولیت تو دانشگاه که دیشب قولش رو به من و پگاه دادی

ونوس به یاد قرار دیشب افتاد پدرام درست می گفت و او باید امشب همه را به شام مهمان می کرد پدرام ابرو های پیوسته اش را بالا داد

-خب یادت اومد

-اره در هر حال من سر حرفم هستم حتی اگه بارون بیاد

پدرام خندید و سکوت کرد به خانه رسیده بودند و پریسا با اصرار ونوس وارد خانه شد پگاه در اتاقش نشسته و کتابی را مطالعه می کرد پدرام بلافاصله به دنبال او رفت و هر چهار نفر در اتاق نشیمن طبقه دوم دور هم جمع شدند پگاه با مشاهده پریسا لبخندی بر لب راند که از چشمان تیز بین پدرام دور نماند او هم لب زیرینش را گزید و کمی اخمهایش را در هم کشید هر چند چهره اش کاملا جدی و خشک نشده بود پگاه روی مبل روبروی پریسا نشست و با لبخند گفت

-پری خانم کم پیدا شدید

پریسا به پگاه نگریست و با کمی تامل گفت

-ببخشید مشغله کاری داشتم وگرنه .......

-اون این طور که ونوس می گتف شما هنوز جایی شاغل نشدید پس چطور مشغله

ونوس به حمایت از او برامد و گفت

-خب ما تازه فارغ التحصیل شدیم و تازه وقت مناسب پیدا کردیم که بع بعضی از کارها که مدتهاست عقب مونده بود برسیم و اگر واقعیتش رو بخوای فرصت هم کم می اریم

پگاه سرش را تکان داد و با گفتن صحیح سکوت کرد پدرام که سکوت حاکم بر جو را مشاهده کرد از پریسا پرسید

-پریسا خانم شما هم مثل دختر عموی من به شعر علاقه ندارید

پریسا قصد داشت جواب دهد که ونوس پیش دستی کرد و گفت

-کی گفته من علاقه ای به شعر ندارم فقط در این زمینه استعدادی در خودم نمی بینم

پدرام لبخند خرسندانه ای زد

-چه عالی پس به شعر های منم علاقه داری ؟

-بله

-پس بی معرفت چرا هر وقت برات شعر می خونم بی خیال از کلمه کلمه اون که از اعماق وجودم تراوش کرده می گذری

ونوس نمی دانست چه جوابی باید بدهد او از کلمه کلمه اشعار پدرام می ترسید و علتش را هم نمی دانست

-اقا پدرام من تعریف اشعار شما رو زیاد شنیدم می شه لطف کنید کی از اونها رو برای ما بخونید

ونوس فقط هب صورت پریسا چشم دوخت و سکوت کرد پدرام هم لبخندی سراسر شاید بر لب اورد و گفت

-واقعا ونوس از اشعار من باری شما تعریف کرده ؟ پس من باید خیلی خوشبخت باشم

ونوس همچنان به پریسا می نگریست و پریسا که متوجه اشتباه خود شده بود با شرمندگ ی سر به زیر انداخت پدرام از جای برخاست و رو کرد به انها و گفت

-خ بخانمهای جوان شما به باغچه برید تا منم بیام و براتون شعری ر که دیشب نوشتم رو بخونم

با رفتن پدرام پگاه شکلکی از خود در اورد و با صدای نازک خود گفت

-دختر بی کار بودی ؟ حالا یاد به هجویات این پندارم دیوونه گوش کنیم و دم برنیاریم

پریسا هنوز سکوت کرده بود ونوس از جای  برخاست و گتف

-خیلی خب بلند شدی بریم باغچه

پگاه با نارضایتی از جای برخاست

-اّه کی حوصله داره ؟

هر سه وارد باغچه شدند و بر روی سنگ چیند کنار باغچه شروع به قدم زدن کردند پگاه خود را بر روی نیمکت رها کرد و نفس عمیقی کشدی پریسا و ونوش هم کنار او نشستند پدرام هم بلافاصله از روی سنگ چین عبور کرد و روی سنگ بزرگی نزدیک انها نشست پگاه دستانش را باز کرد پشت نیمکت گذاشت و پرسید

-شعرت رو اوردی ؟

پدرام به دغتری که در دست داشت نگریست و گفت

-اره اگه اماده اید بخوونم

هر سه امادگی خود را اعلام کردند پدرام با لحن ارام خود شروع به خواندن کرد

روی طاقچه گل شقایق می کارم

سبز خواهد شد و سراسر اتاق را در بر خواهد گرفت

عطرش هوش را از یاد ما خواهد برد

و ما به سزمین رویاها سفر خواهیم کرد

و تا قله عشق پیش خواهیم رفت

ای سلطان قلب من ای همیشه جاوید

دلم بی تو مرگ را می طلبد

بی تو یه لحظه ارام و قرار نخواهم داشت

و زندگی برایم یعنی حبابی در دریا ای سرو قامت من

ای مکار ترین موجود زمنی

مرا دور مکن از سرزمین نیلوفر های خاکی

مرا دور مکن از سرزمین یاسهای سپید

در یکی الاچیق کوچک می توان خوشبخت بود

می توان کلبه چوبی بنا کرد

و محبت را به جای چراغ به انجا اویخت

می توان خوشبخت زیست و خوشبخت مرد

می توان در لیوان شیشه ای اب شنا کرد می توان به جای غذا هوا خورد

می توان نفس نکشید اما عشق داشت

می توان زیست بی غذا بی اب بی هوا

می توان مرد بی تو

صدای کف زدن پریسا در باغچه پیچید ونوس هم به دنبال پریسا به ارامی دستانش را هب هم زد اما پگاه که بار دیگر سوژه ای باری خندیدن یاغته بود به پدرام نگریست و لبخندی بر لب نشاند پدرام بدون توجه به لبخند معنی دار و پر کنایه پگاه از روی سنگ بلند شد و تعظیم بلند بالایی کرد

-تقدیم به ونوس دختر عموی فرار ی

ونوس به پگاه که همچنان لبخند بر لب داشت نگریست و سکوت کرد پدرام به پریسا نزدیک شد و پرسید

-پریسا خانم ظاهرا شما زا شعر من خیلی خوشتتون اومده ؟

پریسا با هیجان گفت

-عالی بود خیلی عالی مخصوصا خط اخرش

پدرام اخمهایش را در هم کشید فکر کرد و با تعجب پرسید

 -خط اخر ؟

صدای خنده پگاه بلند شد پریسا بی توجه به خنده تمسخر امیز پگاه اب دهانش را فرو داد

-بله اونجا که گفتیند می توان زیست بی غذا بی اب بی هوا می توان مرد بی تو

پگاه با صدایی که از خنده می لرزید گفت

-هی پریسا کلک نکنه تو هم مثل برادر من عاشقی ؟

پریسا که از خنده های بی مورد پگاه عصبانی شده بود با حالتی عصبی جواب داد

-نه اما برای عاشقها احترام قائلم و هنر خوب رو هم تحسین می کنم

-اخه ادم تا عاشق نباشه چه می دونی که معنی می توان مرد بی تو چیه ؟ به نظر من این حرفها فقط هب درد کتابهای رمان می خوره که می خواد اشک چهار تا بی کار رو در اره باید هدفی بالاتر از این حرفها داشته باشه

پدرام به پگاه نگریست خواهرش تا چه حد مغرور بود

-هدف بالاتر از اینا چیه ؟ برای ما توضیح بده

-رسیدن به کمال

-اهان کمال یعنی پول و ثروت و دلارهای تاخورده عشق یعنی شرکت کارخونه و برجهای ساختمانی و .........

پگاه با بی حوصله گی سرش را تکان داد

-بله خب اگه پول نباشه عشقم نیست ادم وقتی شکمش گرسنه است یا مجبوره یه لباس بو گندو و رو دو سه سال تنش کنه چطوری می تونه یه مصراع شعر بگه و از عشق سخن بگه اینا بریا کتابهاست که من و تو رو خر کنن این اقا پدرام هم شکمش سیره که می تونه بی کرا بشینه و تو خونه و هی بنویسه

ونوس که تا به حال سکوت کرده بود گفت

-قرار نیست ما شبها گرسنه بخوابیم و یا لباس کهنه بپوشیم اما می شه با همین حال و روز هم که دارمی یه عاشق واقعی باشیم

پگاه ابروهایش را بالا انداخت فرم خاصی به لبهایش داد و با حالت خاصی گفت

-یعنی تو حاضری زن یه پسر معمولی بشبی که از پدر و عمو و نزدیکانت کم در امد تر و شاید هم بی پول تر باشه

پدرام به صورت ونوس که عرق در تفکر بود نگاه کرد و منتظر پاسخ او ماند او هم با مکثی اندک گفت

-این طور که تو م یگی بی پول نه چون هر کس باید با هم سطح خودش ازدواج کنه من با اون داستانها که پسر فقیر عاشق دختر پولدرا می شه و دختر پولداره از قصر پدر فرار می کنه و به عقد پسر فقیر در می اد و در غار بی نور اون شروع به زندگی می کنه مخالفم چون فرهنگهای دو خانواده هم باید به هم بیان تا ادم واقعا احساس خوشبختی و رضایت کنه در غیر این صورت عشق و دوست داشتن مهمون دو روزه اول زندگیه اما اگهی ه پسری باشه تقریبا نمی گم دقیقا مثل پدرم چون همه شانس نمی ارن که مثل پدرم و عمو بهزاد یه بابای متمول و میلیونر داشته باشن اما اگه کسی باشه که بتونه دخل و خرج خونه رو بدون مشکل دراره و خانواده ای که فرهنگش به فرهنگ ما بخوره داشته باشه و تقریبا هم سطح خودمون باشه و پسره هم اهل کار و زندگی بشاه چرا که نه اصلا برام مهم نیست که پسره از همین ابتدا جزء میلیاردر های شهر نباشه همون اندازه که بتونه یه خونه کوچیک مهیا کنه و از لحاظ مالی مشکلی نداشته باشیم برام کافیه من به یه خونه کوچیک و یه زندگی ساده قانعم

-یعنی تو حاضری با چنین جوونی زندگی کنی یه خونه کوچیک وای خدایا مغز شمار و این کتابها فاسد کردن

پدرام که از جواب دندانشکن ونوس بسیار خشنود شده بود با لبخند گفت

-نه دختر خانم این عداد و ارقام ریاضیه که مغز شما رو فاسد کرده و اون صفرهای دوست داشتنی که پشت ارقام پولهای واصله می اری

پگاه با نارضایتی از جای برخاست و گفت

-مغز شما پوشالی شده ومن اصلا حوصله جرو بحث ندارم بالاخره یه روزی شما هم به حرف من می رسین

پدرام با صدای بلند خندید

-و زمانی که شما هم مثل عمه مژده تک و تنها موندی به حرف ما می رسی

پگاه اخمهایش را در هم کشید و با دلخوری از باغچه خارج شد پدرام به ونوس و پریسا نگریست و زد زیر خنده پریسا هم لبخند بر لب اورد اما ونوس از دلخور شدن پگاه خنده اش نگرفت پدرام که سکوت ونوس را دید خنده اش را فرو داد و گفت

-باید از پگاه معذرت بخوام اون دختر حساس و زودرنجیه و حتما از ما خیلی...........

ونوس تبسمی شیرین برلب اورد

-همین کار رو بکن بالاخهر اونم عقاید خودش رو ابراز کرد به نظر اون حرفهاش منطقیه ما نباید ........

پریسا سخن او را قطع کرد و گفت

-اما عقایدش واقعا عجیبه و شاید یه جورایی مسخره باشه اخه مگه می شه بی عشق زنده بود

پدرام به صورت پریسا دیده دوخت این دختر با ان چهره کاملا معمولی چقدر مهربان و حساس بود

-شما خیلی به عشق بها می دید ؟

پریسا که از سوال یک باه پدرام یکه خورده بود گفت

-بله مسلما اخه بی عشق جطور بگم بی عشق ادم مثل مرغ بال و پر کنده است ........