فصل اول
ونوس به سرعت به سمت کیوسک های تلفن رفت و گوشی را برداشت و شماره گرفت چند ثانیه بیشتر طول نکشید که صدای پریسا از پشت گوشی به گوش رسید
-بفرمائید
-سلام پری جون
-ای بی معرفت خوب ما رو کاشتی معلوم هست کجایی ؟ یک ساعته که منتظرم
-هنوز که ساعت هفت صبحه مگه قرار ما ........
-شوخی کردم معلوم هست این ساعت رو چرا منو از خواب بیدار کردی ؟ این همه سر و صدا چیه ؟
ونوس به پشت سر نگریست فرودگاه بسیار شلوغ بود و مردم با دسته گل های زیبا به انتظار ایستاده بودند
-من فرودگاه هستم
پریسا با تعجب گفت :فرودگاه برای چی ؟
-عمو دیشب اخر شب تماس گرقت و گفت امروز ساعت 6 صبح تهرانه صدای فریاد پریسا در گوش پیچید:
راست میگی ؟ وای چقدر عالی پدرام هم میاد؟
ونوس لبخندی بر لب راند و پاسخ داد:
بله خانم نامزد شما هم می یاد نگران نباش
پریسا خود را به دلخوری زد و گفت:
معلومه چی میگی ؟اگه اقا پدرام شما خبردار بشه که تو به همین راحتی اونو به من بخشیدی می دونی چقدر از دستت دلخور می شه؟
ونوس پس از مکث کوتاهی گفت
-خیلی دلش بخواد مثل تو کجا می تونه پیدا کنه
بار دیگر صدای خنده پریسا در گوشش پیچید
-اما چقدر اونجا شلوغه همیشه که ...............
ونوس بار دیگر به پشت سر نگریست
-اینجا یه پلاکارتهایی زدند ظاهرا قراره با همین پرواز بچه های تیم ملی بسکتبال از اتریش بیان فکر می کنم بیشتر شلوغی به خاطر همینه مردم برای استقبال از اونها ازدحام کردن
صدای بلندگو در فضا پیچید
-پرواز شماره 518 تهران وین.........
و بقیه کلمات در هیاهوی مردم گم شد
-خب پریسا جون ظاهرا هواپیما نشست من باید برم
پریسا با هیجان همیشگی گفت
-باشه برو اما یادت نره زود تلفن بزنی و برام بگی چه اتفاقهایی افتاده
-باشه خداحافظ
ونوس گوشی را بر جای خود گذاشت و به سمت پدر و مادرش بازگشت پدر همیشه خونسردش تقریبا عصبی به نظر می رسید و مرتب به ساعت مچی اش نگاه می کرد ونوس با قدمهای ارام به سمت مادر رفت و ارام در گوشش زمزمه کرد
-چرا پدر انقدر عصبیه
به جای مادر اقای اتشین رو کرد به دخترش و جواب داد
-این گلفروش من هم مثل همیشه بدقولی کرده چند دقیقه دیگه برادرم می رسه و ما با دست خالی .....
-اوناهاش بابک اومد
ونوس به سمتی که مادرش می نگریست نگاه کرد و دست گل زیبایی را در دست اقای صیاید گلفروش مشاهده کرد
-چقدر هم زیباست
ونوس به مادر نگریست و لبخندی بر لب راند بیشتر کسانی که به استقبال امده بودند توجه شان به دسته گل انها معطوف شده بود بار دیگر صدای بلند گو بلند شد و بعد از ان از پشت در شیشه ای اندام بلند ورزشکاران تیم ملی نمایان شد مردم به سرعت به سمت درهای اصلی دویدند و مرتب شعار می دادند و دسته گل های فراوان نثار بچه های تیم ملی می کردند ونوس کمی خود را عقب کشید و با دقت به مردمی که سعی در بلند کردن پسرهای قد بلند تیم داشتند نگریست صدای هورا و کف زدن بلند بود اقای اتشین دستی به داخل موهای جوگندمی خود فرو کرد و با بی حوصله گی گفت
-از این جمعیت پیداست که یکی دو ساعتی معطل خواهیم شد
خانم اتشین دسته گل زیبا را به دست ونوس سپرد
-بیا بهتره دست تو باشه
مردم ارام ارام به سمت در پشتی حرکت کردند ونوس با دقت به بچه های تیم ملی می نگریست یکی از انها که متوجه نگاه ونوس به جمعیت شده بود به پهلوی دوستش زد و گفت
-هی رهام ببین چه دسته گل زیبایی کاش اونم به استقبال ما اومده بود اونوقت این دسته گل نصیب ..........
-صاحبش هم کم از دسته گل نداره
شروین به دختری که دسته گل را در اغوش گرفته بود نگریست چشمان ابی رنگ دختر با ارکیده های ابی رنگ دسته گل هارمونی داشت شروین به صورت رهام خندید
-تو مثل عقاب به سرعت شکار می کنی سلیقه ت هم همیشه بی نظیره
رهام خنده بلندی کرد
-اما ظاهرا نه دسته گل نصیب ما می شه و نه صاحب دسته گل نگاه کن
شروین به پشت سر نگریست دختر به سمت خانواده ای که از مسافران هواپیما بودند رفت شروین خندید و ارام بر سر خود کوبید
-گفتم از این شانسها نداریم به قول معروف همه رو برق می گیره مارو چراغ نفتی حالا اگه یه دختر کور و کچل زشت بود که رودست پدر و مادرش مونده بود به سمت ما می دوید
صدای خنده رهام در میان جمعیت گم شد ونوس با گامهای بلند به سمت عمویش رفت اقای اتشین بزرگ بر خلاف سال پیش ریش پرفسوری گذاشته بود که چهری جدی اش را جدی تر می ساخت اما در دید اول ونوس پدرام و پگاه چندان تغییری نکرده بودن پدرام کمی چهره اش مردانه تر شده بود و صورت گردش با ان چهره سبزه جذاب می نمود چند دقیقه بعد همه در کنار هم قرار گرفتند ساناز خانم مینا خانم را در اغوش کشیده بود و پگاه اغوشش را به روی ونوس گشوده بود ونوس را در اغوش پگاه انداخت و پگاه جون همیشه صمیمی و مهربان او را پذیرفت
-سلام دختر عمو
ونوس به پدرام که لبخندی متین بر لب داشت نگریست و لبخندی بر لب راند او هیچگونه ارثی از ابهت اتشین بزرگ نبرده بود و همچنان مانند زمان کودکی اش در رویاها و احساسات شاعرانه زندگی می کرد به قول پدرش در هپروت سیر می کرد و انقدر مهربان بود که هیچ دشمنی در هیچ کجای دنیا نداشت و همه او را از صمیم قلب دوست داشتند اما اقای اتشین بزرگ هیچگاه به او اعتماد نکرده و می گذراند و هرزگاهی اشعارش را به چاپ می رساند بر خلاف او پگاه دختر سرزنده و شاد و شلوغی بود که در تمام بحثها شرکت می کرد و جای پدرام پسر مهندس بهزاد اتشین را گرفته بود و با ان سن کم که بیش از 24 سال نبود کل امور دفتری پدر را بر عهده گرفته بود
-معلومه به چی فکر می کنی ؟
ونوس لبخند غمگینی زد :
-به این که تو این یک سال و اندی هیچ تغییری نکردی هم تو و هم پگاه
پدرام خندید :
-اما تو مثل همیشه تغییر کردی هیچ وقت نمی تونم مطمئن باشم این بار که می بینمت چهره ات همونی باشه که دفعه قبل دیدم و مدتها تو ذهنم ترسیم کردم تو روز به روز زیباتر می شی
ونوس که از تعریف پدرام خجل شده بود همراه با لبخندی به سمت عمو بهزاد نگریست اقای اتشین دسته گل بزرگی را که ونوس به او داده بود بار دیگر به دست پدر سپرد و گفت
-بابک جان چند دقیقه زحمت نگهداشتن اینو بکش
و اغوش گشود و به ونوس نگریست
-نمی خوای بیایی و به عموت خوش امد بگی ؟
ونوس در اغوش عمو جای گرفت و اقای اتشین چون پدرش عاشقانه سر او را به سینه فشرد
-من هر بار که به ایران می ام به بابک به خاطر داشتن همچین دختری حسد می ورزم کاش ونوس هم دختر من بود
اقای اتشین خنده کنان گفت :
-پگاه هم کمتر از ونوس نیست تو که می دونی من اگه ونوس رو نداشتم تا به حال زنده نبودم عشق اونه که .....
-دستت درد نکنه
صدای خنده جمع بلند شد اقای اتشین به همسرش نگریست
-مینا جان تو عشق اول و اخر منی و شکی در این نیست من بعد از تو گفتم که ونوس ......
مینا خانم تظاهر به دلخوری کرد و گفت
-بالاخره حرفت رو زدی بی خود نمی خواد توجیه کنی
ساناز خانم به خانم اتشین نگریست:
-در این که بابک خان عاشق شماست که شکی نیست
همه خندیدن و به سمت اتومبیل حرکت کردند
حدود یک ساعت بعد همه در منزل اقای اتشین جمع شده بودند خانم اتشین در کنار ساناز خانم نشسته و با هم گفتگو می کردن و اقای اتشین هم در کنار برادرش در مورد کار شرکت و کارخانه صحبت می کردند و اقای اتشین هم در کنار برادرش در مورد کار شرکت و کارخانه صحبت می کردند پگاه هم در کنار انها نشسته بود و در صحبتهای انها مداخله می کرد ونوس گوشه ای ارام نشسته و به صحبتهایی که ردو بدل می شد گوش می کرد اما تمام حواسش به پدرام بود که بر روی یک صندلی در کنار پنجره ای که رو به باغچه بزرگ خانه باز می شد نشسته و به بیرون چشم دوخته بود و هرزگاهی با برگهای گلدان قیلتوس کنارش بازی می کرد چقدر این پسر غمگین و در خود فرو رفته بود کمتر کسی سخنانش را می شنید اما با نگاهش بارها با ونوس صحبت کرده بود و زا دل سخنها گفته بود ونوس به پسر عموی غمگینش خیره شده بود که پگاه در کنارش نشست و بوسه ای نرم بر گونه اش نهاد
-خب ونوس خوشگل ما چه کار می کنه
ونوس لبخند غمگینی زد وبه سمت پگاه نگریست و گفت
-هیچی در جوار شما زندگی می کنیم و فعلا درس می خونیم
-خب کی درسها تموم می شه
-حدود یک ماه دیگه
پگاه دستش را بالا اورد و گفت بعد
- می خونم برای دانشگاه تا خدا چی بخواد
پگاه دستش را زیر چانه اش زد و گفت
-خب چرا نمی ای پیش ما اونجا همه چیز فراهمه و می تونی به راحتی دانشگاه بری و به هر جا ..........
ونوس سرش را تکان داد
-نه پگاه جون من تو کشور خودمون راحتترم تازه عموت رو هم که می شناسی اگر من یک ساعت خونه نباشم می دونی چه قشقرقی به پا می شه
پگاه با ان صورت کشیده و سبزه و چشم و ابرو و موهای مشکی و هیکلی لاغر اندام بیشتر به دخترهای دورگه شبیه بود که از پدری سفید و مادری سیاهپوست به وجود امده باشد و لبخند نمکینش بر زیبایی اش می افزود ونوس که همچنان محو تماشای دختر عموی سبزه و بانمک خود شده بود با صدای پگاه به خود امد :
-خب نگفتی در چه رشته ای می خوای ادامه تحصیل بدی ؟
ونوس موهایش را پشت گوش زد و جواب داد : فیزیک
-عالیه اما باز هم می گم اونجا بیای به نفعته تازه این برادر ما هم از ماتم در می اد
ونوس با دیگر به پدرام نگریست او همچنان به بیرون نگاه می کرد پگاه همان طوری که سر جایش نشسته بود سرش را کمی خم کرد و با صدای بلند تری گفت :
-هی کجایی اقا زاده ؟ مواظب باش غرق نشی
پدرام که متوجه لحن طنزالود و تمسخر خواهرش شده بود با لبخند محبت امیزی به سمت دو دختر جوان نگریست و گفت :
-ببخشید باری لحظه ای در رویا غرق شدم راستی این باغچه عمو جان روز به روز زیباتر می شه پگاه تو اونو دیدی ؟
پگاه بی خیال شانه هایش را بالا انداخت و در جواب گفت :
-نه حالا وقت زیاده چرا نمی ای با ونوس عزیز صحبت کنی ؟ تمام مدت که نمی شه اونجا بنشینی این طرف اب و هواش بهتره
پدرام از روی صندلی برخاست و بر روی کاناپه در نزدیکی دخترها نشست و گفت
-گوشم به شماست بفرمائید
-این ونوس جان ما می خواد دانشگاه فیزیک بخونه نظر تو چیه ؟
پدرام مثل همیشه موافق بود و با همان لحن مهربان گفت :
-به نظر من عالیه دختر عموی زیبای ما همیشه نظراش عالیه
پگاه سرش را نزدیک گوش ونوس برد و گفت :
-نشد این پسر یک بار مخالفت کنه خوش به حال زنش
ونوس لبخندی بر لب اورد اقای اتشین بزرگ بحث انها را قطع کرد و گفت :
-عروسک خوشگل من روز به روز خوشگلتر می شه و خانمتر خوش به حال برادرم با این دختر بزرگ کردنش
اقای اتشین با افتخار گفت :
-ونوس باعث سر بلندی منه
-قدرش رو بدونید در ضمن فراموش نکنید عروس ما هم هست
ساناز خانم بعد از گفتن این سخن به خانم اتشین نگریست :
-مینا جان قول و قرارها رو که فراموش نکردین ؟
خانم اتشین که در جواب دادن مردد مانده بود گفت :
-همه چیز بستگی به نظر خودش داره ما که حرفی نداریم پدرام هم پسر نداشته ماست
-زن عمو شما همیشه به من لطف دارین ای کاش ما به شما نزدیکتر بودیم و این همه فاصله بین ما نبود
پگاه به سمت خانم اتشین نگاه کرد و گفت
-راست می گه بخدا زن عمو ای کاش شما هم به اتریش می اومدید
-اخه اونوقت عموت شرکت و کارخانه رو چه کار کنه نمی شه که همین طور به امان خدا رهاش کنیم
اقای اتشین بزرگ به جای دخترش جواب داد :
-همون کاری که من کردم همه چیز رو فروختمو رفتم جایی که صد برابر اینجا در امد دارم به خدا هزار بار به این برادر نا اهلم هم می گفتم که بیاد اون طرف مرز اونجا نونش تو روغنه اما حیف که این برادر ما خیلی لجبازه
اقای اتشین در حالی که برای برداشتن میوه از روی مبل بلند می شد جواب داد :
-بابا منم صد بار به شما گفتم که هیچ کجا مملکت خود ادم نمی شه وقتی می تونم 600 ، 700 کارگر بی کار رو سر کار ببرم و یا سرمایه ای رو که می خوام در اختیار یه کشور بیگانه قرار بدم به هموطنانم اختصاص بدم چرا این کار رو نکنم ؟ من به همین منفعت اینجا قانع ام
ساناز خانم دستش را روی دسته مبل گذاشت و گفت :
-شما هم مثل پدر شوهر خدا بیامرزم صحبت می کنید اونم تا زنده بود نگذاشت ما از ایران بریم خدا بیامرزاگر گذاشته بود ما حداقل 10 سال زودتر رفته بودیم الان وضعمون از اینی که هست خیلی .........
اقای اتشین لبخندی بر لب اورد و گفت :
--شاکر باشید خدارو شکر شما که وضعتون خوبه غصه چی رو می خورید ؟
اقای اتشین بزرگ در حالی که پیپش را پر می کرد گفت :
-این خانمها هیچ وقت راضی نمیشن همیشه بیشتر از چیزی که دارن می خوان
پدرام که تا ان لحظه سکوت کرده بود گفت :
-اما زن عمو مینا و ونوس این طور نیستن اونا با زنهای دیگه متفاوتند پگاه موهایش را از توی صورتش کنار زد و گفت :
-ای پسره نااهل تو ساکت باشی خیلی بهتره
و با اعتراض ادامه داد :
-پدر این پسره که تربیت کردی ؟ مگه من قانع نیستم که تا حالا ...........
اقای اتشین بزرگ پیپش را از داخل دهانش بیرون کشید دودش را در هوا پراکنده ساخت و گفت :
-این یک دفعه رو با پدرام موافقم پگاه جون تو هم مثل مادرت سیری نا پذیری
پگاه قیافه با نمکی به خود گرفت و گفت :
-خیلی خب پدر از این به بعد شخص دیگه ای رو برای امور دفتری و با یگانیت استخدام کن
همه با صدای بلند خندیدن و اقای اتشین بزرگ رو کرد به ونوس و گفت :
-از صحبتهای شما استفاده می کنم
پدرام که ظاهرا از این بحثها خسته شده بود از جابرخاست و رو کرد به ونوس و گفت :
-می ایی با هم به باغچه بریم ؟
ونوس هم از جای برخاست و رو کرد به پگاه گفت :
-دختر عمو شما هم می ای
پگاه که بار دیگر متوجه سخنان اقای اتشین و پدرش در مورد کار شده بود گفت :
-شما برید من هم چند دقیقه دیگه می ام
ونوس به اجبار با پدرام همگام شد اما همچنان ساکت بود پدرام هم در خود فرورفته بود در کنار نیمکت سفیدی که مقابل باغچه قرار داشت ایستادند و پدرام گفت :
-موافقی چند لحظه ای اینجا بنشینیم ؟
ونوس موافقت کرد پدرام قبل از نشست به سمت فلکه فواره گردان داخل باغچه رفت و ان را باز کرد قواره شروع به چرخش کرد و قطرات اب بر روی شاخ و برگ گلها نشست و صحنه دل انگیزی را به وجود اودراورد پدرام در کنار ونوس نشست و دستانش را در اغوش کشید و گفت :
-می دونی خیلی دوست داشتم من هم اینجا در کنار شما بودم اونجا خیلی سده هم هواش و هم مردمش اما اینجا افتابیه من همیشه زمانی که شهر می گم در ذهنم اینجارو مجسم می کنم مطمئنا بعد از ازدواج به ایران بر می گردم
ونوس همچنان به روبرو خیره شده بود پدرام ارام پرسید:
-ونوس دوست داری اخرین شعرم رو برات بخونم ؟
ونوس با لحنی ارام گفت :
-بله حتما
پدرام اهسته زمزمه کرد :
هیچ کس برای دیدن من نمی اید درانتهای زمان گم شده ام
و چشمان گریانم نابینا گشته
هیچ کس دل ش برای تنهایی ماه نمی سوزد
هیچ کس نمی خواهد باور کند
که ماهی قرمز خانه مادر بزرگ خواهد مرد
هیچ کس برای پر پر شدن شقایق خانه مان اشک منمی ریزد
هیچ کس به سراغ غمگینترین عشاق دنیا نمی اید
دلم تنهاست روحم تنهاست
احساسم شکسته شده و خنجر فرورفته از قلبم خارج نمی شود
هیچ کس نیست که قلبم را با نخ و سوزن محبت بدوزد
هیچ کس زیر بازوان نا توانم را نمی گیرد تا زمنی نخورم
هیچ کس سراغ ما را نمی گیرد هیچ کس
ونوس به صورت غمگین پدرام نگریست ایا او واقعا عاشق بود ؟ در این لحظه پدرام که سکوت کردهب مود به ونوس نگریست و با نگاه معنی دارش خیلی سخنها گفت که ونوس لرزشی بر اندام ظریفش احساس کرد و با سرعت از جا برخاست باید از این نگاه می گریخت درست است که پدرام تنهاب ود تنهای تنها اما ان هیچ کس نیم توانست ونوس باشد گر چه علتش را نیم دانست شاید ..........پدرام هیچ نگفت و فقط به او که ایستاده بود نگریست در همین لحظه پگاه هم با سرو صدای زیاد وارد باغچهش دو سکوت را شکست
-خب عروس و داماد به هم چی می گن ؟
ونوس لبخند سردی بر لب ورد دیگر ان محیط را دوست نداشت از نگاه پر رمز و راز و درد اور پدرام سردش شده وبد و دوست داشت به گرمای اتاقش پناه ببرد اما با امدن پگاه دیگر رفتن جایز نبومد پگاه با قدمهای موزون به انها نزدیک شد و گفت
-تما باز کردن قواره ها کار این عاشق مجنونه درست گفتم ؟
پدرام از روی نیمکتر برخاست و با لحنی ارام گفت
-اگه اذیتت می کنه فلکه رو ببندم
پگاه روی نیمکت نشست و با خنده گفت
-فکر بدی نیست
پدرام برای بستن فلکه به ان طرف باغچه رفت پگاه دستهای یخ زده ونوس را در دست گرفت و گفت
-اوه چقدر یخ کردی ؟ بامز من به دادت رسیدم وگرنه زیر این قطرات اب حتما سرما می خوردی خب ونوس خوشگله نگفتی به برادر عاشق پیشه ما چی می گفتی
ونوس سعی کرد حالت عادی به خود بگیرد و به سختی گفت
-پدرام یکی از شعرهاش رو برام خوند
پگاه با صدای بلند خندید
-اوه ازاین دیوونه بازیها بیزارم یه جوونی هم اتریشه همین طور دیوونه است هر روز یه نامه پر از شعر و نثر های عاشقانه برام پست می کنه شرکت عجب مزخرفاتی
ونوس به صورت بی حالت و مغرور پگاه نگریست تفاوت این خواهر و برادر بسیار بود پگاه نظری به ونوس انداخت و پای چپش را روی پای راست قرار داد و گفت
-واقعا فکر می کنه من خام شعر و شاعری می شم یعین شعر و شاعری شام و نهار می شه
ونوس لبخندی بر لب اورد
-دختر عموی بی عاطفه دلم برای اون بیچاره ای که دل به تو باخته می سوزه
پگاه با صدای بلند خندید
-جون من اخه اون احمق فکر می کنه که من خام این چرندیات می شم
ونوس به سمت پدرام نگریست و دلش به حال او سوخت شاید خودش هم نقش پگاه را بازی می کرد پدرام با قدمهای ارام به سمت انها امد و روی تنه درختی که در نزدیکی نیمکت بود نشست و در سکوت به پگاه نگریست پگاه همچنان سخن می گفت
-به نظر من مرد باید مرد باشه عرضه اسکناس رو اسکناس گذاشتن داشته باشه مثل پدرم ........
و بعد خنده ای کرد و به ونوس گفت
-اگر کسی رو با این مشخصه پیدا کردی منو بهش معرفی کن
پدرام سرش را تکان داد و گفت
-بی احساس بی عاطفه تو شدی یه ادم اهنی با قلبی فلزی
پگاه بار دیگر با صدای بلند خندید ظاهرا از تشبیه پدرام نرنجیده بود پدرام این بار به ونوس نگریست و گفت
-خب دخرت عمو تو هم مردی رو شبیه مرد دلخواه پیگاه می خوای ونوس رد جواب دادن مردد ماند اما بالاخره باید چیزی می گفت به همین علت گفت
-نمی دونم فعلا به ازدواج فکر نکردم
پدرام سرش را به زیر انداخت و به فکر فرو رفت ونوس که فرصت را مناسب دید از جا برخاست و گفت
-خب پگاه موافقی بریم داخل هوا کم کم سرد شده
پگاه پیشنهاد او را پذیرفت و با هم داخل ساختمان شدند یک ساعت بعد پدرام هم به داخل ساختمان امد هنگام صرف ناهار بود سناز خانم به همراه خانم اتشین میز را می چیدند پگاه هم بار دیگر وارد بحث اقای اتشین و پدرش شده بود ونوس از روی مبل برخاست تا در چیدن میز به مادرش و ساناز خانم کمک کند پدرام هم به محض ورود داخل اشپزخانه شد و به خانمها کمک کرد بعد زا صرف ناهار بار دیگر همه دور هم جمع شدند اقای اتشین بزرگ باز هم پیپ خود را روشن کرده بود و می کشید در همان لحظه تلفن به صدا در امد ونوس گوشی را برداشت صدیا اشنای پریسا در گوشی پیچید
-اوضاع چطوره مراسم خواستگاری تمام شد
-دیوونه چی می گی
-جدی باش بگو ببینم چی شد اومدند
ونوس صدایش را کمی پائین اورد و گفت
-اره امروز صبح زود
پریسا بار دیگر پرسید
-خب پدرام چی می گه دوباره خواستگاری کرد
ونوس خندید و گفت
-دارم سعی می کنم سرش بدم اون طرف
-مسخره بی مزه بگو می خوای از جواب دادن طفره بری دیگه
-نه بابا اخه چی بگم مثل همیشه است ساکت و تو خودش
-اخ که چقدر دلم می خواد ببینمش
ونوس تبسمی بر لب اورد
-خب فردا بیا خونه مون ........
و در همان لحظه خانم اتشین پرسید
-مادر کیه
-هیچکس پریساست
پدرام به پشت سرش نگریست و به ونوس نظری افکند
-دست شما درد نکنه ما هیچ کس شدیم دیگه خوب منو خراب کردی
ونوس با صدای ارامی خندید و گفت
-تو چقدر حساس شدی دختر اینج همه مثل خودمونن
-شاید مثل تو باشن اما موندشون خیلی بالاتر از ماست
-البته پدرام نه اون مثل خود خود ماست خودمونی و بی شیله پیله
پریسا با صدای بلند خندید و گفت
-مبارکه
-مبارک صاحبش ما که صاحبش نیستیم
-خیلی خب تا فردا فقط بدون ادم اب زیر کاهی هستی و حرفت رو حتی به منم که به اصطلاح خودت دوست صمیمی ات هستم نمی زنی
ونوس به دیگران نگریست و گفت
-دختر تو کی عاقل می شی
-هیچ وقت
-خدا حافظ
-خدا حافظ
فصل دوم
فردا صبح با صدای زنگ ساعت از خواب برخاست و در دل ارزو کرد دوران درس و مدرسه هر چه زودتر به پایان برسد تا حداق بتواند یک ساعت بیشتر بخوابد با بی حوصلگی از جا برخاست و صورتش را شستشو داد زمانی که وارد اشپزخانه شد پگاه و پدرام و عمو هم بیدار شده بودند لبخندی بر لب اورد و گفت
-سلام بر همه
اقای اتشین بزرگ فنجان قهوه را به دهانش نزدیک کرد و گفت
-صبح بخیر عروسک عزیزم
ونوس پشت میز نشست و به پگاه گفت
-شما چرا اینقدر زود بیدار شدید
پگاه یه لقمه ای عسل در دهانش گذاشت و جواب داد
-منم می خوام همراه عمو بابک و پدر به شرکت برم
ونوس نظری به پدرام افکند و گفت
-شما هم ؟
اقای اتشین سرش را از روی تاسف تکان داد و گفت
-مگه شعر ها بهش اجازه می دن این حتما می خواد بره از طبیعت بهره ببره
پدرام لبخندی بر لب اورد و گفت
-ببخشید پدر من از تجارت چیزی سر در نمی اورم اصلا استعدادش رو هم ندارم
اقای اتشین بزرگ سری از روی تاسف تکان داد و گفت
-خودت نخواستی مگه از خواهرت چی کمتر داشتی ؟ از همون اول علاقه نشون ندادی
اقای اتشین هم به جمع پیوست و گفت
-خب داداش زیاد سخت نگیر بالاخره هر کس باید بره دنبال استعداد و ذوق خودش پدرام هم ما شا ا... برای خودش مردیه فقط به تجارت علاقه نداره که اینم عیب نیست
-تو هم همیشه همین حرف رو زمی زنی به خاطر این که دختر خودت اهله و زندگی هدفداری رو دنبال می کنه غیر از این بود منو درک می کردی
اقای اتشین به بحث ادامه نداد رو کرد به ونوس و گفت
-خب سوگل من حالش چطوره ؟
-خوبم متشکرم
پگاه خندید و گفت
-بابامنم سوگل تو هستم ؟
اقای اتشین بزرگ خندید و گفت
-بله سیاه سوخته من تتو هم سوگل منی
پگاه حالت دلخورانه ای به خود گرفت و گفت
-نخیر تعریفتون رو هم نخواستم
-دختر های گلم عجله کنید که بریم حسابی دیر شده ها ..........مینا جان اون کت و شلوار کرم رنگ منو از اتو شویی گرفتی
خانم اتشین در حالی که از اشپزخانه برای اوردن کت و شلوار خارج می شد گفت
-اره خودت چند روز پیش گرفتی فراموش کردی ؟
اقای اتشین دستی به پیشانی اش زد و گفت
-گرفتاری و کار ادم رو فراموشکار می کنه
چند دقیقه بعد همه سوار بر اتو مبیل البالویی رنگ اقای اتشین شدند زودتر از همه ونوس روبروی دبیرستان از اتومبیل پیاده شد
هنگام عصر با پریسا قرار داشت پگاه دو ساعتی بود که از شرکت بازگشته بود اما هنوز خبری از پدرام نبود ساعت نزدیک چهار بود که زنگ خانه به صدا در امد و ونوس برای گشودن در رفت همان طور که انتظار داشت پریسا پشت در بود او را به داخل هدایت کرد و با هم به اتاقش رفتند پگاه هم به اتاق خواب رفته بود تا استراحت کند حدود ساعت 5بود که در اتاق به صدا در امد ونوس بفرمائیدی گفت و پگاه در را گشود ولی با مشاهده پریسا قدمی به عقب گذاشت و گفت
-می بخشید مثل این که مزاحم شدم
ونوس از روی صندلی برخاست و به سمت در رفت دست پگاه را گرفت و گفت
-نه عزیزم بیا این دوست من پریساست غریبه نیست
پگاه با لبخند وارد شد پریسا هم از جا برخاست و سلام کرد در بر خورد اول چهره پگاه برایش با نمک و جذاب نمود کرد پگاه هم او را دختر ساده و بی شیله پیله ای شناخت نمی ساعت بعد هر دو با هم کاملا اشنا شده و از انجایی که هر دو طبع طنز و شوخی داشتند هم صحبتهای خوبی شدند و صدای خنده شان از داخل اتاق به بیرون می رفت چند دقیقه ای گذشت بار دیگر ضربه ای به در خورد و این با صدای پدرام از پشت در شنیده شد
-اجازه هست بیام تو ؟
ونوس از روی صندلی برخاست و در را گشود پدرام با نگاه مهربانش به اون نگریست
-شنیدم با هم خوش و بش می کردید گفتم منم بیام
پگاه با صدای بلند گفت
-بیا تو دیگه
ونوس خود را کمی کنار کشید و پدرام وارد اتاق شد ولی با مشاهده دختری غریبه قدمی به عقب برداشت و با کمی تامل گفت
-ببخشید نمی دونستم جمع خودمونی نیست
قصد خروج از اتاق را داشت که ونوس مانعش شد و گفت
-نه مهم نیست این پریسا دوست صمیمی و خوب منه غریبه نیست
پدرام با مکث کوتاهی پذیرفت و روی صندلی که در کنار میز تحریر بود نشست
-خب پری جون تعریف می کردی
پریسا در جواب پگاه مردد ماند حرف چند دقیقه قبل خود را قراموش کرده بود و هر چه به مغزش فشار می اورد فایده ای نداشت ونوس هنوز بعد از این همه سال برایش غریبه بود اخر چگونه ممکن بود دختری پسری را با این صورت گرد و مهربان و نگاه رمانتیک و ثروت کلان نادیده بگیرد و به او جواب رد بدهد ونوس که از افکار پریسا کاملا اگاه بود خندید و گفت
-مثل این که پریسا حرفش رو فراموش کرده
پگاه با تعجب به پریسا که با صورتی گلگون سر به زیر انداخته بود نگریست و به خاطر این که سکوت را بشند گفت
-داشتیم در مورد ازدواج حرف می زدیم و پریسا معتقد بود که باید با مرد پولداری ازدواج کنی که بتونی هب راحتی هر چی رو که دوست داری بخری خب این هم برای خودش یه دلیل منطقیه منم مثل تو دوست دامر شوهرم خیلی متمول باشه و به قول معروف گرگ بارون دیده باشه
پدرام خندیدو گفت
-و بالاخره هم روزی مثل عمه مژده به سن 37 سالگی می رسی و حسرت می خوری که ای کاش به یکی از خواستگارات جواب مثبت داده بودی بابا الان پسر قحطه تا یه مرود پیدا شد سریع باید بچسبی و ولش نکنی
دختر ها با صدای بلند خندیدن پدرام نظری به ونوس انداخت گفت
-نظر تو چیه ؟
-نمی دونم اگه شما این طور می گید شاید همین طوره بهر حال شما سن و سالی ازتون گذشته
پدرام موهایش را از روی صورتش کنار زدو گفت
-اِ اِ بد جنس مگه من چند سالمه طوری حرف می زنی که انگار با یه مرد 60 ، 70 ساله بحث می کنی
با دیگر دختراها با صدای بلند خندیدن و پدرام رو کرد به پریسا و ادامه داد
-شما چطور ؟ نظر شما چیه ؟
پریسا مِن مِن کنان جواب داد
-نمی دونم شاید اره یعنی حتما الان پسرا دیگه تمایلی به ازدواج ندارند و اگر موقعیت مناسبی پیش بیاد ادم باید بلافاصله .....
اما سکوت کرد هر سه نفر با تعجب هب او چشم دوخته بودند و پریسا که تازه متوجه گفته خود شده بود با عجله از روی صندلی برخاست بغض خودرا فرو داد و گفت
-ببخشید من باید برم حسابی دیرم شده
هر سه نفر بار دیگر خندیدند و پگاه از جا بر خاست و دستهای یخزده پریسا را در دست فشرد و گفت
-انقدر سخت نگیر ما نشنیده می گیریم
بار دیگر ونوس و پدرام خندیدن و پریسا که کاملا دست و پای خود را گم کرده بود بدون هیچ دلیلی اشکش جاری شد پدرام اخمهایش را در هم کشید و گتف
-ببخشید منظوری نداشتم
بعد از گفتن این جمله با تعجب به ونوس نگریست ونوس هم بلافاصله به پریسا نزدیک شد و گفت
-دخترچرا مثل بچه ها رفتار می کین ما فهمیدیم که تو شوخی کردی تازه حرفت هم بد نبود بالاخره همه باید یه روزی ازدواج کنند
اما پگاه همچنان می خندیدو رفتار پریسا برایش عجیب می نمود پریسا معذزت خواهی کوتاهی کرد و با ونوس از اتاق خارج شد پگاه بار دیگر بر روی صندلی نشست و گفت
-چه دختر عجیبی بود به نظر تو رفتارش جالب نبود ؟
پدرام دستی به صورتش کشید
-نمی دونم راستی چرا این طور شد ؟
پگاه بار دیگر با صدیا بلند خندید پریسا در حالی که با حالتی عصبی از پله ها پائین می رفت گفت
-اوه چه مزخرفاتی گفتم نمی دونم چرا یک دفعه دست و پام رو گم کردم
-اصلا مهم نیست غصه نخور
پریسا به سمت ونوس برگشت و گفت
-دلداریم نده می دونم تا فردا صبح هر دوتاشون بهم یم خندن من .....من تا روزی که اینا اینجا هستند خونه تون نمی ام
ونوس دستش را روی شانه پریسا قرار داد و گفت
-دیوونه نشو اونها اصلا این طور نیستن مخصوصا از بابت خیالت راحت باشه اون هیچ وقت کسی رو مسخره نمی کنه تازه به نظر من از تو بدش نیومد چون اگر کسی توجه اش رو جلب نکنه بدون هیچ حرفی گوشه ای ساکت می شینه
-خوب حالا دیگه زا چشمش افتادم
ونوس که دید پریسا از موضع خود کناره گیری نمی کند با تاسف سرش را تکان داد و گفت
-بهر حال اتفاق مهمی نیفتاده تو خیلی سخت می گیری
به نزدیک در رسیده بودند و پریسا با همان غم و اندوه از خانه خارج شد ونوس در را بست و به ان تکیه داد و نفس عمیقی کشید پس از چند لحظه از پله ها بالا رفت پگاه و پدرام هنوز در اتاق نشسته بودند با ورودونوس پدرام نظری به اوافکند و پرسید
-چی شد چرا رفت ؟
-نمی دونم
-بابا خیلی با حال بود اما باور کن از اون دختر شوهریهاست که می گن جونم فدای شوهر
-پگاه درست نیست این طور حرف بزنی
پگاه به پدرام نگریست و شکلکی در اورد و گفت
-تو چه کار داری ؟ مگه دارم دروغ می گم خودش می گفت باید مثل کنه به شوهر چسبید
-این طوریهام که تو می گی نگفت
-ونوس جون چه فرقی می کنه معنی دو تاش همینه
پدرام از روی صندلی برخاست و گفت
-تو هم که فقط عشق اینو داری که یه سوژه پیدا کین و تا صبح به اون بخندی به نظر من اون دختر خوبی بود
-خب مگه من گفتم بد بود ؟ فقط گفتم خیلی باحال بود
بار دیگر صدیا خنده پگاه بلند شد
-دلش خیلی پاکه
پگاه با خنده گفت
-منم نگفتم ناپاکه اما ونوس جون سادگی زیادی هم خریته ببخشیدها اما هر چی کلاه می ره سر هیمن ساده ها می ره دوروز دیگه که گیر یه مرد ناتو افتاد تازه می فهمه که مهم شوهر کردن نیست چه جوری شوهر کردنه
پدرام گوشه ابرویش را خاراند و پاسخ داد
-شوهر کردن تو رو هم خواهیم دید سیندر
پگاه دوباره شکلکی از خود در اورد و پاسخ داد
-جون من سیندرلا نیستم ؟ اخه واقعا دختری به خوشگلی من دیدی ؟
پدرام با صدیا بلند خندید
-عمه مژده هم همین نظر رو دشات
-هی با نمک عمه مژده هنوز هم صد تا عاشق سینه چاک داره
پدرام به سمت کتابخانه کوچک اتاق رفت و دستش را به سمت یکی از کتابها برد و ان را برداشت و گفت
-خب پس چرا شب تا صبح دعا می کنه که یه شوهر خوب سراغش رو بگیره
-اصلا این طور نیست
پدرام کتاب را ورق زود و گفت
-حالا شماها دلتون رو با این حرفها خوش کیند مهم اینه که شوهر کوپنی شده
پگاه با عصبانیت از روی صندلی برخاست و گتف
-خودخواه زشت
پدرام خندید و جواب داد
-بقیه که چنین نظری ندارن
و بعد از گفتن این سخن به ونوس نگریست ونوس همچنان لبخند می زد و سکوت کرده بود پگاه به سمت در رفت و گفت
ونوس جون پاشو بریم این تحفه یکی یه دونه فکر می کنه نوبرش رو اورده
ونوس از جای برخاست
-الکی روزتون رو خراب نکنید
-نه بابا با این بی مزه بازیهای این اقا پسر روز من خراب نمی شه
و بار دیگر با حرص به پدرام نگریست و گفت
-با نمک
پدرام کتاب را سر جایش گذاشت و گفت
-صبر کنید بذارید منم بیام
-نخیر تو نیا حوصله مردها رو نداریم
پدرام با سرعت از در خارج شد
-خب اخه همین حرفها رو می زنی که می گم ترشیدنت حتمیه اخه عزیزم اگه یه مرد خوب مثل منن پیدا بشه باید با سر و کله به عقدش در ای
پگاه با حرص به بازوی او زد و گفت
-صد سافل اونم هیچی نه میام بشم زن تو مگه عقلم کمه ؟ ونوس با صدای بلند خندید ساناز خانم که اخرین سخنهای انها را شنیده بود بهسمت اتاق نگریست و گفت
-هی پگاه به یکی یه دونه من چه کار داری ؟
-هیچی مامان به یک یه دونه تون از گل نازکتر نیم گم نازدار خانم رو
ساناز خانم به مینا خانم نگریست و گفت
این پگاه یه حسود تمام عیاره از زمانی که به دنیا اومد انتظار داشت پسرمون رو فراموش کنیم و بچسبیم به اون
-بله بله غافل از این که طایفه شما پسر دوستید و گل پسر تو رو به ما نیم فروشید
-اره زبون دراز وقتی پتی گل پسرم انقدر اقاست که جواب تو رو نمی ده باید من ازش دغاع کنم
پگاه با عصبانیت به ونوس نگریست و گفت
-ونوس می بینی چقدر این پسر موذی و دغله پیش مادر و پدر خودش رو به موش مردگی می زنه و تو پستو هر چی دلش می خواد نثار من می کنه پدرام با صدیا بلند خندید و گونه پگاه را کشید و گفت
-انقدر حرص نخور لاغر تر از این که هستی می شی عزیزم
پگاه که دیگر حسابی عصبانی شده بود با حرص پایش را به زمنی کوبید و گفت
-تو دلت برای من نسوزه خپل مواظب باش خودت منفجر نشی
با این سخن پگاه همه با صدیا بلند خندیدن اما پگاه همچنان عصبانی بود و به سرعت به داخل حیاط رفت پدرام لبخندی بر لب اورد و رو به مادرش گفت
-مثل این که جدی جدی ناراحت شد بمر ببینم چی شد ؟
و با گفتن این سخن به سمت حیاط رفت ونوس هم در کنار مادرش زن عمو ساناز نشست اما تمام حواسش به حیاط بود پدرام در کنار پگاه نشسته و با اون صحبت می کرد و کم کم سایه ههای لبخند بر روی لبهای کوچک پگاه دیده شد چند دقیقه بعد هر دو بار دیگر به سالن بازگشتند مینا خانم مانند همیشه لبخند مهربانی برلب اورد
-خب اشتی کردید ؟
-بله از اول هم قهرمون چندان جدی نبود
-منم دلم می خوسات خدا یه پسر مثل پدرام بهم داده بود که هم یه همزبون برای ونوس می شد و هم یه مونس خوب برای من ساناز جون قدر این پسر رو بدون که جواهره ...........